شنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

بر برگهاي تاريخ اين نامهاي شبنم


نگاهي به انقلاب مغلوب آلمان و اندک توشه اي براي ايران در گراميداشت نود و سومين سالروز شهادت شير زن انقلابي رزا لوکزامبورگ و همرزم قهرمانش کارل ليبکنخت!
بر برگهاي تاريخ اين نام هاي شبنم (۱)!
اين نوشتار به شير زنان و "شير آهنکوه مردان" شهيد يا زنده ي اشرفي،هم تباران انقلابي لوکزامبورگ، ليبکنخت، " چه " گوارا و حنيف نژاد ...تقديم ميشود!
" آزادي فقط براي حاميان حکومت، تنها براي اعضاي يک حزب - هر قدر هم که تعدادشان زياد باشد - بهيچوجه آزادي نيست. آزادي هميشه و منحصرا آزادي دگر انديشان است. نه به خاطر مفهوم فناتيک و دگمي از "عدالت" بلکه بدليل اينکه هر آنچه در آزادي سياسي سازنده، جامع و پالاينده مي باشد، به اين خصوصيت اساسي بستگي دارد، و تاثير آن آنگاه که "آزادي" بيک امتياز ويژه تبديل گردد ، از بين مي رود"!( رزا لوکزامبورگ: انقلاب روسيه) (۲)
در برخي از محافل مترقي آمريکا و اروپا ماه ژانويه را ماه گراميداشت خاطره ي ۳L يعني رزا لوکزامبورگ، کارل ليبکنخت، و ولاديمير ايليچ لنين مي دانند . شهادت يا درگذشت اين ۳ انقلابي در ژانويه اتفاق افتاده است . لنين در ۲۱ ژانويه ي ۱۹۲۴ درگذشت . ۱۵ ژانويه ، اما ياد آور روزي است که رزا لوکزمبورگ و همرزم قهرمانش کارل ليبکنخت، بنيانگذاران و رهبران جنبش انقلابي اسپارتاکوس معروف به "ليگ اسپارتاکوس" در آلمان ، پس از بخاک و خون کشانده شدن جنبش توسط دولت سوسيال دموکراتيک وقت دستگير و در هتلي بازجويي شدند. دژخيمان پس از ضرب و شتم بسيار سر انجام آن قهرمانان را با شليک گلوله به شهادت رساندند . قاتلان آنگاه پيکر پاک رزا را در کانال آبي افکندند! ايندو انقلابي بزرگ علاوه بر رفاقت بسيار نزديک و همرزمي، حتا سن يکسان و شهادت همزمان، نقطه ي مشترک مهم ديگري نيز دارند. علاوه بر خلاقيت تئوريک و پراتيک، و آثاري که از خود براي نسلهاي انقلابي آتي بيادگار گذاشتند، هر يک بخاطر يک بن بست شکني تاريخي در امر مبارزه انقلابي و رويکردي بغايت اصولي و خطير نام و جايگاهي جاودانه در تاريخ انقلابات براي خويش کسب کردند. رزا لوکزامبورگ يا برخورد با جريان تجديد نظر طلبانه / رويزيونيستي ادوارد برنشتاين ( و بعدا هم کارل کا ئو تسکي) که از نظريه پردازان زبردست حزب سوسيال دموکرات و از دوستان انگلس بود و ليبکنخت با دادن تنها راي منفي به اعتبار و بودجه ي جنگ جهاني اول ، و در کنار آن با مقاومت جانانه در مقابل جو سوسيال شوونيسمي که حزب را فرا گرفته بود بنحوي که هر گونه مخالفت با آن جنگ جنايتکارانه را نشانه اي از خيانت و وطن فروشي جلوه ميدادند. در اين يادمان ضمن بيان خلاصه اي از مبارزات و دستاوردهاي اين دو انقلابي برجسته ي تاريخ بشريت و ملاحظاتي پيرامون انقلاب مغلوب آلمان ، تلاش خواهد شد تا بدور از کپي برداري و ساده سازي هاي مکانيکي توشه اي براي جنبش انقلابي سرفراز ايران گرفته شود!
رزا لوکزامبورگ در ۵ مارس ۱۸۷۱ در شهرک Zamosc در جنوب شرقي لهستان که در آنهنگام تحت اشغال روسيه ي تزاري بود، چشم بجهان گشود. بعضيها تاريخ تولد او را سال ۱۸۷۰ ذکر کرده اند. شهرک او داراي يکي از قويترين و با فرهنگترين جوامع يهودي در لهستان آنزمان بود. در دو و نيم سالگي خانواده ش به ورشو نقل مکان کردند . رزا در ۵ سالگي به بيماري شديد کفل مبتلا شد که به دليل تشخيص غلط و درمان نامناسب، تبعات آن تا آخر حيات کوتاه ۴۸ ساله ش با او باقي ماند ! در طي دوران دبيرستان بود که نخستين بار وارد مبارزات انقلابي زير زميني شد. در ۱۸۸۹ که دستگيري او قريب الوقوع مي نمود تصميم بترک لهستان و ادامه ي تحصيل در اروپا ي غربي گرفت. در شهر زوريخ سويس نه سال اقامت گزيده و از دانشگاه آن که از معدود موسسسات آموزش عالي بود که در آنهنگام ، دانشجويان دختر و پسر را بدون تبعيض جنسيتي بر مبنايي تساوي طلبانه مي پذيرفت، به اخذ درجه ي دکترا در رشته ي علوم سياسي نايل شد.


رزا که انساني شوخ طبع بود، اثر اين دستاورد منحصر بفرد را آنگاه که در برلين در جستجوي آپاتماني براي اجاره بود، در قالب شگفتي صاحب خانه هاي بالقوه اي که او را عجيب و غريب مي يافتند، تجربه کرد. ، چراکه او تنها زني با مدرک دکترا بود که آنها ديده بودند! در آنزمان زن بودن، انقلابي بودن و يهودي بودن ، بمثابه ي فاکتورهايي عليه رزا عمل مي کردند. او پس از تکميل تحصيلاتش در بهار ۱۸۹۷، تصميم به مهاجرت به آلمان گرفت ولي علارغم گذراندن بيش از نيمي از حياتش در آلمان ، آنجا را دوست نمي داشت . از محافظه کاري، رفرميسم، وضعيت رهبري اتحاديه هاي کارگري و نيز حزب سوسيال دموکرات که عضوش هم بود راضي نبود. در دوران فعاليتش در حزب سوسيال دموکرات با نظرات و گرايشات انحرافي و راست برخورد و مبارزه ميکرد ولي اوج درخشش او پس از ظهور نخستين جريان تجديد نظر طلبانه/ رويزيونيسم در درون حزب به سردمداري ادوارد برنشتاين بود. برنشتاين که با خود علاوه بر سابقه اي طولاني و دوستي با مقامات بالاي حزب ، اعتبار دوستي با انگلس را در زمان حيات او نيز يدک مي کشيد، در طي سالهاي ۹۸-۱۸۹۷ با انتشار سلسله مقالاتي به رد اصول سوسياليزم انقلابي، منجمله ضرورت سرنگوني انقلابي سرمايه داري و بجاي آن تلاش در مبارزات پارلماني در جهت تغيير تدريجي سيستم از طريق ايجاد تعاوني هاي مصرف کنندگان، اتحاديه هاي کارگري، و توسعه و گسترش دموکراسي سياسي و خلاصه نفي مبارزه ي طبقاتي پرداخت . اين تئوريها تحت عنوان " سوسياليسم تدريجي/ Evolutionary Socialism " بزبان انگليسي نيز انتشار يافت. رزا لوکزامبورگ دو مقاله ي مستدل، اولي در سپتامبر ۱۸۹۸ و دومي، در پاسخ به "سوسياليسم تدريجي" برنشتاين، در آوريل ۱۸۹۹نوشت که بصورت کتابي تحت عنوان " رفرم يا انقلاب/ Reform or Revolution "، نيز منتشر گرديد . در اين کتاب ، او بنقد بيرحمانه ي نظريه هاي برنشتاين پرداخت. خود رزا در باره ي تاثير اين اثر ميگويد که انتشار "رفرم يا انقلاب" موجب شد که او را که در آن مقطع يک زن خارجي بيست و چند ساله بود، " گارد هاي پير "، يعني عناصر قديمي جا افتاده در حزب براي نخستين بار بعنوان يک رهبر سياسي جدي بگيرند! البته رزا هم چون هر انقلابي اصيل ديگر، با نفس رفرم براي بهبود زندگي مشقت بار کارگران و محرومان مخالفتي نداشت، مخالفت او، اما با " تلاشهاي بيهوده در جهت مرمت و اصلاح تدريجي سيستم بجاي مبارزه ي انقلابي براي فرا گذري از آن بود.، وگرنه او خود در مقدمه ي کتابش چنين مينويسد:" براي سوسيال دمکراسي، بين رفرم اجتماعي و انقلاب ، پيوندي گسست ناپذير موجود است. مبارزه براي رفرم وسيله، و انقلاب اجتماعي هدف آن مي باشد"، ( Rosa Luxemburg Speaks :، صفحه ي ۳۶) . او با درايت انقلابي مرز بندي با جريان نو ظهور را " نبرد مرگ و زندگي" يا به تعبير ي " وجود يا لا وجود" جنبش سوسيال دموکراسي ارزيابي ميکرد. تحليل درخشاني که تحولات سالهاي نه چندان دور صحت آنها را نشان داد. جريان انقلابي برهبري رزا، ليبکنخت، مهرينگ ، کلارا زتکين ... در مقابل جريان راست انحرافي بسردمداري برنشتاين ايستاد. اين جريان تجديد نظر طلبانه در ۱۹۱۴ با اتخاذ رويکرد " سوشيال شوينيستي" به دفاع از جنگ امپرياليستي اول جهاني که طي آن ده ميليون انسان سلاخي شدند ، پرداخت و نمايندگانش نيزدر پارلمان به بودجه و اعتبار جنگي دولت قيصر راي مثبت دادند و اين حضيض ذلت رويکردهاي خائنانه ي آنان بود. جريان انقلابي نيز در مسير تکاملي خويش نضج يافته و نهايتا جنبش اسپارتاکوس و انقلاب آلمان را در سال ۱۹۱۸ سازمان داد که گر چه در خون نشست ولي بمثابه ي يکي از دستاوردهاي عظيم استثمار شدگان در طول تاريخ طولاني و خونبار بشريت سرکوب شده ، حاوي درسها و تجارب درخشاني است!


در اينجا بدور از کپي برداري و ساده سازي هاي مکانيکي ، مي توان از تحولات سياسي پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، ياد کرد که چسان رژيمي که با غصب رهبري انقلابي شکوهمند بر سر کار آمده بود، آنگاه که بعد از کمتر از ۳ سال نيروهاي انقلابي و مردمي را بين پذيرش ذلت تسليم و يا مقاومت خونين اما سرفرازانه مخير کرد، مقاومت ايران راه انقلاب را برگزيد و تاکنون نيز از اين مسير به اندازه ي سر سوزني منحرف نشده است. بعد ها هم که درتداوم قطب بندي سياسي جامعه ي ايران ، فتنه ي خاتمي بمثابه ي ادامه ي خط سازشي که بسياري از مدعيان کاذب راديکاليسم و انقلاب را به ورطه ي سازش و ننگ خيانت کشاند، باز هم مقاومت ايران بدور از کمترين توهمي در برابر رژيم رفرم ناپذير حاکم به مبارزه ي انقلابي خود ادامه داد.
رزا لوکزامبورگ کتب و مقالات بسياري برشته ي تحرير در آورد که بسياري از آنان اکنون نيز پس از نزديک بيک قرن همچنان حاوي درسها و آموزشهاي ارزشمند بسياري است. از جمله ي اين آثار از ا عتصا ب عمومي، مساله ي سازماني سوسيال دموکراسي، اقتصاد چيست؟ ، بر عليه مجازات اعدام، نامه هاي زندان، انقلاب روسيه، جزوه ي يونيوس ، که لنين نيز ضمن تجليل نقدي بر آن نوشت، و آثار بسيار ديگر ميتوان نام برد. اين نوشتار اما پر نقص تر از آنچه هست خواهد بود اگر اشاره اي گذرا بيکي از مشهور ترين و در عين حال جنجال برانگيز ترين آثار رزا نشود . منظور کتاب حجيم و تئوريک " انباشت سرمايه" مي باشد که در سال ۱۹۱۳ منتشر شد. اين اثر که به ارائه ي تئوري امپرياليسم از ديدگاه لوکزامبورگ ميپردازد، از آن نظر مهم است که در مقابل تئوري معروف لنين، "امپرياليسم به مثابه ي عاليترين مرحله ي سرمايه داري"، نظريه اي بديل ارائه مي دهد. البته اين تئوري لنين بود که براي دهه ها بلا منازع و بي رقيب ، نه فقط توسط مارکسيستها بلکه نيروهاي انقلابي غير مارکسيست نيز در پراتيک سياسي مورد استفاده قرار گرفت. نکته ي محوري و جوهري در تحليل لوکزامبورگ اينست که سرمايه داري براي تداوم حيات خود نياز به بخش پيراموني غير سرمايه دارانه بمنظور تحقق و يا سامان يابي ارزش اضافي= استثمار/Realization of Surplus Value دارد، و آنگاه که کل جهان تحت کنترل سرمايه داري قرار گرفت و هيچ پيرامون غير سرمايه دارانه اي باقي نماند، بحران ها ي اقتصادي وانقلابات کارگري/ مردمي آنرا مغلوب خواهند ساخت. انتقادي که در آن دوران بر اين نظر وارد شد عمدتا بر اين اساس بود که نقطه ي عزيمت رزا بجاي پروسه ي توليد، يعني حرکت از تکامل سرمايه داري کلاسيک با رقابت آزاد به سرمايه داري انحصاري ، بر عکس تحليلي بر مبناي تحقق ارزش اضافي بود. بنظر منتقدان ، او انباشت سرمايه را مشروط به وجود اشکال اقتصادي غير سرمايه داري مي دانست، در حاليکه برغم بحرانهاي اقتصادي اجتناب ناپذير ، سرمايه داري قادر است بازار هايي در درون ملاء خويش بيافريند که امکان "تحقق ارزش اضافي" را برايش فراهم مي آورند. بدليل تحولات جهان امروز که وجه توليد سرمايه داري تقريبا بر سرتاسر جهان سلطه و کنترل دارد، البته به اشکال گوناگون و با درجات متفاوتي از پيشرفتگي، اکنون بسياري معتقدند که زمان کارکرد تئوري لوکزامبورگ فرا رسيده است!


رزا لوکزامبورگ، نيز همچون چه گوارا که بدرستي آميزه اي از عوا طف و مبارزه ي سازش ناپذير شناخته مي شود ، از اين ويژگي بر خوردار بود. در باره ي "نامه هاي زندان" رزا که يادآور نامه هاي زندان يک انقلابي بزرگ ديگر، يعني آنتونيو گرامشي مبارز سوسياليست و رهبر ضد فاشيست ايتاليايي است، چنين گفته اند:
"همانگونه که چه گوارا سالها بعد بيان کرد :‎' با پذيرش ريسک مضحک بنظر رسيدن، اجازه بدهيد بگويم که انقلابي واقعي با احساس عميقي از عشق هدايت ميشود. غير ممکن است که يک انقلابي راستين فاقد اين کيفيت باشد‎' ، نامه هاي (زندان) رزا نيز نشان ميدهند که عشق او به زندگي در تمامي اشکال و مظاهر آن از چه ژرفايي برخوردار بود، و چه تيز هم زيبايي و هم بي رحمي حيات را احساس ميکرد. رزا اغلب مي گفت که اگر در دوران خيزشهاي انقلابي زاده نشده بود، ترجيح مي داد که يک زيست شناس مي شد، و نامه هاي زندانش نشان ميدهند که چه علاقه ي دلربا و جذابي بتمامي اشکال حيات در پيرامون خويش داشت.( Rosa Luxemburg Speaks ، صفحه ي ۳۳۲) در همين راستا رزا و ليبکنخت از مخالفان سر سخت مجازات اعدام بودند که بويژه با توجه به اينکه فرا خوان به لغو مجازات اعدام در طي يکي دو دهه ي اخير در بين نيروهاي سياسي ترقي خواه جهان پذيرفته شده ، نقش پيشگامي آنان را در اين زمينه ، که آنرا حتي در برنامه ي پيشرفته ي " ليگ اسپارتاکوس" نيز گنجانده بودند ، نشان ميدهد. البته بايد در اينجا خاطر نشان کرد که نوشتار کوتاهي نيز از مارکس در نقد مجازات اعدام در دست است که در آن با تمسخر از" نظم "بورژوايي ياد ميکند که چگونه ثبات و امنيت خود را با بر پايي چوبه هاي دار براي قربانيان نظامش حفظ ميکند . جهت درکي عميقتر از عو-اطف پاک و زلال اين انقلابي بزرگ بجاست بخشي کوتاه از نوشتار "بر عليه مجازات اعدام" رزا لوکزامبورگ بهمراه خلاصه ي مقدمه ي ويراستار بر آن ، از کتاب " رزا لوکزامبورگ سخن مي گويد"، که در عين حال جو انقلابي آن روزها را نيز منعکس ميکند، نقل شود.
"در سپتامبر ۱۹۱۸ جبهه ي غربي آلمان سقو ط کرد و بدنبال آن موج نويني از اعتصابات کشور را فرا گرفت. پايان جنگ بوضوح در چشم انداز بود.حکومت بمنظور گسترش پايگاه و حفظ خويش عفو زندانيان سياسي را اعلام کرد. ليبکنخت در ۲۲ اکتبر آزاد و تو سط مردم، پيروزمندانه از طريق خيابانهاي برلين به سفارت دولت نوپاي شوروي برده شد. اين "عفو" اما ، ظاهرا شامل رزا که در حال گذراندن محکوميت معيني نبود، نمي شد.
در اواخر اکتبر ملوانان در پايگاه دريايي KIEL قيام کرده و شوراهاي کارگران و سربازان بر طبق الگو و مدل انقلاب اکتبر را تشکيل دادند . آنان در خواست برسميت شناخته شدن "اتوريته ي" شورا ها را داشتند. در ۹ نوامبر يک ا عتصا ب عمومي آلمان را فرا گرفت که حکومت را مجبور به تسليم در مقابل بعضي از خواسته هاي قيام آفرينان کرد. صدر اعظم قدرت را به "فردريک ابرت/ Friedrich Ebert ، رهبر حزب سوسيال دموکرات ( همان حزبي که قبلا از خيانت آن صحبت شد)، تفويض کرد. تحت فشار فرا خوان کارل ليبکنخت براي بناي يک جمهوري سوسياليستي ، سوسيال دموکراتها ي اکنون استحاله يافته به رفرميسم ، سلطنت را ملغي و بجايش جمهوري دموکراتيک اعلام کردند. رزا که همچنان منتظر در زندان بسر مي برد ، در نهم نوامبر پس از اينکه توده هاي انقلابي درهاي زندان را گشودند آزاد شد و جهت ياري به جنبش اسپارتاکوس در ۲ ماه باقيمانده از عمرش به برلين شتافت.
يکي از نخستين مقالاتي هم که پس از رهايي از زندان نوشت " بر عليه مجازات اعدام" بود که در "پرچم سرخ"، ارگان جديد "ليگ اسپارتاکوس" انتشار يافت. در آن قطعه، رزا ماهيت غير انساني "عدالت" سرمايه داري را محکوم و رئو س کلي اهداف انساني انقلاب و نحوه ي رفتار با زندانيان را طرح مي کند!( ترجمه ي تلخيص شده ي مقدمه ي ويراستار آمريکايي بر اصل مقاله، در کتاب Rosa Luxemburg Speaks ، صفحه ي ۳۹۶ انگليسي )
در "عليه مجازات اعدام "، او ضمن رد قاطعانه ي سخن گفتن از "عفو" زندانيان سياسي، بر عکس آنانرا قربانيان نظام ستمکار ناميده از حقشان براي مقاومت و انقلاب دفاع کرد. از اينکه تمامي زندانيان سياسي بايد آزاد گردند، و زندانيان عادي هم قربانيان نظام مبتني بر نا برابري و استثمار هستند سخن گفت . با حرکت از اين حقيقت که هم جرم و جنايت و هم مجازات واجد ريشه هاي اقتصادي-اجتماعي مي باشند، رهيافت صحيح دراز مدت را بر محور قلع و قمع ريشه ي بديها و نه مبارزه با معلول معرفي نمود . براي دوره ي گذار به آن فاز هم خواهان عفو مرتکبين جرايم کم اهميت و کاهش چشمگير مجازاتهاي شديد نامتناسب با جرم که رايج بود ، گرديد ! او ، در ضمن الغا فوري مجازاتهاي ضد انساني از قبيل تحقير، شکنجه و شلاق زدن را طلب کرد . رزا حاکمان سوسيال دموکرات را به خاطر تعلل در الغاي فوري مجازات ضد انساني اعدام بشدت مورد انتقاد و حمله قرار داد ، چرا که بدرستي بر اين باور بود که "مجازات اعدام "، مقوله اي است که نياز بهيچ وقت کشي ، برخورد بروکراتيک و طي يک پروسه ي طولاني حقوقي و پارلماني نداشته و ميشود و بايد آنرا بلافاصله الغا کرد( همان، صفحات ۸-۳۹۷).
نوشتار مهم "بر عليه مجازات اعدام " اين چنين پايان مي يابد :
"... علارغم اين، بگذاريد فراموش نکنيم . تاريخ جهان بدون عظمت روح ، بدون روحيه ي قوي، و بدون ژست هاي شريفانه ساخته نمي شود.
ليبکنخت و من ، هنگام ترک تالارهايي که اخيرا در آنها سکني داشتيم، او، در ميان همراهان و همدلان رنگ پريده اش در بازداشتگاه، (و) من با دزدان و زنان خياباني فقير عزيزم ، که سه سال و نيم از عمرم را در زير يک سقف با آنها گذراندم ، در حالي که همبندانمان با چشمان مغمومشان ما را بدرقه مي کردند ، چنين عهد بستيم که " ما هرگز شما را فراموش نخواهيم کرد"!( Rosa Luxemburg Speaks ، صفحه ي ۳۹۸ )
"جهاني بايد زير و رو شود، اما هر اشکي که جاري ميشود، اگر قابل پيشگيري باشد ، اتهام و کيفر خواستي است، و هر آنکس که با بي رحمي غير عمدي کرم خاکي بيچاره اي را له کند ، مجرم است.( همان، صفحه ي ۳۹۹)


در مورد زندگي، مبارزه و شهادت قهرمانانه ي کارل ليبکنخت، در بخشي از يک يادمان سخن گفتن ، في الواقع حق مطلب را ادا نکرده و مستلزم کار مستقلي است ولي بمصداق بيت نغز مولانا که :
"آب دريا را اگر نتوان کشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد"،
به مختصري در اينجا بسنده مي شود. کارل ليبکنخت در سال ۱۸۷۱ در آلمان بدنيا آمد. او پسر ويلهلم ليبکنخت (۱۹۰۰-۱۸۲۶ )بود. ويلهلم در انقلاب سال ۱۸۴۸ آلمان شرکت داشت ، و پس از شکست آن به انگلستان که در آنجا پيرو مارکس و انگلس شد، تبعيد گشت . او که پس از اعلام عفوسال ۱۸۶۰ به آلمان بازگشته بود، يک حزب مارکسيستي تشکيل داد که بعدا در اتحاد با حزب فرديناند لاسال (۱۸۶۴-۱۸۲۵) ، بحزب سوسيال دموکرات(SPD ) تکامل يافت. ويلهلم بجرم "خيانت"در ۱۸۷۲، در دوران صدر اعظمي بيسمارک سياستمدار ارتجاعي پروسي آلماني که بيشتر بعنوان مولف قوانين سرکوبگرانه ي "ضد سوسياليستي" شناخته مي شود، زنداني شد. گر چه پدر هرگز بدرجه ي راديکاليسم پسرش نرسيد، اما تا پايان عمر اعتقادات انقلابي خود را در مقابل جريان رويزيونيستي راست حفظ کرد.( همان، صفحات .۴۶۶ و ۴۵۷ ). کارل تحصيلات خود را در رشته هاي اقتصاد و حقوق ادامه داد و به اخذ درجه ي دکترا (Ph.D ) نائل شد . پس از اتمام تحصيلات بوکالت پرداخت و در اين دوره منجمله و عمدتا از حقوق مبارزان سياسي تحت تعقيب دفاع مي کرد. از جواني مبارزي انقلابي و انديشمند در صفوف حزب سوسيال دموکرات بود. نخستين باردر سال ۱۹۰۷ بجرم "خيانت عظمي " بخاطر نگارش کتاب " ميليتاريسم و آنتي -ميليتاريسم"، محکوم شد.
از ليبکنخت کتب و مقالات ارزشمند ديگري نيز باقي مانده که بعضي از آنها عبارتند از:
صلح از کجا مي آيد؟ (۱۹۱۲) ؛
اعتراض ليبکنخت به اعتبار جنگي (۱۹۱۴) ؛
دشمن اصلي هر خلقي در کشور خودش است (۱۹۱۵)؛
سوسياليسم انقلابي در آلمان (۱۹۱۶)؛
آينده از آن توده ها ست ؛ و ...
اما آنچه نام ليبکنخت را پر آوازه کرد راي تاريخي او در دوم دسامبر ۱۹۱۴ عليه اعتبار جنگي در پارلمان آلمان موسوم به رايشتاگ (Reichstag ) بود! اگر چه در ابتدا بنظر ميرسيد که ۱۷ نماينده پارلمان به اعتبار و بودجه ي تخصيص يافته ي دولت قيصرراي منفي خواهند داد، ولي در روز موعود فقط يکنفر، يعني کارل ليبکنخت شجاعانه به آن راي منفي داد و تبعات اين مو ضع بغايت اصولي ، انساني و انقلابي را بجان خريد. کارل در بخشي از بيانيه اي که همان روز منتشر کرد وفي نفسه بمثابه ي سندي تاريخي- انقلابي از ارزشي بسيار بر خوردارست ، پس از توضيحاتي به بيان علل راي منفي خودش مي پردازد .
"يک صلح فوري، صلحي عاري از تسخير و کشور گشايي، بايد خواسته ي ما بوده و هر تلاشي در اين جهت بايد مورد حمايت قرار گيرد. تنها با تقويت مشترک و مستمر جرياناتي که در تمام کشورهاي تحت محاصره ، دستيابي به چنين صلحي را بمثابه هدف خويش اعلام کرده اند، ميتوان نقطه پاياني بر اين سلاخي خونين گذاشت ." در پايان اين سند ارزشمند ، او دلايل راي اصولي انقلابي خود را چنين بر ميشمارد،
"...اما به عنوان اعترا ض بر عليه جنگ، و عليه آناني که مسئول و باعث و باني آن هستند، عليه کساني که هدايتش ميکنند و بر عليه آن اهداف کاپيتاليستي که اين جنگ (به خاطرشان) مورد استفاده قرار ميگيرد، بر عليه طرحهاي الحاق ، بر عليه نقض بي طرفي بلژيک و لوکزامبورگ ، بر عليه برقراري نامحدود حکومت نظامي، و دراعتراض به محو و ناپديد شدن کامل و ظا يف و (خدمات) اجتماعي و سياسي که حکومت و طبقات(حاکم) بخاطرش هنوز مقصرند، من به اعتبار جنگي درخواست شده ي دولت راي منفي مي دهم!"( بر گرفته ازسايت American Left History )
پيش از ادامه ي بحث ، شايسته است باز هم بدور از کپي سازي هاي مکانيکي به مورد مشابهي در تاريخ معاصر ايران اشاره شود . پس از اينکه بدليل اصرار خميني بر صدور ارتجاع هار به عراق و تحريکات رژيم ، با لاخره عراق به ايران حمله کرد، و لي پس از مدتي که قواي خود را از خاک ايران خارج نمود ، در ديماه ۱۳۶۱ ملاقاتي در پاريس بين مسئول شوراي ملي مقاومت ايران و نايب نخست وزير وقت عراق انجام گرفت که منجر بصدور بيانيه ي دو جانبه اي از طرف مقاومت ايران و دولت عراق گرديد که طي آن فراخوان به آتش بس و آغاز مذاکرات صلح داده شده بود. اما علا رغم اين سياست انساني و انقلابي ، با پافشاري خيره سرانه و ضد بشري خميني و تماميت رژيم او و بويژه "اصلاح طلبان" قلابي امروز بر شعار ضد بشري "جنگ، جنگ، تا پيروزي"، تا تير ماه ۱۳۶۷ که "جام زهر آتش بس "، به خميني ضد بشر که از جنگ خانمان سوز بمثابه پوششي براي توجيه و اعمال اختناق سود ميبرد، تحميل شد ، جنگ هشت ساله ضد ميهني که طولاني ترين جنگ قرن بيستم هم نام گرفت، ادامه يافت. خميني و متحدين خارجي او که در تداوم جنگ، منافع ارتجاعي و استعماري خويش را ميجستند، بهمراه شماري از وطنفروش ترين عناصر "وطني" به حمله ولجن پراکني عليه سياست انقلابي صلح پرداخته و آنرا "خيانت" توصيف کردند. اما همان طور که اقدام انقلابي ليبکنخت که اتفاقا با همان اتهام "خيانت عظمي" ، مورد حمله ي عمله و اکره ي ارتجاع وقت قرار گرفته بود، بتدريج بعنوان اقدامي انقلابي، اصولي و مردمي بر سينه ي تاريخ ثبت شد و قهرمان آن نامي نيک و جاودانه يافت، در موردمقاومت ايران نيز بتدريج چنين مي شود.
بخاطر اين راي منفي تاريخي، و سوالات افشاگرانه ي بعدي که مرتب در رايشتاگ ميپرسيد، حاکمان ستمکار، در روز ۱۳ ژانويه ي ۱۹۱۶، با ۶۰ راي موافق در برابر ۲۵ راي مخالف از ليبکنخت به بهانه ي کاذب " نقض مستمر آيين نامه ها و ضوابط انضباطي رايشتاگ" ، سلب مصونيت پارلماني کرده و بار ديگر بجرم "خيانت عظمي" و اين بار بمدت دو سال و نيم زندانيش نمودند که تا اکتبر ۱۹۱۸ بطول انجاميد. پيشتر به شرايط ملتهب جامعه ي آلمان که منجر به قيام انقلابي جنبش اسپارتاکوس شد، اشاره گرديد. آري ، ليگ اسپارتاکوس که تو سط لوکزامبورگ ، کارل ليبکنخت، زن انقلابي مشهور ديگري بنام کلارا زتکين، فرانز مهرينگ ( انقلابي و مورخ برجسته)، Leo Jogiches لهستاني و شماري ديگر از انقلابيون اصيل تشکيل شده بود، همپاي هزاران کارگر محروم ، در روز ۵ ژانويه ي ۱۹۱۹ وارد قيامي سترگ شد. اين قيام در ۱۵ ژانويه ۱۹۱۹ بخون نشست و شماري از رهبران و شرکت کنندگانش بشهادت رسيدند. حدود يکماه پس از شهادت رزا و ليبکنخت، Leo Jogiches ، نيز بدست دژخيمان بشهادت رسيد. در اسناد تاريخي آورده شده که رزا در ابتدا با قيام موافق نبود ولي وقتي قيام آغاز و از حمايت کامل و فعال ليبکنخت نيز برخوردار شد ، او هم شجا عانه و قهرمانانه با تمام توان تا حد شهادت در آن شرکت جست . البته اين امر در تاريخ جنبشهاي انقلابي بي سابقه هم نبود و پيشتر مارکس و انگلس نيز علارغم اينکه براي "کمون پاريس"، نخستين حکومت کارگري جهان، که بقول حافظ "خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود"، ( فقط ۷۱ روز دوام آورد)، شانس موفقيتي متصور نبودند، اما از آن کاملا حمايت کردند. اين درست ضد رويکرد جرياناتي چون حزب توده و سازمان اکثريت بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ بود که نه تنها حمايتي از يک مقاومت جانانه بر عليه يک رژيم فاشيستي مذهبي نکردند، بلکه به آلت فعل و عامل جاسوسي آن رژيم در شکار انقلابيون جان بر کف نيز تبديل شدند .
اما درس مهم تحولات مربوط به انقلاب مغلوب آلمان و ارتباط آن با وضعيت کنوني ميتواند از ارزش پراتيکي بر خوردار باشد. در مرور و نقدي که بر کتاب ارزشمند "Chris Harman " ، سوسياليست انگليسي در باره ي انقلاب آلمان تحت عنوان" انقلاب مغلوب : آلمان از ۱۹۲۳-۱۹۱۸ نوشته شده، چنين آمده است:
"انقلابات مغلوب بزودي فراموش مي شوند. برغم اين، اما از ميان تمامي خيزشهاي بعد از جنگ اول جهاني، اين تحولات و اتفاقات آلمان بود که نخست وزير انگلستان، لويد جورج را واداشت تا چنين بنويسد، ‎'کليت نظم اجتماعي موجود، در جنبه ها و ساحه ها ي سياسي، اجتماعي و اقتصادي آن، تو- سط توده هاي مردم از يک گوشه ي اروپا به گوشه ي ديگر آن، ( سرتاسر اروپا)، زير سوال رفته است.‎'
اين يک خيزش عظيم انقلابي در يک کشور پيشرفته ي صنعتي، و در اروپاي غربي بود. بدون درک (علل ) شکست آن، بربريت مهيبي که اروپا ي دهه ي ۱۹۳۰ را فرا گرفت قابل فهم نخواهد بود--چرا که صليب شکسته/Swastika، نخستين بار بر يونيفورم ارتش ضد انقلابي آلمان سالهاي ۲۳-۱۹۱۸، وارد تاريخ مدرن شد، و روسيه هم در چنبره ي انزوايي گرفتار گرديد که راه را براي قدرتگيري استالين هموار کرد". همان طور که مشاهده مي شود سرکوب جنبش هاي انقلابي زمينه ساز قدرتگيري رژيم ها ي ديکتاتوري ميشود. در مورد هيتلر سر کوب جنبش انقلابي اسپارتاکوس و قتل رهبران پاکباز و مبارزان صديق آن ( خلاء يک تشکيلات انقلابي مردمي) از سويي، و بدنبا لش در ساليان آتي، سياست خائنانه ي مماشات امثال چمبرلن از سوي ديگر، زمينه را براي کسب و سپس تثبيت قدرت توسط نازيها فراهم کرد، که بنوبه ي خود منجر به جنگ جهاني دوم که طي آن حدود پنجاه ميليون انسان کشته شدند ، گرديد . امروزه هم يکي از انگيزه هاي پرداختن به انقلاب آلمان بمنظور توشه گيري اين است که پيروزي انقلاب در آن مقطع در يک کشور اروپايي ، بويژه آلمان پيشرفته ي صنعتي، از آنچنان اهميتي بر خوردار بود که لنين و ديگر رهبران "انقلاب اکتبر"، در آثارشان شکوفايي و پيروزي نهايي آن انقلاب را مشروط به پيروزي انقلاب در آلمان کرده بودند تا بدين وسيله با حمايتهاي مادي، تکنولوژيک و سياسي خود روسيه را از انزوا خارج سازد. اين نيز بنوبه ي خود آرايش سياسي کيفا متفاوتي را براي جهان (منجمله خاورميانه و ايران) از آنچه که امروز شاهد آنيم رقم مي زد! باز هم با تاکيد بر تفاوت شرايط آلمان و جهان در ابتداي قرن بيستم، و ايران و جهان ابتداي سده ي بيست و يکم، و نيز فرق هاي ژئوپليتيکي و فاکتورهاي عيني و ذهني ديگر ، و اينکه فاشيسم مذهبي خميني در ايران، بر خلاف فاشيسم سکولار هيتلري، با" ملا خور کردن" يک انقلاب مردمي توسط و با" امدادهاي غيبي" استعمارگران در کنفرانس گوادولوپ و ...، بر ايران حاکم شده ، و اکنون نيز ميرود تا بيمن سياست شکست خورده ي مماشات و استمالت ( که هيتلر نيز بشکلي ديگر از آن بهره مند بود) به سلاح هسته اي هم مجهز شده و بقول پاسدار جنايتکار، سبز علي رضايي به" ابر قدرتي منطقه" اي بدل گردد تا بتواند با باج گيري دنيايي را گروگان اميال ارتجاعي و ضد بشري خود سازد.


در باره ي علت شکست انقلاب آلمان نيز نظرات متعددي ارائه شده است. درک اين مساله ي خطير و تجربه ي گرانبها بسا عميقتر خواهد شد اگر ابتدا به اختصار به مطلبي مهم و مرتبط در اين باره، يعني مناسبات لوکزامبورگ و بلشويک ها ) اشاره شود. دشمنان رنگارنگ انقلاب، ليبرالها و سوسيال دموکراتها( که اجداد تاريخيشان عامل قتل رزا، ليبکنخت و همرزمانشان بودند)، تلاش بسيار کرده اند تا لوکزامبوگ را در مقابل انقلاب اکتبر و لنين قرار داده، و از رزا شخصيتي بي خطر و مورد قبول راست و سوسيال دموکراسي بسازند. اين مساله در مورد انقلابي برجسته ي ايتاليايي آنتونيو گرامشي و بسياري از مبارزين بنام ديگر نيز مصداق دارد. نگاهي گذرا به زندگي، مبارزه و مرگ آنان، اما بوضوح بطلان اين تلاش ها را روشن مي سازد. در مورد رزا لوکزامبورگ ، استناد اينان به نوشتاري است از او که پس از مرگش تحت عنوان"انقلاب روسيه" توسط پل لوي/ Paul Levi همفکر و همراه سابق او در ليگ اسپارتاکوس ، که بعد ها از رويکردهاي انقلابي عدول کرد ، منتشر شد. اين مقاله در زندان و در شرايطي که اطلاعات مکفي به رزا نمي رسيد نگارش يافت ،( با استدلال خود لوي) اما رزا لوکزامبورگ از انتشار عمومي آن بمنظور اجتناب از سوء استفاده ي دشمنان انقلاب ، خودداري کرد. نگاهي به اين نوشتار ۳۰ صفحه اي روشن ميسازد که حتي در اين اثر هم که دشمنان رنگارنگ انقلاب آنرا دستاويز قرار داده اند، رزا با چه ستايشي هم در ابتدا و هم در انتهاي مقاله از انقلاب اکتبر و رهبر آن سخن گفته وبشدت به "سوسيال دموکراسي" اروپا بدليل عدم انجام مسوليت هاي خويش حمله و ازانقلاب اکتبر و رهبرانش بمثابه ي تنها بخشي از جنبش کارگري که به وظايف انقلابي خود قيام کردند، تمجيد مي کند . در عين حال انتقاداتي در زمينه ي کمبود دموکراسي و محدود سازي آزادي هاي دموکراتيک، انحلال مجلس موسسان،... وارد ميکند. البته نويسنده مقاله از شرايط بسيار بحراني و سختي که که انقلاب اکتبر را از خارج و داخل محاصره کرده بودند ، غافل نبود . انتقاد او بيشتر نه بر نفس آن محدوديت ها بلکه بقول خودش بدليل بيم از اينکه"به آنچه که بنا به تحميل شرايط و ضرورتها انجام شده، جامه ي صحت و فضيلت پوشانده و بعنوان مدلي عام براي ديگر انقلابات نيز ارائه شود" بود .
لنين بنوبه ي خود ، ضمن ستايش از رزا و ليبکنخت جلسه ي انترناسيونال سوم را با نام آنها و با اعلام سکوت در گراميداشت شهادتشان افتتاح کرد.او در نوشتاري مجددا ضمن انتقاد ازاشتباهات رزا در مورد چند مساله ي تئوريک مهم ، منجمله در مورد "انباشت سرمايه"، "مساله ي مليتها يعني حق ملل در تعيين سرنوشت خويش"، (که بر خلاف لنين ، آنرا با انگ ناسيوناليستي رد ميکرد)، و نيز "مساله ي ارضي"، همچنان لوکزامبورگ را "عقاب انديشه ي تئوريک" جنبش انقلابي ناميده از همرزمان رزا ميخواهد که کليات آثار رزا را(بدون استثنا ) که بکار تعليم نسلهائي از انقلابيون خواهد آمد در اسرع وقت منتشر کنند. لنين همچنين ضمن تائيد جمله ي معروف رزا مبني بر اينکه از ۴ اوت ۱۹۱۴، سوسيال دموکراسي آلمان به يک" ‎ نعش متعفن" تبديل شده ، آنرا براي اشتهار شايسته ي او در جنبش بين المللي طبقه ي کارگر کافي مي شمارد ( ضميمه ي ب، از "Notes of A Publicist "، لنين، بنقل از Rosa Luxemburg Speaks ، صفحه ي ۴۴۰). شايان ذکر است که ۴ اوت ۱۹۱۴، روزي بود که نمايندگان حزب سوسيال دموکرات در پارلمان آلمان به بودجه ي جنگي دولت قيصر راي مثبت دادند و اين بر خلاف ادعاهاي آنان تا آن روز مبني بر داشتن مو ضع ضد ميليتاريستي بود! بايد اشاره کرد که بعد از اينکه کائو تسکي نيز از موا ضع انقلابي خود به منجلاب راست افتاد، اين رزا لوکزامبورگ بود و نه لنين، که اولين بار ماهيت او را تشخيص داده به افشايش پرداخت. لنين تا مدتها در باره ي او رويکرد قا طعي نداشت ، شايد منجمله بدليل اينکه آلماني نبود و اين درکسب شناخت دقيقتر او در اين باره تاثير منفي گذاشته بود. بعد از آن راي رسوا بعضي از احزاب سوسياليست/سوسيال دموکرات ديگر کشورهاي اروپايي نيز از آنان تبعيت کردند. حزب تحت رهبري لنين، اما به رد قاطعانه ي جنگ تزار روسيه و مشارکت او در جنگ جهاني اول پرداخته از کارگران. دهقانان و سربازان دعوت کرد تا "جنگ امپرياليستي را به جنگ داخلي يعني انقلاب تبديل کنند"، و البته ايشان هم به دريافت لقب "جاسوس آلمان " از جانب دشمنان مردم در روسيه و خارج آن مفتخر شد. "فا عتبرو يا اولو الابصار"!
با اين توضيح حال به نکته ي محوري اختلاف آندو، در زمينه ي مدل حزب و سازمان انقلابي اشاره اي ميشود. مدل لنين ، يعني حزب پيشتاز، متشکل از انقلابيون حرفه اي، با ضوابط و انضباط فولادين است که بر اساس اصل تشکيلاتي "سانتراليسم دموکراتيک"/Democratic Centralism ، اداره ميشود. لوکزامبورگ ، اما اين مدل را با ادعاي اينکه منجر به جانشيني پيشتاز بجاي "طبقه" شده و در نتيجه به ديکتاتوري راه خواهد برد مورد انتقاد قرار مي داد. در اين باره بعضي از لنين و لوکزامبورگ شناسان همچون ارنست مندل ، بر اين باورند که رزا با نفس سانتراليسم و مرکزيت مخالف نبود، بلکه اختلاف او در درجه ي قابل قبول سانترااليسم در درون تشکيلات انقلابي بود.( منبع ۴). بهر رو طرفداران مدل لنيني ضمن استناد به خود او مکانيزمهايي را پيشنهاد مي کنند تا با کاربرد آنها بتدريج خود طبقه از طريق شوراها و مشارکت در قدرت سياسي، مقدرات خود را در دست گيرد و به اين طريق بعد از انقلاب بتدريج به "ضرورت " وارد کردن آگاهي سوسياليستي از بيرون و توسط روشنفکران انقلابي" بدرون جنبش طبقه ي کارگر که( بدليل شرايط حاکم بر شکلگيري و تکامل آگاهي سياسي طبقه ي کارگر براي تحقق انقلاب ضروري است)، پايان داده شده و در نتيجه از نخبه گرايي/ elitism ، جلوگيري گردد. آنان همچنين از آنجا که معيار تعيين صحت و سقم هر تز، ايده، پروژه و تئوري، را پراتيک اجتماعي مي دانند ، و از آنجا که کاربرد مدل لنيني تشکيلات راه بموفقيت انقلاب اکتبر برد ولي مدل مبهم و دقيقا تعريف نشده ي رزا که" ظاهرا" بر اساس حرکت خود به خودي /Spontaneity ، قرار داشت به شکست انجاميد، اشتباه بودن آن مدل را نتيجه ميگيرند( منبع ۲& ۴ ). البته رويکرد رزا بهيچ وجه دترمينيسم مکانيکي نبود و خود اونيز در جريان شرکتش در قيام انقلابي بشهادت رسيد. علاوه بر اينها حتما بايد به رفيق نيمه راه شدن بعضي از متحدين جنبش اسپارتاکوس در جريان قيام ژانويه ۱۹۱۹ و تسليم طلبي آنان علارغم تداوم مبارزه توسط چند هزار کارگر مسلح برليني و استقامت اسپارتاکوس و رهبران و رزمندگانش نيز اشاره داشت تا از يکجانبه نگري و تحليل ناقص اجتناب گردد. ( تلخيص و ترجمه از منبع ۲ & ۴).نکته ي آخر در اين باب آنست که در پرتو تحولات دهه ي پاياني قرن بيستم که طي آن تقريبا تمامي انقلابات کارگري بشکست انجاميدند، دقت و امعا ن نظر بر تاکيد لوکزامبورگ بر لزوم دموکراتيزاسيون تمامي وجوه حيات سياسي، اقتصادي و اجتماعي ضروري است تا از تکرار اشتباهات و فجايع احتمالي اجتناب گردد!
شايسته است اين نوشتار با بخشهايي از پيام شور انگيز و انقلابي رزا لوکزامبورگ که تنها چند ساعت پيش از قتل و شهادت ناجوانمردانه ش صادر شده ، به پايان برده شود.، به ويژه اينکه در يکي دو دهه ي اخير که جنبشهاي انقلابي بطور موقت فروکش کرده اند و آرمانها و ارزشهاي انقلابي و انساني خوار شمرده ميشوند، اين پيام از ارزشي انگيزشي و الهام بخش نيز برخوردار است. البته خوشبختانه در ايران بيمن وجود مقاومتي انقلابي و حماسي که براي مدت بيش از سه دهه ( علا رغم فراز و نشيبهاي مقطعي و، سرکوب بي سابقه، و نيز دسيسه چينيهاي استعمار و ارتجاع جهاني) آتش رزم انقلابي هرگز خاموش نشده و ميرود تا با نابودي ارتجاع ضدبشري حاکم در کليت آن ، و با تمامي باندها و جناحهاي ضد انقلابيش ، زمينه ساز بناي جامعه اي بر محور آزادي، استقلال و عدالت اجتماعي گردد. خيزش هاي اخير موسوم به " بهار عرب" نيز صرف نظر از اينکه در نهايت به چه نوع نتايجي منجر شود، بر چنين زمينه اي دردراز مدت در راستاي رهايي فرزند انسان بوده و بسا ارزشمند ، انگيزاننده و تاثير گذار است .
رزا لوکزامبورگ در اين پيام تاريخي ميگويد:
"نظم بر ورشو حاکم است "! نظم بر پاريس حاکم است "!"نظم بر برلين حاکم است " . اينست آنچه هر نيم قرن يکبار در بولتنهاي نگاهبانان "نظم" ازيک مرکز مبارزه ي جهاني-تاريخي به مرکزي ديگر مي خوانيم. "فاتحان" هلهله کنان و سر مست از پيروزي از درک اين حقيقت عا جزند که هر گونه "نظمي"که براي تداومش مرتبا نياز مند به سلاخي و خونريزي است درراستاي سرنوشت و تقدير تاريخي خويش به پيش مي تازد، يعني در جهت نابودي محتوم !
در بخش ديگري از اين پيام پس از بحث شرايط حاد آنزمان ميافزايد،
" ...از اينها روشن مي شود که در اين لحظه از تاريخ بر روي پيروزي قطعي و پايدار نمي توان حساب کرد. آيا اين به آن معناست که مبارزه ي هفته ي پيش "اشتباه" بود؟پاسخ به اين پرسش در صورتي که از يک حمله يا دسيسه ي از پيش طراحي شده سخن بگوييم مثبت است. اما چه چيزي اين هفته ي جنگ و مبارزه را بر انگيخت؟ همچنانکه در تمامي موارد پيشين ، في المثل در ششم و بيست و چهارم دسامبر تحريک بي رحمانه ي حکومت ، حمام خون بر عليه تظاهر کنندگان بي دفاع در Chausseestrasse و همچنين کشتار ملوانان ، علت خيزش و قيام شد، اين بارنيز حمله به مرکز فرماندهي پليس برلين( براي برکناري فرمانده ي مردمي آن) انگيزه ي تمامي اتفاقاتي بود که در پي آمد.
"انقلاب نه در يک شاهراه مستقيم و بر طبق خواست و اراده ي خويش تکامل مي يابد و نه در يک قلمرو و ميدان روشن و بي مانع بر طبق يک نقشه ي زيرکانه ي طراحي شده تو سط "استراتژيست هاي" هوشمند. دشمنان انقلاب نيز ميتوانند ابتکار عمل را بدست گيرند و اغلب هم مي گيرند. در مواجهه با تحريکات آشکار ابرت-شيدمان ( رهبران دولت سوسيال دموکرات) کارگران مجبور شدند سلاح بر گيرند . در حقيقت شرف و حيثيت انقلاب به دفع دشمن آنهم با تمام توان و قوا وابسته بود تا بتوان انگيزه ي پيشروي را از ضد انقلاب گرفت و از تزلزل صفوف انقلابي پرولتاريا و (افول) اعتبار اخلاقي انقلاب آلمان در انتر ناسيونال ممانعت به عمل آورد"
آنگاه پس از طرح مسائلي بسيار مهم ، منجمله انتقاد کلي از رهبري جنبش ( غير از اسپارتاکيست ها و کارگران مسلح انقلابي ، خيلي ها ي ديگر پس از شدت يابي سرکوب جا زدند) اين پيام تاريخي و جاودانه را که امروز نيز همچنان صحت و صلابت خويش را حفظ کرده و براي مبارزان راستين مشحون از درس و تجربه است، چنين به پايان ميبرد:
"توده ها فاکتور اساسي هستند، آنان سنگ بناي پيروزي نهايي انقلابند . توده ها به مصاف چالشها آمدند و از خلال اين" شکست "، حلقه اي در حلقات شکستهاي تاريخي بافته اند ، که همانا غرور و قدرت سوسياليسم بين المللي است درست بهمين دليل است که پيروزي هاي آينده از دل اين "شکست" شکوفا خواهد شد!
‎'نظم در برلين حاکم است!‎' اي نوکران و پا دو هاي احمق !"نظم‎" شما بر باد بنا شده است. فردا دوباره انقلاب سر بلند خواهد کرد ‎، و، در ميان دهشت و وحشت شما، و با طنين شيپورها جار خواهد زد:
من بودم، من هستم، من خواهم بود!
دانيل سينگر (۲۰۰۰-۱۹۲۶) انديشمند راديکال چپ لهستاني الاصل فرانسوي در کتابي بسيار انگيزاننده و ژرف تحت عنوان" هزاره ي چه کساني؟ آنان يا ما؟" که به تحليل جهان زشت و ناعادلانه ي امروز و ارائه ي آلترناتيوي در مقابل آن پرداخته با الهام از جمله اي از رزا چنين مينويسد:
"در لحظات بيزاري ، ياس و دلسردي ، در فايده ي مبارزه اي که نتيجه و فرجام آن براي مبارز قابل حصول نيست، در ترديد فرو ميرويم. ( در چنين شرايطي) اين تز لوکزامبورگ مايه ي تسلي و آرامش خاطر است که‎' انقلاب تنها شکلي از "جنگ" است که پيروزي نهايي در آن تنها از خلال يک سري "شکست" تحقق مي يابد‎'. ولي رک و راست بگويم که بد نيست موفقيتي گاه به گاهي و علائمي چند دال بر شتاب گيري مسير تحولات داشته باشيم . اما مبادا زير بار ياس و فتور نا گزير، زانو بزنيم. تاريخ به وضوح به مرتدين بوقلمون صفتي که همه چيز را اکنون و همين جا مي طلبند، و آنگاه هم که نشاني از انقلاب فوري در چشم انداز نيست، "خدمات" خود را به قطب ديگر، و في الواقع به بالاترين خريدار، عرضه ميکنند، تعلق ندارد، گر چه مزد و صله ي ظاهري و حقير ممکن است نصيبشان شود . تنها تاثير ماندگار تقابل ميان مقياسهاي زمان تاريخي و شخصي، گرايش به نگريستن به نسلي جوانتر براي کسب اميد است."(Whose Millennium ؟ صفحه ي .۲۷۸) و اين منطق تمامي انقلابيون است. حنيف نژاد کبير نيز با شناخت عميق از قانونمنديهاي حاکم بر تکامل اجتماعي ياد آور مي شد که جاده ي پر پيچ و خم تکامل هر خس و خاشاک و هر مانع و رادعي را از سر راه خويش جارو خواهد کرد! انقلابي کبير چه گوارا هم اين باور را در قالبي ديگر چنين بيان کرده که:
"انقلابي کسي نيست که هر روز ده و يا بيست نفر از نيروهاي دشمن را از پاي در آورد، بلکه کسي است که آنگاه که پيروزي چونان شمعي کم نور و ضعيف از دوردست کورسو ميزند، آنرا همچون خورشيد تابان بيند!"
اين چنين است که امروز هم در شرايطي متفاوت از روزگار رزاو ليبکنخت و حنيف و "چه"، در دوراني که مکاتب راست همچون پست مدرنيسم و ... و گفتمانهاي ضد انقلابي منتج از آنها مثل نفي ايد ئولوژي ، انقلاب .و آرمانخواهي ... در زرورق هاي فريبنده عرضه ميشوند و در هنگامي که آرمانها و ارزشهاي والاي انقلابي و انساني خوار و خفيف شمرده مي شود، و سخن گفتن از روايات اعظم / Grand Narratives همچون ايد ئو لوژي، آزادي، انقلاب اجتماعي و نفي استثمار توسط اربابان زر و زور و "انديشمندان و نظريه پردازان" جيره خوارشان بر چسب "اتوپيا" ، "خشونت طلبي" و تلاش در جهت "باز توليد ديکتاتوري"ميخورد، آري در اين وانفسا ، پيشتازاني از تبار همان انقلابيون در اشرف، در ميان بهت و حيرت ، اما تحسين آزادگان ايران و جهان در ميان جرارترين دشمنان بشريت با دستاني خالي ، اما با ايماني چون کوه استوار به آزادي و رهايي محرومان، در دفاع و صيانت از ارزشهاي انقلابي و مردمي که بقول رزا لوکزامبورگ دير نخواهد بود که دگر باره احيا شوند، ميرزمند!آنان در اين ساليان سياه که بسياري از مدعيان ديروز صحنه را ترک گفته اند، مصاديق بارز تعبير فلسفي، شاعرانه و فوق العاده زيباي مارکس هستند که ميگويد: " خداوند تکامل نوشداروي خود را در کاسه ي سر شهيدان مي آشامد"!
شايسته است با ۳ بيت زيبا و گويا ، بر گرفته از ۳ غزل متفاوت حافظ بزرگ در رابطه با جوهر مطلب ، اين نوشتار بپايان برده شود!
"عقاب جور گشادست بال در همه شهر کمان گوشه نشيني و تير آهي نيست"!
" چون دور فلک يکسره بر منهج عدل است خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل"!
"از کران تا بکران لشکر ظلمست ولي از ازل تا به ابد فرصت درويشان است"!!!

پانويس :
۱) اين تعبير زيبا از نشريه ي " راه آزادي" که سالها پيش بسردبيري استاد جلال گنجه اي منتشر مي شد، بر گرفته شده است.
۲) Rosa Luxemburg Speaks :Pathfinder Press ، New York ، ۱۹۷۰
از اين کتاب ارزشمند که بعضي از مهمترين آثار رزا لوکزامبورگ را در بر دارد، در سال ۱۳۵۸ ترجمه اي به فارسي توسط "سازمان چريکهاي فدايي خلق ايران " قبل از سلطه ي کامل باند خيانتکار فرخ نگهدار و بخدمت خميني کشاندن بخش "اکثريت " اين سازمان منتشر شد . در برگردان انگليسي يک مقدمه ي پر محتوي و توضيح کوتاهي قبل از هر مقاله بقلم Mary Alice - Waters آمده است! علارغم تلاش زياد متاسفانه به ترجمه ي فارسي کتاب دسترسي نيافتم . از اين مقدمه ، کتاب مهم کريس هارمن تحت عنوان انقلاب از دست رفته (مغلوب) ، مقاله ي مندل و سايت هاي در زير ذکر شده ، پس از تلخيص و ترجمه، در نگارش زندگي نامه ها و تاريخ انقلاب آلمان استفاده شده است!
۳) سايت هاي اينترنتي American Left History & marxistarchives .or
۴) Ernest Mandel: Rosa Luxemburg and German Social Democracy, International, Vol. ۳, no. ۴
London, Summer ۱۹۷۷), p.۶.)
۵ ) Chris Harman : The Lost Revolution : Germany ۱۹۱۸ to ۱۹۲۳ ، Bookmarks ، London .
۶) Daniel Singer: Whose Millennium? Theirs or Ours? Monthly Review Press New York, ۱۹۹۹.
از متون انگليسي با حفظ امانت و محتواي مطالب ، ترجمه اي آزاد ارائه شده است!

رزا لوکزامبورگ (۱۹۱۹-۱۸۷۱) کارل ليبکنخت(۱۹۱۹-۱۸۷۱)
عليرضا افشارچي-
شنبه، ۰۸ بهمن ۱۳۹۰ / ۲۸ ژانويه ۲۰۱۲
منبع: سايت همبستگي ملي
http://www.hambastegimeli.com/index.php?option=com_content&view=article&id=33322:2012-01-28-10-30-41&catid=11:2009-09-22-08-59-59&Itemid=15

جمعه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

ﺳــﺒﺪﺁﺑـﻲ


ﺧﻴﺲ ﻋﺮﻕ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ. ﺑﺨﺎﺭﯼ ﮔﺮﻡ ﺍﺯ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺁﺟﺮ ﻓﺮﺵ ﺳﺮﺥ ﺭﻧﮓ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺁﺏ ﭘﺎﺷﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ. ﭘﺮﻭﺍﻧﻪﻳﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﻟﻬﺎﯼ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ، ﺧﻴﺮﻩ، ﮔﺮﺩ ﻧﻮﺭ ﺯﺭﺩ ﭼﺮﺍﻍ ﻣﯽﮔﺸﺖ. ﺑﺎ ﺟﻬﺸﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﮐﻨﺪﻡ ﻭ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺘﻢ. ﺩﻗﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﺑﺮﺭﻭﯼ ﻋﻘﺮﺑﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻮﺍﺧﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺧﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﭘﺎ ﻧﮕﺬﺍﺭﻡ. ﭘﻨﺠﺮﺓ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩﻡ ﻭ ﺳﻴﻨﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻮﺍﯼ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻢ.
ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺴﻬﺎﯼ ﺷﺐ، ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺯﻧﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻟﻄﻴﻒ ﻭ ﺁﻫﻨﮕﻴﻦ ﺑﻪﮔﻮﺵ ﻣﯽﺭﺳﻴﺪ. ﺑﻪﻭﺳﻂ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﺎﺳﺔ ﻣﻔﺮﻏﯽ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺣﻮﻟﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺗﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺮ ﺳﻴﻨﻪ ﻭ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﮐﺸﻴﺪﻡ. ﺯﻭﺭﮐﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺧﺸﮏ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﺧﺘﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺧﻴﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺖ ﺣﺸﺮﺍﺕ ﻻﺑﻪ ﻻﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭘﻠﮑﺎﻥ ﺳﺒﺰ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺭﻓﺘﻢ. ﺩﺭ ﺩﺭﮔﺎﻩ
ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﺴﺎﻓﺮﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻡ، ﮐﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻢ ﺣﺮﻑ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﮏ ﭼﺸﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺮ ﭼﻬﺎﺭﭘﺎﻳﻪﻳﯽ ﺣﺼﻴﺮﯼ، ﺑﺎ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﻴﻤﻪ ﺑﺴﺘﻪ
ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﯽ ﺧﺸﻦ ﭘﺮﺳﻴﺪ:
ﮐﺠﺎ ﻣﻲ ﺭﯼ؟
ـ ﻣﻲﺭﻡ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻢ، ﺧﻴﻠﯽ ﮔﺮﻣﻪ.
ـ ﻫﻮﻡ. ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﭼﺮﺍﻍ ﻧﻴﺴﺖ. ﺑﻬﺘﺮﻩ ﮐﻪ ﺟﺎﻳﯽ ﻧﺮﯼ.
ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻭ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺘﻢ: ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﻡ. ﻭ ﺑﻪﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﺯﺩﻡ. ﺍﻭﻟﺶ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﯽﺩﻳﺪﻡ. ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﮐﻮﺑﺎﻝ ﺍﺳﺘﻮﻥ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺘﻢ. ﺳﻴﮕﺎﺭﯼ ﮔﻴﺮﺍﻧﺪﻡ. ﻣﺎﻩ ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻟﮑﺔ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﺮﺁﻣﺪ ﻭ
ﺩﺭﺧﺸﺶ ﺁﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺳﻔﻴﺪ ﻧﻴﻤﻪ ﻣﺨﺮﻭﺑﻪﻳﯽ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ.
ﺧﻴﺮﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﻧﻮﺭ ﺑﺮ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﺨﮑﻮﺏ ﺷﺪﻡ. ﺑﺎﺩ ﺑﻪﺁﺭﺍﻣﯽ ﺯﻭﺯﻩ ﻣﯽﮐﺸﻴﺪ، ﻫﻮﺍ ﺍﺯ ﻋﻄﺮ ﺗﻤﺮﻫﻨﺪﯼ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﺷﺐ ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺯ ﭘﺸﻪ ﻭ ﺑﺮﮒ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺟﻴﺮﺟﻴﺮﮐﻬﺎ ﻻﺑﻪﻻﯼ ﻋﻠﻔﻬﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻴﺘﻮﺗﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺑﻪﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ. ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺒﻮﻩ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﺧﻴﻤﻪ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺍﻧﺪﻳﺸﻴﺪﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺠﻤﻮﻋﺔ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩﻳﯽ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻧﺸﺎﻧﻪﻫﺎ. ﮔﻔﺘﮕﻮﻳﻲ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ. ﺣﺮﮐﺎﺗﻢ ﺭﺍ ﺟﻴﺮﺟﻴﺮﮐﻬﺎ ﺩﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﮏ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ﺩﺭﻧﮕﯽ ﻣﻴﺎﻥ ﻫﺠﺎﻫﺎ، ﻋﺒﺎﺭﺗﯽ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎ.
ﺍﻳﻦ ﮐﺪﺍﻣﻴﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻳﮏ ﻫﺠﺎﻳﺶ ﺑﻮﺩﻡ؟
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﮐﻼﻡ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ؟ ﺧﻄﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﺳﻴﮕﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﮐﺮﺩﻡ. ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺩﺵ ﻳﻚ ﻣﻨﺤﻨﯽ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﺭﺳﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺮﻗﻪﻫﺎﯼ ﺷﻬﺎﺏﮔﻮﻧﻪﻳﯽ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ. ﺩﻳﺮﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪﺁﺭﺍﻣﯽ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻢ. ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺨﻦ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺁﺳﺎﻳﺶ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
ﺷﺐ ﺑﺎﻏﯽ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺑﻮﺩ.
ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺮﺽ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﯼ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ. ﭼﺮﺧﻴﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻧﺪﻳﺪﻡ. ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ. ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﻳﺶ ﮐﻨﺪ ﮐﻔﺶ ﺑﺮ ﺳﻨﮕﻔﺮﺵ ﺩﺍﻍ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻢ ﺁﻣﺪ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺳﺎﻳﻪ ﻳﯽ ﺑﺎ ﻫﺮﮔﺎﻡ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﻭ ﻧﺰﺩﻳﮑﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺳﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﻢ. ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﮐﻮﺷﻴﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ. ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺩﺭﻧﮓ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﻢ، ﺗﻴﺰﯼ ﺩﺷﻨﻪﻳﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﺸﺘﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ. ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﯽ ﻧﺎﺯﮎ ﮔﻔﺖ: ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ ﺁﻗﺎ ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﭼﺎﻗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. بيﺁﻥﮐﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ؟
ﺻﺪﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻏﻤﻨﺎﮎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﭼﺸﻤﻬﺎﺗﻮﻥ ﺭﺍ، ﺁﻗﺎ.
ـ ﭼﺸﻤﻬﺎﻡ؟ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻪﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ؟
ﺑﺒﻴﻦ. ﻣﻦ ﻳﮏ ﮐﻤﯽ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﻡ. ﺯﻳﺎﺩ ﻧﻴﺴﺖ. ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺏ ﮐﻢ ﻫﻢ ﻧﻴﺴﺖ. ﺍﮔﻪ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺑﺮﻡ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪﺗﻮ ﻣﯽﺩﻡ. ﻣﻨﻮ ﻧﮑﺶ.
ـ ﻧﺘﺮﺱ ﺁﻗﺎ، ﻣﻦ ﻧﻤﯽﮐﺸﻤﺖ. ﻓﻘﻂ ﭼﺸﻤﻬﺎﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻲﺁﺭﻡ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﺁﺧﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪﮐﺎﺭ؟
ـﻣﻌﺸﻮﻗﻪﺍﻡ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻩ. ﺍﻭ ﻳﮏ ﺳﺒﺪ ﭼﺸﻢ ﺁﺑﯽ ﺍﺯﻣﻦ ﻣﯽﺧﻮﺍﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﯽﺷﻪ ﭼﺸﻢ ﺁﺑﯽ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩ.
ـ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻴﺸﯽﺍﻧﺪ ﻧﻪ ﺁﺑﯽ.
ـ ﺳﻌﯽ ﻧﮑﻦ ﻣﻨﻮ ﺧﺮ ﮐﻨﯽ ﺁﻗﺎ. ﻣﻦ ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺁﺑﯽﺍﻧﺪ.
ـ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﻤﺸﻬﺮﯼ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ. ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﮕﻴﺮ. ﺑﻪﺟﺎﺵ ﻳﮏ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﺩﻡ.
ـ ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ ﺑﺎ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻮﺵ ﻣﺮﺩﮔﯽ ﻧﺰﻥ. ﺑﺮﮔﺮﺩ ﺑﺒﻴﻨﻢ.
ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ. ﺍﻧﺪﺍﻣﯽ ﻻﻏﺮ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﻧﺎﺯﮎ ﺩﺍﺷﺖ، ﻟﺒﻪ ﭘﻬﻦ ﮐﻼﻩ ﺣﺼﻴﺮﯼ ﻧﻴﻤﯽ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺗﻴﻐﺔ ﻗﻤﻪﻳﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺯﻳﺮ ﻧﻮﺭ ﻣﺎﻩ ﻣﯽﺩﺭﺧﺸﻴﺪ.
ـ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺑﻪﺩﺳﺘﻮﺭ ﺍﻭ ﮐﺒﺮﻳﺘﯽ ﮐﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﻧﻮﺭ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﭘﻠﮑﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﭘﻠﮑﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩ. ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﺒﻴﻨﺪ. ﺭﻭﯼ ﻧﻮﮎ ﭘﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻟﺤﻈﻪﻳﯽ ﺧﻴﺮﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ. ﺷﻌﻠﺔ ﮐﺒﺮﻳﺖ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪ. ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﺶ .
ﻟﺤﻈﻪﻳﯽ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﮔﺬﺷﺖ.
ـ ﺣﺎﻻ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﺪﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺁﺑﯽ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ؟
ـ ﺧﻴﻠﯽ ﺯﺭﻧﮕﯽ. ﻧﻪ؟ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﻳﮑﯽ ﺩﻳﮕﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ.
ﮐﺒﺮﻳﺖ ﺩﻳﮕﻪﻳﯽ ﮐﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺁﺳﺘﻴﻨﻢ ﺭﺍ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ: ﺯﺍﻧﻮ ﺑﺰﻥ. ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩﻡ. ﺑﺎ ﻳﮏ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻮﻫﺎﻳﻢ ﭼﻨﮓ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﻋﻘﺐ ﮐﺸﻴﺪ. ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﻭ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺯﺩﻩ ﻗﻤﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪﺁﺭﺍﻣﯽ ﺁﻥﻗﺪﺭ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﭘﻠﮑﻢ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺷﻴﺪ. ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻢ.
ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ: ﺑﺎﺯﺷﺎﻥ ﮐﻦ.
ﺑﺎﺯﺷﺎﻥ ﮐﺮﺩﻡ. ﺷﻌﻠﺔ ﮐﺒﺮﻳﺖ ﻣﮋﻩﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻭﻟﻢ ﮐﺮﺩ.
ـ ﺗﻮ ﺑﺮﺩﯼ. ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﺖ ﺁﺑﯽ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ.
ﺩﺭ ﻳﮏ ﺁﻥ ﻏﻴﺒﺶ ﺯﺩ. ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﻴﺎﻥ ﺩﺳﺘﻬﺎﻳﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻪﺩﻳﻮﺍﺭ ﺗﮑﻴﻪ ﺩﺍﺩﻡ. ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺗﻠﻮﺗﻠﻮ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺳﺮ ﭘﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ. ﺣﺪﻭﺩ ﻳﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺩﻭﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﻭﻳﺪﻡ. ﻭﻗﺘﻲﮐﻪ ﺑﻪﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﺴﺎﻓﺮﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﺧﺎﻣﻮﺵ، ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ

ﻧﻮﺷﺘﺔ: ﺍﻛﺘﺎﻭﻳﻮﭘﺎﺯ
ﻋﻠﻲﺍﺻﻐﺮ ﺑﻬﺮﻭﺯﻳﺎﻥ
نشريه فرهنگي ادبي ندا

پنجشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

ملاقات


ﻓﺮﻭﺭﺩﻳﻦ ﺳﺎﻝ٦٤، ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ. ﺍﺯ
ﺍﺳﻔﻨﺪ٦٣ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻋﻴﺪ ﻣﻲﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻪﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ
ﺯﻳﺮ٣٠ﺳﺎﻝﻣﻼﻗﺎﺕ ﺑﺪﻫﻨﺪ. ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﻘﻂ ﭘﺪﺭ ﻭﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺎﻻﻱ٣٠ﺳﺎﻝﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎﺕﺑﺮﻭﻧﺪ.ﻓﺮﺻﺘﻲﺑﻮﺩﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ
ﺑﺘﻮﺍﻧﻢﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺳﺎﻋﺖ٥ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﺮﺍﻩ
ﺷﺪﻡﻭ ﺑﻪﻃﺮﻑ ﺍﻭﻳﻦﺭﻓﺘﻴﻢ.
ﺑﺎﻳﺪﺍﺯﺻﺒﺢﺯﻭﺩ ﺑﻪﺁﻥﺟﺎﻣﻲﺭﻓﺘﻴﻢﻭﺍﺳﻢﻣﻲﻧﻮﺷﺘﻴﻢ. ﻣﺤﻞﺍﺳﻢﻧﻮﻳﺴﻲ
ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻟﻮﻧﺎﭘﺎﺭﻙ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪﻫﺎ ﻭ
ﺍﺳﺎﻣﻲﺭﺍﻣﻲﺩﺍﺩﻳﻢ.ﻭﻗﺘﻲﻣﻼﻗﺎﺗﻬﺎﺷﺮﻭﻉﻣﻲ ﺷﺪﻫﻤﻪﺭﺍﺳﻮﺍﺭ ﻣﻴﻨﻲﺑﻮﺱ
ﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪﻭﮔﺮﻭﻩﮔﺮﻭﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻳﻦﻣﻲﺑﺮﺩﻧﺪ.
ﻫﻮﺍﺗﺎﺭﻳﻚﻭ ﺳﺮﺩ ﺑﻮﺩﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ.ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺟﻠﻮ ﺩﺭﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﻫﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻲﺧﻴﺎﻝ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪ.ﻭﺍﺭﺩﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥﻛﻪﻣﻲﺷﺪﻱﺻﺪﺍﻱﻛﺮﺑﻼﻳﻲﺭﺍ ﻣﻲﺷﻨﻴﺪﻱ
ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎ ﻓﺤﺶﻣﻲ ﺩﺍﺩ. ﭘﻴﺮﺗﺮﻳﻦ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﺁﻥﺟﺎ ﺑﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ
ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﻬﺎ ﺗﻼﺵﻣﻲﻛﺮﺩ. ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺩﺭﻱ ﺑﺎﺯﻣﻲﺷﺪ ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﺍﻥﻣﻲﮔﻔﺖ:
«ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺭﺍ ﺍﻋﺪﺍﻡﻣﻲﻛﻨﻴﻢ. ﺧﻴﺎﻝ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺣﺖﻣﻲﺷﻪ» ﻭ
ﺳﻴﻞ ﻓﺤﺶﻭ ﻧﺎﺳﺰﺍ ﺑﻮﺩﻛﻪ ﻧﺜﺎﺭﻣﻲ ﺷﺪ.
ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ٩ﺻﺒﺢ ﺁﻥﺟﺎ ﺑﻮﺩﻳﻢ. ﺑﻌﺪ ﺍﺳﻤﻬﺎﻳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ. ﺳﻮﺍﺭ
ﻣﻴﻨﻲﺑﻮﺱ ﺷﺪﻳﻢﺑﻪﺳﻤﺖ ﺍﻭﻳﻦﺭﻓﺘﻴﻢ.ﻫﻤﻴﻦﻃﻮﺭ ﻛﻪﻣﻲﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﺎﺧﻮﺩﻡ
ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡﻛﻪ ﭼﻪﻣﻲﺷﻮﺩ؟ﺁﻳﺎﻣﺠﺘﺒﻲﺭﺍﻣﻲﺑﻴﻨﻢ؟ ﺍﮔﺮﺑﺒﻴﻨﻤﺶ ﭼﻪ
ﺷﻜﻠﻲ ﺷﺪﻩ؟ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻳﺶﺗﻨﮓﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺳﺮﻡ ﺭﺍﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭﻱ
ﺷﻴﺸﻪﻣﻴﻨﻲﺑﻮﺱ. ﺑﻪﺳﻤﺖ ﺍﻭﻳﻦ ﻧﮕﺎﻩﻛﺮﺩﻡ. ﺑﻲ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡﮔﻔﺘﻢ:
«ﺧﺪﺍﻳﺎﭼﻪﺑﻼﻳﻲﺳﺮﺵ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ؟ﭼﻘﺪﺭﺍﺯﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻭﻥ ﺟﺎﻫﺴﺘﻨﺪ؟»ﻳﺎﺩ
ﺍﺣﻤﺪ ﻏﻼﻣﻲ ( ﺍﺣﻤﺪ ﺟﻘﻴﻞ) ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ. ﺑﺎ ﻫﻢ ﻫﻢﺗﻴﻢ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭ ﻧﺸﺮﻳﻪ
ﻣﻲﻓﺮﻭﺧﺘﻴﻢ. ﻭ... ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻻﻥ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ؟ ﺍﺣﻤﺪ ﺯﻳﺮ ﺷﻜﻨﺠﻪ
ﺍﺳﺖ؟ﺩﺍﺭﻩﺷﻼﻕﻣﻲﺧﻮﺭﻩ؟ﻭ... ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﻻﻥﻣﻲﺑﻴﻨﻤﺶﻳﺎ ﻧﻪ؟
ﻛﻢ ﻛﻢ ﺑﻪﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ. ﺍﺯ ﻣﻴﻨﻲﺑﻮﺱ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻳﻢ. ﺍﺯ ﺩﺭ
ﻛﻮﭼﻜﻲﺭﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮﻭﺩﻭﺑـﺎﺭﻩﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪﻫﺎﻳﻤﺎﻥﺭﺍﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭﭼﻚﻛﺮﺩﻧﺪ
.ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﻫﺎ ﻫﻤﺎﻥﻃﻮﺭﺯﺧﻢﺯﺑﺎﻧﻬﺎﻣﻲﺯﺩﻧﺪﻭﻓﺤﺶ ﻣﻲﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﺍﺯﺗﻌﺪﺍﺩﺯﻳﺎﺩﻱﭘﻠﻪﻓﻠﺰﻱﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻴﻢ. ﺩﺭﺍﺗﺎﻗﻜﻲﻣﺨﺼﻮﺹﺑﺮﺍﻱﻣﻼﻗﺎﺕ
ﺑﻮﺩ ﺑﻪﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ.ﺗﻌﺪﺍﺩﻣﺎﻥﺯﻳﺎﺩﺑﻮﺩ.ﺩﻟﺸﻮﺭﻩﺩﺍﺷﺘﻢ. ﻫﺮﺍﺯﮔﺎﻫﻲ ﺍﺯ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﺆﺍﻝﻣﻲﻛﺮﺩﻡ.ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻓﻌﺎﺕ ﻗﺒﻞ ﺍﻳﻦﻣﺴﻴﺮ ﺭﺍ ﭼﻨﺪﻳﻦ
ﺑﺎﺭ ﭘﺸﺖﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲﻣﻲﮔﻔﺖﻛﻪﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﻣﻲ
ﺩﺍﺩ.
ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﺑﻮﺩ. ﻳﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲﺩﺍﺩ. ﺍﻣﺎ ﺍﻟﺘﻬﺎﺏ،
ﻧﮕﺮﺍﻧﻲ،ﻫﻴﺠﺎﻥﺗﻤﺎﻡﻭﺟﻮﺩﻣﺮﺍﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.ﺻﺪﺍﻱﻗﻠﺒﻢﺭﺍ ﺑﺎﮔﻮﺷﻬﺎﻳﻢ
ﻣﻲﺷﻨﻴﺪﻡ.ﻫﻤﻪ ﺍﺵﺑﻪ ﺍﻳﻦﻓﻜﺮﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡﻛﻪﻣﺠﺘﺒﻲ ﭼﻪﺟﻮﺭﻱﺍﺳﺖ؟
ﭼﻲﺑﻬﺶﺑﮕﻮﻳﻢ؟ ﺑﻐﺾﻛﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻡ.ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﻡﻧﮕﺎﻩﻣﻲﻛﺮﺩﻡ.ﻧﻤﻲﺩﺍﻧﻢ
ﻣﺎﺩﺭﻡﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻡﭼﻪﻣﻲﺩﻳﺪﻛﻪ ﻫﻲ ﺑﻬﻢﻣﻲﮔﻔﺖ«ﺑﻴﺎﺑﺸﻴﻦ ﺣﺎﻻﺣﺎﻻ
ﺑﺎﻳﺪﻣﻨﺘﻈﺮﺑﺎﺷﻴﻢ» ﺿﻌﻒ ﻛﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻡﻭﻟﻲﻣﻴﻞ ﺑﻪﭼﻴﺰﻱﻧﺪﺍﺷﺘﻢ.ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺷﺘﻢﺁﻥﺩﺭ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﺑﺎﺯﻣﻲﺷﺪ ﻭ ﺍﺳﻢﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﺍﺻﺪﺍﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﺍﺯﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﺆﺍﻝﻣﻲﻛﺮﺩﻡ:«ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﺗﺎﻕﻣﻼﻗﺎﺕﭼﻪﺟﻮﺭﻳﻪ»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺰﺭﮔﻴﻪ ﻛﻪ ﮔﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﮔﻴﺸﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻳﻪ ﺷﻴﺸﻪ
ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻭﻧﺎ ﻣﻴﺎﻥ ﭘﺸﺖﺷﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑﻣﻲﺯﻧﻴﻢ» ﺑﺎﺯﺗﻮﻓﻜﺮ
ﻣﻲﺭﻓﺘﻢ.ﺭﺍﺳﺘﻲﻣﺠﺘﺒﻲ ﭼﻪ ﻗﻴﺎﻓﻪﺍﻱﺷﺪﻩ؟ ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎﻻﻏﺮ ﻭﻋﻴﻨﻜﻲ
ﺑﻮﺩ. ﺑﺎﺳﺒﻴﻠﻬﺎﻱﭘﺮﭘﺸﺖ. ﺩﻭ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﻫﻢﻛﻪ ﺩﺭﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ١٣ﺁﺑﺎﻥ٥٧
ﺟﻠﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﺗﻴﺮﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ.ﻛﻒ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶﺟﺎﻱﺗﻴﺮﺧﻮﺭﺩﮔﻲ
ﻭﻋﻤﻞﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ....
ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻓﻜﺮﻫﺎ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻫﻨﻲ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ. ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﻛﻮﺗﻮﻟﻪﻳﻲ
ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﺳﺎﻣﻲ ﻛﺮﺩ. ﺍﺳﻢ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻳﺎ ﭘﻨﺠﻢ ﺍﺳﻢﻣﺠﺘﺒﻲ ﺑﻮﺩ:
«ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻏﻨﻴﻤﺘﻲ».ﺩﻳﮕﺮﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡﭼﻪﺷﺪ؟ﺭﻓﺘﻢﭘﺸﺖﺩﺭﻓﻠﺰﻱ ﺑﻌﺪﻱ.
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺯ ﺍﻳﻦﻃﺮﻑ ﺑﻴﺎ! ﺍﻳﻦﺟﺎ ﺑﺎﻳﺴﺖ! ﻫﻮﻝ ﻧﺸﻮ!
ﻫﻮﻝﻧﺸﻮ...».
ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﻱ ﻛﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻳﻢ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ٥ ،٤ ﻧﻔﺮ
ﻭﺍﺭﺩ ﺳﺎﻟﻦﻣﻼﻗﺎﺕﺷﺪﻡ .ﮔﻴﺸﻪﻫﺎ ﺳﻤﺖﺭﺍﺳﺘﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻳﻜﻲ ﻳﻜﻲﻧﮕﺎﻩ
ﻛﺮﺩﻡ. ﺍﻭﻟﻲ ﻧﺒﻮﺩ، ﺩﻭﻣﻲ ﻧﺒﻮﺩ،«ﺧﺪﺍﻳﺎﻣﺠﺘﺒﻲﻛﺪﻭﻣﻪ؟ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺷﺒﻴﻪ
ﻫﻤﺪﻳﮕﻪﻫﺴﺘﻨﺪ»، ﻗﻴﺎﻓﻪﻫﺎﻱﻫﻤﻪﺷﺎﻥﻳﻚﺟﻮﺭ ﺑﻮﺩ: ﻋﻴﻨﻜﻲﻭﻻﻏﺮ.
ﺑﺎ ﻟﺒﻬﺎﻱﺧﻨﺪﺍﻥ ﺩﺳﺖﺗﻜﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺳﻪﭼﻬﺎﺭﮔﻴﺸﺔ ﺍﻭﻝﻣﺠﺘﺒﻲ
ﻧﺒﻮﺩ. ﻧﻤﻲﺩﺍﻧﺴﺘﻢﭼﻜﺎﺭﻛﻨﻢ. «ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﺠﺘﺒﻲﻛﺪﻭﻣﻪ؟»ﻳﻜﺪﻓﻌﻪ ﺻﺪﺍﻱ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺗﻮﻱ ﮔﻮﺷﻢ ﭘﻴﭽﻴﺪ: « ﺑﻴﺎ! ﻛﺠﺎ ﻣﻲﺭﻱ؟» ﺍﺯ ﻫﻮﻟﻢ ﮔﻴﺸﻪ ﺭﺍ ﺭﺩ
ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ.ﺟﻠﻮﮔﻴﺸﻪ ﻳﻲ ﻛﻪﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﺧﺸﻜﻢ ﺯﺩ.
ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ. ﺑﻐﻀﻢﺗﺮﻛﻴﺪ. ﮔﺮﻳﻪ ﺍﻣﺎﻧﻢ ﻧﻤﻲﺩﺍﺩ. ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺯﺩﻡ
ﺯﻳﺮﮔﺮﻳﻪ.ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻛﻨﻢ. ﺍﻭﻣﻲﺧﻨﺪﻳﺪ.
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍﮔﺮﻓﺖ.ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺘﻢ:«ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻦ! ﺑﺎﻫﺎﺵ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ!» ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﮔﻮﺷﻲ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺑﺒﻴﻨﻤﺶ.
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻔﺖ:«ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻦ! ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ! ﭘﻴﺶ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﻫﺎﻛﻪﺁﺩﻡ ﮔﺮﻳﻪ
ﻧﻤﻲﻛﻨﻪ».
ﺻﺪﺍﻱ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺍﺯ ﺗﻮﻱ ﮔﻮﺷﻲ ﻣﻲﺁﻣﺪ: «ﻣﻬﺮﺍﻥ! ﭼﻪ ﻃﻮﺭﻱ؟ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ
ﺑﺰﺭﮒﺷﺪﻱﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺖ» ﮔﺮﻳﻪﺍﻣﺎﻧﻢﻧﻤﻲ ﺩﺍﺩ.
ﻧﻤﻲﺩﺍﻧﻢﮔﻔﺘﻢﻳﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ: «ﺳﻼﻡ!ﺧﻮﺑﻢﺧﻴﻠﻲﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺕﺗﻨﮓﺷﺪﻩ».
ﻛﻢﻛﻢﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱﻣﺠﺘﺒﻲﻫﻢ ﺑﺎ ﺍﺷﻜﻬﺎﻳﺶﻳﻜﻲﺷﺪ. ﺍﺯﺯﻳﺮﻋﻴﻨﻜﺶ
ﻗﻄﺮﻩﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﻚﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲﺭﻳﺨﺖ.
ﮔﻔﺘﻢ:«ﻣﺠﺘﺒﻲﺧﻮﺑﻲ؟»
ﮔﻔﺖ: «ﺁﺭﻩ، ﺧﻮﺑﻢ، ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻦ! ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﻜﺶ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﻲ
ﺷﺪﻱ ، ﺟﻠﻮ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ!» ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ. ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﻱ
ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻛﻴﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ؟ ...» ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻳﻚ ﭼﻴﺰﻱ
ﺑﻬﺶﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ.
ﺑﻐﻀﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻲﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ
ﻣﻲﮔﻔﺖ:«ﺗﻨﺪﺗﻨﺪﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻲﺷﻪ»
ﻣﺠﺘﺒﻲ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮ ﭘﺪﺭﺕ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﭽﻪ، ﺍﺷﻚﻣﻦ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻱ!
ﺩﻳﮕﻪﮔﺮﻳﻪﻧﻜﻦ!ﻭﮔﺮﻧﻪﻋﺼﺒﺎﻧﻲﻣﻲﺷﻢﺧﻮﺏﺑﮕﻮﭼﻲﻛﺎﺭﻣﻲﻛﻨﻲ؟
ﺩﺭﺱﻣﻲﺧﻮﻧﻲ؟»
ﮔﻔﺘﻢ:«ﺁﺭﻩﺩﺭﺱﻣﻲﺧﻮﻧﻢ»
ﮔﻔﺖ: «ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﻧﻤﻲﺧﻮﻧﻲ» ﺑﻌﺪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: «ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﺍﺫﻳﺖ
ﻧﻤﻲﻛﻨﻲ ﻛﻪ...»
ﻣﺎﺩﺭﻡﮔﻔﺖ:«ﻧﻪﺷﻤﺎﻧﻴﺴﺘﻴﺪﻛﻤﻜﻤﻮﻥﻣﻲ ﻛﻨﻪ»
ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻱ ﺑﺮﻱ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ؟» ﮔﻔﺘﻢﻣﻲﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﻨﻜﻮﺭ ﺷﺮﻛﺖ
ﻛﻨﻢ.
ﺑﺎﺗﻨﺪﻱﮔﻔﺖ:«ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﺭﺍ ﻧﻤﻲﮔﻢﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﺣﺎﺟﻲﺭﺍﻣﻲﮔﻢ»
ﺩﻭﺯﺍﺭﻱ ﺍﻡﺍﻓﺘﺎﺩ.ﮔﻔﺘﻢ:«ﭼﺮﺍ!ﺣﺎﻻ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ».
ﺳﻔﺎﺭﺵﻛﺮﺩ:«ﭘﺲﺧﻮﺏ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻥ ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ»
ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺭﺍﺳﺘﻲ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﭼﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ؟ ﻛﻤﻲ ﺍﺯ ﻛﺎﺭ
ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺍﻡﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶﮔﻔﺘﻢ.
ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻨﻮﻳﺲ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﭼﻲﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻱ؟ ﻳﻚ
ﺟﻤﻌﻲ ﺍﺯﻛﺎﺭﺕ ﺑﺰﻥ، ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺗﺼﺤﻴﺢﻛﻦ» ﺻﺒﺮ
ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪﺳﺎﻛﺖﺷﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: « ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻧﻜﻦ»
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡﺣﺮﻓﻬﺎﻳﺶﻣﺜﻞﺧﻮﻥﺩﺭﺭﮔﻬﺎﻳﻢﺟﺮﻳﺎﻥﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ. ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﻳﻪ ﺧﺒﺮﻱ ﻧﺒﻮﺩ. ﺍﺷﻜﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﻙ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ
ﮔﻔﺘﻢ:«ﺑﺎﺷﻪ»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻮﺷﻲ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻛﻠﻤﻪﻳﻲ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻮﺷﻲ
ﺭﺍﮔﺮﻓﺘﻢ. ﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻣﺜﻞ ﺑﻠﺒﻞ ﻭ ﺑﻼﺩﺭﻧﮓ ﺣﺮﻑ ﻣﻲﺯﺩﻡ: «ﺁﻗﺎ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺧﻴﻠﻲ
ﻣﺨﻠﺼﻴﻢ!ﻫﻤﻴﺸﻪﺩﻟﻤﻮﻥﺑﺮﺍﻳﺖﺗﻨﮕﻪ.ﺣﺴﺮﺕﺩﺍﺭﻡﻛﻪﭼﺮﺍﻭﻗﺘﻲﺧﻮﻧﻪ
ﺑﻮﺩﻱ ﻗﺪﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻢ. ﻳﺎﺩ ﺁﻥﻣﻮﻗﻊﻫﺎ ﻣﻲﺍﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪﺳﺎﺯﻱ
ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ، ﺍﻭﻥﻣﻮﻗﻊﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﻲﺭﻓﺘﻲ، ﻭ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ
ﻣﻲﺍﻭﻣﺪﻱﻣﺎﻣﻲ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ. ﺍﻧﺸﺎﺍﻟﻪ ﻫﺮﭼﻲ ﺯﻭﺩﺗﺮﻣﻲ ﺁﻳﻲ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
ﻣﻲﺭﻳﻢﻫﻤﻮﻥ ﺟﺎﻫﺎ».
ﻣﺠﺘﺒﻲ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻨﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﻣﻬﺮﻱ(ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻛﻪ٢ﺳﺎﻝ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ ﻓﺮﻭﻍ ﺟﺎﻭﻳﺪﺍﻥ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪ) ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﭼﻪ
ﺷﻜﻠﻲ ﺷﺪﻩ ﺍﻳﺪ.ﻣﺎﻣﺎﻥﻣﻲ ﮔﻔﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺍﻱ،ﻣﻲﺁﻳﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ
ﻛﺸﺘﻲﺑﮕﻴﺮﻳﻢ...»
ﻫﻤﻴﻦﺟﺎﺻﺪﺍﻗﻄﻊ ﻭﺯﻣﺎﻥ ﻣﻼﻗﺎﺕﺗﻤﺎﻡﺷﺪ.
ﻫﻤﻪﺷﺎﻥﺑﺎﺩﺳﺖﺗﻜﺎﻥﺩﺍﺩﻥﺷﺮﻭﻉﻛﺮﺩﻧﺪﺑﻪ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ.ﻣﻦﺻﻮﺭﺗﻢ
ﺭﺍ ﺑﻪﺷﻴﺸﻪ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪﻡ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ.ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﻓﺖ ﮔﻴﺸﺔ ﺑﻐﻠﻲ ﺩﺳﺖ
ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﻫﺮﺩﻭ ﺯﺩﻧﺪ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ.
ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﻳﺸﺎﻥﻫﻢﻣﺜﻞﻫﻢ ﺑﻮﺩ.
ﺗﻚ ﺗﻜﺸﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﺷﻴﺸﻪ ﻫﺎ ﺭﺩﻣﻲﺷﺪﻧﺪﻣﻲ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ
ﺗﻜﺎﻥﻣﻲﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺖﻧﺪﺍﺷﺘﻢﺍﺯ ﺁﻥﺟﺎﺩﻝﺑﻜﻨﻢ.ﺩﻭﺳﺖﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻫﻴﭻﻭﻗﺖﺁﻥﺻﻒ
ﺗﻤﺎﻡﺑﺸﻮﺩ. ﺍﺯ ﺍﻭﻳﻦ ﻛﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ
ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ. ﺩﺭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩ: «ﺑﺮﻭ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﻣﻦ ﺭﺍ
ﺁﻣﺎﺩﻩﻛﻦﻛﻪﻭﻗﺘﻲﺁﻣﺪﻡ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﻳﻢﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ!»
ﺣﻜﻤﺶ١٥ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ٨ﺳﺎﻝ ﺁﻥ
ﺭﺍ ﻋﻔﻮ ﺩﺍﺩﻩﺍﻧﺪ. ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺳﺎﻝ ٦٧ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺸﻮﺩ. ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﻗﺘﻞ ﻋﺎﻡ٦٧ ﺭﺍﻩ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺠﺎﻫﺪﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩ.
ﺭﻭﻱﺑﺮﮔﻪﻳﻲ ﻛﻪﻧﺎﻡﻭﻣﺸﺨﺼﺎﺗﺶﺭﺍﺳﺆﺍﻝﻛﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺗﻬﺎﻡﺧﻮﺩﺵ
ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺖ:«ﻣﺠﺎﻫﺪ»ﻭﺭﻓﺖ.
ﻫﺮﻛﺲ ﻧﻮﻉ ﺍﺗﻬﺎﻡ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﻲﺑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ
ﻣﻲﻧﻮﺷﺖ ﻣﻨﺎﻓﻖ ﺟﺎﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻣﻲﺩﺍﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻧﻮﻉ ﺍﺗﻬﺎﻡ ﺭﺍ
ﻧﻮﺷﺖ «ﻣﺠﺎﻫﺪ» ﻭ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﻳﻲ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻋﺪﺍﻡ
ﻣﻲﺑﺮﺩﻧﺪ ﮔﻔﺖ:«ﻓﻜﺮﻣﻲﻛﻨﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻓﺖ! ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻪﻣﻲﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﺎﺷﺪ!»
مهران غنيمتي
نشريه فرهنگي ادبي ندا

«ﻣـﺎﺗﻬـﺎﻭﺯﻥ», ﻧﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻓﺮﺩﺍﻱ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ



ﺩﺭ ﻣﺎﻫﻲﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻲﮐﻪ ﭘﺸﺖﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﻫﻔﺘﻪﻫﺎﻱ ﺁﻳﻨﺪﻩ،ﺳﺎﻟﮕﺸﺖﻓﺠﻴﻊﺗﺮﻳﻦ ﺟﻨﺎﻳﺎﺕ ﻋﻠﻴﻪ بﺸﺮﻳﺖﺍﺳﺖ.ﻣﺠﺎﻟﻲﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪﮐﻪﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﻓﻴﻠﻢﭘﻴﺎﻧﻴﺴﺖ،ﺳﺎﺧﺘﻪ
ﺭﻭﻣﻦ ﭘﻮﻻﻧﺴﮑﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﻨﺸﻴﻨﻢ .ﺗﻘﺎﺭﻥ ﺩﻳﺪﻥ
ﺍﻳﻦ ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺎ ﺳﺎﻟﮕﺸﺖ ﺑﻤﺒﺎﺭﺍﻥ ﺍﺗﻤﻲ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ ﺑﺮ ﺷﻬﺮﻫﺎﻱ
ﻫﻴﺮﻭﺷﻴﻤﺎ ﻭﻧﺎﮐﺎﺯﺍﮐﻲ ﻭﺟﻨﺎﻳﺎﺕ ﻧﺎﺯﻳﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻭﮐﺸﺘﺎﺭ
ﺯﻧﺪﺍﻧﻴﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۳۶۷، ﮐﻪ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻓﺎﺟﻌﺔ ﻣﻠﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﺎﻣﺒﺮﺩﻩ
ﻣﻲﺷﻮﺩ،ﮐﺎﻣﻸ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺑﻮﺩ. ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻳﮋﻩ ﻧﺎﻣﻪﻳﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺎﺟﻌﺔ
ﻣﻠﻲ ﺗﻬﻴﻪﮐﻨﻢ،ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﺼﺎ ﺹ ﺑﻪﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻭﻋﻨﺎﺻﺮ
ﺗﺸﮑﻴﻞ ﺩﻫﻨﺪﺓ ﺁﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﻭﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﻣﻴﻜﻴﺲ ﺗﺌﻮﺩﻭﺭﺍﻛﻴﺲ،ﮐﻪ
ﺑﻪﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺳﺮﻭﺩﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﻧﺎﻡﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ،ﻣﻲﮔﻮﻳﻢ:.
ﻭﻇﻴﻔﻪﻳﻲ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻤﺎﻥ ﺩﺭﺑﺮﺍﺑﺮ
ﺧﻄﺮ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﻛﻨﻴﻢ. ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺯﻧﺪﻩ
ﻧﮕﺎﻩ ﺩﺍﺷﺖ. ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﺍﻳﻦ ﺟﻨﺎﻳﺎﺕ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﻭﻣﺰﻳﺖ ﺩﺍﺭﺩ:
۱-ﮔﺮﺍﻣﻴﺪﺍﺷﺖ ﺟﺎﻧﺒﺎﺧﺘﮕﺎﻥ
۲-ﻳﺎﺩ ﺁﻭﺭﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﺴﻞ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﻭ ﺍﻣﺎﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ:
ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻧﺎﻡ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﻛﺘﺮﻳﻦ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻫﻬﺎﻱ ﻣﺮﮒ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻧﺎﺯﻳﺴﻢ ﻭ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺩﻭﻡ ﺍﺳﺖ. ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﺯﻧﺪﺍﻧﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ ﺭﺍ ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﻬﺎ ﻭ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥﺗﺸﻜﻴﻞﻣﻲﺩﺍﻧﺪ.
ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﻓﺎﺷﻴﺴﺖ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺑﺤﺮﺍﻥ ﻭ ﻧﺎﺑﺴﺎﻣﺎﻧﻲ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﺩﺭ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎ ﻭ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ. ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻧﺎﺭﺿﺎﻳﺘﻲ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﺑﺮﺿﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺟﻬﺖ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﺑﻪﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺭﺷﺪ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻭﻇﻴﻔﺔ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻬﺎ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻳﮑﺴﻮ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪﺩﺍﺭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﭗﻫﺎ ﺭﺍ ﺳﺮﮐﻮﺑﻲ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﺩﻟﺴﻮﺯﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻣﺴﮑﻨﺖ ﻣﺮﺩﻡ، ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﺍﻳﻦ ﻭﺿﻊ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻥ ﺣﺎﮐﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻋﺎﺩﻱ ﻳﻌﻨﻲ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﺩ. ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭﻱ ﮐﻪ ﮐﻮﺗﻮﻟﻪﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻭﺭﺯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩﻳﻲ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭﺩﺭ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﺗﻤﺎﻳﻞ ﺑﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺁﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻝ ﻣﻲﺳﻮﺯﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﺷﻌﺎﺭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ «ﻣﺮﻓﻪﻫﺎﻱ ﺑﻲﺩﺭﺩ» ﻣﻲﺩﻫﻨﺪ، ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﮐﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲﮐﻨﻨﺪ.
ﺗﺌﻮﺩﻭﺭﺍﻛﻴﺲ ﺧﻮﺩ ﭼﮕﻮﻧﮕﻲ ﻭ ﺩﻻﻳﻞ ﺷﻜﻞﮔﻴﺮﻱ ﺳﺮﻭﺩﻫﺎﻱﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﺭﺍ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻴﺎﻥﻣﻲﻛﻨﺪ:
«ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺑﻢ ﻳﺎﻛﻮﻭﺱ ﻛﺎﻣﺒﺎﻧﻠﻴﺲ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﺩﻭﻡ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﺯﻧﺪﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ١٩٦٥ ﺍﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﻗﻄﻌﻪ ﺷﻌﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭﺓ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﮐﻨﻢ. ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻛﻤﺎﻝ ﻣﻴﻞ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ. ﻧﺨﺴﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻬﺖ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺩﻭﻡ ﺑﻪﺩﻟﻴﻞ ﺁﻥﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﻧﺎﺯﻳﻬﺎ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻧﻬﺎﻱ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻴﻬﺎ ﻭ ﺁﻟﻤﺎﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩﻡ. ﻭﻟﻲ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦﺩﻭ ﺍﺯ ﺁﻥﺭﻭ ﻛﻪ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍﻣﻲﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻧﺴﻞ ﺟﻮﺍﻧﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺁﺷﻨﺎ ﻛﻨﻴﻢ، ﻳﻌﻨﻲﺁﻥﭼﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺒﺎﻳﺪﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ».
ﺗﺌﻮﺩﻭﺭﺍﮐﻴﺲ ﺗﺄﮐﻴﺪ ﻣﻲﮐﻨﺪ: «ﻳﻘﻴﻨﴼ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮﻛﺲ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪﺁﻧﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺭﻧﺞ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺟﻨﮕﻴﺪﻧﺪ. ﺑﺎﻳﺪ ﺟﻨﺎﻳﺎﺕ ﻧﺎﺯﻳﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ. ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻀﻤﻴﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﺍﺯ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﻛﺮﺍﻫﺖ ﺭﻭﺡ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻢ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺑﻪﻧﺪﺭﺕ ﭼﻬﺮﺓ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ.
ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺗﻔﻜﺮ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻲ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭﺳﺮﺍﺳﺮ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻪﭼﺸﻢ ﻣﻲﺧﻮﺭﺩ. ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎ ﻛﻪ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻛﺜﻴﻒ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﻴﻢ ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻳﻦﺧﻄﺮﻣﺤﺎﻓﻈﺖﻛﻨﻴﻢ».
ﺳﺮﻭﺩﻫﺎﻱ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻛﻪ ﻧﺨﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﻪﺯﺑﺎﻥ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ ﺑﻮﺩ، ﺑﻌﺪﴽ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ١٩٩٥ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﻳﺎﺩﺑﻮﺩ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻣﺠﺪﺩﺍ ﺑﻪﺯﺑﺎﻧﻬﺎﻱ ﺁﻟﻤﺎﻧﻲ ﻭ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ ﺍﺟﺮﺍ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻴﺰ ﺩﺭﺁﻣﺪ. ﺍﻳﻦ ﺳﺮﻭﺩﻫﺎ ﻣﺘﺸﮑﻞ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭ ﻗﻄﻌﻪ ﺷﻌﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪﻧﺎﻣﻬﺎﻱ: ﺁﻭﺍﺯ ﺁﻭﺍﺯﻫﺎ، ﺁﻧﺪﻭﻧﻴﺲ، ﻓﺮﺍﺭﻱ، ﻭ ﻭﻗﺘﻲ
ﺟﻨﮕﻬﺎ ﭘﺎﻳ ﺯ ﺁﻭﺍﺯﻫﺎ، ﺁﻧﺪﻭﻧﻴﺲ، ﻓﺮﺍﺭﻱ، ﻭ ﻭﻗﺘﻲ ﺟﻨﮕﻬﺎ ﭘﺎﻳﺎﻥﻣﻲﻳﺎﺑﻨﺪ.
ﻳﮑﺸﻨﺒﻪ ﺷﺎﻧﺰﺩﻫﻢ ﻣﺮﺩﺍﺩ١٣٨٤
ﻣﻴﻜﻴﺲﺗﺌﻮﺩﻭﺭﺍﻛﻴﺲ
نشريه فرهنگي ادبي ندا , ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ وبلاگ
babanavid2000.blogfa.com/

چهارشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲

آمازونهاي عصر معاصر



در سال ۲۰۰۳، درک من از جهان دگرگون شد. من برخلاف باور عمومي مخصوصاً در آمريکا، متوجه شدم که همه زنان در آسياي جنوب غربي در مواجهه با استثمار مسخ نشده اند. يک گروه ويژه از زنان هستند که اجازه نميدهند کسان ديگري سرنوشت آنها را تعيين کنند. پدر من که در آن زمان در عراق بود، با تلفن بين المللي خود با من تماس گرفت. من در آن زمان در خوابگاه دانشجويي بودم. او زنگ زد و به ياد دارم که گفت: سارا من آمازونهاي عصر معاصر (زنان جنگجو در اسطوره هاي يوناني) را که تو به آنها علاقه داري يافتم. کساني که تو همواره در جستجوي آنها بوده‌يي و درباره آنها خوانده يي. او به من گفت که تو هيچوقت حدس نخواهي زد که آنها را کجا پيدا کرده ام!
آن روز من با اين زنان شجاع آشنا شدم و در حقيقت آنچه براي من بيشتر شوک کننده بود اين بود که فقط زنان نيستند و مردان هم در کنار آنها براي مقابله با استبداد ايستادگي ميکنند. من با مجاهدين خلق آشنا شدم و از پدرم خواهش و استدعا کردم که به من اجازه دهد اين زنان را ملاقات کنم. حتي بهتر، حتي بهتر، بگذار مشعل آنان را در دست بگيرم و در کنار آنها بجنگم. آنها نه تنها توانسته اند کليشه ها و نقشها را تخريب کنند بلکه توانسته اند چالشهاي غيرقابل عبور را تسخير کنند و موقعيتهاي رهبري کننده را در دست بگيرند. زنان و مردان مجاهدين به دموکراسي و حقوق برابر و آزادي عقيده دارند. «آزادي» چه واژه زيبايي است. طبق تعريف لغتنامه وبستر، آزادي يعني کيفيت و موقعيت آزاد بودن و عدم ضرورت، اجبار يا محدوديت در انتخاب و عمل کردن؛ و رها بودن از قدرت ديگران.
به زودي بعد از شنيدن در مورد ساکنان کمپ اشرف، من شروع به مکاتبه با چند تن از آنان کردم. اگر شما امروز به من گوش ميکنيد. واقعاً اميدوارم که زنان اشرف حرفهاي من را بشنوند، من دريافت نامه هاي الکترونيکي از طرف شما را خيلي دوست داشتم و خيلي علاقمندم که ميتوانم اين موضوعات را به اطلاع ساير دانشجويان و دوستانم برسانم و به آنها از تحولات اشرف و سراسر جهان بگويم. در جهان افراد زيادي نيستند که در شجاعت همرديف زنان مجاهد باشند، که من بي نهايت افتخار آن را داشتم بتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم.
ما در ايميلها و نامه هاي خود در مورد ملاقات در اشرف آزاد و دريک تهران آزاد به عنوان خواهران بين المللي صحبت ميکرديم تا در نهايت بتوانيم مرزهاي جهاني را درنورديم.
پدر من اخيراً در دفاع از موضع خود مبني بر اين که نام مجاهدين بايد از ليست خارج شود سخنرانيهاي زيادي کرده است. بسياري از شما او را باور مي‌کنيد و ميدانيد که صحت دارد. اما خطاب به آن دسته از کسانيکه موضع پدر من و حتي شخصيت او را باتهمت سوء استفاده ابزاري از نام دخترش زير سؤال ميبريد ميخواهم چيزي را بگويم: وقتي پدر من به عراق رفت و اين داستان واقعي است، او به من ميگفت سارا اينقدر هيجان زده و اميدوار به داستان هايي که به تو ميگويم نباش چون شايد احتمالي وجود داشته باشد که صحت نداشته باشند. به اينها ميگويند تروريست. او مثل هر آمريکايي که ممکن است اينطور باشد، در مورد ماهيت مجاهدين شک داشت و شنيده بود که تروريست هستند. من به شما در رابطه با شخصيت خودم گفتم، سيب‌ها زياد دورتر از درخت نمي افتند: کاراکتر من مثل پدرم است. او با چشمان و قلب باز قدم به پيش ميگذارد.
وقتي او فهميد که ساکنان کمپ اشرف تروريست نيستند، شروع به دفاع از آنان کرد و از من خواست که هرچقدر ميتوانم اطلاعات او را منتقل کنم. وقتي از عراق خارج شد، پدر من بدون هيچ شکي فهميده بود که آنچه ابتدا به او در رابطه با ساکنان اشرف ابلاغ شده بود به وضوح دروغ و تبليغات بود تا فساد و مردان بيرحم را تقويت کند. من هميشه فکر ميکردم که نميتوانم کار کافي کنم چون فقط يک دختر ساده جوان در آمريکا هستم و چه کاري ميتوانم در اين رابطه انجام دهم؟ احساس ميکردم که از فاصله خيلي دور صداي من خيلي نارسا خواهد بود و کلمات من شنيده نخواهد شد. من بسيار خوشبخت هستم که امروز در مقابل همه شما ايستاده ام و صدايم شنيده ميشود.
من فقط ميتوانم اميدوار باشم کساني که صداي من را در آمريکا مي شنوند و قدرت ايجاد تغيير شرايط چندهزار تن از افراد خوب را دارند، گوش فرا دهند. در اين شرايط، من نگران ساکنان کمپ اشرف هستم. ميترسم که اين زنان و مردان، خود را در مقابل نيرويي بيابند که هيچ قدرت دفاعي در برابر آن نداشته باشند. اگر تمام آنچه که به عنوان سلاحي براي دفاع از آنان در اختيار داشته باشم فقط صدايم باشد، فرياد خواهم زد نام آنها را از ليست خارج کنيد. اينها افراد خوبي هستند و تروريست نيستند.

ژنرال فيليپس:
خانم رجوي، من اطمينان دارم که دختر شما و قريب به ۱۰۰۰ زن ديگر مجاهد از اين قدرداني خواهند کرد که يک زن ديگر به آنها بپيوندد و با آنها کار کند. چون، بله، من امنيت دختر خودم را به دست به اصطلاح «تروريستها» خواهم سپرد. اما اين تصميم من نيست بلکه، سارا، اين انتخاب خود توست. اگر من فرصت يابم و رئيس جمهور به من اجازه دهد که به آنجا بروم، آيا مرا همراهي خواهي کرد حتي اگر به معني رفتن به اشرف باشد؟
سارا: من ميگويم بزن بريم!
متشکرم

خلاصه يي از تاريخچه آشنايي سارا فيليپس با ساكنان اشرف
منبع سايت همبستگي ملي
http://www.hambastegimeli.com/index.php?option=com_content&view=article&id=33180:2012-01-23-19-12-16&catid=21:2010-01-17-21-49-36

سه‌شنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۲

ﻣـﺎﻳـﺎ ﺁﻧﺠـﻠﻮ- ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ


ﻣﺎﻳﺎﺁﻧﺠﻠﻮﺩﺭ٤ ﺁﻭﺭﻳﻞ ١٩٢٨ ﺩﺭﺳﻨﺖ ﻟﻮﻳﻲ،ﺩﺭﺍﻳﺎﻟﺖ ﻣﻴﺴﻮﺭﻱ
ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ، ﺑﻪﺩﻧﻴﺎ ﺁﻣﺪ. ﺩﺭ ﺷﺮﺍﻳﻄﻲ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﻧﮋﺍﺩﭘﺮﺳﺘﻲ ﺣﺎﮐﻢ
ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺁﺭﮐﺎﻧﺰﺍﺱ ﻧﺰﺩ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﻓﻘﻴﺮﺵ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻳﺎﻓﺖ. ﺩﺭﺳﻦ
١٦ ﺳﺎﻟﮕﻲ ﺑﭽﻪﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﺄﻣﻴﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮﺵ ﺑﻪ
ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺁﺷﭙﺰ ﻭﮔﺎﺭﺳﻦ ﻭﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪﮐﺎﺭﮐﺮﺩ. ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺑﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻥ
ﺁﺛﺎﺭ ﺷﮑﺴﭙﻴﺮ ﻭ ﺍﺩﮔﺎﺭ ﺁﻟﻦ ﭘﻮ ﺑﻪﻧﻮﺷﺘﻦ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﻥ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﺷﺪ . ﺍﻭ
ﻳﮏ ﺷﺎﻋﺮ، ﺗﺎﺭﻳﺦﻧﻮﻳﺲ، ﻫﻨﺮﭘﻴﺸﻪ، ﻧﻤﺎﻳﺸﻨﺎﻣﻪﻧﻮﻳﺲ ﻭ ﻓﻌﺎﻝ ﺣﻘﻮﻕ
ﺑﺸﺮ ﺍﺳﺖ. ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ ﺗﻬﻴﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮﺩﺍﻥ ﻓﻴﻠﻢ ﻣﻲﺑﺎﺷﺪ. ﺍﺯ ﺳﺎﻝ
١٩٨١ ﺍﺳﺘﺎﺩﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭﻳﮏﻓﺎﺭﺳﺖﺩﺭﺷﻤﺎﻝﮐﺎﺭﻭﻟﻴﻨﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ(
ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻲ). ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﻬﺎﻱ ﺍﺳﭙﺎﻧﻴﺎﻳﻲ، ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻲ ﻭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﻱ ﻭ
ﺯﺑﺎﻥ ﻣﻨﻄﻘﺔ ﻏﺮﺏ ﺁﻓﺮﻳﻘﺎ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻲﮐﻨﺪ. ﺑﺎ ﻳﮏ ﻣﺒﺎﺭﺯ ﺁﺯﺍﺩﻳﺨﻮﺍﻩ
ﺍﺯ ﺟﻨﻮﺏ ﺁﻓﺮﻳﻘﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺪﺗﻲ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﻣﺼﺮ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍ ﻥ ﺍﺩﻳﺘﻮﺭ
ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﺔ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻲ ﺯﺑﺎﻥ ﺧﺎﻭﺭﻣﻴﺎﻧﻪ، ﻋﺮﺏ ﺁﺑﺰﺭﻭﺭ، ﮐﺎﺭﻣﻲﮐﺮﺩ.
ﻣﺪﺗﻲ ﻫﻢ ﺩﺭﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻏﻨﺎ ﺑﻪﺗﺪﺭﻳﺲ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻥ
ﻣﺎﺭﺗﻴﻦ ﻟﻮﺗﺮﮐﻴﻨﮓﻭ ﺍﺯﻓﻌﺎﻻﻥﺟﻨﺒﺶﺿﺪﻧﮋﺍﺩﭘﺮﺳﺘﻲ ﺑﻮﺩ.ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﻱ
ﺍﻭ ﺍﺯ ﭘﺮﻓﺮﻭﺷﺘﺮﻳﻦﮐﺘﺎﺑﻬﺎﻱ ﺭﻣﺎﻥ ﻭﺷﻌﺮ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ
ﺟﻤﻠﻪ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎﻱ ﻣﺸﻬﻮﺭﺵ ﻣﻲﺗﻮﺍﻥ ﺍﺯ:
ـﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﭘﺮﻧﺪﺓ ﺩﺭﻗﻔﺲ ﺁﻭﺍﺯﻣﻲﺧﻮﺍﻧﺪ
ـ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡـﻣﺠﻤﻮﻋﺔﺷﻌﺮ
ﻓﻘﻂ ﺟﺮﻋﻪﻳﻲ ﺁﺏ ﺧﻨﮏ ﺑﻪﻣﻦ ﺑﺪﻩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻦﮐﻪ ﺑﻤﻴﺮﻡ
ﻫﻤﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﮐﻔﺸﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻔﺮ ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺍﺭﻧﺪ
ﺷﻌﺮ ﺯﻳﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﺳﺖ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺗﻮ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﻪﺯﻳﺮ ﺑﮑﺸﻲ
ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺗﺎﺭﻳﺦ ﭘﺴﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻲ
ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻏﻬﺎﻱ ﮔﺰﻧﺪﻩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﺕ
ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺧﺎﮐﻬﺎﻱ ﻫﺮﺯ ﺑﮑﺸﺎﻧﻲ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻢﭼﻮﻥ ﻏﺒﺎﺭﻱ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﺩ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺁﻳﺎ ﺳﺮﻓﺮﺍﺯﻱ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻣﻲﺳﺎﺯﺩ؟
ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﻭ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺍﻱ
ﺯﻳﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮔﺎﻡ ﻣﻲﺯﻧﻢ ﺳﺮﻓﺮﺍﺯﺍﻧﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﮐﻪ
ﭼﺎﻩ ﻧﻔﺘﻲ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ؟
ﻭ ﺩﺭﺍﺗﺎﻗﻢ ﻣﻲﻃﭙﻢ
ﻫﻢﭼﻮﻥ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ
ﺑﺎ ﺍﻣﻮﺍﺟﻲ ﺍﺯ ﻳﻘﻴﻦ
ﻫﻢﭼﻮﻥ ﺍﻣﻴﺪﻱ ﮐﻪ ﻓﻮﺍﺭﻩ ﻣﻲﮐﺸﺪ
ﺑﺎﺯﻫﻢ ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺁﻳﺎ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﻣﺮﺍ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﺒﻴﻨﻲ؟
ﺑﺎ ﺳﺮﻱ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﺑﻪﺯﻣﻴﻦ
ﺩﻭﺧﺘﻪﺷﺪﻩ
ﺑﺎ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﻳﻲ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻫﻢﭼﻮﻥ ﻗﻄﺮﺍﺕ
ﺍﺷﮏ
ﺑﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩﻱ ﻋﻤﻴﻖ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻭ ﺿﻌﻒ؟
ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻌﺎﺻﺮ
ﺁﻳﺎ ﺳﺮﺍﻓﺮﺍﺯﻱ ﻣﻦ ﺗﻮﺭﺍ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﻣﻲﮐﻨﺪ؟
ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺳﺨﺖ ﻭ ﻧﺎﮔﻮﺍﺭﺍﺳﺖ
ﺯﻳﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲﺧﻨﺪﻡ ﮔﻮﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻌﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﻃﻼ
ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ.
ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺑﻪﻣﻦ ﺷﻠﻴﮏ ﮐﻨﻲ
ﻫﻨﮕﺎﻣﻲﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﻴﺎﻁ ﭘﺸﺖ ﺧﺎﻧﻪﺍﻡ ﺯﻣﻴﻦ ﺭﺍ
ﻣﻲﮐﺎﻭﻡ
ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﮐﻨﻲ
ﺷﺎﻳﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻧﻔﺮﺕ ﺳﺮﺷﺎﺭﺕ ﺑﮑﺸﻲ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻫﻢ ﭼﻮﻥ ﻫﻮﺍ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺁﻳﺎ ﺟﻨﺴﻴﺖ ﻣﻦ ﺗﺮﺍ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﻣﻲﺳﺎﺯﺩ
ﺁﻳﺎ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺷﮕﻔﺖﺁﻭﺭﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ
ﺑﺮﻗﺼﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻡ
ﺩﺭﻧﻘﻄﺔ ﺍﻟﺘﻘﺎﻱ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ
ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺷﺮﻣﮕﻴﻨﻢ

ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ
ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻳﻲ ﮐﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﻣﻦ ﺍﻗﻴﺎﻧﻮﺳﻲ ﺳﻴﺎﻫﻢ ﺟﻬﻨﺪﻩ ﻭ ﻓﺮﺍﺥ
ﺩﺭﻣﻮﺟﻬﺎ ﻣﻲﮔﺬﺭﻡ ﺑﺎ ﺟﺰﺭ ﻭ ﻣﺪﻡ
ﺩﺭﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﻲ ﻧﻬﻢ ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺗﺮﻭﺭ ﺭﺍ
ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ ﺩﺭﻣﻴﺎﻥ ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ ﺷﮕﻔﺖﺁﻭﺭ ﺭﻭﺯ،
ﺑﺮﻣﻴﺨﻴﺰﻡ ﺑﺎ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻧﻴﺎﮐﺎﻧﻢ ﺑﺮﺟﺎ
ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻣﻦ ﺭﺅﻳﺎﻫﺎ ﻭ ﺍﻣﻴﺪﻫﺎﻱ ﺑﺮﺩﮔﺎﻧﻢ.
ﻣﻦ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴﺰﻡ
ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
ﺑﺮﻣﻲﺧﻴﺰﻡ
نشريه فرهنگي ادبي ندا

ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺩﮐﺘﺮ ﺯﺭﻱ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻲ

رسالت روشنفكر از نگاه شاملو


ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﻱ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﺭﺳﺎﻟﺖ ﻭﺟﺪﺍﻧﻲ ﺧﻮﺩ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﺪ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻴﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﻤﺎﻟﺪ. ﻭ ﺷﻬﺎﺩﺕ، ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻛﻪ ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ. ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ ، ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻧﻬﺎﻱ ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﺪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺻﻮﺭﺕ ﮔﻴﺮﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺕ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﺗﻠﺨﻲ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺍﺯ ﺯﻗﻮﻡ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﻣﻲ ﮔﺬﺭﺩ.
ﺳﻮﺭﺧﻮﺭﺍﻥ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﺳﺮﻧﮕﻮﻥ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺳﻮﺭﺧﻮﺭﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻱ ﺟﺎﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ ﻭ فﺎﺷﻴﺴﻤﻲ ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻛﻪ ﻗﺎﻟﺒﺶ ﻳﻜﻲ ﺍﺳﺖ. ﺷﻜﻠﺶ ﻳﻜﻲ ﺍﺳﺖ ﻋﻤﻠﻜﺮﺩﺵ ﻳﻜﻲ ﺍﺳﺖ، ﭼﻤﺎﻕ ﻭ ﺗﭙﺎﻧﭽﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﻓﺮﻕ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻣﺤﻤﻮﺩ ﻣﻲ ﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺷﻴﻌﻪ ﺍﺳﺖ ، ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺎﻩ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺳﻨﻲ ﺍﺳﺖ، ﺯﻣﺎﻥ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﻲ ﺍﺳﺖ ، ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﻲ ﺷﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﺸﺘﻨﺪ
ﻛﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺍﺳﺖ ، ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺿﺎ ﺧﺎﻥ ﻣﻲ ﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺍﺳﺖ ، ﺯﻣﺎﻥ ﻛﺮﻩ ﺍﺵ ﻣﻲ ﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺧﺮﺍﺑﻜﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻣﻲ ﺯﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻨﺎﻓﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﻓﺮﺩﺍ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺑﺮﺧﺮﺵ ﻣﻲ ﻧﺸﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺷﻤﻊ ﺁﺟﻴﻨﺶ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﻻﻣﺬﻫﺐ ﺍﺳﺖ.
ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﺍﻥ ﺍﺻﻴﻞ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻛﻪ ﻧﻪ ﻓﺮﻳﺐ ﺯﺭﻕ ﻭ ﺑﺮﻕ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﻧﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻣﺮﻋﻮﺏ ﻫﺎﺭﺕ ﻭ
ﭘﻮﺭﺗﻬﺎﻱ ﻗﺪﺭﺕ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺑﻴﻨﺸﻲ ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻨﻲ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻭ ﺭﻭﺷﻦ ﺩﺭﻙ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ. ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﻲﭘﻴﺸﮕﻮﻳﺎﻧﻲ ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﺎﺭﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻛﻼﻣﻲ ﺩﺭ ﺁﻏﺎﺯ... ﺍﮔﺮ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻫﻮﺍﻱ ﺗﻨﻔﺴﻲ ﻫﺮﻓﺮﺩ،
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﺟﻨﺒﺸﻲ ﺍﺳﺖ، ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﺩﻭﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ ﻭ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻟﻮﺡ ﺗﻘﺪﻳﺮ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﺪ. ﺷﺎﻣﻠﻮ، ﺷﺎﻋﺮ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻣﺎ، ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺭﺗﺠﺎﻉ ﻫﺎﺭ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﺣﺎﻛﻢﺷﺪﻩ ﺭﺍﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﻭ ﻓﺮﻳﺐ ﺻﺒﺢ ﻛﺎﺫﺑﺶ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﺷﺎﺩﺭﻭﺍﻥ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺩﺭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪﺧﻄﺮ ﻭ ﺗﻬﺪﻳﺪﺍﺕ ﻭ ﻋﻤﻠﻜﺮﺩﻫﺎﻱ ﺍﺭﺗﺠﺎﻉ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﻣﻲﺩﺍﺩ ﻭ ﻭﻇﻴﻔﺔ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﺍﻥ ﺍﺻﻴﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﺟﻬﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻲﻛﺮﺩ.ﺍﺯﺟﻤﻠﺔﺍﻳﻦﻫﺸﺪﺍﺭﻫﺎ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻳﻲﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍﺭﺩﻳﺒﻬﺸﺖ ﺳﺎﻝ ٥٨ ﻳﻌﻨﻲ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺣﺎﻛﻤﻴﺖ ﺁﺧﻮﻧﺪﻫﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺔ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﺼﻮﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻳﺎﻡ ﺑﻪﭼﺎﭖ ﺭﺳﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﻧﻈﺮﺍﺕ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﻱ ﻣﻄﺮﺡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻗﺴﻤﺘﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺘﺎﻥ ﺑﺮﮔﺰﻳﺪﻩﺍﻳﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻳﺮ ﻣﻲﺧﻮﺍﻧﻴﺪ:
ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻣﺠﻤﻊ ﻭ ﻣﺤﻔﻞ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﻲ، ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺷﺎﻩ ﻭﻇﻴﻔﺔ ﻣﺸﺨﺺ ﻭ ﻣﻌﻠﻮﻣﻲ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ. ﺑﻪﺍﻳﻦ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺑﻪﺩﺭﺳﺘﻲ ﻋﻤﻞ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻳﺎ ﻧﻪ، ﻛﺎﺭﻱ ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ
ﭼﻪ ﻭﻇﻴﻔﻪﻳﻲ ﺩﺍﺭﻧﺪ؟
ﺷﺎﻣﻠﻮ:ﻭﻇﻴﻔﺔﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﺍﻥﻭﻇﻴﻔﻪﻳﻲﺩﺷﻮﺍﺭﻭﻏﻢﺍﻧﮕﻴﺰﺍﺳﺖ. ﺁﻧﺎﻥ ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﺧﺮﺩ ﻭ ﻣﻨﻄﻖ ﻫﻤﻮﺍﺭ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﭘﻴﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ، ﺩﺭ ﻫﻢ ﺷﻜﺴﺘﻦ ﻭﻣﺪﻓﻮﻥ ﺷﺪﻥ
ﺯﻳﺮﺁﻭﺍﺭﺳﻨﮓﻭﺳﻘﻂ ﻫﻤﻴﻦﺭﺍﻩﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱﺧﻮﺩ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺑﭙﺬﻳﺮﻧﺪ. ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﺭﺟﻬﻞ ﻭ ﺗﻌﺼﺐ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﭼﻨﻴﻦ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﺍﻧﺶ ﻣﺤﺘﻮﻡﺗﺮ ﺍﺳﺖ، ﺯﻳﺮﺍ ﻧﻪ
ﻓﻘﻂ ﺗﻮﺩﺓ ﻣﺘﻌﺼﺐ ﺑﻪﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮ ﺑﻪﭼﺸﻢ ﺩﺷﻤﻨﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲﻛﻨﺪ، ﺍﻧﮕﻠﻬﺎﻱ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻧﻴﺰﻛﻪﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪﻣﻨﺎﻓﻊﻓﺮﺩﻱﺧﻮﺩ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﻣﻌﻤﻮﻻً ﺑﻪ ﺟﻬﻞ ﻭ ﺗﻌﺼﺐ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻲﺯﻧﻨﺪ. ﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﺩﺷﻤﻨﻲ ﺗﻮﺩﻩ ﺑﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﺍﻥ ﺟﻬﺖﻣﻲ ﺩﻫﻨﺪﻭ ﺍﻳﻦ«ﺑﺪﮔﻤﺎﻧﻲ ﺑﺎﻟﻘﻮﻩ» ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺍﻣﺮ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺗﻲ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻲ ﻭ ﻣﻬﺎﺟﻢ ﻭ ﻛﻮﺭ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺧﻮﺩ ﺷﻜﻞﻣﻲﺑﺨﺸﻨﺪ ﻣﺮ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺗﻲ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻲ ﻭ ﻣﻬﺎﺟﻢ ﻭ ﻛﻮﺭ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺧﻮﺩ ﺷﻜﻞﻣﻲﺑﺨﺸﻨﺪ.
ﺑﻪ ﻧﺎﻛﺴﺎﻧﻲ ﻧﻈﻴﺮ ﻫﻴﺘﻠﺮ ﻭ ﻣﻮﺳﻮﻟﻴﻨﻲ ﻭ ﻓﺮﺍﻧﻜﻮ ﻭ ﺳﺎﻻﺯﺍﺭ ﻭ ﺗﺮﻭﺧﻴﻠﻮ ﻳﺎ ﺭﺿﺎ ﺧﺎﻥ ﻭ ﺗﺨﻢ ﻭ ﺗﺮﻛﻪ ﺍﺵ، ﺟﺰ ﺟﻬﻞ ﻭ ﺗﻌﺼﺐ ﭼﻪ ﭼﻴﺰ ﺍﻣﻜﺎﻥﻣﻲﺩﻫﺪﻛﻪ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻜﻴﻪﻛﻨﻨﺪ.
ﺗﻮﺩﺓ ﻧﺎﺁﮔﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﻧﻤﻲﺩﻫﺪ ﻭ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺍﺯ ﭘﺎﻳﮕﺎﻩﺗﻌﺼﺐﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﻲﻛﻨﺪﻣﻌﻤﻮﻻًﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﺩﺷﻤﻨﻲ ﻣﻲﻭﺭﺯﺩ ﻛﻪ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﻨﺪﺓ ﺍﻭﺳﺖ. ﻭ ﻻﺟﺮﻡ
ﭘﺎﻳﻪﻫﺎﻱ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﻧﻔﻮﺫ ﺣﺮﺍﻣﺰﺍﺩﮔﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﺍﺳﺘﺤﻜﺎﻡ ﻣﻲﺑﺨﺸﺪ ﻛﻪ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺧﻮﺭﺩﺓ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺗﻮﺩﻩﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﻛﻮﺩﻙ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﮓ ﭘﺰﺷﻚ ﻭ ﭼﺎﻗﻮﻱ ﺟﺮﺍﺡ
ﻭﺣﺸﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﻪﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻋﺪﺕ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺨﺶ ﻃﺒﻴﺐ ﺗﺮﺟﻴﺢﻣﻲﺩﻫﺪ، ﺍﻣﺎﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ، ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺑﻴﻤﺎﺭ، ﻛﻮﺩﻙ ﻧﺤﻴﻔﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻏﻢ ﺗﻼﺷﻬﺎﻱ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖﺁﻣﻴﺰﺵ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪﻃﺒﻴﺐ ﺑﺮﺳﺎﻧﻨﺪ. ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﻏﻮﻝ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﭘﺮ ﻧﻴﺮﻭﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﭼﻤﺎﻗﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻣﻴﻜﺮﻭﺏ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﻛﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﻔﺮﺍﻱ ﺗﻌﺼﺒﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺮﻛﺖ ﺩﺭ ﻣﻲﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﺧﺎﻡ ﺍﻧﺪﻳﺸﻲ ﻭ ﺟﻬﻠﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻫﻴﭻﻣﻨﻄﻘﻲ ﺭﺍ ﻧﻤﻲﭘﺬﻳﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻛﻪ ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﭼﻨﻴﻦ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮ «ﻣﻲﺑﺎﻳﺪ» ﺑﻪ ﭘﺎﺧﻴﺰﺩ ﻭ ﺣﻀﻮﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﻋﻼﻡ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺷﺮﺍﻳﻄﻲ
ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﻱ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪﺭﺳﺎﻟﺖ ﻭﺟﺪﺍﻧﻲ ﺧﻮﺩ ﻋﻤﻞ ﻛﻨﺪ، ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻴﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪﺗﻦ ﺧﻮﺩ ﺑﻤﺎﻟﺪ. ﻭ ﺷﻬﺎﺩﺕ، ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻛﻪ ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ. ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ، ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻧﻬﺎﻱ ﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻛﺎﻡ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮﻗﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﺪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﻛﺴﺎﻧﻲ ﺻﻮﺭﺕ ﮔﻴﺮﺩ ﻛﻪ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮ ﺑﻪ ﻧﺠﺎﺕ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ، ﺗﻠﺨﻲ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺍﺯ ﺯﻗﻮﻡ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﻣﻲ ﮔﺬﺭﺩ. ﺩﻧﻴﺎﻱ ﻛﺸﺖ ﻭ ﻛﺸﺘﺎﺭ:
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺶ ﺗﻨﻬﺎ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﻱ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻜﻔﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺗﻌﺼﺐ ﻭ ﺧﺎﻡﺍﻧﺪﻳﺸﻲ ﺑﺮ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺣﺎﻛﻢ ﺍﺳﺖ، ﺍﺧﺘﻨﺎﻕ ﺑﺮﺟﺎﻣﻌﻪ ﺣﺎﻛﻢ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ. ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪﻛﻪ«ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺳﺨﻦ ﺑﮕﻮﻳﻲ ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﻳﺪ ﭼﻴﺰﻱ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻣﻲﭘﺴﻨﺪﻡ» ﻫﻴﭻ ﺳﺨﻦ ﺣﻘﻲ ﺑﺮﺯﺑﺎﻧﻬﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ. ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﺯ ﭘﻮﻳﺎﻳﻲ ﺑﺎﺯ ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ ﻣﻌﺘﻘﺪﺍﺕ ﺑﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻬﻨﻪ ﻭ ﻣﺘﺤﺠﺮ ﻣﺒﺪﻝ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﭘﻴﺶ ﺩﺭ ﺑﻲ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻭ ﺟﻬﻞ ﻭ ﺧﺎﻡ ﺍﻧﺪﻳﺸﻲ ﻓﺮﻭﻣﻲﺭﻭﺩ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﺭﺳﺎﻟﺘﻬﺎﻳﺶ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﻱ ﺑﻪ ﺑﻦﺑﺴﺘﻬﺎﻱ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﻛﺸﺖ ﻭ ﻛﺸﺘﺎﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺮﻣﻲﺍﻧﮕﻴﺰﺩ ﻭ ﺷﻮﺭﺵ ﻛﻮﺭ ﻭ ﺑﻲﻫﺪﻑ ﺗﺎﺯﻩﻳﻲ ﺑﻪﺭﺍﻩ ﻣﻲﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻛﻪ ﻣﻴﻮﻩﭼﻴﻨﺎﻥ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ «ﺍﻧﻘﻼﺏ» ﻣﻲﮔﺬﺍﺭﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ «ﻛﻮﺩﺗﺎ» ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺳﻮﺭﺧﻮﺭﺍﻥ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﺳﺮﻧﮕﻮﻥ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺳﻮﺭﺧﻮﺭﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩﻳﻲ ﺟﺎﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻲﮔﻴﺮﻧﺪ ﻭ ﻓﺎﺷﻴﺴﻤﻲ ﺟﺎﻧﺸﻴﻦ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺩﻳﮕﺮﻣﻲﺷﻮﺩ ﻛﻪﻗﺎﻟﺒﺶﻳﻜﻲ ﺍﺳﺖ.ﺷﻜﻠﺶﻳﻜﻲ ﺍﺳﺖ ﻋﻤﻠﻜﺮﺩﺵ ﻳﻜﻲ ﺍﺳﺖ، ﭼﻤﺎﻕ ﻭ ﺗﭙﺎﻧﭽﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ،ﻓﻘﻂﺑﻬﺎﻧﻪﻫﺎﻳﺶﻓﺮﻕﻣﻲﻛﻨﺪ.ﺯﻣﺎﻥﺳﻠﻄﺎﻥﻣﺤﻤﻮﺩﻣﻲﻛﺸﺘﻨﺪﻛﻪ ﺷﻴﻌﻪ ﺍﺳﺖ، ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺎﻩ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻣﻲﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺳﻨﻲ ﺍﺳﺖ، ﺯﻣﺎﻥ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﻳﻦﺷﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﺎﺑﻲ ﺍﺳﺖ، ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﻴﺸﺎﻩ
ﻣﻲﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺍﺳﺖ، ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺿﺎﺧﺎﻥ ﻣﻲﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺍﺳﺖ، ﺯﻣﺎﻥ ﻛﺮﻩ ﺍﺵ ﻣﻲﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺧﺮﺍﺑﻜﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻣﻲﺯﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻨﺎﻓﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ
ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺑﺮﺧﺮﺵﻣﻲﻧﺸﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﺷﻤﻊ ﺁﺟﻴﻨﺶﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﻻﻣﺬﻫﺐ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﺍﺳﻢ ﻭ ﺍﺗﻬﺎﻣﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﻧﮕﻴﺮﻳﻢ ﭼﻴﺰﻳﺶ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﻲﺷﻮﺩ. ﺗﻮ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻫﻴﺘﻠﺮﻱﻣﻲﻛﺸﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﻳﻬﻮﺩﻳﻬﺎﺳﺖ، ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﺍﺳﺮﺍﻳﻴﻞ ﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﻛﻪ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﻓﻠﺴﻄﻴﻨﻴﻬﺎﺳﺖ، ﻋﺮﺑﻬﺎ ﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﻛﻪ ﺟﺎﺳﻮﺱ ﺻﻬﻴﻮﻧﻴﺴﺘﻬﺎﺳﺖ، ﺻﻬﻴﻮﻧﻴﺴﺘﻬﺎﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﻛﻪ ﻓﺎﺷﻴﺴﺖ ﺍﺳﺖ. ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻬﺎ ﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﻛﻪ ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺖ ﺍﺳﺖ، ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﻬﺎ ﻣﻴﻜﺸﻨﺪ ﻛﻪ ﺁﻧﺎﺭﺷﻴﺴﺖ ﺍﺳﺖ، ﺭﻭﺳﻬﺎ ﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﻛﻪﭘﺪﺭ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺍﺯ ﭼﻴﻦ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﻱ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻭ ﭼﻴﻨﻴﻬﺎ ﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺮﺍﻣﺰﺍﺩﻩ ﺳﻨﮓ ﺭﻭﺱ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻣﻲﺯﻧﺪ ﻭﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﻭ ﻣﻲﻛﺸﻨﺪ ﻭﻣﻲﻛﺸﻨﺪ؛ ﭼﻪﻗﺼﺎﺑﺨﺎﻧﻪﻳﻲ ﺍﺳﺖ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﺑﺸﺮﻳﺖ!
ﺍﻣﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ، ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﻧﺪﻳﺸﻤﻨﺪ، ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺁﺯﺍﺩﻩ، ﻫﻴﭻﻛﺠﺎ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﺔ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻴﺴﺖ. ﻫﻤﻪﺟﺎﺗﻨﻬﺎﺳﺖ، ﻫﻤﻪﺟﺎ ﺩﺭ ﺍﻗﻠﻴﺖﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ.
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﻮﻳﻲ ﻃﺮﺣﻲ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﻛﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺗﻌﺼﺐ ﻣﺠﺎﻟﻲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻧﻤﻲ ﺩﻫﺪ؟ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲﺗﻮﺍﻥ ﺩﺳﺘﻲ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﻱ ﭘﻴﺶ ﺑﺮﺩ، ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﻧﺠﺲ ﻣﻲﺷﻤﺮﻱ؟ ﭼﮕﻮﻧﻪﻣﻲﺗﻮﺍﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺣﻘﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻮﻻ ﻭ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﻭ ﺧﻮﻥ ﻣﺮﺍ ﺣﻼﻝ ﻣﻲ ﺷﻨﺎﺳﻲ؟ ﭼﮕﻮﻧﻪﻣﻲﺗﻮﺍﻧﻲﺩﺭﺣﻖﻭ ﻧﺎﺣﻖﺳﺨﻦﻣﻦﻋﺎﺩﻻﻧﻪﻗﻀﺎﻭﺕ ﻛﻨﻲ، ﺗﻮﻛﻪ ﭘﻴﺸﺎﭘﻴﺶﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺁﻥﻛﻪﻣﻦ ﻟﺐ ﺑﻪﺳﺨﻦ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻛﻔﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﻗﻪﻣﺘﻬﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻱ؟
ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ، ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﻜﻨﺪ. ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺑﺸﺮﻱ ﺑﻪ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱﻣﺬﻫﺒﻲ، ﺑﻪ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﻧﮋﺍﺩﻱ،
ﺑﻪﻣﺤﺪﻭﺩﻩﻫﺎﻱ ﺟﻐﺮﺍﻓﻴﺎﻳﻲ، ﺑﻪﻣﺮﺯﻫﺎﻱ ﻓﻜﺮﻱ ﻣﺘﻌﺼﺒﺎﻧﻪ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻧﺸﻮﺩ ﻭ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺧﺮﺩ (ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻً ﺩﺭ ﺍﻗﻠﻴﺖ ﺍﺳﺖ) ﻣﺤﻜﻮﻡ ﺁﻥ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻧﺴﺒﺘﻬﺎﻱ ﺭﻳﺎﺿﻲ ﺗﺎﺑﻌﻴﺖ ﻛﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﺸﺖ (ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻً ﻳﻜﻲ ﺍﺳﺖ) ﺯﻳﺮ ﺳﻠﻄﺔ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻴﺮﺩ. ﺩﻭﺗﺎﺳﺖ)ﻣﻐﺰ ﺭﺍ (ﻛﻪ ﻣﻌﻤﻮﻻً ﺍﮔﺮ ﺗﻌﺼﺐ ﻭﺭﺯﻳﺪﻥ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪﺍﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻮﺟﻪ ﺑﺸﻤﺎﺭﻳﻢ، ﺩﺳﺖ ﻛﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻥﻗﺪﺭ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﻛﻪ ﺑﻪﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﺗﻌﺼﺐﻭﺭﺯﻳﺪﻥ ﺑﻪﻣﻌﺘﻘﺪﺍﺗﺸﺎﻥ ﺣﻖ ﺑﺪﻫﻴﻢ. ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﻴﺰ ﻣﻌﺘﻘﺪﺍﺗﺸﺎﻥ ﺭﺍﺑﻪﺻﻮﺭﺕ ﻣﻴﺮﺍﺛﻲ ﺍﺯ ﻧﺴﻠﻬﺎﻱ ﮔﺬﺷﺘﺔ ﺧﻮﻳﺶ ﺩﺭ ﺍﺷﻜﺎﻝ ﺑﺴﺘﻪﺑﻨﺪﻱﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ «ﺗﺎﺑﻮ»ﻫﺎﻱ ﻣﻘﺪﺱ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺁﻥ ﻣﻌﺘﻘﺪﺍﺕ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭﻱ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪﺍﻧﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺗﻌﺼﺐ ﻣﺴﺄﻟﻪﻳﻲ ﻳﻚ ﻃﺮﻓﻪ ﺍﺳﺖ. ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻣﻌﺘﻘﺪﺍﺕ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﻨﮓﻣﺤﻚ ﻧﻤﻲﺧﻮﺭﺩ ﺑﻠﻜﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻌﺘﻘﺪﺍﺕﺩﻳﮕﺮﺍﻥﻭﻛﻮﺷﺶ ﺑﻪﺳﺮﻛﻮﺑﻲﻣﻌﺘﻘﺪﺍﺕﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻫﻴﺄﺕ «ﺗﻌﺼﺐ» ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﻴﺮﺩ. ﻭ ﺩﻗﻴﻘﴼ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻬﺖ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺫﻳﻨﻔﻊ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﻣﻌﻤﻮﻻًﻫﺮﺍﻧﺪﻳﺸﺔ ﺁﺯﺍﺩﻣﻨﺸﺎﻧﻪ ﻳﻲ ﺭﺍ ﻧﻴﺰ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻔﻆ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺧﻮﺩ «ﺿﺪﻣﺬﻫﺒﻲ» ﻣﻌﺮﻓﻲﻣﻲﻛﻨﻨﺪ. ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺷﺎﻩﻣﺨﻠﻮﻉ ﻧﻴﺰﻣﻲﻛﺮﺩ ﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺍﻓﻮﻝ ﻗﺪﺭﺗﺶ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺨﺘﻦ ﺗﻌﺼﺒﺎﺕ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮﺿﺪ ﻣﺒﺎﺭﺯﺍﻥ ﺍﻧﻘﻼﺑﻲ ﻛﻮﺗﺎﻩ ﻧﻤﻲﺁﻣﺪ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ «ﺍﺗﺤﺎﺩ ﺍﺭﺗﺠﺎﻉ ﺳﺮﺥ ﻭ ﺳﻴﺎﻩ»ﻣﻲﺧﻮﺍﻧﺪ ﺯﻳﺮﺍ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻭﻳﺮﺍﻧﮕﺮ ﺗﻌﺼﺐ ﻣﻄﻠﻖ
ﺁﮔﺎﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺗﻌﺼﺐ ﻭﺭﺯﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻲﺑﺎﻳﺪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﻴﺰ ﺩﺭ ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﺩﺭ ﻫﺮﮔﻮﺷﺔ ﺩﻧﻴﺎ، ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻛﺸﺘﺎﺭﻫﺎﻱ ﻭﺳﻴﻊ ﻋﻘﻴﺪﺗﻲ ﻳﺎ ﻧﮋﺍﺩﻱﻳﺎﻣﺬﻫﺒﻲﺑﻮﺩ.ﺯﻳﺮﺍﻛﻪﻭﺍﻗﻌﻴﺘﻬﺎﭼﻨﻴﻦﻧﮕﺮﺍﻧﻴﻬﺎﻱﻭﺣﺸﺖ ﺑﺎﺭﻱ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﻴﻪﻣﻲﻛﻨﻨﺪ. ﺍﻣﺎ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﻟﺰﻭﻣﴼ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻧﻴﺴﺖ. ﺩﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺟﻬﺖ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺣﺮﻛﺖﻣﻲﻛﻨﺪ.
ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻣﻊ ﻣﻴﺎﻥ ﺗﺮﻙ ﻭ ﻛﺮﺩ، ﺟﻨﮓ ﻣﻴﺎﻥ ﻳﻬﻮﺩ ﻭ ﻋﺮﺏ، ﺟﻨﮓ ﻣﻴﺎﻥ ﻫﻨﺪﻭ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ، ﺟﻨﮓ ﻣﻴﺎﻥ ﻛﺎﺗﻮﻟﻴﻚ ﻭ ﭘﺮﻭﺗﺴﺘﺎﻥ، ﺟﻨﮓ ﻣﻴﺎﻥ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺖ ﻭ
ﺳﻴﺎﻫﭙﻮﺳﺖ ﻭ ﺟﻨﮕﻬﺎﻱ ﭘﺮﺍﻛﻨﺪﻩ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﻴﻞ ﺩﺭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻳﻦ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺍﺳﺖ، ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﻣﻠﻤﻮﺱ ﺭﻭﺯﻣﺮﻩ. ﺍﻣﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻓﻜﺮ، ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻋﻘﻴﺪﻩ، ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻧﮋﺍﺩ، ﺗﺤﻤﻴﻞﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ. ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﻜﺸﺪ. ﺣﻘﻴﻘﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﻳﺎ ﻣﺬﻫﺐ ﻳﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻛﻨﻢ، ﻌﻨﻲﺍﺵ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﻘﻴﺪﺓ ﺗﻮ، ﺍﺯ ﻣﺬﻫﺐ ﺗﻮ، ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻭﺣﺸﺘﻢ ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻗﻮﻳﺘﺮ ﻭ ﻧﺎﻓﺬﺗﺮ ﻭ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﻋﻘﻴﺪﻩ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺧﻮﺩ ﻳﺎﻓﺘﻪﺍﻡ ﻭ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻧﻬﺎﻳﻲ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ: ﺟﻬﺎﻥﺑﻴﻨﻲ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻲ ﻭ ﺧﺎﻟﻲ ﺍﺯ ﺗﻌﺼﺐ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺣﻜﻢ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺗﻨﮓ ﭼﺸﻤﻲ ﻧﺎﺷﻲ ﺍﺯ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺣﻘﻴﺮ ﻭ ﻣﺒﺘﺬﻝ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻫﺮﺁﻥﭼﻪ ﺑﺮﺣﻖ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﺩ ﺟﺎﻣﻌﺔ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻃﺒﻴﻌﻲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺍﺻﻠﺢ، ﺑﻪ ﻫﺮﺁﻥ ﭼﻪ ﺑﺮﺣﻖ ﻧﻴﺴﺖ ﭘﻴﺮﻭﺯﺷﻮﺩ.
ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﻱ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻱ
ﺗﺎ ﻫﻤﻴﻦﺟﺎ ﻫﻢ ﺑﻪﺭﻏﻢﻛﺎﺭﺷﻜﻨﻴﻬﺎﻱﺗﻌﺼﺐ ﻭﺟﻬﻞ،ﺟﺎﻣﻌﺔ ﺑﺸﺮﻱ ﻣﺠﻤﻮﻋﺔ ﺩﺳﺘﺎﻭﺭﺩﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺗﻌﺎﻃﻲ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﻣﻠﻴﺘﻬﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺣﺎﺻﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺧﺼﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺗﻌﺼﺐﺁﻣﻴﺰ ﻭ ﺳﺘﻴﺰﻩﺟﻮﻳﻲ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮕﻬﺎ ﻭ ﺗﻤﺪﻧﻬﺎﻱﺩﻳﮕﺮﭼﻴﺰﻱﺭﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻧﻤﻲﺩﻫﺪﻭﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺍﻣﺮ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﺴﻠﻂ ﺣﻖ ﺳﻨﮓ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻳﺎ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻛﻪ
ﺑﻜﻮﺷﺪ ﺑﺎ ﮔﺮﺯ ﻭ ﺑﺎﺭﻭﺕ ﺣﻘﺎﻧﻴﺘﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩ ﺗﺤﺼﻴﻞ ﻛﻨﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻧﺨﺴﺖ ﻣﺤﻜﻮﻡ ﺑﻪﺑﻲﺣﻘﻲ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﻴﻦ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻳﺎ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺑﺎ ﺷﻴﻮﺓ ﺗﺤﻤﻴﻞ ﻭ ﺍﺧﺘﻨﺎﻕ ﻓﻘﻂ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﺣﺘﻀﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻱﻃﻮﻻﻧﻲﺗﺮ ﻛﻨﺪ.
ﺑﻪﺍﻳﻦﺟﻬﺎﺕﺍﺳﺖﻛﻪﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﻋﻤﻴﻘﴼ ﺑﻪ ﻳﻜﭙﺎﺭﭼﮕﻲ ﻭﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻔﻜﻴﻚ ﻭ ﺗﺠﺰﻳﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ ﻋﻘﻴﺪﻩ، ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺑﻴﺎﻥ، ﺁﺯﺍﺩﻱ ﻣﺬﻫﺐ، ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺯﺑﺎﻥ ﻭ ﻫﺮ
ﺁﺯﺍﺩﻱ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﻲ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻳﻚ ﻛﻞ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﺷﻜﻞﻣﻲﮔﻴﺮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪﻫﻴﭻﮔﻮﻧﻪ ﺍﻣﺎ ﻭ ﺍﮔﺮﻱ ﻧﻴﺴﺖ. ﺑﻪﺧﺼﻮﺹ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﻳﻦ ﺁﺯﺍﺩﻳﻬﺎ، ﻓﺮﻳﺒﻜﺎﺭﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﺑﻪ ﺍﻗﻠﻴﺖ ﻭ ﺍﻛﺜﺮﻳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻬﺎﺭﭼﻮﺑﻬﺎﻱ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻳﺎ ﻗﻮﻣﻲ ﻣﻄﺮﺡ ﺑﺸﻮﺩ.
ﭘﺲ ﺑﻪ ﺳﺆﺍﻝ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﻳﻢ! ﻭﻇﻴﻔﺔ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻇﻴﻔﺔ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﻴﻦ ﻳﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺩﺭ ﻭﻇﻴﻔﺔ ﺑﻨﻴﺎﺩﻱ ﺍﻭ ﻛﻪ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺩﻧﻴﺎﻳﻲ ﺑﺮﺍﺳﺎﺱ ﻋﺪﻝ ﻭ ﺧﺮﺩ ﺍﺳﺖ ﺗﻐﻴﻴﺮﻱ ﻧﻤﻲﺩﻫﺪ. ﺍﻗﺘﻀﺎﻱ ﺯﻣﺎﻥﻭﺷﺮﺍﻳﻂﺍﻟﺒﺘﻪﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺪﺗﺎﻛﺘﻴﻜﻬﺎﻱﻣﺨﺘﻠﻔﻲﺭﺍ ﺗﻮﺻﻴﻪ ﻛﻨﺪﻛﻪ ﻫﺪﻑﺁﻥ ﺍﺟﺮﺍﻱﻭﻇﻴﻔﻪ ﺍﺳﺖﻭﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺁﻥ ﺑﺮﻃﺒﻖ ﺳﻠﻴﻘﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﻈﺮﮔﺎﻫﻬﺎﺻﻮﺭﺕﻣﻲﮔﻴﺮﺩﻛﻪﻣﺒﺤﺚ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺍﺳﺖ.

نشريه ادبي و فرهنگي ندا

دوشنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

سياست شريرانه ي آخوندها براي حفظ حكومت لرزان خود


فشارهاي رژيم آخوندي براي انهدام اپوزيسيون‌ اصليش، بخشي از سياست شريرانه‌يي است که آخوندها براي حفظ حکومت لرزان خود در پيش گرفته‌اند. در ۲۰ روز اول سال ميلادي، آخوندها با ۴۳ اعدام در ايران، رکورد تازه‌يي به ثبت داده‌اند. و شمار زيادي نيز در نوبت اعدامند. آنها همچنين براي سه تن از زندانيان‌ هوادار مجاهدين حکم اعدام صادر کرده‌اند.
سران‌ رژيم از دستگيري ۳۲ تن از اعضاي مؤثر مجاهدين، به اتهام هدايت قيام‌هاي سال ۸۸ خبر مي‌دهند. اين البته زمينه‌سازي براي صدور حکم‌هاي اعدام ديگري نيز هست. همزمان سپاه پاسداران در ارگان‌ سخنگوي خود خواستار راه‌حل نظامي در قبال اشرف شده است. و حملات موشکي به اشرف علامتي از همين سياست است.
براي بستن فضاي جامعه، آخوندها در پي قطع ارتباط اينترنتي ايران با جهان‌ خارج هستند. و از همه امکانات خود براي اين منظور استفاده مي‌کنند. مجلس ارتجاع قانون‌ مجازات استفاده‌کنندگان از تجهيزات تلويزيون‌ ماهواره‌يي را به تصويب رسانده است: که مجازات آنها از ۶ ماه تا دو سال زندان و ۷۴ ضربه شلاق است.
از طرف ديگر رژيم ولايت‌فقيه تهديدها و تروريسم خود را به شدت افزايش داده است:
انفجارهايي با تلفات زياد در عراق، مانورهاي نظامي با هدف بستن تنگه هرمز، شروع غني‌سازي ۲۰درصدي اورانيوم و تهديد کشورهاي عرب همسايه. اين ماجراجويي‌ها، از يکطرف براي باجگيري از جامعه جهاني است، از طرف ديگر براي مهار جامعه‌يي است که زنان و جوانان‌ بپاخاسته آن مترصد ‌ازسرگيري قيام‌ها هستند. به‌خصوص که آخوندها از به هم خوردن اوضاع، آن هم در جريان در جريان نمايش انتخابات خود، به شدت نگرانند.
اين مواضع جنگ‌‌طلبانه، براي سرپوش گذاشتن بر سقوط اقتصادي کشور است. رشد اقتصادي به صفر رسيده و تورم در اين ماه به ۴۰ درصد رسيده است.
بله، اينهمه براي سرپا‌نگهداشتن رژيمي است که هيأت حاکمه آن به نحوي بي‌سابقه دچار تفرقه است و ريزش و فرسودگي در تمام لايه‌هاي حکومت، از جمله در سپاه پاسداران، رسوخ کرده است.
در چنين وضعيتي، متأسفانه دولت‌هاي غرب و مشخصاً ايالات متحده آمريکا، همچنان در پي نوعي تعامل و کنار آمدن با فاشيسم مذهبي حاکم بر ايران هستند.اين تعامل در چه سياست‌هايي خود را نشون ميدهد؟
ـ در مسکوت گذاشتن نقض‌حقوق بشر در ايران
ـ بسنده کردن به مخالفت‌هاي نمايشي
ـ سرهم‌بندي پرونده توطئه رژيم براي ترور سفيران‌ خارجي در واشنگتن
ـ نيمه‌کاره گذاشتن تحريم‌ها
ـ و بي‌خطر نشان دادن برنامه اتمي رژيم. و خيلي پارامترهاي ديگر.
اما سؤال اين است که هسته اصلي اين سياست کجاست و چيست؟
ـ اصرار بر ادامه نام‌گذاري نامشروع عليه مجاهدين!
آري، اين ليست‌گذاري اراده جامعه بين‌المللي براي اعمال قاطعيت عليه بانکدار مرکزي تروريسم را سست کرده است.
اين قلب قضيه سياست تعامل است و در نتيجه بر تمام کارکردهاي سياسي جامعه بين‌المللي تأثير دارد.
و تا وقتي نام مجاهدين به ناحق در ليست وزارت خارجه آمريکاست، رژيم آخوندها اطمينان دارد که تهديدهايش با هيچ واکنش قاطعي از طرف جامعه بين‌المللي مواجه نخواهد شد.
از اين نظر اين يک فريب يا يک توهم است که سياستي که بزرگترين و سازمان‌يافته‌ترين اپوزيسيون‌ اين رژيم را به بند مي‌کشد در عين‌حال قادر به اعمال قاطعيت در برابر اين رژيم باشد.
و باز بايد اشاره کنم که اين يک فريب يا توهم است که سياستي که با اين ليست گذاريها در سرکوب مردم ايران مشارکت مي‌کند، در عين حال ياراي ايستادگي در برابر اتمي شدن‌ آخوندها را داشته باشد. هرگز متصور نيست و به همين دليل بايد اين سياست تغيير کند.
خوب است در اينجا به موضوع تحريم‌ها عليه رژيم آخوندي اشاره کنم که امروز به يک خواست جهاني تبديل شده و اتحاديه اروپا هم قصد دارد سه روز ديگر در اين زمينه تصميم‌گيري کند.
ما پيوسته از اعمال تحريم‌ها به ويژه انسداد بانک مرکزي و تحريم نفتي اين رژيم استقبال کرده‌ايم.
هرچند که مي‌دانيم براي مهار خطر اتمي رژيم، اين تحريم‌ها بايد با حمايت از مبارزه مردم ايران براي تغيير رژيم آخوندي همراه باشد. با اين حال تصميم‌ اتحاديه اروپا و مصوبات کنگره و سناي آمريکا براي ممنوعيت معاملات نفتي رژيم گام بلند‌ي به پيش است.
اما متأسفانه سياست تعامل دولت کنوني آمريکا و هم چنين تعلل ساير دولت‌هاي غرب اين تصميم‌ها را سست مي‌کند تا مي‌تواند آنرا به تعويق مي‌اندازد و براي اتخاذ هر سياستي اين معيار را در نظر دارد که آيا باعث رنجش فاشيسم مذهبي مي‌شود يا خير؟ اينجاست که ما براي تصحيح اين سياست‌خطا فراخوان مي‌دهيم.
تصحيح اين سياست از بخش کليدي آن يعني خاتمه دادن به همين ليست‌گذاري غيرقانوني آغاز مي‌شود. اين نامگذاري بهانه دولت عراق براي مبادرت به دو قتل‌عام در اشرف در دو سال اخير و هم چنين بهانه بسياري اعدام‌ها در ايران تا به حال است.
با اين حال حذف نام‌گذاري مجاهدين تنها به سود مردم ايران نيست. بلکه به تصحيح يک سياست فاجعه‌بار هم کمک مي‌کند و خدمتي است به صلح و امنيت تمام جهان. که در حال حاضر به وسيله ديکتاتوري حاکم بر ايران تهديد مي‌شود. آري اين سياستي است به نفع صلح و امنيت کل دنيا. دوستان‌ عزيز!
سه هفته از بطلان ضرب‌الاجل‌ ۳۱دسامبر مي گذرد. مجدداً به همه شما پيشتازان اين کارزار بين‌المللي تبريک مي گويم. به همه شما هواداران و پشتيبانان اين جنبش که در اين دوران با يک کارزار بين‌المللي توانستيد دشمن را يک گام به عقب برانيد تبريک مي گويم.
اين دستاورد فقط به اتکاي تلاش‌هاي شما سياستمداران آگاه و هوشيار و برجسته که به خوبي مي‌دانيد که در مقابل رژيم آخوندي نبايد سرخم کرد، نبايد زانو زد و نبايد کوتاه آمد و به يمن تلاش‌هاي شما با کارزارهاي بين‌المللي و تحصن‌هاي بي‌انتها در ژنو و واشينگتن، حاصل شد. مجدداً به همه شما درود مي‌فرستم و از همه شما تشکر مي‌کنم.
شما توانستيد ايالات متحده، اروپا و سازمان ملل را به اتخاذ يک سياست درست فرا بخوانيد. بنابراين هر زمان که زمامداران غرب درصدد اتخاذ يک سياست درست در قبال ايران برآيند. لاجرم بايد در مسير شما گام بردارند.
اما متأسفانه، سه هفته پيش، پس از امضاي يادداشت تفاهم دولت عراق و ملل متحد درباره انتقال امن و آزادانه ساکنان‌ اشرف به محل جديد، نخست‌وزير عراق علناً بر آن خط بطلان‌کشيد. وي مشخصاً تهديد کرد که چنانچه ظرف چهار ماه آتي تمام ساکنان‌ اشرف از عراق خارج نشوند دولت عراق، خودش اقدام خواهد کرد. به علاوه بار‌ديگر بر احکام قلابي دستگيري ۱۲۱ تن از ساکنان تأکيد کرد. احکامي که هيچ اعتبار قانوني ندارد و تنها ساخته و پرداخته رژيم ايران و دولت تحت نفوذش در عراق است. احکامي که همانطور که دو‌ روزپيش مقاومت ايران اعلام کرد، نه تاريخ دارد، نه اسم قاضي دارد، نه شماره دارد و بسياري از اسامي کساني هستند که در خارج از عراق هستند و يا حتي کساني که شهيد شده‌اند و در قيد حيات نيستند.
فراموش نکنيد که مضمون‌ اصلي يادداشت تفاهم که دبيرکل ملل متحد، وزير خارجه امريکا و ساير دولتها برآن تاکيد کرده‌اند، رعايت سلامت و امنيت همه ساکنان اشرف تا انتقال به ليبرتي و از ليبرتي به کشور ثالث است. اکنون نخست وزير عراق با اين اظهارات اساس اين توافق را برهم زده است.
تهديد به حمله و دستگيري، برپايي زنداني با ديوارهاي بلند در کمپ جديد کمپي که حتي آب آشاميدني ندارد و ورود و خروج به آن آزاد نيست و تحميل يک جابجايي اجباري اجزاي طرحيست که مورد علاقه رژيم آخوندهاست.
هم‌چنان که ساکنان اعلام کرده‌اند، ما هم مجدداً تأکيد مي‌کنيم که زندان‌سازي و جابه‌جايي اجباري مرز سرخ است و هيچ کس آن را نمي‌پذيرد
آنچه دولت عراق زير‌عنوان اعمال حاکميت دنبال مي‌کند، پيشبرد سياست ولي‌فقيه رژيم ايران است؛ براي متلاشي‌کردن‌ مهمترين نيروي مخالف رژيم ديکتاتوري حاکم بر ايران. اما چنانکه در همين روزها رهبر مقاومت مسعود رجوي گفت:
« اگر کسي فکر مي‌کند مي‌تواند مجاهدين را متلاشي کند اشتباه مي‌کند...
اگر کسي فکر مي‌کند مجاهدين از سرنگوني رژيم ولايت فقيه دست برمي‌دارند اشتباه مي‌کند.
در همه حال و در همه جا سرنگوني اين رژيم حق مسلم ما و خلق ماست» و چنين خواهد شد.

دوستان‌ عزيز!
اکنون پيش از آنکه زمان براي تحقق يک راه حل مسالمت آميز از دست برود، بايد هشدار بدهيم رژيم آخوندها و دولت عراق دست اندر‌کار يک سوءاستفاده خطرناک از ارگانهاي ملل متحد هستند تا ساکنان‌ اشرف را از يک وضعيت تهديد‌آميز، به يک وضعيت فاجعه بار منتقل سازند. اعتمادي که نثار ملل متحد شده است، نبايد با بازي‌هاي دولت عراق، وسيله برپايي زنداني در داخل يک پادگان براي ساکنان اشرف شود. جهان شاهد است که دولت عراق، نه مي‌خواهد و نه مي‌تواند به قول‌هاي خود به سازمان ملل و جامعه جهاني وفادار بماند.
اما سئوال اساسي اينست که چرا ملل متحد در اين باره سکوت کرده است؟
در برابر چنين نيرنگي، ملل متحد نبايد به دولت عراق اجازه ‌دهد مساحت کمپ جديد را به ميزان‌ فوق‌العاده‌يي کم کند. يونامي و کميسارياي عالي پناهندگان و ملل متحد به موجب مسئوليت خود و به موجب اصل مسئوليت بين‌المللي حفاظت (آرتوپي)، بايد مانع هرگونه جابجايي اجباري بشوند و نسبت به آن هشدار بدهند و دست به عمل بزنند.
ما به بيانيه ۲۶ دسامبر آقاي بانکي مون تکيه کرديم که تصريح نمود: « هر‌گونه خشونت و يا راه‌حل اجباري غير قابل قبول خواهد بود». ساکنان‌ اشرف، نه در امضاي توافقنامه شرکت داشته‌اند، نه از محل استقرار جديدشان آگاهي دارند و نه با شرائط نازل و اسارت‌بار آن موافق‌اند.
کليت اين جابه‌جايي اجباري است، جزء به جزء آن تحميلي است؛ مگر آن که خواسته‌هاي ساکنان اشرف در نظر گرفته شود.
سازمان‌ملل از بالاترين اعتمادها از بالاترين اختيارات و در نتيجه از بالاترين مسئوليت‌ها در اين قضيه برخوردار است و توانايي آن را دارد
سازمان ملل نيز آن قدر خود را صاحب اختيار مي‌شناسد که بدون آگاهي و رضايت ساکنان‌ اشرف، در مورد سرنوشت آنها با دولت عراق، قرار‌داد امضا مي‌کند. پس نبايد وقتي پاي سياست مخرب دولت عراق به ميان مي‌آيد، از خود، رفع مسئوليت ‌کند.
پنج ماه پس از تقاضاي پناهندگي يک به يک ساکنان‌ اشرف، چرا از نقش تسهيل‌کننده ملل متحد براي تعيين پناهندگي ساکنان خبري نيست؟ راستي چرا؟ چرا دولت عراق توانسته است مانع کار کميسارياي عالي پناهندگان بشود!؟ چرا اين زمان طولاني را از دست داده‌ايم و از دست رفته است؟ اين کاملاً ضروري است که کميسارياي عالي پناهندگان کار تعيين پناهندگي ساکنان‌ اشرف را بيش از اين به تأخير نيندازد.
شرائط اضطراري ساکنان اشرف و کُندي فوق‌العاده پروسه انتقال آنها و مانع‌تراشي‌هاي دولت عراق ايجاب مي‌کند که کميسارياي عالي پناهندگان از روش تعيين يکباره و گروهي پناهندگي براي ساکنان‌ اشرف پيروي کند. اين يک گام اجتناب‌ناپذير براي تضمين امنيت و سلامت ساکنان اشرف است که آنها را در مقابل انواع خطرات مهارناپذير گارانتي و تضمين مي‌کند. اکنون دولت عراق کميسارياي عالي پناهندگان را تحت فشار گذاشته که بين بد و بدتر يکي را انتخاب کند. کميسارياي عالي پناهندگان نبايد بر وضعيتي صحه بگذارد که هيچ تناسبي با شرائط زندگي کنوني ساکنان‌ اشرف ندارد.
به علاوه، بايد بازهم بر ضرورت تأمين اطمينان‌هاي حداقل تأکيد کنم. يک انتقال امن و آزادانه با تضمين‌هاي مکفي براي مصونيت ساکنان از هرگونه آزار و دستگيري. و هم‌چنين انتقال با اموال و خودروهايشان، آن هم به محيطي که مساحت آن براي يک کمپ به طور ميان‌مدت مناسب باشد؛ به اضافه ساير حداقلهاي‌ ضروري.
وزير امور خارجه آمريکا در بيانيه ۲۵ دسامبر خود تأکيد کرد که اين جابه‌جايي، براي موفقيت بايد از حمايت کامل ساکنان‌ کمپ اشرف برخوردار باشد. من از ايالات متحده مي‌خواهم مطابق همين بيانيه، مانع جابه‌جايي اجباري ساکنان اشرف شود و هم‌چنين مانع تن دادن‌ ملل متحد به تحميلات دولت عراق شود.
آري اين وظيفه آمريکا و ايالات متحده آمريکاست. زيرا ترديدي نيست که ايالات متحده در مورد حفاظت و امنيت و سلامت ساکنان اشرف بطور خاص، مسئوليت دارد و بايد پاسخگوي تعهدات قانوني و اخلاقي خود باشد.
هم‌چنان که تا به حال بسياري سياستمداران برجسته آمريکايي بر اين امر مهم تأکيد کرده و آن را تکرار کرده‌اند، مي‌خواهم تأکيد کنم که نگذاريد شکست تلخ و فاجعه بار سازمان ملل در بوسني، اين‌بار در قبال ساکنان‌ اشرف تکرار شود. تاکيدات مستمر دبيرکل بر جابه‌جايي داوطلبانه، راه‌حل صلح‌آميز و با‌دوام است. راه‌حلي که علاوه بر حق حاکميت عراق، حقوق‌بشر و قانون‌ انسان‌دوستانه بين‌المللي ساکنان را هم به رسميت بشناسد. اما آنچه متأسفانه در روي زمين جريان دارد، با خواست دبيرکل فاصله زيادي دارد. و آنچه هم‌اکنون فراهم‌شده، يک بازداشتگاه است، نه يک کمپ پناهندگي.
اکنون که دولت عراق تفاهم نامه امضاشده خود را زير پا گذاشته است، از ملل‌متحد مي‌خواهم اين موضوع را به شوراي امنيت گزارش کند و تصميم جديدي براي نجات اين راه حل صلح آميز درخواست کند. و سرانجام بايد سخنان اخير آقاي بانکي مون در بيروت را يادآوري کنم که گفت: « نظم کهنه، حاکميت تک نفري و انحصار در سرمايه و قدرت خاموش کردن رسانه‌ها و محروميت از آزاديهاي پايه‌يي در حال فروريختن است. مردم به همه اينها ميگويند: ‌«کافي است، ديگر بس است».
بله! ماهم مي‌گوييم ديگر بس است. در ايران نيز دوران‌ فاشيسم مذهبي به‌سر آمده است. و اين، سازمان ملل متحد و جامعه جهاني را فرا مي‌خواند که در کنار مردم ايران و مقاومت ايران بايستند.
از همه شما متشکرم.
سخنراني خانم مريم رجوي در کنفرانس بين‌‌المللي در پاريس ـ فراخوان به حفاظت بين‌المللي ساکنان اشرف شنبه، ۰۱ بهمن ۱۳۹۰
منبع: سايت همبستگي ملي

http://www.hambastegimeli.com/index.php?option=com_content&view=article&id=33176:2012-01-23-10-53-26&catid=21:2010-01-17-21-49-36

چهارشنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

عليه بيدادگاههاي خامنه اي جنايتكار و اعدامها قيام كنيم- رضا اولياء ,نقاش و مجسمه ساز ايراني


رضا كه پنجاه سال است در ايتاليا و در تبعيد و دور از وطن با هنر نقاشي و مجسمه سازي و نيز شركت فعال در تظاهرات و اجتماعات با سخنراني و برگزاري نمايشگاه فرياد اعتراض خود را عليه ظلم و بي عدالتي و ديكتاتوري سر ميدهد.
يك بار پس از انقلاب ضد سلطنتي و بهار آزادي زودگذري كه بر ميهنمان دميد و به خزان و زمستان پر از زمهرير اختناق و سركوب بدل شد به ميهن خود بازگشت ولي مجبور به جلاي وطن شد.
او به هنر و هنرمند متعهد باور دارد و انساني خوش قلب و شريف است كه نگاهش به دنياي پيرامون در آثار هنري اش متبلور است. و پايبندي اش به تعهدات سياسي , اجنماعي و اخلاقي كه يك هنرمند مردمي از آن برخوردار است.
در نقاشي فوق رضا ضمن به تصوير كشيدن جناياتي كه در ميهنش هر روز اتفاق مي افتد به مُشتهاي گره كرده و ا دهاني پُر از فرياد به قيام فرا مي خواند قيام عليه اين همه ظلم و ستم و بي عدالتي و اين همه جنايت و كشتار توسط رژيمي جنايت كار كه خامنه اي در راس آن قرار دارد.

جمعه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۱

محور خامنه اي، مالکي، اسد عليه تحول دمکراتيک



سال ميلادي 2011 سال تحولات شگرف در صحنه جهاني بود. ستمگراني که چندين دُهه بَذر استبداد، بي عدالتي و تبعيض کاشته بودند، مجبور به دِرو کردن طوفان شدند. بهار عرب، خيزش برآشفتگان و جنبش اشغال وال استريت، دگرگونيهاي بزرگي در مناسبات بين ستمگران و ستمکشان پديدآورد. ديکتاتورهايي که چندين دهه بر شانه هاي مردم محروم سوار بودند، به زير کشيده شدند. خود سوزي يک جوان 26 ساله تونسي بر خرمن خشم . نفرت توده هاي مردم جرقه اي زد که آتش آن هنوز شعله ور است. بن علي، مبارک و قذافي سرنگون شدند و انقلاب در سوريه در ستيز با ديکتاتوري بشار اسد به لحظه سرنوشت ساز خود نزديک مي شود. انقلابهاي خاورميانه ادامه دارد و مردم مصر با ادامه خيزشهاي خود برگهاي جديدي در بهار عرب به ثبت مي رسانند. بهار عرب ادامه دارد و نه پيروز شده و نه شکست خورده است. مُنفعلان گُندِه گو و آن دسته از روشنفکران کوته بين که خود را محور عالم حساب مي کنند، از ابتدا حُکم به شکست انقلابهاي بهار عرب دادند و به قدرت رسيدگان جديد که به نان و نوايي رسيده اند براي تثبيت موقعيت خود و به زنجير کشيدن دوباره مردم از پيروزي قطعي و نهايي صحبت مي کنند.



واقعيت اين است که انقلابهاي بهار عرب با همه نقاط قوت و ضعف آن ادامه دارد و اکنون اين زنان و مردان سوريه هستند که با فداکاريهاي بي نظير خود، تاريخ را در خيابانها مي نويسند. انقلاب مردم سوريه در بطن بهار عرب يکي از پيچيده ترين و در همان حال خونين ترين انقلابهاي عصر جديد است. موقعيت جغرافيايي سوريه و مرزهاي مشترک آن با اسرائيل، اردن، ترکيه، لبنان و عراق براي خانواده اسد اين فرصت را به وجود آورده بود تا هرکدام از اين کشورها به نوعي به تعادل موجود در سوريه وابسته شوند. در دوران جنگ سرد حکومت حافظ اسد از پشتيباني شوروي سابق برخوردار بود و عليرغم اين که هرگزدرگير جنگي جدي با اسرائيل نشد، در جبهه پايداري عليه اشغالگري اسرائيل تعريف مي شد. به قدرت رسيدن خميني در ايران موقعيت ژئوپليتيک رژيم حافظ اسد را تقويت کرد. در استراتژي دفاعي رژيم جمهوري اسلامي آن گونه که بارها سرکردگان رژيم به روشني بيان کرده اند، سوريه جزيي از عمق استراتژيک نظام ولايت فقيه است. بدون اين عمق استراتژيک، خامنه اي قادر به استفاده بهينه از حزب الله در لبنان که يک خطر جدي و بالفعل براي اسرائيل است نخواهد بود.



در مورد اهميت استراتژيک رژيم بشار اسد براي خامنه اي حسن شيخ الاسلام، سفير سابق رژيم ايران در سوريه مي گويد:«من به شما عرض کنم سوريه براي جمهوري اسلامي ايران فقط سنگر مقاومت نيست، سوريه امنيتش امنيت جمهوري اسلاميه، دلايلي داره الان من باز فرصت نيست توضيح بدهم اگر لازم شد بدونيد که پشتيباني از اونچه که در لبنان باعث وحشت اسرائيله، و باعث وحشت آمريکاست، و امنيت ملي ما رو تضمين مي‌کنه، يعني مانع ميشه که آمريکاييها يا اسرائيليها مثلاً به بوشهر حمله کنند يا مثلاً به نظنز حمله کنند اين راه رو اين پشتيباني رو سوريه داره، ملت ايران خوبه بدونه که سوريه جزء امنيت، امنيت سوريه جزء امنيت ملي ايرانه، غربيها هم اين رو بدونن اين اونجايي هست که ما کوتاه نخواهيم آمد.»(تلويزيون شبکه خبر، 22 آذر 1390)

رژيم حافظ اسد و پس از آن بشار اسد با توجه به پارامترهاي واقعي تا جايي که توانسته از رژيم ايران باج گرفته است. اکنون انقلاب مردم سوريه در حال تعريف مجدد همه ي اين تعادلها و بده و بستانها است. در اين ميان نقش دولت مالکي در عراق قابل توجه است. دولت مالکي نمي تواند خود را در بهار عرب تعريف کند و اساساً عليه تحولات دمکراتيک در خاورميانه است. دولت مالکي نمي تواند خود را در اردوي کشورهاي عربي تعريف کند چرا که ادامه حياتش به حمايت ولايت خامنه اي و آمريکا بستگي دارد. بدين خاطر است که دولت مالکي در مورد انقلاب سوريه همراه و مجري سياستهاي خامنه اي است. در اين همسويي و همراهي است که در عمل محوري از خامنه اي، مالکي و اسد در تقابل با خيزشهاي خاورميانه ايجاد مي شود. نکته کمدي در همراهي نوري المالکي با خامنه اي اين است که مالکي خيزش انقلابي مردم سوريه را وابسته به غرب اعلام مي کند. در مورد اين ادعاي سخيف و خامنه اي پسند، برهان غليون، رئيس شوراي ملي سوريه گفت؛ کساني که سوار بر تانکهاي آمريکايي به قدرت رسيده اند نمي توانند به ما اتهام وابستگي به غرب بزنند.
موقعيت دولت نوري المالکي براي سيد علي خامنه اي بسيار ويژه است. اين منافع ملي عراق نيست که مالکي تمام توافقات اربيل براي دولت مشارکتي را زير پا مي گذارد. اين منافع ملي مردم عراق نيست که دولت مالکي قلدرمابانه براي حذف معاون رئيس جمهور عراق و معاون خودش دست به توطئه مي زند. و سرانجام اين منافع مردم و کشور عراق نيست که دولت نوري المالکي براي کشتار مجدد مجاهدان کمپ اشرف تدارک ديده است. اين دقيقاً منافع و مصالح ولايت خامنه اي است که مالکي را براي حفظ قدرتش به اين سمت هدايت کرده و البته دولت آمريکا هم به اندازه کافي به اين دولت قلدرمنش و توطئه گر ميدان داده است.
وقتي دولت آمريکا براي يک تروريست شناخته شده فرش قرمز پهن مي کند و به مزدوران سيد علي خامنه اي در کاخ سفيد خوش آمد مي گويد، در عمل به عوامل خامنه اي براي توطئه گري عليه نيروهاي دمکراتيک چراغ سبز نشان مي دهد. روزنامه واشنگتن تايمز در شماره روز سه شنبه 22 آذر 1390(13 دسامبر 2011) نوشت:«يکي از فرماندهان سابق سپاه ايران، که FBI وي را يکي از عوامل عمليات سال 1996 که منجر به کشته شدن 19 نفر از نيروي نظامي آمريکايي شد، معرفي کرده است، به همراه نخست وزير نوري المالکي روز دوشنبه به کاخ سفيد آمد و در جلسه اي که اوباما پايان جنگ عراق را اعلام کرد حضور داشت...هادي فرهان الاميري، وزير حمل و نقل دولت نوري المالکي است که به همراه وي به آمريکا رفته است تا در مورد آينده عراق و نفوذ ايران بحث کند. سخنگوي کاخ سفيد هم از پذيرش و قبول اينکه الاميري در اين جلسه حضور داشته، سر باز زد و تنها در مورد دولت عراق صحبت کرد. سفارت عراق هم هيچ توضيحي در مورد ماموريت الاميري در اين سفر ارائه نداد. اين شرم آور و در همان حال مسخره است که دولت آمريکا بر خلاف راي دادگاه استيناف فدرال در واشنگتن دي-سي در ژوييه 2010 (تير ماه 1389) که تصريح مي کند؛ دولت آمريكا با خارج نكردن سازمان مجاهدين خلق ايران از ليست تروريستي دچار خطا شده است، هنوز نام اين سازمان را از ليست سازمانهاي تروريستي حذف نکرده، از تروريست دست پروده خامنه اي پذيرايي مي کند.
براي خامنه اي حفظ موقعيت در عراق و در نهايت تسلط کامل بر اين کشور به مراتب از دستيابي به بمب اتمي مهمتر است. عراق حلقه واسط و نقطه کانوني براي توسعه هژموني ولايت فقيه و توسعه بنيادگرايي اسلامي است. از همين مَنظَر تسلط ولايت فقيه در عراق براي جنبش آزاديخواهي خاورميانه و شمال آفريقا بسيار خطرناکتر از دستيابي جمهوري اسلامي به بمب اتمي است. براي خامنه اي در شرايط کنوني دولت نوري المالکي به خاطر حفظ رژيم بشار اسد اهميت دوچندان دارد و البته در استراتژي امنيتي خامنه اي نابودي مجاهدان شهر اشرف و همزمان حذف نيروهاي سکولار در عراق، گام مهم و اساسي براي حفظ هژموني در عراق و در منطقه است.

اين سياستي است که خامنه اي و عوامل او با جديت پيگيري مي کنند و بايد به تاکيد گفت که اين مردم سوريه هستند که با خيزشهاي خود اين معادله را به هم مي زنند و اين جنبش و نيروهاي دمکراتيک عراق هستند که با تلاشهاي خود تعادل اين معادله را به هم مي زنند و سرانجام اين زنان و مردان مقاوم کمپ اشرف هستند که با پايداري و مواضع اصولي خود که همراه با بيشترين انعطاف است، نقش مهم در به هم زدن اين معادله ضد مردمي به عهده دارند. اين موضوع از چشم ناظران و تحليل گران جهاني پوشيده نيست .

روزنامه گاردين در شماره روز چهارشنبه 16 آذر 1390(7 دسامبر 2011) مي نويسد:«با رفتن اسد از سوريه، حزب‌الله لبنان از کمکهاي دمشق و تهران محروم خواهد ماند و رو به ضعف خواهد رفت. در نتيجه، قابليتهاي ايذايي خود را در مقابل اسراييل تا حدود زيادي از دست خواهد داد. با از دست رفتن تنها هم ‌پيمان جدي ايران، انزواي سياسي تهران در منطقه تکميل خواهد شد. عراق نيز در وضعيت بحراني، تکيه گاه معتبري براي جمهوري اسلامي نخواهد بود...به‌دليل آشکار شدن عمق اندک استراتژيکي ايران در زمينه‌هاي سياسي، اقتصادي، و حتي دفاعي، جنگ فرسايشي کنوني عليه جمهوري اسلامي، باقي مانده قابليتهاي مقاومت ايران را هدف قرار داده است.»(راديو فردا 24 آذر)
جمعبندي: سال ميلادي 2011 با طوفانهاي بنيان کَن آغاز شد. در تمامي اين سال جهان شاهد جنبشها، قيامها، خيزشها و انقلابهاي بزرگ بود. تا آن جا که به بهار عرب بر مي گردد، در اين کشاکشها و جدالها در کلي ترين شکل سه نيروي و يا سه جبهه بزرگ در ستيز و يا رقابت با هم نقش آفريني کردند.
جبهه کشورهاي بزرگ يا در تقابل با جنبشهاي مردمي بودند و يا در همسويي براي مهار آن مداخله کردند.
جبهه نيروهاي ارتجاعي که براي مصادره حرکت دمکراتيک مردم وارد صحنه شده اند. قلب و مغز اين جبهه در تهران و در بيت خامنه اي قرار دارد و در لحظه کنوني محور خامنه اي، مالکي و بشار اسد نقش اصلي عليه تحول دمکراتيک در خاورميانه به عهده دارد. انقلاب مردم سوريه به مساله کانوني اين منطقه تبديل شده و بنابرين براي جبهه بنيادگرايي اسلامي به رهبري سيد علي خامنه اي حفظ بشار اسد مساله اساسي است.

جبهه نيروهاي دمکراتيک و ترقيخواه که براي پيشرفت جامعه به سوي دمکراسي و عدالت به مبارزه سرنوشت ساز روي آورده اند.

براي همه آزاديخواهان، دمکراتها و عدالت طلبان جهان سالي که روزهاي پاياني آن را شاهد هستيم، سال پيروزيهاي بزرگ و البته سال بروز تهديدهاي جديدي بود. آن دسته از روشنفکران به اصطلاح چپ که با برجسته کردن تهديدها، مبلغ انفعال و بي عملي بودند در عمل، عليرغم لُغُز خوانيها و گُنده گوييهاي خود، در جبهه ديکتاتورها و مرتجعان قرار داشتند.

ما آما با افتخار اعلام مي کنيم که با آگاهي به همه فراز و نشيبهاي تحولات سال 2011 ميلادي، خود را جزيي از بهار عرب، جزيي از جنبش برآشفتگان و جزيي از جنبش اشغال وال استريت مي دانيم و با آرزوي تحقق دمکراسي، برابري، آزادي و عدالت به استقبال سال آينده مي رويم.

مهدي سامع

دوشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۱۱

همه انقلاب در برابر تمامي ضدانقلاب


براي همه آناني که مهر مردم شريف و رنج کشيده ميهن مان را در دل دارند و به قول دکتر محمد مصدق وقتي پاي منافع ملت شان در ميان است, لجاجت به خرج مي دهند, روزهاي باقي مانده به پايان اولتيماتوم براي حمله به اشرف, سنگين, دشوار و پراز تشويش مي گذرد, آنان دل نگران ۳۴۰۰ فرزند دلاور خود هستند که تاوان عشق به سعادت و بهروزي مردم شان رامي پردازند: لحظه عبور هزارباره سياوش از آتش فرامي رسد و مام ميهن چشم به اين لحظه دوخته است.
در حالي که اردوگاه ضدانقلاب در تدارک لحظه اي است که سال ها براي آن آتش تهيه ريخته و حساب بازکرده است, انقلاب در اشرف, بانشاط و بي هراس, درچند متري زرهي ها و ماشين هاي کشتار و حراميان تيغ برکف نفس مي کشد و اين رمز آشوبي است که خواب از چشم دشمنان تاريخي مردم ايران ربوده است.
جغرافياي اين تسويه حساب نيز در پرآشوب ترين نقاط جهان و استيلاي يکي از سياه ترين نيروهاي تاريخ بر منطقه واقع شده است, جايي که در آن يک قلم ۹۰۰ هزار زن در جريان جنگي تجاوزکارانه وکوران تروريسم صادراتي پس از آن بيوه شده اند و جان انسان در آنجا هنوز ارزان ترين کالاها است. در اين شرايط آَنچه اشرفيان روزانه از سر مي گذرانند به نوعي ممکن کردن امري است که غيرممکن مي نمايد. اين بعد از زندگي اشرف, اسرارانگيز و سرشار از رازهايي است که گنجينه انقلاب است.

۱- فرزندان خلق در هر فرصتي که دست به قلم مي برند يا در برابر دوربين مقاومت مي ايستند, سرشار از عواطف بي بديل انساني, با همان صداقت و زلالي سخن مي گويند که وجه مشخص کردار همه انقلابيون و آزاديخواهان جهان است, يعني چيزي که جامعه کنوني ايران در حاکميت طولاني فاشيسم مذهبي فراموش کرده است.طنين لحن آنان براي همه انسان هاي دردمند, آگاه و آرمانگرا آشنا است. آنان به زبان تاريخي و مشترک همه انقلابيون فارغ از جغرافيا, نژاد ,سن وسال و جنسيت سخن مي گويند. ويژگي بي مانندي که نقطه اتکاء و در عين حال چشم اسفنديار آنان نيز هست...
اين نوع گفتار شکواي همه کساني را برمي انگيزد که در هر فرصتي مي نالند انقلابيون پس از اين همه سال عوض نشده اند... پس چرا نمي خواهند تغيير کنند؟... مگر زمان براي آن ها ايستاده است؟... يعني چيزي بوده وهست که جبهه متحد ضدانقلاب را ازارتجاع وفاشيسم هار ديني تا نئوليبرال هاي وطني و چپ هاي پشيمان! پريشان و درمانده مي سازد, چيزي که شايد ماهيت عنصر انقلابي نيز با آن شناخته مي شود و برگرفته از نوع نگاه به زندگي است, نگاهي که با منطق پراگماتيسم سرآشتي ندارد و تحليلي که از زندگي به دست مي دهد فارغ از چارچوب مسلط فهم سرمايه داري است. از اين رو گفتاري است که خارج از پارادايم حاکم معنا مي يابد و طنين آن براي گوش ها و چشم هايي که خود را به جريان مسلط سپرده اند, نامفهوم است. در حالي که گفتار انقلاب بيش از هر چيز, جريان مسلط ياد شده را به چالش مي خواند واز اين رهگذر درک جديدي را نيز به ارمغان مي آورد: تفسيرو فهم انقلابي.
در زمانه اي که ستم کشان از سازمان يابي ويژه خود بي بهره اند, واکنش هاي انقلابي به تروريسم تفسير مي شود و مرز مبارزه آزادي بخش با بنيادگرايي جنايتکار و تروريستي به عمد مغشوش شده است. زبان اشرف که در فرايند مقاومتي شکوهمند و مستمر شکل گرفته و از مجراي حاميان خستگي ناپذير آن انعکاس مي يابد, بين المللي و قابل فهم است: اشرف, همبسته با اشکال مختلف و در جريان مقاومت در چهارگوشه جهان, پرچم تفسير انقلابي از زندگي و رد سازش و پاي بندي حداکثري به نفس آزادي و عدالت را افراشته است و اين اندوخته اي گرانسنگ براي سنت جهاني انقلاب است.

۲- اشرف بيش از هر چيز يک پرسش است, پرسشي است که حتي اگر صورت مساله آن را ما طرح نکرده يا حتي علاقه اي به طرح آن نيز نداشته باشيم, ناگزير از پاسخ به آن هستيم. چرا که موضوع اشرف در حال حاضر بيش از بحث سرنگوني و حتي شايد فراتر ازمهم ترين دغدغه انقلابيون يعني کيفيت سرنگوني است, بحث اشرف بحث فرداي سرنگوني است. بدون پاسخ به آن – با هر کيفيتي- سخن گفتن از مرحله سرنگوني دشوار است. اشرف سنگين ترين تسويه حساب با مقاومت درمرحله پيش از سرنگوني و اعمال صورت بندي جديد براي آينده ايران است. قوي ترين ضدحمله اي است که عليه مقاومت ترتيب داده شده است. حمله اي است براي برهم زدن طولاني مدت تعادل قوا. رژيم اين بار در اشرف به دنبال همه چيز است و مقاومت نيز براي همه چيز مي جنگد. مخاطب پرسش اشرف در اين مرحله, وجدان زخم خورده انقلاب است.

۳- اشرف پاسخ به مهم ترين خلاء قيام و جنبش در حال سکون حاضر است. موضوع رهبري و تشکيلات است. بحث رهبري ارتش قيام است. اشرف همه اين ها است اما همه اين موضوعات نيز خود با بحث فرداي سرنگوني مشروط شده اند. يعني بزنگاهي که آلترناتيو انقلابي در برابرآلترناتيوهاي رنگارنگ ضدانقلاب ايستاده است. در اين روند است که اردوگاه انقلاب خالص تر و اردوگاه ضدانقلاب نيز با تمامي دسته بندي هاي دروني و طيف ها و فراکسيون هاي راست و چپ خود و با شرکت همه حاميان امپرياليست اش واضح تر مي شود.
روزهاي پيش رو تنها براي پهلوانان و گردان بي سلاح و در محاصره, تعيين کننده نيست, آزموني است که همه در آن شرکت داريم. اتحادها و ائتلاف هاي موافق و مخالف نيز به همين دليل در اين مرحله شکل مي گيرد يا در حال شکل گرفتن است. شکل اين ائتلاف ها و اتحادهاي پيشاروي به روشن ترين شکل ممکن سيماي ائتلاف ها يا شکاف هاي پس از سرنگوني را نشان مي دهد. در شکل گيري ائتلاف هاي محتمل يک مرحله تعيين کننده فرا مي رسد: برخي خود را شتابان کنار مي کشند و برخي ديگر از با گام هاي سنگين از راه مي رسند. آن لحظه جادويي و پايدار مي تواند اين لحظه باشد.
تمامي سناريوهاي پيش روي ولايت فقيه, کم و بيش شبيه به هم هستند و فارغ از تقدم و تاخر زماني, در يک نکته هم سرنوشت اند: "پايان". دستپاچه گي استعمار وارتجاع براي بي اثر کردن آلترناتيو انقلابي با هر هزينه اي, واضح ترين نشانه اين سرنوشت است. در اين ميان اشرف "نه" تمام عيار به گزينه هاي گوادلوپي براي ايران است. اشرف, فرصتي تاريخي براي ترسيم دوباره مرز بين انقلاب و ضدانقلاب است.

۴- براي همه کساني که استعداد درس گرفتن از گذشته را ندارند, ناکساني که در اين روزها بيش از هر زمان ديگري فرصت تسويه حساب تاريخي خود با مقاومت و مجاهدين را مزه مزه مي کنند و آناني که رسواتر و بي شرمانه تر از هميشه, يکي به نعل و يکي به ميخ مي زنند و در پوشش حمايت از ساکنان اشرف, چنگ به صورت اين رزمندگان مي کشند... همه رسانه هايي دغلکاري که به تماشاي فرجام کار سياوشان در محاصره نشسته اند و مرزهاي فريبکاري و دروغ گويي را درنورديده اند... مجاهدين هميشه به خاطر مقاومت شان مقصر و بدهکارند. اين مدعيان به دنبال نشانه هاي زوال عيني انديشه انقلاب در اشرف هستند و از شکست استراتژي انقلاب و مقاومت سخن مي گويند... آنان کفتارهايي هستند که از دفن آرزوها و روياهاي يک ملت مشعوف مي شوند.
اما اين مقاومت عادلانه و استراتژي مقاومت يک خلق در زنجير نيست که اکنون به تنگنا افتاده است. به عکس, گزينه پاسخ امپرياليستي-ارتجاعي به بحران جاري است که در اشرف به چالش کشيده شده. نام اين بحران مستمر,جمهوري اسلامي با همه باندهاي غالب و مغلوب آن است. پاسخ اشرف و جبهه همسوي آن نيز مهيا و آشکار است: "سرنگوني به دست ارتش قيام". پاسخ جبهه متحد ضدانقلاب نيز از ابتدا روشن بوده است: "سازش رفرميستي و نتيجه ناگزير آن: جنگ, دخالت خارجي و ويراني".
از اين رو است که دشمن همه چيز خود را به ميدان آورده است. فشاري که به شکلي روزافزون بر اشرف وارد مي شود, حاصل توان, ابتکار يا کينه فردي مزدور ولايت در عراق نيست. کافي است نگاهي به گستردگي حاميان مقاومت از شرق تا غرب عالم وفهرست شخصيت ها, نهادها و سازمان هاي حامي آن بياندازيد. به ضدحمله مقتدرانه مقاومت و بسيج سياسي آن نگاهي بيافکنيد تا ببينيد فشار يادشده حتي بيشتر از همه زور مقام عظماي ولايت و رژيم مطرود و ايزوله آن است. شرايط حاضر, ماحصل هجوم تماميت اردوگاه ضدانقلاب درابعاد بين المللي آن است. به همين دليل است که هنوز اشرف و هر آنچه به آن مربوط مي شود, کانون استراتژيک نبرد و گرانيگاه اصلي نيروهاي درگير است. در حال حاضر به ويژه پس ازتغييرات شتاباني که در منطقه در حال صورت گرفتن است, مساله تعيين تکليف اشرف به همان اندازه که براي رژيم ضدبشري اهميت دارد براي حاميان امپرياليست آن با تمامي قطب بندي هاي دروني اش نيز مهم است.
عبور سرافراز اشرف ازاين مرحله به مثابه ورود بي واسطه مقاومت به مدار کيفي تري از تهاجم است. تلاش شبانه روزي مقاومت و هواداران آن نيز بر اين نکته تاکيد دارد. چرا که در اشرف همه انقلاب در برابر همه ضدانقلاب ايستاده است.
رسول اصغري*-
آذر۹۰
*روزنامه نگار

http://www.hambastegimeli.com/index.php?option=com_content&view=article&id=32098:2011-12-18-21-42-00&catid=11:2009-09-22-08-59-59&Itemid=15