۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

چهارم خرداد و شهادت بنيانگذاران و دو تن از اعضاي مركزيت سازمان مجاهدين خلق ايران

راز ماندگاري نسل حنيف
در ستيغ كوه در بلند ابر , در همه وسعت صحرا
بشنوم خروشتان, بشنوم خروشتان
در درخش برق در خروش رعد , در هم آبي دريا
بشنوم خروشتان بشنوم خروشتان
با درود به‌حنيف کبير، حنيف راهگشا و بنيانگذار و ياران وفادارش؛ شهيدان بنيانگذار سعيد محسن و علي اصغر بديع زادگان و دو عضو مرکزيت س
ازمان، مجاهدان شهيد محمود عسکريزاده و رسول مشکين فام؛ الگوهاي نخستين فدا و صداقت و پايداري و صلابت ؛ پيشتازاني که بقول پدر طالقاني ” راه جهاد را گشودند”، پيشگاماني که در شام تيره آن روزگار «مشعل»ها را برافروختند و «اميد تاريخ فردا» شدند، مجاهداني که «غبار از رخ دين زدودند» و از «توحيد و از نوک پيکان رزم»، «ره انقلابي نوين را گشودند» و رودرروي جباران حاکم و مرتجعان دين‌فروش، اين پيام را به‌ارمغان آوردند که مرزبندي حقيقي نه بين «بي خدا» و«باخدا» به‌گونه‌يي صوري، بلکه بين‌استثمارشونده و استتثمارکننده در صحنه عمل اجتماعي و سياسي ترسيم مي‌شود. و عاقبت نيز در سحرگاهان 4خرداد51، با خون سرخشان که توسط دژخيمان ديکتاتوري شاه بر زمين ريخته شد، حقانيت عقيده و آرمان خود را مهر کردند.
واقعيت اين است که اهميت فداي بزرگ آنان را وقتي مي‌توان خوب ف
هميد، که تا اندازه‌يي به‌فضاي سياسي آن موقع ايران اشراف داشته باشيم. دوراني که بعد از خيانتها
ي حزب توده به‌مصدق در سال1332، فضا آکنده از يأس و نااميدي و
بي‌عملي بود. روزهاي سختي که مردم و به‌ويژه روشنفکران علاوه بر معضل مشخص نبودن راه، با مشکل مهمتري رو‌به رو بودند و از فقدان نور اميد، گرماي فدا و مايه‌گذاشتن و شکافتن راه با پرداخت بهاي آن رنج مي‌بردند.
بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق ايران، به‌خصوص شخص محمد حنيف‌نژاد، علاوه بر اين‌که در سال44 راه را باز کردند و با نشان دادن راه نبرد انقلابي، بن‌بست را شکستند، پس از دستگيريشان در سال1350 نيز رسالت خود را ديگر در اين مي‌ديدند که خون خود را به‌عنوان تضمين پيروزي فديه اين‌راه نمايند. اين حقيقتي بود که آنها به‌روشني ‌‌آن‌را‌بيان مي‌کردند. اين موضع بسيار مهمي بود که بنيانگذاران سازمان و به‌طور خاص حنيف کبير روي آن تأکيد ويژه‌يي داشتند. حرفشان اين بود که تضمين گشوده شدن راه، راه نبرد انقلابي و سازمان يافته، فدا و شهادت خود آنهاست. آري شهادت و از دست دادن بنيانگذاران سازمان که يک سرمايه ملي و ميهني براي تمام مردم ايران بودند، به‌رغم اين‌که براي مقاومت مردم ايران بسيار سنگين بود، اما به‌دليل آن که بذر يک مبارزه‌‌‌‌‌‌‌انقلابي را زير پرچم اسلام انقلابي کاشت، بسيار گرانقدر است. اسلامي که مرتجعان طي يک تاريخ به‌آن خيانت کرده و ‌‌آن‌را‌به‌انحرافش کشيده بودند. به‌همين جهت 4 خرداد که درحقيقت مسير حوادث آن توسط خود بنيانگذاران رقم زده شد، يک راهگشايي بسيار باشکوه در تاريخ مردم ما بود. اهميت تاريخساز اين مسأله را فقط مي‌توان با بازگشت (ولو چند لحظه) به‌آن روزگار و يادآوري فضاي يأس‌آلودي که بر مردم ايران و به‌خصوص روشنفکران حاکم بود، درک کرد و بن بست شکني اين ذبح عظيم را نيز فهميد.
بدين ترتيب 4 خرداد در تاريخ ايران به‌يک سرفصل، به‌يک روز مرزبندي تاريخي تبديل شد. خانم مريم رجوي رييس‌جمهور برگزيده‌ي مقاومت تصريحا 4 خرداد را سرفصلي خوانده اند که مرز دو ايدئولوژي، دو اسلام و دو دنياي متفاوت در رهبري مبا
رزات مردمي را ترسيم کرده است ؛ « مرز بين‌اسلام ش
اه و شيخ و ديگر اسلامهاي استثماري با اسلام مجاهدين که از زمين تا آسمان تفاوت دارد».
وراستي که مجاهدين درگذر قريب 4 دهه پس از شهادت بنيانگذاران، ماندگاري و سرفرازي سازمانشان را درجوشش همان خون مي‌بينند. در زندگي و رويکرد بنيانگذران سازمان و به‌خصوص آخرين اوج آن درحماسه4 خرداد، چيزي جز نور و يقين و ايمان به‌پيروزي و افق روشن آينده ديده نمي‌شود.
حنيف‌نژاد در آخرين پيامش به‌مجاهدين و نسلهاي آينده گفت‌: «روزگاري بود که گروه شما، که ما ‌‌آن‌را‌بنياد گذاشتيم، هيچ نداشت، في‌الواقع
هيچ، اما به‌تدريج بر امکا
نات و قدرت ما افزوده شد پس دل‌قوي داريد که بازهم خدا با ماست. همان نيروي عظيمي که ما را به‌اين‌حد رسانده، قادر است ما را حفظ کند و در کنف حمايت خود گيرد و از هيچ فيضي ما را محروم ندارد و به‌اذن خودش باز هم بالاتر و بالاتر از اينها برساند. ليکن ادامه راه خدا هشياري مي‌خواهد، صداقت و احساس مسئوليت مي‌خواهد»
درکتاب «تاريخ سياسي 25ساله ايران»، خاطره‌يي درباره صبح خونين 4 خرداد به‌نقل از يکي از «فعالين نهضت مقاومت ملي ايران و عضو شوراي مرکزي جبهه ملي دوم» نقل شده که بسيار تکان‌دهنده است. اين شخصيت در خرداد1351 در قزل قلعه زنداني بوده است. گروهبان ساقي، رئيس وقت زندان که از شکنجه‌گران به‌نام و قديمي ساواک بود جريان اعدام حنيف‌نژاد را براي وي نقل کرده که عينا درکتاب آمده است:‌
«صبح روز 4خرداد1351 گروهبان ساقي به‌‌سلول من آمد. رنگ‌پ
ريده و عصبي مي‌نمود. احوالش را پرسيدم، گفت: امروز شاهد منظره‌يي بودم که تا عمر دارم فراموش نمي‌کنم. حدود ساعت4صبح قرار بود حکم اعدام درباره حنيف‌نژاد و دوستانش اجرا شود. من‌هم ناظر واقعه بودم، هنگامي‌که به‌اتفاق يکي ديگر از مأمورين زندان به‌سلول او رفتيم تا او را براي اجراي مراسم اعدام به‌ميدان تير چيتگر ببريم، حنيف‌نژاد بيدار بود. همين که ما را ديد
گفت: مي‌دانم براي چه آمده‌ايد. آن‌گاه رو‌به‌قبله ايستاد و با تلاوت آياتي از قرآن، دستها را بالا برد و گفت: خدايا، شاکرم‌به ‌درگاهت. اين توفيق را نصيبم کردي که در راه آرمانم شهيد شوم سپس همراه ما به‌راه افتاد. پس‌از انجام مراسم مذهبي، در حضور قاضي‌عسگر، او را به‌طرف ميدان تير حرکت داديم. در طول راه تکبيرگويان، شکرگزاري مي‌کرد و تا لحظه تيرباران بدين ک
ار ادامه داد، گويي به‌عروسي مي‌رفت!»(1)
به‌اين ترتيب صبحگاه 4خرداد1351 با خون کسي رنگين شد که تاريخ ميهنش را ورق زد. او به‌راستي خورشيد ماندگار ميهنش بود و خونش بدون شک سنگين‌ترين بهايي است که مجاهدين در مسير تحقق و اثبات آرمانشان داده‌اند. رهبر مقاومت مسعود رجوي د
ر مراسم بزرگداشت 4 خرداد(سال 1373) در همين باره گفته است:‌«پس از سه دهه، آدم خوب مي‌تواند ببيند که اين بنيانگذاران سازمان، از‌لحاظ عنصر انقلابي و ضداستثماري خيلي مايه‌دار و خيلي جگردار بودند. از قدم و نفسشان، ايمان مي‌باريد. محصوصاًً محمد حنيف، که در آن روزگاري که کسي با اين چيزها کاري نداشت، چنين توانمندي و ظرفيتي داشت، اگرچه مشيت اين بود و شايد هم از بزرگي و نقش و رسالتشان بود، که روزهاي ماندگاري و رشد و ارتقاي همان مجاهدين را نديدند و در سرفصلي به‌شهادت رسيدند که هنوز چيزي تعيين‌تکليف نشده بود و همان سازمان مجاهديني هم که قرار بود باشد، ضربه خورده ب
ود. با اين‌حال آنها خورشيدي را در افق مي‌ديدند
شايد هم که من معکوس مي‌گويم و در حقيقت به‌خاطر همان خونها بود که از قضا مجاهدين آن روزگار، مجاهدين شدند. به‌خاطر همان خونها و نفسها بود که چيزي چرخيد. شايد هم‌چون ما در حالت غفلت و عدم‌آمادگي ضربه خورده بوديم، اگر آن بها، آن قيمت و آن خونها، محصوصاًً خون خود محمدآقا نبود، موضوع فرق مي‌کرد. آن‌موقع، قدر و
قيمتش شناخته‌شده نبود، همه‌چيز و همه‌کس مادون اين بودند که اصلاً اين چيزها فهم و درک شود. امروز نسل ما اين موهبت را دارد که بعد از 30سال و بعد از صدهزار شهيد، ارزشي مثل «مريم» را فهم بکند
در مثل ـ‌‌‌و نه در قياس‌ـ اگر امام‌حسين و عاشورايي نبود، خيلي ارزشها مکتوم مي‌ماند و کسي نمي‌فهميد که حسين کيست. چيزي نبود! حتي براي اين‌که خودش فهم بشود‌، بايد خودش نثار مي‌شد. اين
خيلي سنگين است، ولي اصلاً امام حسين يعني همين ديگر! شکستن بن‌بست يعني همين! از تيرگي و جهل و لجن
درآمدن، يعني همين! و خون حنيف سنگين‌ترين بهايي بود که مجاهدين پرداختند
در 28سال گذشته، در مقاطع و وقايع و لحظات مختلف، بارها و بارها به‌اين فکر افتادم که راستي اگر بنيانگذار کبيرمان نبود، من خودم در کجا بودم؟ جواب هم برايم روشن است که در هيچ‌کجا. يعني که هرگز راه‌يافته و هدايت‌شده
نمي‌بودم. اين‌جاست که با تمام وجود به‌روان پرفتوح او درود مي‌فرستم و از خدا مي‌خواهم که بر شأن و مراتبش بيفزايد»(2).
يک بار ديگر در سالروز شهادت بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق ايران، با درود بر ارواح طيبه آنان و با تأسي به‌سنت جبرشکن، رزمنده و شکافنده مجاهد خلق که آن پيشتازان بنيان گذاشتند، با آنان تجديد عهد مي‌کنيم و برقيام خود براي تحقق راه و آرمان پرشکوه مجاهد خلق پيمان مي‌بنديم.
سلام برآنان و برتبار عقيدتيشان، درود، درود، درود.
پانويس:
(1) کتاب تاريخ سياسي 25ساله ايران نوشته سرهنگ غلامرضا نجاتي صفحات 406و407
بنيانگذار کبير محمد حنيف نژاد بذرافشان نخستين صدق و فدا

محمد حنيف‌نژاد زاده‌‌‌‌‌‌‌سرزمين آزادي‌ستان آذربايجان و تبريز قهرمان است. او در سال1318 به‌دنيا آمد و از نوجواني، وقتي که 14ـ15ساله بود، در کوران نهضت ملي کردن نفت و مبارزه ضداستعماري دکتر مصدق قرار گرفت.
شخصيت سياسيش در سالهاي اوج جنبش ملي و زمامداري دکتر مصدق و از هنگامي‌که دانش‌آموز دبيرستان بود، شکل گرفت. بعداز دبيرستان، وقتي وارد دانشگاه شد و به‌دانشکده کشاورزي کرج رفت، به‌عنوان نماينده دانشجو
يان دانشکده کشاورزي در جبهه‌ي‌ملي و يک چهره برجسته در مبارزات دانشجويي شناخته مي‌شد. او در سالهاي 39تا 41 عضو فعال نهضت آزادي بود. حدود 10سال بعد از کودتاي 28مرداد، موقعي‌که شاه براي ادامه حيات رژيمش، دست به‌رفرم زد و به‌اصطلاح «انقلاب سفيد» راه انداخت، ساواک شاه فعال‌ترين عناصر احزاب و جنبش دانشجويي را که در آن‌موقع، موتور مبارزه ضدديکتاتوري بودند، دستگير کرد.به اين ترتيب محمد حنيف‌نژاد و سعيدمحسن که هر دو از چهره‌هاي جوان و پرشور جنبش بودند، در هفته اول بهمن41، و چند روز قبل از برگزاري رفراندوم قلابي شاه، توسط ساواک دستگير مي‌شوند. در همين دوران زندان است که محمد و سعيد به‌اين نتيجه مي‌رسند که دوران حيات جريانهاي سياسي سنتي به‌پايان رسيده و از همانجا نقش پيشتازانه خود را آغاز مي‌کنند. آنها تا شهري
ور42 در زندان بودند. بعداز خلاصي از زندان به‌سربازي رفتند، ولي با هم در ارتباط بودند. دوران سربازي محمد حنيف در پادگان سلطنت‌آباد و توپخانه اصفهان سپري شد. او انبوهي کتابهاي نظامي را از پادگان به‌خانه مي‌آورد و مطالعه مي‌کرد. لحظه‌يي از پيگيري شناخت دشمن و افزودن بر هر دانشي که به‌مبارزه مربوط مي‌شد و پيدا کردن راه مبارزه غافل نبود. و اي
ن در شرايطي بود که در آن روزگار سياه ناشي از انقلاب سفيد! بسياري از کباده‌کشان اسم و رسم‌داري در عالم سياست، حتي در اصل و ضرورت مبارزه شک داشتند و به‌ضد آن، يعني رها کردن مبارزه مي‌رسيدند. چون‌که ديگر در چارچوب احزاب و جريانهاي سياسي موجود، امکاني براي ادامه مبارزه وجود نداشت.اما محمد حنيف‌نژاد و يارانش با مطالعه عميق شرايط تاريخي و اجتماعي ايران، بن‌بست مبارزاتي آن روزگار را شکستند و با تأسيس يک سازمان انقلابي پيشتاز براساس ايدئولوژي اسلام و با تأکيد بر مبارزه‌‌‌‌‌‌‌مسلحانه انقلابي دربرابر ديکتاتوري فاسد شاه راهي نو دربرابر نسل جوان و جنبش آزاديخواهانه‌‌‌‌‌‌‌مردم ايران گشودند. راهي که به‌خصوص با زدودن زنگارهاي طبقاتي از چهره‌‌‌‌‌‌‌اسلام و مرزبندي با ارتجاع تئوري راهنما و چراغ هدايت مبارزه‌‌‌‌‌‌‌رهاييبخش مردم ايران در سالها و دهه‌هاي بعد گرديد.
مجاهد شهيد سعيد محسن بن بست شکن و راهگشا
شهيد بنيانگذار سعيد محسن، در سال1318 در يک خانواده‌‌‌‌‌‌‌متوسط در زنجان به‌دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه‌اش را در همان شهر گذراند و بعد براي ادامه تحصيل به‌تهران آمد و در رشته مهندسي تأسيسات دانشکده فني دانشگاه تهران، فارغ‌التحصيل شد. دوران دانشجويي سعيد مصادف بود با تحولات سياسي سالهاي 39 تا 42. سعيد قبل‌از بنيانگذاري سازمان، به‌دليل فعاليتهاي سياسيش دو‌بار به‌زندان افتاده بود، بار‌دوم هنگامي بود که عضو کميته‌‌‌‌‌‌‌دانشجويان نهضت آزادي بود و در
شب اول بهمن سال41 دستگير شد و از همان‌جا رابطه‌اش با محمد حنيف‌نژاد هرچه نزديکتر شد. سعيد در آن سالهاي پرتلاطم، بطلان روشهاي کهنه‌يي را که سران نهضت آزادي مبلغش بودند، در عمل مبارزاتي تجربه کرد و شکست آنها را ديد و از همان‌جا بود که به‌جانب حنيف‌نژاد شتافت، تا او را در بنيانگذاري سازمان ياري کند. پيش‌از آن هم با اصغر بديع‌زادگان آشنا شده بود. سيل جواديه در سال41 و خراب شدن انبوهي از خانه‌هاي مردم محروم جنوب شهر، از حوادثي بود که دانشجويان و روشنفکران متعهد آن دوره را براي کمک به‌مردم برانگيخته بود. سعيد در رأس فعاليتهاي دانشجوياني بود که براي کمک به‌مردم جواديه اکيپهاي تعميراتي تشکيل داده بودند. در سال41 هم که زلزله در آوج قزوين ويرانيهاي زيادي به‌بار آورد، سعيد محسن و اصغر بديع‌زادگان در رأس گروههاي دانشجويي بودند که چند‌ماه شبانه‌روزي به‌کار در‌ميان مردم پرداخته بودند. به‌زندان افتادنها و مشخص شدن سابقه‌‌‌‌‌‌‌سياسي سعيد باعث شده بود که در دوران سربازي به‌جهرم تبعيدش کنند. با آن که سعيد افسر وظيفه بود و مردم جهرم، مثل مردم همه‌جاي ايران چشم ديدن نظاميان شاه را نداشتند، اما روحيه‌‌‌‌‌‌‌انقلابي و مردميش و جاذبه‌‌‌‌‌‌‌او در ميان مردم چنان تأثيري به‌جا گذاشته بود که مردم روستاهاي
اطراف جهرم تا مدتها از «مهندس سعيد» ياد مي‌کردند. پس از پايان خدمت نظام وظيفه، سعيد به‌تهران آمد و در کارخانه ارج و سپس کارخانه‌‌‌‌‌‌‌سپنتا به‌کار مشغول شد. او هم‌زمان به‌فعاليتهاي سياسي خود ادامه داد. مطالعات عميق و زندگي با محرومترين اقشار جامعه از سعيد محسن عنصري ساخته بود که ديگر فعاليتهاي رفرميستي جبهه‌‌‌‌‌‌‌ملي و نهضت آزادي وي را ارضا نمي‌کرد. در اين ايام او شبانه‌روز در فکر يافتن چاره‌يي براي خروج از بن‌بست مبارزه بود. سرانجام در ملاقات با محمد حنيف‌نژاد به‌ضرورت تأسيس يک سازمان انقلابي و حرفه‌يي براي گشودن بن‌بست مبارزاتي پي‌برد و به‌همراه او و ‌اصغر بديع‌زادگان در زمره‌‌‌‌‌‌‌بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق ايران در‌آمد. سعيد محسن پس از تأسيس سازمان، به‌طور خستگي‌ناپذير کار مي‌کرد و هفته‌يي 16جلسه و قرار اجرا مي‌نمود. او در جريان ضربه‌‌‌‌‌‌‌شهريور سال1350 توسط ساواک شاه دستگير و به‌زندان افتاد. يکي از مجاهدان همزنجير سعيد، درباره سعيد درزندان چنين نوشته است‌: «در ارديبهشت51 که بيدادگاههاي شاه خائن، بنيانگذاران، اعضاي مرکزيت و کادرهاي سازمان را محاکمه مي‌کردند، با سعيد محسن و دو نفر ديگر هم‌سلول بودم. سلول کوچک يکنفره‌يي بود. سعيد شعله‌‌‌‌‌‌‌سلول بود و به‌آن گرما، نور و نشاط مي‌بخشيد و وضع روحيش هيچ تفاوتي با شرايط قبل از دستگيري و خارج از زندان نداشت. همان ‌طور شوخ و بانشاط برايمان شعر مي‌خواند، شوخي مي‌کرد، افسرهاي زندان را که براي بازديد سلولها مي‌آمدند دست مي‌انداخت. در عين حال به‌هيچ‌وجه از وظايفش غافل نبود. ارتباطات مخفيانه‌اش با بقيه‌‌‌‌‌‌‌سلولها و با‌«محمدآقا» برقرار بود. پيامها را مي‌فرستاد و مي‌گرفت
و در مورد مسائل مختلف مشورت مي‌کرد. اطلاعيه‌‌‌‌‌‌‌مشترکش با «محمدآقا» در همين شرايط، صادر گرديده و به‌بيرون از زندان فرستاده شد. دفاعيه‌‌‌‌‌‌‌تکاندهنده و مفصلي را که در بيدادگاه نظامي خواند طي 5ـ6ساعت در همي
ن روزها نوشت. در اين دفاعيه رژيم پهلوي را از ابتدا تا آن زمان و از صدر تا ذيل سکه‌‌‌‌‌‌‌يک پول کرد». سعيد محسن پس از تحمل ماهها شکنجه در 4خرداد1351، به‌همراه ساير بنيانگذاران و اعضاي مرکزيت سازمان به‌جوخه‌‌‌‌‌‌‌اعدام سپرده شد تا خون پاکش فديه‌‌‌‌‌‌‌رهايي خلق و ماندگاري و آينده‌داري سازمان مجاهدين خلق ايران شود.
مجاهد شهيد اصغر بديع زادگان سمبل جاودان مقاومت در زير شکنجه
شهيد بنيانگذار، اصغر بديع‌زادگان در سال1319 در اصفهان به‌دنيا آمد.خردسال بود که خانواده‌اش به‌تهران آمدند و او دوره دبيرستان را در تهران گذراند و سپس در رشته مهندسي شيمي از دانشکده فني دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل شد. اصغر در دورا
ن تحصيل در دانشگاه به‌فعاليت سياسي پرداخت، اما هيچ‌يک از افراد خانواده‌اش اطلاعي از فعاليتهاي او نداشتند و ساواک شاه نيز تا هنگام دستگيريش هيچ سابقه‌يي از او نداشت. آن‌چه در اصغر بارز بود، همين رازداريش بود. بعداز سربازي، در کادر آموزشي دانشکده فني دانشگاه تهران به‌کار پرداخت و از همان دوران رابطه‌اش با محمد حنيف و سعيد محسن محکمتر شد. اصغر طي سالهاي 44 تا 50 به‌واسطه حرفه‌اش در دانشکده فني دانشگاه تهران، که امکان تماس با دانشجويان و استفاده از امکانات دانشگاه را به‌او مي‌داد، در رشد سازمان چه از نظر نيروي انساني و عضوگيري و چه از جهت تأمين امکانات، خدمات ارزنده‌يي انجام داد.
دروراي همه اين ويژگيها و خدمات اصغر به‌جنبش انقلابي و نقش او در بنيانگذاري و ارتقاء سازمان، آن چه که نام او را در تاريخ مجاهدين جاودانه کرده، مقاومت اسطوره‌يي او در زير شکنجه است. بهتر است بگوييم که اصغر بديع‌زادگان، بنيانگذار مقاومت صبورانه و سرسختانه مجاهدين در زير شکنجه تا فراسوي توان و طاقت انساني است. او پايه‌گذار اين سنت مجاهدي است که هيچ مرزي و حدي براي مقاومت وجود ندارد و هيچ توجيهي را براي تسليم نبايد به‌رسميت شناخت. اصغر، مصداق بارز اين جمله‌‌‌‌‌‌‌نغز است که خودش گفته است: «ارزش هرکس درمبارزه به‌اندازه‌‌‌‌‌‌‌مايه‌يي است که در اين‌راه مي‌گذارد. چگونه مي‌توان کسي را که چيزي از دست نداده است، مبارز خواند». اصغر خود همه‌چيزش را در راه رهايي مردم ايران فدا کرد.
‌مجاهد شهيد رسول مشکين فام سمبل صلابت و قاطعيت انقلابي

رسول مشکين‌فام در سال1325 در شيراز به‌دنيا آمد و در همانجا دوران دبستان و دبيرستان را طي کرد. طي سال
هاي40 تا 42 که رسول آخرين سالهاي دبيرستان را مي‌گذراند، از نزديک شاهد ماجراي سرکوبي قيام عشاير فارس بود (و بعدها سازمان ازتجارب و دستاوردهاي او در تماس و رابطه نزديک با روستاييان و عشاير فارس بهره بسيار برد)، او سپس در دانشکده‌‌‌‌‌‌‌کشاورزي کرج مشغول تحصيل گرديد و از همين زمان توانست با سازمان ارتباط برقرار کند. در پايان تحصيلاتش به‌سربازي رفت و از دوسال دوران سربازي در کردستان حداکثر استفاده را به‌منظور انجام تحقيقات گسترده‌يي درباره تاريخچه و سوابق جنبش مسلحانه کردستان به‌عمل آورد و تحقيقاتش را در زمينه تأثير اصلاحات ارضي شاه بر روستاهاي ايران تکميل کرد. در زمره‌‌‌‌‌‌‌خدمات ارزنده رسول مشکين‌فام، تحقيقات او درباره روستاهاي ايران است. رسول ماهها از نزديک با مردم محروم اين مناطق زندگي کرد و با عشق و شوري بي‌پايان رنجها و مرارتهاي روستائيان را بررسي نمود. کتاب «روستا و انقلاب سفيد» ثمره‌‌‌‌‌‌‌تحقيقات ارزنده‌‌‌‌‌‌‌اوست.
اراده و قاطعيت شگفت‌انگيز رسول در مقاطع مختلف موجب خدمات ارزنده‌يي به‌سازمان شد. او در هر مأموريت با جسارتي بي‌نظير و با تيزهوشي خلاقانه‌‌‌‌‌‌‌خود تمامي امکانات پيرامونش را جهت پيشبرد مسئوليت خويش به‌کار مي‌گرفت و از همين رو بارها خطيرترين وظايف خود را با موفقيت کامل به‌پيش برد.
رسول هرجا که بود چه در ميان مردم و چه در جمع مجاهدين، چه در سالهاي اوليه‌‌‌‌‌‌‌که مجاهدين با دشواريهاي پايه‌گذاري يک سازمان سياسي نظامي در زير اختناق و سرکوب ساواک روبه‌رو بودند و چه در شکنجه‌گاههاي دژخيمان ساواک هرگز روحيه‌‌‌‌‌‌‌رزمنده و پرشور خود را از دست نداد. ويژگي انقلابي که به‌دوستان روحيه مي‌داد و دشمنانش را خوار و خ
فيف مي‌کرد.
مجاهد قهرمان رسول مشکين فام از اعضاي مرکزيت سازمان در سحرگاه خونين چهارم خرداد51 همراه با محمد حنيف و ياران قهرمانش در تاريخ مبارزات مردم ايران جاودانه شد.
مجاهد شهيد محمود عسگريزاده بيقرار و خلاق، سمبل جسارت و صلابت
محمود عسگري‌زاده، از اعضاي برجستةمرکزيت مجاهدين در سال1325 در يک خانوادةکارگري در شهر اراک به‌دنيا آمد. در دوراني که تحصيلات متوسطه را مي‌گذراند خانواده‌اش به‌تهران آمدند. محمود هميشه براي تأمين مخارج تحصيلش کار مي‌کرد و با رنج و محروميت به‌خوبي آشنا بود. او پس از عضويت در سازمان به‌دليل شايستگي‌هايش به‌سرعت مسئوليتهاي هرچه بيشتري را برعهده گرفت. محمود که در ماشين‌سازي تبريز به‌کار اشتغال داشت، هم‌زمان مسئوليت شاخةتشکيلات تبريز را نيز عهد
ه‌دار بود. در سال1349 به‌عضويت مرکزيت سازمان در آمد و مسئوليت اطلاعات سازمان را به‌عهده گرفت. دستاوردهاي محمود به‌عنوان مسئول اطلاعات سازمان جلوه‌يي از جديت و پشتکار اين مجاهد والامقام بود. شاخةتحت مسئوليت او توانست در مدت نسبتاً کوتاهي درمورد 1300نفر از اعضاي ساواک شاه، به‌اطلاعات دقيقي از محل سکونت، محل کار، مسيرهاي تردد، مشخصات ماشينها و امثالهم دست پيدا کند. تحت مسئوليت محمود، هم‌چنين بسياري از زندانها و شکنجه‌گاهها و خانه‌هاي امن ساواک شناسايي گرديد. ازهمين‌رو دژخيمان ساواک، به‌خاطر کينه و وحشتي که از اين مجاهد
قهرمان داشتند، او را به‌زير شديدترين شکنجه‌ها بردند. با اين‌حال محمود با مقاومتي شگفت‌انگيز، داغ دستيابي ساواک به‌اطلاعات سازمان را به‌دلشان گذاشت و آنها را در اين ميدان هم شکست داد. يکي از مجاهدان همرزم، دربارةمجاهد شهيد محمود عسگري‌زاده مي‌گويد: محمود از آن مجاهديني بود که در هر محيطي قرار بگيرند، ‌‌آن‌را‌تحت‌تأثير قرار داده و تغيير مي‌دهند. او شخصيت بسيار اکتيو و نافذي داشت. از آن دسته انقلابيوني بود که در آن واحد مي‌توانند در زمينه‌هاي مختلف فعال و تأثيرگذار باشند. مثلاً در همان حال که عضو کميتةمرکزي سازمان بود و مسئوليتهاي سنگيني به‌عهده داشت، در حرکتها و اعتصابهاي دانشجويي نيز بسيار فعال بود و هم‌چنين بار معيشت خانواده خود را نيز به‌دوش مي‌کشيد. محمود به‌خاطر شخصيت فعال و نافذش در ارتباط با اقشار محروم با استقبال گرم آنها روبه‌رو بود و از اين طريق امکانات زيادي را براي سازمان فراهم مي‌آورد. به‌علت همين ويژگيها، به‌لحاظ امنيتي، عاديسازي بالايي داشت و کسي نمي‌توانست به‌موقعيت سازماني و تشکيلاتي او پي ببرد. محمود در دانشکدةعلوم بازرگاني تحصيل مي‌کرد و به‌علت نقشش در سازماندهي اعتصابات دانشجويي، توسط ساواک از دانشکده اخراج شد. اما به‌خاطر محبوبيت زيادي که در دانشکده و در بين دانشجويان داشت، دانشجويان به‌پشتيباني از او اعتصاب کردند تا اين‌که رژيم ناگزير شد او را به‌دانشکده برگرداند. محمود نسبت به‌محرومان، عشق و دلسوزي خاصي داشت، در سال46 که خدمت سربازي خود را در تبريز با درجه ستوان دومي مي‌گذراند، روابط بسيار صميمانه‌يي با سربازان برقرار کرده بود، از‌جمله اقداماتي که او را در ميان سربازان بسيار محبوب کرده بود، اين بود که باشگاه افسران پادگان را که طبق معمول ارتش شاه، ويژه افسران بود، عمومي کرد تا سربازان نيز بتوانند از آن استفاده کنند. اگر چه افسران از اين کار ناراحت و گزيده بودند، اما به‌خاطر محبوبيت بسيار محمود در ميان سربازان، نمي‌توانستند واکنشي نشان دهند.
اما اوج شخصيت والا و جوهره‌‌‌‌‌‌‌انقلابي محمود را پس از ضربه سال50 و در زندان و تحت اسارت دشمن مي‌توان ديد. محمود مسئول شاخةاطلاعات سازمان بود، اما به‌علت سادگي ظاهري و در واقع پيچيدگي محمود، ساواک تا ماهها هنوز پي به‌موقعيت و موضع او در سازمان نبرده بود. محمود با سخت‌کوشي و دشمن‌ستيزي خاص خود، اطلاعات بسيار ذيقيمتي از رژيم به‌دست آورده بود، وسعت و دقت اين اطلاعات، که در جريان ضربه، به‌دست ساواک افتاد، رژيم شاه را به‌شدت دچار وحشت کرد. ساواک به‌شدت در صدد بود تا در بياورد که اين اطلاعات چگونه و از چه طريق به‌دست‌سازمان افتاده است، محمود کليه‌‌‌‌‌‌‌مسئوليتها را در اين زمينه به‌عهده گرفت و افراد شاخه تحت مسئوليت خود را با حسابشدگي بي‌اطلاع جلوه داد و همه‌‌‌‌‌‌‌اتهامات را متوجه خود کرد، البته اين کار به‌بهاي به‌جان خريدن شديدترين شکنجه‌ها بود، بعد هم با محمل‌سازيهاي دقيق و ايستادگي بر سر آنها، سرنخ اين اطلاعات را کور کرد و مانع از آن شد که ساواک از او به‌کس ديگري دست پيدا کند. محمود هم‌چنين با روحيةبالايي که داشت، بازجوهاي ساواک را در اوج عربده‌کشيها و قدرت‌نماييهاي آنها به‌تمسخر مي‌گرفت و با ريختن ابهت پوشالي ساواک و بازجويان، به‌همرزمانش که زير شکنجه بودند، روحيه مي‌داد.
محمود عسگري‌زاده، عضو برجسته مرکزيت مجاهدين در 4خرداد51 همراه با بنيانگذاران سازمان توسط دژخيمان شاه تيرباران گرديد.

سوم خرداد ۱۳۵۰، ‌شهادت چريک فدايي خلق، اميرپرويز پويان و همرزمانش

اميرپرويز پويان، يکي از چهره‌هاي درخشان مبارزه مسلحانه انقلابي خلق ماست که با‌ ياري فداييان شهيد مسعود احمدزاده و عباس مفتاحي، در پايه‌گذاري سازمان چريکهاي فدايي خلق ايران، نقش تعيين‌کننده‌يي ايفا کرد.
اميرپرويز پويان و يارانش در دوران اختناق رژيم‌شاه با مرزبندي قاطع و انقلابي در مقابل حزب مردم‌فروش توده و ماهيت تسليم‌طلب و ضدانقلابي آن‌ و در شرايطي که حزب توده در وحشت از ديکتاتوري پليسي رژيم‌شاه، دست‌زدن به‌هر‌گونه «عمل» را عامل تشديد خفقان پليسي و نوعي خودکشي تلقي مي‌کرد و آن‌را از اساس مردود مي‌شمرد، سد بي‌عملي را شکستند و با عزم استوار و رزم انقلابي خود زنده‌بودن يک خلق را در صحنه‌هاي پرشور نبرد انقلابي مسلحانه به‌نمايش گذاشتند.
از اميرپرويز پويان، آثار ارزشمندي به‌يادگار مانده که ازجمله «بازگشت به‌ناکجاآباد» و «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا» را مي‌توان نام برد. در اين‌آثار، پويان براي درهم‌شکستن افسانه شکست‌ناپذيري دشمن، شجاعانه به‌تبليغ و ترويج «ضرورت اعمال قهر انقلابي» ازسوي عنصر «پيشتاز» پرداخت.
فدايي دلير اميرپرويز ‌پويان و همرزمانش، اسکندر صادقي‌نژاد، کارگر جوشکار و دبير‌سنديکاي فلزکاران ايران و رحمت‌الله پيرونذيري، در روز 3خرداد سال۱۳۵۰، در‌جريان يک نبرد نابرابر با دژخيمان ساواک شاه، در خيابان نيروي‌ هوايي تهران، قهرمانانه جنگيدند و به‌شهادت رسيدند.

مهدي سامع - قيام براي نجات مردم و کشور

موتور قطار بي دنده و ترمز احمدي نژاد که در مسير ريل گذاري جديدِ ولي فقيه حرکت مي کرد، به روغن سوزي افتاده است. عَمَلَه و اکَرَه سيدعلي خامنه اي همراه با داروغه ها و گَزمِه ها جار مي زنند که خطر از جانب جِن گيران و رَمالان است که بايد هرچه زودتر ولايت را از وجود آنها پاک کرد.
سردسته رمالان، براي نابودي جِن گيران بسيج سراسري داده و فراموش کرده که يک ماه پيش فاش شد که سه سال پيش در حضور خودش يکي از حقوق بگيران اش «ماجراي تَشرف به محضر مبارک حضرت مهدي» را با آب و تاب تشريح کرد و «مقام معظم» و رهبر خود خوانده شيعيان جهان حرفهاي مجيزگويش را شنيد و با سکوت خود که به معني تصديق است، صحنه را در حالي ترک کرد که اراذل و اوباش دربار ولايتش به گريه خودزني مشغول بودند.
سايت شيعه آنلاين در روز ۳۱ فروردين امسال روايت آيت الله احدي از «ماجراي تشرف مقام معظم رهبري محضر مبارک حضرت مهدي» را اين گونه مطرح مي کند. او مي گويد:«جناب آقاي صديقي شب فاطميه روي منبر در بيت ايشان (بيت رهبري) که آقاي رييس جمهور نشسته بود، آقاي هاشمي بود، سران مملکتي بودند، قوه قضاييه، همه بودند. آقاي صديقي روي منبر اين مطلب را گفت و آن را نتوانست تمام کند. همين که خواست تمام کند فرياد گريه جمعيت و حضار بلند شد....ديدند اين جمعيت بسوي آقا دارند حمله مي کنند که به عنوان تَبَرک به ايشان دست بزنند. آقا را بردند و ديگر نتوانستند جمعيت را اداره کنند.» و «مجلس به هم پاشيد. اين قدر مردم به خودشان زدند و گريه کردند که آقا تشريف بردند».
همين ماجرا نشان مي دهد که سردسته رمالان و ماهر ترين جِن گير زمان کسي جز سيد علي خامنه اي نيست که با ترويج خرافات، تحريک اراذل و اوباش، پُرکردن جيب گُماشتگان و مَجيزگويان و تقويت سرکوبگران، از ولايت ارنجاعي اش پاسداري مي کند.
اما همه اين شعبده بازيهاي مقام معظم کارساز نبوده و کار به جايي رسيده که گماشته ويژه اش هم تحمل نمي کند. خامنه اي گفته بود که خيالش از احمدي نژاد راحت است و قرار بود قطار بي دنده و ترمز در مسيري که ولي فقيه ريل گذاري کرده به منزل مقصود که همانا رسيدن به نقطه تضمين ولايت و شراکت موثر در تحولات منطقه است برسد و اکنون در ابتداي راه زنگ خطر به صدا درآمده و گناه روغن سوزي قطار به «باند فاسد، شياد و شيطاني» راننده قطار گذاشته مي شود. اين نيرنگ سردسته رمالان است که در نقش ولي فقيه هميشه آدرس خطر را اشتباه مي دهد تا خود را از گزند خطر حفظ کند و البته در شگرد رذيلانه که اکنون دامن گماشته اش را گرفته، بلاهت پرمايه اي هم وجود دارد که تعدادي از به اصطلاح اصلاح طلبان هم آنجا که لبه تيز حمله را متوجه گماشته سلطان کرده اند وجود دارد.
روز شنبه ۳ ارديبهشت، خامنه اي در شيراز به مِنبَر رفت و گفت:«تا زماني که من زنده هستم و مسئوليت دارم، نخواهم گذاشت حرکت عظيم ملت ايران به سوي آرمانها، ذره‌اي منحرف شود». پر واضح است که از نگاه ولي فقيه «حرکت عظيم ملت ايران به سوي آرمانها» چيزي جز حاکميت استبداد ديني نيست. او که برآمد احمدي نژاد را مهندسي کرده نمي تواند هزينه بحران را به حساب کسي واريز کند که خود موجب صعود او بوده است. علاوه بر آن براي دربار خامنه اي و ولايت ارتجاعي اش مهمترين خطر مُحارِباني هستند که با اصل نظام در ستيز هستند. بنابرين خامنه اي و ولايت اش هم مسئول اول و هم مانع اصلي براي غلبه بر بحران است. همه تلاش عَمَلِه و اَکَرِه ولي آن است که با قرباني کردن هرکس، و با تاکيد بايد گفت هرکس و در هر مقام و موقعيتي، سَمت اصلي حمله به سوي ولايت خامنه اي را منحرف کنند.
پاسدار يدالله جواني، سرکرده اداره سياسي سپاه که حرفه اش به صدا درآوردن زنگ خطر است، در روز دوشنبه ۲۶ ارديبهشت در سايت خبري انصار حزب الله (يالثارات) مي نويسد:«راننده اي که با خيال آسوده و راحت، در بزرگراه چهار بانده و هموار با سرعتي بالا و مطمئن در حال حرکت است، اگر ناگهان تابلوهاي هشدار دهنده پي درپي را ملاحظه کند، بلافاصله احساس خطر کرده، سرعت خود را کاهش داده و دقت خود را بيشتر مي کند تا دچار سانحه اي خطرناک نشود، اما اگر همين راننده به هر دليل علائم هشداردهنده در مسير را نبيند و يا پس از رويت، با بي خيالي، اعتنا نکرده و با همان سرعت بالا به حرکت خود ادامه دهد، به طور قطع گرفتار حوادث خطرناک و بعضاً جبران ناپذير مي شود.»
پاسدار سيديحيي ‏رحيم صفوي براي هزارمين بار «‏سرويسهاي اطلاعاتي بيگانگان» را مسئول روغن سوزي قطار بي دنده و ترمز ولايت مي داند. او در روز شنبه ۳۱ ارديبهشت در گردهمائي خانوادگي پاسداران مي گويد:«تجربه سياسي سي سال گذشته انقلاب اسلامي نشان داده است، سرنخ برخي از گروههاي سياسي منحرف ‏سرويسهاي اطلاعاتي بيگانگان هستند.» وي سپس به اصل موضوع مي پردازد و مي گويد:«در زمان غيبت کبري که هم اکنون نيز در آن به سر ‏‏مي‌بريم، ولي فقيه جانشين امام زمان است. ولي فقيه حکم‌اش حکم نافذ است ولايت يعني رهبري و ولايت ‏فقط محبت نيست، ‌بلکه ولايت تبعيت است و بايد از ولي فقيه ‏تبعيت عملي کنيم و تبعيت حرفي ملاک ‏نمي‌باشد.‏»
لابد به جز مردم ايران که اصل ولايت فقيه را در کف خيابانها لگدکوب کرده اند، ديگراني هم هستند که تعبير «مُطيع الله» را براي ولايت خامنه اي قبول ندارند. اما بدون شک در ميان اين ديگران احمدي نژاد در رديف اول قرار ندارد. روز سه شنبه ۲۷ ارديبهشت، محمود احمدي نژاد در گفتگو با شبکه دوم تلويزيون رژيم ضمن دلسوزي براي ولايت گفت:«اگر کاري بخواهد در کشور صورت بگيرد ولايت [بخوانيد خامنه اي] آن را ترسيم و ملت [بخوانيد احمدي نژاد] ­ آن را عمل مي‌کند. ولي بدون ملت دست بسته است. ملت بدون ‌ولي سرگشته و متفرق است. رابطه بين اين دو عشق و محبت است.....رابطه ما با رهبري هم شخصي و هم اعتقادي است. برخي اوقات علاقه شخصي و برخي اوقات اعتقادي و تکليفي است. ولي مانند پدر براي جامعه است.»
تعبير احمدي نژادي از «ولايت و ملت»، از «سلطان و گماشته» و از «مُطاع و مطيع» آن مصلحت بزرگي است که به نظر خامنه اي از آن غفلت شده است. ولي فقيه نمي تواند مستبد نباشد و دست بسته ملت باشد. همين تعبير که به بيان سياسي خواست شراکت را پيش مي آورد به مذاق سلطان مستبد خوش نمي آيد. احمدي نژاد و هرکس ديگري که در ولايت خامنه اي در هر منصبي قرار گيرد بايد يک گماشته مطيع باشد. ريل گذاري جديد توسط خامنه اي بر اين اساس پايه ريزي شد و براي همين خامنه اي در حرکت قطار بي دنده و ترمز روياهاي خود را مرور مي کرد. اما اکنون که آن ريل گذاري به هم ريخته و قطار بي دنده و ترمز هم دچار روغن سوزي شده و مهمتر از آن بيش از دو سال است که مردم در هر فرصت اصل نظام و ولايت فقيه را مردود اعلام مي کنند، خامنه اي راهي براي بازسازي اتوريته درهم شکسته اش ندارد. شعبده بازي براي دستگيري رمالان و جن گيران پوششي براي پنهان کردن مساله اصلي است. حذف احمدي نژاد گرچه مي تواند يک راه حل باشد، اما هزينه آن براي کل نظام بسيار سنگين و غير قابل ارزيابي است و مهمتر اين که حذف احمدي نژاد اعلام رسمي شکست سياست ريل گذاري جديد است. تَحَمل احمدي نژاد در شکل يکي به نَعل يکي به ميخ نظام را از درون فرسوده تر مي کند. بازگشت به عقب و قبول يک ولايت با دنده و ترمز به معني قرار گرفتن در سراشيب سقوط است. عقب نشيني براي همه مستبدان تضمين بقا نداشته است. اين بن بستي است که ولايت خامنه اي در آن قرار دارد و براي همين احمدي نژاد دلش براي ولايت مي سوزد. اين شرايط به طور دقيق بيان کننده بحران غيرقانوني يا بحران انقلابي است. ولايت فقيه سرانجام رفتني است اما براي نجات مردم و کشور و براي پائين آوردن هزينه هاي سرسام آوري که اين نظام ننگين به مردم و کشور ايران تحميل مي کند، بايد با اتحاد و همبستگي اين رژيم ارتجاعي را سرنگون کرد. در آستانه سالگرد ۳۰ خرداد سال ۱۳۶۰ هستيم. درس آن روز، درس امروز است. راه نجات مبارزه و قيام براي نابودي رژيم ولايت فقيه و استقرار دمکراسي، آزادي و حاکميت غير ديني است.

منبع: يادداشت سياسي نبرد خلق شماره ۳۱۱، يکشنبه اول خرداد ۱۳۹۰(۲۲ مه ۲۰۱۱)

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

راه حل صلح آميز براي كمپ اشرف

راه حل صلح‌آميز و دائمي براي کمپ اشرف در عراق- طرح هيات اعزامي پارلمان اروپا به عراق - مي ۲۰۱۱
سه‌شنبه، ۲۰ اردي‌بهشت ۱۳۹۰ / ۱۰ مي ۲۰۱۱
صبح امروز هيات رسمي اعزامي پارلمان اروپا به عراق، در يک کنفرانس مطبوعاتي در مقر پارلمان اروپا در استراسبورگ، طرح خود را براي کمپ اشرف اعلام کرد. اين راه حل که توسط هيات اعزامي پارلمان اروپا به عراق، و گروه رابطه با عراق پارلمان اروپا به تصويب رسيده است، شب گذشته از سوي استرون استيونسون رييس هيات، براي رييس جمهور و وزراي خارجه و دفاع آمريکا، روسا و وزراي خارجه کشورهاي عضو اتحاديه اروپا، رهبران کشورهاي عربي، دولت عراق و دبيرکل و مقامات ملل متحد ارسال شده است.

هيات اعزامي به عراق که کنفرانس مطبوعاتي امروز را برگزار کرد، نمايندگان بزرگترين گروههاي پارلماني، شامل گروه احزاب مردم اروپا، گروه سوسياليست، گروه ليبرالها و گروه محافظه کاران را در بر ميگيرد.

مقدمه
پارلمان اروپا در ۲۴ آوريل ۲۰۰۹ و ۲۵ نوامبر ۲۰۱۰ دو قطعنامه در باره کمپ اشرف به تصويب رسانده است که در آن حقوق ساکنان اشرف را مطابق پيمانهاي بين‌المللي و ازجمله کنوانسيون چهارم ژنو به رسميت شناخته است. بعلاوه در قطعنامه‌ مورخ ۱۲ ژوئيه ۲۰۰۷ (پاراگراف ۷) و ۴ سپتامبر ۲۰۰۸ (پاراگراف K و پاراگراف ۹) حقوق ساکنان اشرف و ضرورت يک راه حل صلح‌آميز و دائمي مورد تاکيد قرار گرفته است.
چهار قطعنامه فوق توسط پارلمان اروپا تصويب و براي مقامات عراق و ايالات متحده آمريکا و سازمان ملل ارسال شدند.
در نتيجه اين قعطنامه‌ها، مسئله اشرف در دستور کار هيات رسمي پارلمان اروپا در ديدارش از عراق از ۲۶ تا ۲۹ آوريل قرار گرفت. دولت عراق از دادن اجازه بازديد هيات از اشرف خودداري کرد.
ضرب‌ الاجل داده شده به ساکنان براي ترک اشرف تا پايان سال ۲۰۱۱ اگر چنانچه توام با حسن نيت و شرايط تضمين شده توسط اتحاديه اروپا، آمريکا و سازمان ملل نگردد، نه تنها يک راه حل صلح‌آميز براي اين بحران را از بين مي‌برد بلکه مي‌تواند زمينه‌ساز خونريزي ديگري بشود.
پيش‌شرط هرگونه مذاکره
شرايط زير به منظور شروع مذاکرات براي يک راه حل درازمدت بايستي تامين شود:
۱. خروج نيروهاي عراقي از داخل اشرف
۲. پايان محاصره اشرف (شامل برداشتن ممنوعيت دسترسي به خبرنگاران، گروههاي پارلماني، وکلا و اعضاي خانواده‌هاي ساکنان)
۳. دسترسي فوري ساکنان بخصوص مجروحان به خدمات پزشکي در بيمارستانهاي عمومي و کلينکهاي خصوصي عراق به هزينه خود آنها
۴. يک تحقيق مستقل توسط هياتي از حقوق‌دانان درباره وقايع ۸ آوريل ۲۰۱۱ که در حين آن ۳۵ تن از ساکنان کشته و صدها تن مجروح شدند
۵. بازگرداندن تمامي اموال ضبط شده در ۸ آوريل به ساکنان اشرف

براي ديدن فيلم اينجا را کليک کنيد

راه حل:
۱. هيات در عين برسميت شناختن حقوق ساکنان اشرف طبق قوانين و کنوانسيونهاي بين‌المللي انتقال محتمل ساکنان در کشورهاي ديگر مانند ايالات متحده آمريکا، کانادا، کشورهاي عضو اتحاديه اروپا، سوئيس، نروژ و استراليا را به عنوان راه حل درازمدت اين بحران پيشنهاد مي‌کند.
۲. اين راه حل بايستي بدون استثناء و به‌طور جامع شامل تمامي ساکنان بشود
۳. موضوع داراييها و اموال ساکنان اشرف و سازمان مجاهدين خلق ايران در داخل عراق در مذاکرات تعيين مي‌شود. و بايد به يک توافق درباره پرداخت غرامت به ساکنان اشرف رسيد.
۴. از روز آغاز مذاکرات براي يک راه حل جامع تا زمان انتقال تمامي ساکنان به کشورهاي سوم به عنوان «دوران گذار» شناخته خواهد شد. در اين مرحله مسائل زير بايستي به دقت رعايت گردد تا راه حل به شکست نيانجامد:
الف. مقامات عراقي بايد متعهد شوند که به تمامي تحريکات قضايي و محدوديتها عليه اشرف پايان دهند و به حقوق ساکنان را طبق قانون بشردوستانه بين‌المللي احترام بگذارد
ب. سازمان ملل و ايالات متحده آمريکا بايد حفاظت اشرف را تضمين کنند
ج. طرفين از هرگونه تبليغات و اهانت و اتهامي عليه يکديگر در طول دوران انتقال بطور کامل خودداري کنند
۵. يک کميته هماهنگي و اجرا به منظور اجراي راه حل جامع تشکيل ميشود که شامل نمايندگاني از بارونس اشتون، ايالات متحده، سازمان ملل، پارلمان اروپا، دولت عراق، سازمان مجاهدين خلق ايران (نماينده ساکنان اشرف) و شوراي ملي مقاومت ايران خواهد بود.
۶. هيات به اين منظور از ايالات متحده آمريکا، اتحاديه اروپا، سازمان ملل، دولت و پارلمان عراق، جامعه عرب، ساکنان اشرف، سازمان مجاهدين خلق ايران و شوراي ملي مقاومت ايران مي‌خواهد که اين راه حل را حمايت کرده و امکانات لازم را در اين جهت فراهم کنند.
در کنفرانس استراسبورگ علاوه بر آقاي استرون استيونسون، رييس هيات، آقايان ماريو مائورو گزارشگر عراق پارلمان اروپا، اتارد مونتالتو و کاشين شرکت داشتند و سخناني ايراد کردند.
آقاي استيونسون ضمن گزارش مختصري از سفر هيات به عراق گفت با همه مقامات ارشد عراق جز نوري مالکي که در سفر کره جنوبي بود ملاقات کرديم. يک نگراني اساسي در عراق اينست که توافق اربيل و دولت مشارکت ملي عملا تشکيل نشده است، سه وزير کليدي منصوب نشده اند و شوراي سياستهاي استراتژيک تشکيل نشده و عملا قدرت بطور انحصاري در دست مالکي متمرکز شده و وضعيت امنيتي همچنان بحراني است.
آقاي استيونسون گفت موضوع مهمي که در همه ملاقاتهاي ما مطرح شد، مساله اشرف بود. ما چند روز پس از کشتار ۸ آوريل به عراق رفتيم. ۳۵ تن کشته شدند صدها تن زخمي شدند، بخشي از اشرف اشغال شده است. چون مزار در دست نيروهاي عراقي است هنوز اجازه نداده اند پيکرهاي ۳۵ شهيد به خاک سپرده شود. ما در همه ملاقاتها بشدت از اين کشتار انتقاد کرديم. اين يک توهين به پارلمان اروپا بود چرا که پارلمان اروپا دو قطعنامه قوي صادر کرده است که خواستار عدم خشونت عليه اشرف بوده است.
ما از وزير خارجه زيباري خواستيم که بگذارد از اشرف بازديد کنيم، او قاطعانه رد کرد و به وضوح جواب داد که اين غير ممکن است و قابل طرح نيست. چيزي که باعث تاسف است.
آقاي استيونسون سپس به راه حل پيشنهادي هيات اعزامي به عراق که مورد تصويب گروه رابطه با عراق پارلمان نيز قرار گرفته است اشاره کرد و گفت من به درخواست ادملکرت به پاريس رفتم و ۵ ساعت با خانم رجوي رييس جمهور برگزيده مقاومت ايران و نمايندگان ساکنان اشرف گفتگو کردم، ساکنان اشرف البته اکراه دارند که از اشرف که بيش از دو دهه است در آن مستقر هستند، جدا شوند.
البته من در عراق تاکيد کردم و در اينجا هم مجددا تاکيد ميکنم که اين گفتگو ها شروع نخواهد شد، مگر اينکه پيش شرطهاي ما بر آورده شود. ما بدون تحقق اين پيش شرطها با دولت عراق گفتگو نخواهيم کرد:
- نيروهاي عراقي از اشرف خارج شوند
- مجروحان دسترسي آزادانه به خدمات پزشکي داشته باشند
- محاصره دوساله لغو شود
آقاي استيونسون با اشاره به تهديدات مستمر مقامات عراقي عليه ساکنان اشرف گفت اين آخرين فرصت است که ما بايد تلاشهايمان را براي جلوگيري از يک خونريزي ديگر متمرکز کنيم.
آقاي مائورو گزارشگر عراق پارلمان اروپا در اين کنفرانس ضمن تاييد سخنان آقاي استيونسون گفت ما در مورد اشرف نگران هستيم، اين يک موضوع انساني است و اتحاديه اروپا بايد بتواند در اين موضوع دخالت کند و الا امنيت ساکنان اشرف به خطر مي افتد.
آقاي کاشين نماينده ديگر پارلمان اروپا نيز در سخنان خود للهبر اهميت شروع تحقيقات مستقل، رسيدگيهاي پزشکي و بازگشت اشرف به وضعيت نرمال تاکيد کرد تا رسيدن به يک راه حل دراز مدت امکان پذير شود.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

به ياد طلايه داران خلق شهداي قهرمان 19و 21ارديبهشت 1361

روز نوزدهم ارديبهشت‌ماه، پايگاه مجاهدشهيد فاضل مصلحتي،

از مسئولان بخش اجتماعي سازمان، به‌همراه تني چند‌از همرزمان مجاهدش از‌جمله: مهري خانباني، زهرا طباطبايي، بهرام قاسمي، فاطمه ابوالحسني، حميد لولاچيان، حسين کلکته‌چي و چند مجاهد ديگر مورد تهاجم قرار گرفت.

درهمان‌روز طي يک‌درگيري خياباني مجاهدان قهرمان‌: حسين جليلي‌پروانه، مريم شفايي و علي انگبين

ي نيز در‌برابر يورش پاسداران ضدخلقي، قهرمانانه ايستادند و سرانجام خون پاک خود را نثار راه آزادي نمودند.

حماسه ‌سه شيرزن درشرق تهران

صبح روز 19ارديبهشت، مزدوران تادندان‌مسلح رژيم، يکي ديگر از پايگاههاي مجاهدين واقع در فلک

ه‌سوم تهران‌پارس را به‌محاصره درآوردند و بي‌محابا و بدون هرگونه اخطاري ‌آن‌را‌ به‌گلوله بستند. آخر، آنها در روزهاي قبل درجنگ نابرابرشان با مجاهدين درسها گرفته و فهميده بودند که مجاهدخلق تا آخرين نفس به‌دفاع پرداخته و مقاومت خواهد کرد و اجازه نمي‌دهد جز جسد بي‌جانش چيزي به دست دشمن خلق بيفتد. لحظات درگيري شرق تهران و شمه‌يي از آنچه در اين‌پايگاه اتفاق افتاده بود را يک‌روز بعد، يکي از مجاهدان طي گفتگو با اهالي محل به‌دست آورد. اما بهترين راوي ماجرا، فرمانده‌دلير پايگاه، مجاهد قهرمان اکرم خراساني است که توانسته بود حلقه‌محاصره را درهم بشکند و از برابر ديدگان حيرت‌زده پاسداران عبور کرده از منطقه خارج شود. به‌جز فرمانده‌اکرم، در اين‌پايگاه، مجاهدان خلق بهروز اسدالله‌زاده و شيرزنان قهرمان فائزه‌بهاري جوان

و نائمه‌عمرانيان حضور داشتند. اولين‌رگبارهاي پاسداران، شيشه‌ها و پنجره‌ها را درهم‌شکست و بهروز قهرمان را به‌خاک افکند. بهروز درحالي‌که در پاسخ به‌هشدار دشمن براي تسليم، فرياد مي‌زد مجاهدخلق هرگز تسليم نخواهد شد، بر ا ثر اصابت چند گلوله دردم به‌شهادت رسيد. اما فرمانده‌ توانمند و جسور پايگاه، اکرم خراساني، که با فاصله چند‌متر در کنار او ايستاده بود، از اولين‌رگبار درامان ماند تا با سازمان‌دادن يک‌نبرد قهرمانانه، آن‌چنان درسي به‌مزدوران بزدل آخوندها بدهد که هرگز فراموش نکنند. فرمانده‌اکرم بلافاصله دست‌به‌کار شد، محل استقرار مجاهدان قهرمان فائزه‌بهاري و نائمه‌عمرانيان را مشخص کرد و خودش با رفتن به‌کنار پنجره و با يک‌برآورد سريع از وضعيت، تاکتيکهاي مناسب را اتخاذ نمود. حدود يک‌ساعت پس‌ازآغاز نبرد، درحالي‌که دشمن تلفات قابل توجهي داده وگلوله‌هايي که از دهها سلاحشان شليک‌مي‌شد به‌طور مرتب بردر‌و‌ديوار اتاقهاي پايگاه که در طبقه‌دوم قرار داشت فرود مي‌آمد، فرمانده‌اکرم فرمان داد تا ابتدا نائمه و پس‌از چند دقيقه فائزه کارشان را متوقف کرده و درپشت ديوار در زير پنجره‌يي که به‌خيابان مشرف بود، سنگر بگيرند. فرمانده کودن پاسداران به‌تصور اين‌که همه‌مجاهدين موجود در پايگاه به‌شهادت رسيده‌اند، فرمان هجوم و وارد شدن به‌داخل پايگاه را صادر کرد. حدود 30پاسدار براي حمله در جلو در خانه جمع شدند، ولي آنها در عرض 15ثانيه، متحمل بزرگترين تلفات شدند. دقايقي بعد، صداي لرزان فرمانده ‌مزدوران در بي‌سيم به‌گوش مي‌رسيد که تقاضاي آمبولانس و نيروي کمکي مي‌کرد.

دراين‌موقعيت، اکرم قهرمان لحظه مناسب را تشخيص داد، با دو شيرزن همرزمش وداع کرد و با اتخاذ تاکتيکي قهرمانانه، از برابر چشمان حيرت‌زده پاسداران که به‌خاطر ضربه، ‌کاري از دستشان برنمي‌آمد، از ساختمان خارج شد و با يک‌تهاجم برق‌آسا مزدوران را زمين‌گير کرده، با کمال آرامش و درحالي‌که به‌مردمي که در محل جمع شده بودند، لبخند وفاداري مي‌زد، با پيچيدن در اولين‌کوچه از چشم مزدوران پنهان گرديد. يکي از اهالي محل که شاهد قهرماني اين‌شيرزن مجاهدخلق بود، به‌سرعت خود را به‌او رساند و با خودرو شخصي‌اش او را از منطقه عمليات خارج نمود. مجاهد قهرمان، فرمانده ‌دلير اکرم خراساني، ‌چندماه بعد در يک‌درگيري نابرابر ديگر در شهر تبريز به‌شهادت رسيد و به‌کهکشان شهيدان پيوست.




مردم منطقه تهران‌پارس تا روزها بعد در اين‌جا و آن‌جا از داستان شجاعت همراه با متانت و گشاده‌رويي فرمانده‌اکرم و دلاوري دو شيرزن ديگر داستانها براي هم نقل مي‌کردند. از لحظاتي ديگر، تازه حماسه مقاومت دو شيرزن قهرمان، فائزه بهاري جوان و نائمه عمرانيان دربرابر انبوه پاسداراني که با دهها مزدور تازه‌نفس تقويت شده بودند شروع مي‌شود و تا سه‌ساعت ديگر ادامه پيدا مي‌کند. پاسداران اين‌بار در تنگناي ضعف و زبوني، حمله را با آر.پي.جي شروع مي‌کنند. شليک‌موشکهاي متعدد آر.پي.جي، قسمتهايي از پايگاه را به‌آتش مي‌کشد، فائزه و نائمه بار ديگر با استفاده از اين‌فرصت، تاکتيکي را که از اکرم فراگرفته بودند، تکرار مي‌کنند و باز دشمن متحمل تلفات زيادي مي‌شود. مجاهديني که در آن‌لحظات به‌بي‌سيم مزدوران گوش مي‌دادند، پس‌از حدود 5ساعت که از درگيري گذشته بود، صداي فرمانده پاسداران را مي‌شنوند که به‌پاسداران حاضر در محل مي‌گفت ديگر کافي است، اين‌قدر آر.پي.جي شليک‌نکنيد. اما ظاهراً کينه‌،حيواني پاسداران ضربه‌خورده، پاياني نداشت. سرانجام وقتي آتشها خاموش شد و پاسداران وارد ساختمان شدند، تصور همه، اين‌بود که حداقل 10نفر در آن‌پايگاه درحال مقاومت بودند، ولي با کمال تعجب مشاهده کردند که پاسداران تنها پيکرهاي پاک دو‌زن قهرمان را بيرون آوردند. مرد‌م به‌پاسداران لعنت مي‌کردند و به‌مجاهدين قهرماني که جانشان را فدا کرده بودند، درود مي‌فرستادند‌.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

بازبامداد خونين بهار در سروستان رويش











در آستانه گراميداشت خاطره سروهاي پيشتازي كه در سي ام فروردين 1351 و 1354 بامداد بهار را گلگون كردند, بامداد بهار و فروردين باز خونين شد و شماري از سروهاي بالا بلند سروستان مقاومت با قامتي خونين وسُرب آجين بر خاك افتادند.
اين نخستين بار نيست و آخرين بار هم نخواهد بود كه مرگ آوران خونريز و خوف انگيز به قتل و غارت سروهاي باغ” بالا بلند دلبر گُلعُذار”ي كه” نخستين بذر افشان صدق و فدا” و مهر و وفا بود مي روند.
بارهاست كاين باغ به ”غارت توفان” مي رود باز سرسبزتر و خُرم تر و پر طراوت تر و گسترده تر از پيش مي رويد و مي روياند و بذر مي افشاند. نماد و مثال همان درخت پاك و پاكيزه اي است كه ريشه اي محكم و استوار در خاك دارد و شاخ و برگش را بر آسمان پهناور و بي كران هستي مي گستراند.
گو بادهاي هرزه ي تاريخ, از هر سو كه مي خواهند و با هر شدت و حدتي كه مي توانند بوزند و گو كه كريوه ها يش را گوشهاي ناشنوا نشنيده بگيرند و وحشت زدگان به خوف و هراس افتند, امّا,”اشرف هر چه شرف” چون ” سحر آبي رود” مي گذرد و سروستان رويش پايدار و ماندگار مي ماند , برگ مي افشاند و سرو مي پروراند, تاريخ از پويش نماند و نمي ماند.
تاريخ يك ملت و يك سرزمين و تاريخ بشر را قهرماناني چنين رقم مي زنند و مي نويسند. براي درك مقام و منزلت قهرمانان تاريخساز پيشين اكنونيان را بايد نگريست در آيينه ي زمان, هر كدام در جاي خود منزلتي دارند ومتعالي تر و متكاملتر از پيشينيان خويش اند,در تاريخ بشر نمونه اي وجود ندارد كه انسانهايي با دست خالي يك نيروي تا دندان مسلح را متوقف كنند و در برابر زره پوش ها و رگبار گلوله ها از شرافت و كرامت ملي, مبارزاتي و انساني خود دفاع كنند. اين اوج تعالي و تكامل مبارزاتي يك نسل آگاه, متعهد, مسئول و انقلابي است كه در كوره ي گدازان از خود گذشتن آبديده شده است.نبرد نور در برابر ظلمت است. انسانيت ناب در برابر توحش و سفاكيت مطلق است. و بي ترديد پيروزي از آن انسانهاي پاك و الاست كه زشتي ها را مي زدايند تا زيبايي را به تساوي تقسيم كنند.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

صداي صبا


من رضا هفت برادران، پدر صبا هستم،
دلم مي‌خواهد اين نامه را همه ارگانها و افرادي که دست‌اندرکار حقوق‌بشر هستند بخوانند، و بگويند سهم صبا از حقوق‌بشر، يا حقوق انسان کجاست؟

روز شنبه بيستم فروردين سال ۱۳۹۰، حدود ساعت پنج و نيم بامداد، در حالي‌که، در بيمارستاني که دو سرباز مثل يک زنداني مواظب من بودند، به‌دنبال درخواست اهداي خون از اين و آن بودم، تا زندگي صبا را نجات دهم، سرباز سوم رسيد و گفت دخترت مرد! به شتاب به داخل بخش RCU بيمارستان عدنان خيرالله در بغداد برگشتم رنگ صبا سفيد شده بود، و همه علائم روي صفحه خاموش شده بودند، و اثري از حيات نبود. اين نقطه پايان يک تلاش ۱۴ساعته بود، از وقتي که صبا در يورش وحشيانه نيروهاي مالکي به کمپ پناهندگان بي‌سلاح اشرف قسمت بالاي پايش مورد اصابت قرار گرفت و شاهرگ و استخوان اصلي‌اش شکست، من تمام سعي‌ام را کردم که ذره‌اي احساس انساني در جلاداني که مالکي به‌عنوان دکتر و محافظ بر ما گماشته برانگيزم تا شايد صبا زنده بماند، اما به‌زودي متوجه شدم که آنها يک تونل جهنمي‌درست کرده‌اند تا هر کس را که در صحنه نتوانسته‌اند به قتل برسانند در اين تونل تحت نام درمان او را زجرکش و تمام کش کنند.

از بيمارستان موسوم به عراق جديد در اشرف تا جاده اصلي که به بعقوبه مي‌رود حدود دو کيلومتر راه است، در اين مسير در هفت نقطه ما را متوقف کردند. در آخرين نقطه به سرگرد عراقي که ستون را بي‌دليل متوقف کرده بود و مي‌خواست نفرات همراه بيماران را به اشرف برگرداند تذکر دادم وضع صبا وخيم است و بايد فوري اجازه حرکت دهيد، زير لبي به نفر کنار دستي‌اش گفت، چه خوب ماهم مي‌خواهيم اينها بميرند. بعد از دو ساعت به جاده اصلي رسيديم. اين اولين منزل وقت‌کشي بود، بعد ما را به بيمارستان بعقوبه بردند در حالي که دکتر عمر خالد رئيس بيمارستان مستقر در اشرف مي‌دانست که عمل مورد احتياج صبا فقط در بغداد ميسر است. اعزام به بعقوبه بخش ديگري از سناريو اتلاف وقت بود.

در بعقوبه وقتي پزشکان گفتند صبا بايد فوري به بغداد اعزام شود، اين کلمه فوري، دستاويز ايجاد صحنه ديگري از شقاو
ت جلادان مالکي شد. همان افسر عراقي که به او رائد ياسر مي‌گفتند، نزد من آمد و براي نجات جان صبا گفت از مجاهدين جدا شو همين الآن بهترين امکانات را براي درمانش فراهم مي‌کنم. و بعد تو و او را به بهترين کشورها مثل فرانسه يا هرجا که تو بخواهي مي‌فرستم.
ياد اوين و بازجوييهاي سال ۶۰ افتادم.
صبا هم از کودکي با در و ديوار زندان آشنا بود. با صداي شکنجه مي‌خوابيد و با صداي شکنجه بيدار مي‌شد.
سرانجام پس از گذران دوران کودکي در رنج بسيار، از ايران خارج شديم. و به اشرف آمديم و بعد از مدتي صبا را با خواهرش به آلمان فرستاديم، جايي که همه گونه امکانات درس و زندگي را در اختيار داشت. اما گويي همين صداي شکنجه در طو
ل زندگيش همواره در گوشش بود. اين صدا به‌زودي تبديل به صداي شکنجه تمام ملت ايران توسط رژيم ولايت‌فقيه شد و صبا را براي رهايي ميهن، به تلاش وا داشت.
سرانجام صبا اشرف را انتخاب کرد. جايي که عاشقان آزادي ايران پناه گرفته‌اند. و حالا صباي تير خورده با من بعد از اين‌که نصف روز براي مداوا از اشرف تا بعقوبه ما را سردوانده‌اند و درحالي که هر لحظه در اثر خونريزي داخلي مثل شمع در جلوي چشمانم آب مي‌شود، بايد بار ديگر، هردويمان آزمايش پس ميداديم، اما پاسخ ما را امام حسين با هيهات مناالذله از پيش داده بود. به افسر عراقي گفتم ما در عراق توقع امکاني بيش از آن‌چه مردم عراق دارند نداريم، و تو هم بهتر است آن امکانات را که‌داري براي خودت استفاده کني و فقط ما را سريع به بغداد برساني.
همين پاسخ کافي بود که دشمن زجرکش کردن صبا را با اتلاف وقت بيشتر دنبال کند، تا حدي که بعد از نزديک ۱۴ساعت خونريزي داخلي در ساعت ۲۱شب او را به اتاق عمل رساندند، و در شرايطي که من اجازه تحرک نداشتم از من مي‌خواستند که
خون برايش تهيه کنم. نتيجه‌اين تونل شکنجه چيزي جز شهادت صبا نبود، و داغ چهره معصومش که ساعتها در بيهوشي نفس نفس مي‌زد، تا ابد بر دل من حک شد. جانيان حتي پيکرش را هم به من نمي‌دادند، و آن را وسيله چند روز کشمکش و جنگ رواني و عذاب دادن من و خواهرش کردند.

آيا صداي صبا را کسي شنيد؟ سهم صبا از حقوق انساني و حقوق‌بشر کجاست؟ سهم خواهران و برادران صبا در شهر اشرف
چطور؟
راستي آيا در پشت عباراتي مثل «کنوانسيون چهارم ژنو» «حقوق پناهندگي» «اصل آر.تو.پي» «حقوق‌بشر» و... وجدانهاي بيداري هم هست که بپرسد چرا؟ چرا مالکي به دستور رژيم آخوندهاي حاکم بر ايران، خون مجاهدين را مي‌ريزد، و از کسي صدايي در نمي‌آيد؟ آيا صداي صبا را نشنيديد؟ او در آخرين پيامش گفت: تا آخر ايستاده‌ايم تا آخر مي‌ايستيم.

بله ما در هرصورت راهمان را با ايستادگي بر سر اصولمان باز مي‌کنيم، اما شما... ... ؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

منوچهر هزارخاني - مشکل استثنا با قاعده

صورت مسأله خيلي ساده به نظر مي رسد: مجاهدين دو ايراد اساسي دارند. يکي اين که آرمانگرايند و حواسشان نيست که عصر آرمانگرايي تمام شده است. هر چه شاگرد شوفر ”بشريت” داد مي زند که به آخر خط رسيده ايم، به خاتمه دوران ايدئولوژيها، به پايان تاريخ؛ به همان جايي رسيده ايم که مي بايست برسيم، به جامعه وفور و تمدن مصرفي، وفور بنجلهاي ارزان چيني براي خوشبختي ”بشريت” فرودست و مصرف بي دريغ و بي حساب منابع طبيعت براي خوشبختي بيشتر ”بشريت” فرا دست؛
اينها اصلا توجه نمي کنند. مي گويند ممکن است بعضيها کرکره تاريخ را پايين کشيده باشند ولي براي ما هنوز خيلي کارهاي تاريخي باقي مانده است که بايد بکنيم. و از همه آنها مبرمتر، سرنگوني”بي تنازل”رژيم ولايت فقيه. علت اين نابهنگامي ”تاريخي” شايد اتفاقا اين باشد که آرمانشان هپروتي نيست، زميني زميني است و خيلي زود و آسان قابل ترجمه به زبان سياست. لابد از همين رو هم هست که اين آرمانگرايان ديگر لازم نيست لباس يا آرايش عوض کنند تا به هيأت مبارزان سياسي در آيند (مرا مي بخشيد، مي خواستم بگويم ”فعال سياسي”؛ هنوز عادت نکرده ام در همه جا واژه نامه توصيه شده از طرف آکادمي فعاليتهاي مدني بي خشونت و کم هزينه را به کار ببرم). ”فعاليت”سياسي در همان آرمانشان مندرج است. منتها اشکال کارشان در اين است که بيست و چهارساعته آرمانگرايند و فعال. پيش از آن که تاريخ به آخر خط برسد، خيليها بودندـ شايد هنوز هم باشند ـ که روزها مترقي و حتي انقلابي بودند، شبها محافظه کار، يا بيرون خانه سوسياليست بودند، درون خانه نيمچه فاشيست، يا در ادعا راديکال بودند، در عمل ولنگار. بي نيازي از اين پيچ و تاب خوردن بر حسب مقتضيات زمان و مکان را آن وقتها در چريکها مي شد سراغ کرد و به همين دليل هم مورد تحسين و احترام مردم عادي قرار داشتند. حالا ”بعد از تمام شدن تاريخ، اين خصلت را به عقب ماندگي ذهني يا به شستشوي مغزي نسبت مي دهند يا مثل ” آن آقا” از نشانه هاي زورپرستي مي شمارند. و چه تلاشها که براي نجات يا ارشاد اين قربانيان يا فريب خوردگان با چرک کردن دوباره اين شستشو شدگان صورت نگرفته است. نه تنها تلاشهاي صليب سرخي و هلال احمري، بلکه هم چنين ”جهاد”هاي بزرگ سياسي، مالي، اطلاعاتي، ديپلوماتيک و حتي جنگي. از بي حاصل ـ يا کم حاصل ـ ماندن اين تلاشها تا کنون اگر بتوان نتيجه يي گرفت، آن نتيجه درست نبودن تفسيرها و لزوم تجديد نظر در آنهاست. مجاهدين در عرصه سياست، از قضا انعطاف پذير و اهل تعامل‌اند. مطالباتشان در اين زمينه هيچ وقت ماکزيماليستي نيست، به قول امروزيها ”حداقلي” است. اين حداقل هم، خودشان بارها اعلام کرده‌اند، آزادي انديشه و بيان است. اين خواست را آنها هم با خميني، حاکم مستبد بعد از انقلاب ۵۷ ـ در ميان گذاشتند و با سرکوب پاسخ گرفتند، هم با شيراک در پاريس، که خواستار ”خويشتنداري” آنها از بيان و آزاد انديشه‌هاشان شده بود، و هم، در همان اوايل قيام مردمي، با يا حسين ـ مير حسين و يا مهدي ـ شيخ مهدي، ”همراهان جنبش سبز” که خيليها ـ از جمله شايد خود حضرات ـ حاکمان آينده تصورشان مي کردند.
اصلا زياده‌طلب نيستند، اما در تلاش براي به‌دست آوردن آن چه مي‌خواهند استوارند و خستگي‌ناپذير؛ و به گمان من از اين طريق نوعي اخلاق مبارزاتي (منظورم ”فعاليتي” است) وارد دنياي سياست کرده اند.
آرمانگرا بودن مجاهدين را از تسليم ناپذيريشان هم مي‌توان دريافت. وقتي پاي ديوارشان مي‌گذارند که يا تسليم شوند ـ يعني به آرمانشان پشت کنندـ يا بميرند، آن وقت مرگ را بر تسليم شدن ترجيح مي دهند. در فيلمهاي گرفته شده از تهاجم مزدوران مالکي به اشرف، اين انتخاب بنيادين ـ همان که خودشان به آن چشم انداز عاشورايي مي گويند ـ در چهره تک تک مدافعان اشرف قابل خواندن بود، از جمله در چهره کساني که ديگر با مرگ فاصله يي نداشتند. شک نيست که اين انتخاب تراژيک ـ يعني پرداخت بهاي وفاداري به آرمان با هستي خود ـ چون قاعده کلي نيست بلکه استثناست، خيليها را مي ترساند و براي توجيه اين ترس ـ که در واقع امري طبيعي است، ولي اعترافش طاقت فرسا ـ آنها را به نظريه پردازي وا مي دارد. در مورد مجاهدين انواعش گفته شده است: شهادت طلبي، فرار از زندگي، شيفتگي در برابر مرگ،... تقريبا مي توان مطمئن بود که بسياري از اين کسان، در تظاهرات و گردهماييهاي شورانگيز سياسي، بارها شعارهايي نظير ”يا مرگ يا آزادي” را شنيده و از شنيدنش به شور و هيجان آمده و چه بسا خود از ته دل آن را فرياد کرده اند. اما لابد هيچ وقت از خود نپرسيده اند که شعاري که به صورت حرف آنها را به شور و هيجان مي اندازد چرا موقعي که به عمل در مي آيد برايشان دافعه پيدا مي کند. کساني که آرمانگرايي مجاهدين را، باز به قول امروزيها، در ”سپهر” پاتولوژي قرار مي دهند و تفسير مي کنند، بد نيست براي تمرين ذهني اين معادله يک مجهولي را حل کنند: سابقا در ارتش، اولين چيزي که به سربازان تازه وارد ياد مي دادند اين بود که به ذهن بسپارند که تفنگ به منزله ناموسشان است و بايد از آن چون ناموسشان حراست و حفاظت کنند. اين ”تفنگ دوستي” در سازمانهاي چريکي ضريب هم مي خورد، چون تفنگ، علاوه بر ناموس، وسيله حفظ جانشان هم بود. حالا بگوييد چطور مي شود که يک ارتش رزمنده شورشي، از يک سو، در مذاکره با آمريکاييان حاضر مي شود انبوه سلاحهاي سبک و سنگينش را به آنها تحويل دهد و خم به ابرو نياورد، ولي از طرف ديگر، در برابر تهاجم سربازان مسلح عراقي براي تصرف محل سکونتشان با دست خالي و بدن بي دفاع در مقابل گلوله و خمپاره مي ايستد ولي عقب نمي نشيند.
ارباب بي مروت دنيا آرمانگرايان را دوست ندارند، چون قابل کنترل نيستند، فيلشان خيلي زود ياد هندوستان مي‌کند و آن وقت ممکن است همه کاسه کوزه هايي را که آنها، پس از پايان تاريخ، با هزار زحمت کنار هم چيده اند، به هم بريزند. مجاهدين هم با همه انعطافي که دارند و صداقتي که در پايبندي به قرار و مدارها از خود نشان مي دهند، از اين دافعه برکنار نيستند و اين رازي نيست که افشايش فقط در توان ويکي ليکس باشد. اما تنها ايرادشان آرمانگرايي نيست، بزرگترين ايرادشان هم آرمانگرايي نيست. ايراد ديگر و بسيار مهمترشان اين است که تشکيلات منضبط و محکمي هم دارند، نه براي رستگارشدن در آن دنيا، براي سرنگون کردن رژيم آخوندها در همين دنيا. و اين، در دنياي توازن قوا، البته مسأله يي نيست که بتوان به سادگي ناديده اش گرفت. بي رودر بايستي مي توان گفت که از ميان بردن تشکيلات مجاهدين هدفي بوده که خيليها در طول زمان، به دلايل گوناگون، در تحققش مشارکت داشته يا دست کم تحققش را آرزو مي کرده اند. در صف اول و جلوتر از همه رژيم آخوندي قرار دارد که بيش از سي سال است در اين راه کوشيده، همه راههاي شناخته و ناشناخته را رفته، تمام شگردها را به کار گرفته و از همه امکاناتش استفاده کرده است. ماجرايش نياز به بازگويي ندارد، مجالي هم در اين جا براي اين کار نيست.
از کشورهاي ديگر، آمريکا در صدر ”جهادگران” است، اول با قراردادن سازمان مجاهدين در ليست سازمانهاي تروريستي براي خوشايند آخوندها، در جريان جنگ عراق با گستردن فرش بمب بر تمامي پايگاههاي مجاهدين در عراق براي از بين بردن افراد، سپس با خلع سلاح آنها در برابر تعهد به حفاظت، بعد با گشودن ”تيف” در کنار اشرف براي بيرون کشيدن رزمندگان از آن قرارگاه با وعده زندگي مرفه در کشورهاي غربي و سرانجام با تحويل دادن ”حفاظت” به عراقيها و روبرگرداندن براي نديدن فاجعه هايي که ”محافظان” جديد به وجود آوردند.
کشور فرانسه در مرتبه بعد قرار دارد، اول با دادن اولتيماتوم براي قطع فعاليت سياسي يا ترک خاک فرانسه، بعد با ايجاد انواع تضييقات براي پناهندگان مجاهد و هوادار شوراي ملي مقاومت، سپس با هجوم گسترده پليس به مقر شورا به اتهام فعاليت تروريستي و پنهان کردن اسلحه و گشودن پرونده جنايي بر اساس اين اتهام که دنباله هاي طولاني و مفصلش هنوز ادامه دارد.
در مرتبه بعد کشور انگلستان است که اول سازمان مجاهدين را در ليست سازمانهاي تروريستي انگليس قرار داد، بعد آن را با تشريک مساعي ديگران، به جامعه اروپا هم قبولاند. کشورهاي ديگر اروپايي هم، به خصوص در دوران تدارکاتچي بودن خاتمي، هر بلايي که توانستند بر سر مجاهدين آوردند تا سازمانشان را متلاشي کنند. از عراق هم حرفي نمي زنم چون جناياتي که مرتکب شده و مي شود و دروغهايي که، به سبک احمدي نژاد، براي توجيه جناياتش سر هم مي کند، موضوع روز است. مجاهدين به مجموعه اين خوشرقصيها و خوش خدمتي هاي شيطانهاي بزرگ و کوچک به اسلام عزيز مي گويند ”سياست مماشات”
در اين ميان پاره يي از محافل اپوزيسيون خارج کشوري هم با ”سياست مماشات” ـ در حدي که به از ميان بردن تشکيلات مجاهدين ربط پيدا مي کند ـ کاملا توافق دارند. ”اصلاح طلبان” حکومتي و متاستازهاي خارج کشوريشان را که در انواع و اقسام رسانه ها، نهادها، بنيادها، مؤسسات آموزشي و تحقيقي، دانشگاهها و... جاسازي شده اند، من جزء اپوزيسيون حساب نمي کنم. آنها ”خواص بي بصيرت” اند (دارم از جيب بي انتهاي ”حضرت آقا” براي پيشبرد گفتگوي تمدنها، حاتم‌بخشي مي کنم) بزرگترين وظيفه شان در خارج کشور آن است که به محض شايع شدن احتمال خروج مجاهدين از ليست سياه، به جهاد جهاني براي خنثي کردن اين ”توطئه” بپيوندند و طرز عمل ”ديدبان حقوق بشر” در اين زمينه را در چند سال پيش، الگو قرار دهند. اختلاف آنها با جناح غالب به اپوزيسيون واقعي مربوط نيست، از نوع اختلاف سهامداران در يک شرکت سهامي، يا جناحهاي مختلف در يک باند مافيايي، است.
با آنها هم که در نهايت قصدشان نجات مجاهدين خوب از دست رهبري بد است، حرفي براي زدن وجود ندارد. اما به کساني که از راه دلسوزي براي مقاومت و دغدغه خاطر براي حفظ جان اشرفيها مصرانه خروج آنها از عراق را پيشنهاد مي کنند، مي خواهم يادآوري کنم که خود مجاهدين در ميان راه حلهايي که براي پذيرششان آمادگي دارند، يکي هم راه حل خروج از عراق را قرار داده و آن را اعلام کرده اند، البته با شرايطي که برايش گذاشته اند، چون هيچ دليلي ندارد که شرايط را جنايتکاران معين کنند. صرفنظر از اين که رزمنده يي که سينه‌اش را سپر گلوله مي کند، کسي نيست که براي حفظ جان حاضر به پذيرش هر شرطي باشد، گمان مي کنم پذيرش هر نوع شرط تحميلي يا حتي پذيرش خروج بي هيچ قيد و شرط، يک مقاومت رزمنده و سرسخت را تبديل به ”بوت پيپل” مي کند و اين نهايت آرزوي رژيم است. براي اين کار هم جمع موسوم به ”خانواده هاي مجاهدين” مدتهاست پشت در اشرف عربده مي کشند گويا اخيرا خانم سينگلتون هم به آنها ملحق شده است. واجب کفايي را همانها انجام خواهند داد، نيازي به مشارکت اپوزيسيون نيست.
يک‌شنبه، ۰۴ اردي‌بهشت ۱۳۹۰ / ۲۴ آوريل ۲۰۱۱

مهدي سامع - سيماي کَريه جنايت عليه بشريت

روز ۱۹ فروردين امسال يک بار ديگر جهانيان شاهد چهره زشت جنايت عليه بشريت بودند. همان گزارشات اوليه که در رسانه هاي جمعي بازتاب پيدا کرد به اندازه کافي گويا و تکاندهنده بود. لشگرکشي دَدمَنشانه با انواع سِلاحهاي گرم به ساکنان غيرنظامي کمپ اشرف، تيراندازي مستقيم به سوي آنان و عبور ماشينهاي زرهي از روي آنان. ارتش تحت امر نوري المالکي همزمان با اين جنايت عليه بشريت که به حق با موجي از نفرت و انزجار داخلي، منطقه اي و جهاني روبرو شد، با بي شرمي به مشتي اراجيف سخيف و وقيحانه مبني بر خارج کردن اراضي کشاورزي از دست ساکنان اشرف و يا اِعمال حق حاکميت متوسل شد تا کُنه اهداف پليد خود را لاپوشاني کند. اما اين ياوه سرائيها نتوانست بر اين واقعيت که دولت نوري المالکي با خواست رژيم ايران دست به اين جنايت زده را پنهان کند. دغلبازي نوري المالکي و سخنگوي بي شرم اش، فقط و فقط سيماي خودگامگي، صداي تزوير و جوهر ضد انساني آنان را آشکار کرد. با سلاح سبک و سنگين به افراد غيرمسلح حمله کردن و به مدت ۶ ساعت آنان را زير رگبار گرفتن و اموال آنان را آتش زدن و غارت کردن نه جايي براي فخرفروشي باقي مي گذارد و نه مانع برملا شدن لجنزار ابتذال مُشتي بنيادگراي اسلامي که از بيت ولي فقيه حاکم بر تهران تبعيت مي کنند مي شود.

در سمت ديگر ما شاهد خُروش زنان و مردان جان برکف براي دفاع از حُرمَت و حقوق انساني بوديم. انسانهايي غير مُسَلَح و در محاصره کامل ۲۸ ماهه، که بارها خواستار يک دادرسي عادلانه و بي طرفانه شده و بر راه حلهاي تفاهم آميز تاکيد کرده بودند و هر روز بيش از روز قبل بر آنان ثابت شده بود که دولت نوري المالکي به دنبال تفاهم و تعامل نبوده و تنها به خواست خامنه اي و مزدوران اش خواستار نابودي آنان است، سينه سِپَر کردند و با دفاع عادلانه و برحق و با دست خالي در مقابل نيرنگ و تعدي ايستادگي کردند. آنان تن به خِفَت تسليم ندادند و با دلاورانه ترين مقاومت، حماسه پرشور دفاع از شَرَف خود را آفريدند و بدين سان بود که صحنه هاي شِگِفت آور اين دفاع جانانه جهان را تکان داد و صداي پرخروش اعتراض را برانگيخت. فيلمهاي منتشر شده صحنه هاي قيام زنان و مردان در شهرهاي ايران را يادآور مي کرد، با اين تفاوت براي قيام کنندگان در ايران ميدان مانور براي مقابله با يورش مزدوران ولي فقيه گسترده تر و حجم آتش مستفيم تير هم قابل مقايسه با آن چه در اشرف اتفاق افتاد نبود. تا همين لحظه که اين يادداشت را مي نويسم، توان توصيف آن چه از اين پايداري در تصاوير ديده ام را ندارم. به راستي کم آورده ام و فقط مي توانم از رُمان جانِ شيفته نوشته رومن رولان وام بگيرم آن جا که مي نويسد:«آزادي جان و انديشه، تا وقتي به عمل تبديل نشود چيزي بي ارزش و يک لفاظي پوچ است».

در ميان انبوه محکوميتهاي قاطع و ستايش برانگيز، موضع گيري تني چند از فعالان و مدافعان اجراي «بي تنازل» قانون اساسي جمهوري اسلامي، منجمله موضع سيد مجتبي واحدي مشاور و سخنگوي مهدي کروبي در خارج از کشور تنفر انگيز و ضد انساني است.

تا آن جا که به «معاندان» استبداد مذهبي بر مي گردد، موضع مجتبي واحدي قابل درک است. او نيز از جمله دل سوختگان ولايت فقيه است که تنها ايرادش به قتل عام زندانيان سياسي در تابستان سال ۱۳۶۷، اعدام بدون دادگاه است. اما نکته اي که او و امثال او فراموش مي کنند و يا به علت بقاياي آرزو براي شرکت در قدرت خود را به فراموشي مي زنند اين است که هيچ نيرنگ و تعدي نمي تواند سايه شوم خود را بر حق طلبي تا ابد بِگستراند و مواضع منطبق با نهادهاي اطلاعاتي ولايت خامنه اي و مزدوران اش براي مردم نه فراموش شدني است و نه بخشيدني. مجتبي واحدي و افرادي مثل او که دل به ولايت خامنه اي بسته اند بهتر است به مقاله کوتاه «مسجديها و اردوگاه اشرف» نوشته حامد محسني مندرج در سايت جرس مراجعه کنند تا ابعاد واکنش در مقابل جنايت ارتش تحت امر مالکي را دريابند.

يورش جنايت کارانه به کمپ اشرف را بايد در سه حوزه انساني، حقوقي و سياسي مورد ارزيابي قرار داد.

جنبه انساني

در اين حوزه هيچ دليل و توضيحي براي اين حمله جناينکارانه به انسانهاي بي سلاح و تحت محاصره که در شرايط به مراتب بدتر از زندان قرار گرفته اند وجود ندارد. بر فرض محال که همه ادعاهاي المالکي و مزدوران اش را بپذيريم، بازهم اين جنايت عليه بشريت و حمله با انواع سلاح گرم به زنان و مردان غير مسلح و محصور شده، با تمام آبهاي جهان هم قابل پاک کردن نيست. اين ننگي بر دامن دولت نوري المالکي است که با هيچ رنگ و نيرنگي مَحو نمي شود.

بديهي است که فلسفه وجودي المالکي و شرکا بر اساس نقض حقوق انساني است. اما حاکميت در عراق به ميثاقها و کنوانسيونهاي حقوق بشر و حقوق انسانها متعهد و ملتزم بوده و تغيير حاکميت نمي تواند مانع اين تعهد شود. هم اکنون پرونده چند تن از عاملان حمله قبلي به کمپ اشرف در يک دادگاه اسپانيا که به موارد جنايت عليه بشريت رسيدگي مي کند درجريان است. آقاي خوان گارسه، يک وکيل مبارز، ترقيخواه و مدافع حقوق انسانها که در گذشته وکيل قربانيان آگوستينو پينوشه بود، وکالت قربانيان جنايت در اشرف را از چندي پيش به عهده گرفته است. خوان گارسه اعلام کرده که براي جلب متهمان به دادگاه حکمي به پليس بين المللي داده خواهد شد. اين شتر در خانه المالکي و ژنرال علي غيدان، فرمانده مزدور ارتش که چنين جنايتي را آفريد خواهد خوابيد. همه انسانهاي آزادي خواه و مدافع حقوق بشر، با هر عقيده و مرام که به يک داوري عادلانه و بي طرفانه اعتقاد داشته باشند، در اين پيکار براي دفاع از حق انساني در جبهه زنان و مردان شهر اشرف که حقوق آنان پايمال شده قرار دارند. محکوميت قاطع و بدون شکاف جنايت در اشرف از طرف اکثريت قريب به اتفاق نيروها و شخصيتهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي ايراني و اعلام اين که دولت عراق مسئول اين جنايت است به روشني همين امر را نشان مي دهد.

در يکي از نامه هاي جمعي به دبيرکل ملل متحد و سازمانهاي مدافع حقوق بشر که تاکنون(چهارشنبه ۳۱ فروردين) بيش از ۱۱۰۰ تن از شخصيتهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي با گرايشات بسيار گوناگون آن را امضا* کرده اند خواسته شد که:«ورود خبرنگاران به اين کمپ بلا مانع اعلام شود و نهادهاي بين المللي بتوانند آزادانه وارد اين کمپ شوند.» و اين که:«امنيت ساکنان کمپ اشرف که افراد غير مسلح هستند بر اساس قوانين بين المللي، از طرف سازمان ملل متحد تضمين شود و هرگونه خشونت از طرف دولت عراق عليه ساکنان اين کمپ ممنوع اعلام شود.»

به نوشته سرويس خبري سازمان ملل، در روز ۲۹ فروردين، فرحان حق، سخنگوي دبيرکل ملل متحد در جلسه توجيهي خبرنگاران در نيويورک، خطاب به خبرنگاران گفت؛ به دنبال يک بازديد مانيتورينگ از کمپ اشرف در روز چهارشنبه ۲۴ فروردين(۱۳ آوريل)، هيات همياري ملل متحد درعراق(يونامي)، طي ديداري با مقامات عراقي يافته هاي اوليه خود را در اختيار آنها قرار داد و کشته شدن ۳۴ تن و زخمي شدن انبوهي ديگر را تاييد کرد. وي در ادامه گفت؛ يونامي نگراني عميق خود را در مورد اين اتفاقات ابراز کرده و مکرراً از دولت عراق خواسته است از قهر استفاده نکند. يونامي آماده است اسناد مربوط به ديدار از اشرف را ارائه کند.

از همين نگاه دولت آمريکا و سازمان ملل متحد مسئول اصلي براي حفظ امنيت ساکنان کمپ اشرف هستند و عادلانه ترين و منصفانه ترين برخورد در مورد جنايت روز ۱۹ فروردين تشکيل يک کميته مستقل و بي طرف براي بررسي اين جنايت از طرف دبيرکل ملل متحد است.


جنبه حقوقي

به سه دليل دولت نوري المالکي حق برخورد جنايتکارانه و ضد انساني با ساکنان شهر اشرف را نداشته و ندارد.

دليل اول اين که دولت المالکي نماينده کل حاکميت در عراق نبوده و بنابرين حق حاکميت بايد در کليت آن مورد توجه قرار گيرد. منافع ملي و حق حاکميت امري نيست که با تغيير دولت تفسير متفاوت از آن مطرح شود. دولت نوري المالکي محصول يک سازش کثيف بين رژيم ولايت فقيه و دولت آمريکا و يک تحميل به طرفهاي ديگر است. يکي از مزدوران وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي در يکي از برنامه هاي تلويزيون بي بي سي** به نکته اي اشاره کرد که مضمون آن همين امر را ثابت مي کند. وي با اشاره به صف بنديهاي درون جامعه سياسي عراق اعتراف کرد که اگر امروز اياد علاوي به جاي نوري المالکي نخست وزير عراق بود وضع به کلي فرق مي کرد.(نقل به مضمون)

منافع ملي عراق و حق حاکميت آن اکنون و در مرحله اول و به طور اساسي توسط رژيم ايران و بيت ولي فقيه پايمال مي شود. بسياري از فعالان سياسي و اجتماعي در عراق که وزن قابل توجهي در حاکميت دارند و از اعضاي کابينه و يا پارلمان و يا سازمانهاي سياسي و اجتماعي موثر در تحولات عراق هستند بارها به اين حقيقت عريان اعتراف کرده و به طور قاطع از حق ساکنان شهر اشرف براي برخورداري از حقوق و کرامت انساني تاکيد کرده اند. ليست اسامي اين افراد و سازمانهاي سياسي و اجتماعي بسيار طولاني است و در اين جا فقط مواردي از آن را يادآوري مي کنم:


اسامه النجيفي رئيس پارلمان عراق، اياد علاوي رئيس ليست العراقيه، صالح المطلک معاون نخست وزير عراق، حامد المطلک نماينده پارلمان از ليست العراقيه، دکتر ظافر العاني دبيرکل تجمع آينده ملي عراق و از رهبران ليست العراقيه، سليم الجبوري رئيس کميسيون حقوق‌بشر در پارلمان عراق، خانم اشواق الجاف عضو کميسيون حقوق‌بشر پارلمان عراق، هاني عاشور مشاور ليست العراقيه، دکتر احمد سليمان العلواني رئيس کميسيون اقتصاد در پارلمان عراق، حيدر الملا عضو پارلمان و سخنگوي ليست العراقيه، خانم دکتر ندي الجبوري عضو ليست العراقيه، علامه سيد محمدعلي الحسيني، عاليه نصيف عضو ليست العراقيه، احمد العلواني عضو ليست العراقيه، دکتر مصطفي الهيتي عضو ليست العراقيه، خانم سهاد فاضل العبيدي نماينده پارلمان عراق، خانم ميسون الدملوجي عضو ليست العراقيه، قحطان سعيدي وکيل و از رهبران جنبش احرار، بايزيد حسن عضو پارلمان از ليست تغيير کردستان، دکتر احمد المساري نماينده پارلمان از ليست العراقيه، محمود عثمان نماينده پارلمان و از رهبران ائـتلاف کردستان عراق، آزاد ابوبکر زينال نماينده پارلمان عراق از اتحاد کردستان، بَکر حَمِه کردي عضو اتحاد اسلامي کردستان عراق، لطيف حاج حسن عضو اتحاد کردستان و....


به اين ليست مي توان نام دهها عضو ديگر پارلمان عراق و صدها سازمان سياسي، اجتماعي و فرهنگي به شمول سازمانهاي غير دولتي را اضافه کرد.

از ميان صدها موضع گيري از جانب نخبگان سياسي عراق که در مورد حمله دَدمنشانه روز ۱۹ فروردين منتشر شده، فقط به ذکر يک نمونه آن بسنده مي کنم.

محمود عثمان نماينده پارلمان و عضو ائـتلاف کردستان در اظهارات مطبوعاتي اش گفت:«حضور سازمان مجاهدين خلق در خاک عراق، مطابق با قوانين بين‌المللي و داخلي است. وي افزود که موقعيت اين سازمان قانوني بوده و هيچ شک و شبهه‌اي در اين نيست و اين غيرممکن است که به شيوه غيرقانوني آنها را بتوان اخراج کرد. وي توضيح داد؛ عراق کشوري است که در آن دمکراسي حاکم است و اين عاقلانه نيست که جرياني و طرفي بخواهد خارج از اين رفتار بکند. محمود عثمان افزود؛ مجلس نمايندگان درصدد است که موضوع اين سازمان را در بحثهاي سياسي آينده خود مطرح کند، تا اين‌که از آن‌چه که در اين کمپ در جريان است اطلاع پيدا بکند.»(سايت ملف، ۳۰ فروردين ۱۳۹۰)

همين حمايت پُر وزن و گسترده نشان مي دهد که تفسير بسياري از نيروها و شخصيتهاي عراقي از منافع ملي و حق حاکميت به کلي با تفسير سرسپردگان به ولايت خامنه اي متضاد است.

دليل دوم در مورد حق حاکميت به شرايط جهاني پس از جنگ دوم جهاني بر مي گردد. با تصويب بسياري از ميثاقها، کنوانسيونها و عهدنامه هاي بين المللي، به ويژه اسناد مربوط به حقوق شهروندان، حق مطلق حاکميت دولتها با مفاد اين اسناد محدود شده است. امروز حکومتي که به نام حق حاکميت و به بهانه عدم دخالت در امور داخلي، حقوق شهروندي را نقض مي کند، از قانون اعدام دفاع مي کند، برابري زن و مرد را به رسميت نَشِناسد و بيانيه حقوق بشر را نفض کند، در نهادهاي بين المللي بارها مورد محکوميت قرار مي گيرد. متاسفانه تا کنون با غلبه تجارت بر حقوق انسانها اجراي بدون تبعيض اين تعهدات جهاني با چالشهاي بي شمار روبرو شده است. اما هر نيروي ترقيخواه که به معيارهاي مدرن پايبند باشد و براي جهاني سرشار از صلح و عدالت تلاش کند، بايد مصرانه خواستار اجراي کامل و بدون تبعيض مفاد اين اسناد از طرف تمامي دولتها باشد.

بر اساس ۱۶ نظريه حقوقي توسط برجسته ترين حقوقدانان بين المللي در مورد ساکنان شهر اشرف، دولت و حاکميت در عراق طبق معاهدات بين المللي ملزم به قوانين زير است؛

*کنوانسيون چهارم ژنو در مورد حقوق افراد غير نظامي.

*قانون بين المللي حقوق بشر و قانون انساندوستانه بين المللي و کنوانسيون حقوق مدني و سياسي.

*قطعنامه هاي ۲۴ آوريل ۲۰۰۹ و ۲۵ نوامبر ۲۰۱۰ پارلمان اروپا درباره حقوق ساکنان اشرف که با اتفاق نظر ۸۵۰۰ حقوقدان و بيش از ۴ هزار پارلمانتر تدوين شده است.

*قراردادهاي حاکميت سابق عراق با سازمان مجاهدين خلق ايران که دولت عراق بر طبق قوانين بين المللي بايد به آن ملتزم باشد.

*مواد ۵۲ و ۵۳ کنوانسيونهاي لاهه درباره مالکيت افراد.


خودکامگاني مثل خامنه اي، نوري مالکي و...مي توانند با استفاده از فرصت تجارت با کشورهاي بزرگ، تحت عنوان استقلال و حق حاکميت به سرکوب حقوق انسانها دست بزنند. اما جبهه مدافعان حقوق بشر گسترده تر از آن است که ديکتاتورها بتوانند همواره بر ظلم و تعدي خود ادامه دهند. سرنوشت مبارک و بن علي و آن چه امروز در خاورميانه و شمال آفريقا مي گذرد چشم انداز مستبدان را ترسيم مي کند. همه جباران حاکم، براي حفظ امنيت رژيم خود از مدافعان پر و پا قرص «منافع ملي و حق مطلق حاکميت» هستند. اما روند تاريخ و به ويژه جنبه هاي مثبت جهاني شدن خط بطلان بر نظريه حق حاکميت مطلق مي کشد.


دليل سوم اين که نوري المالکي و شرکا حتي تعهدات خود با ديگر جريانات سياسي عراقي را مُعَوق گذاشته و در موراد بسيار آن را نقض کرده اند. امروز در خيابانهاي بسياري از شهرهاي عراق مردم اين کشور عليه نوري المالکي قيام کرده اند و مشروعيت او را زير سوال برده اند. مهمتر اين که موجوديت اين دولت به پشتيباني نظامي و لجستيک نيروهاي آمريکايي وابسته است. بنابرين نوري المالکي نمي تواند با معيارهاي قديمي حق حاکميت هم، يک رئيس دولت مدافع اين حق باشد و بر اساس معيارهاي جديد حق حاکميت نيز نقض کننده تعهدات بين المللي و برهم زننده قراردادهاي داخلي في مابين نيروهاي سياسي است.

به سه دليل بالا و از نظر معيارهاي مدرن حقوق بين الملل حمله به ساکنان غير مسلح شهر اشرف با توسل به اصل حق حاکميت قابل توجيه نيست. اين حمله نمونه کامل جنايت عليه بشريت است و به همان گونه که تا کنون تعدادي از خودکامگان و جنايت کاران به دادگاههاي بين المللي جنايت عليه بشريت و منجمله دادگاه رسيدگي به جنايت عليه بشريت در اسپانيا فراخوانده شده اند، بدون ترديد المالکي و ژنرال سرکوبگر، علي غيدان به دادگاه و براي رسيدگي به رفتار ضد بشري اشان فراخوانده مي شوند. مصونيت سياسي نوري المالکي دائمي نبوده و در اين امر دير و زود وجود دارد اما سوخت و سوز هرگز.

جنبه سياسي

آن چه در روز ۱۹ فروردين در اشرف اتفاق افتاد يک عمليات جنگي تمام عيار با تجهيزات کامل عليه زنان و مردان غير مسلح بود. اين جنگ ظالمانه، غيرعادلانه و ارتجاعي ادامه يک سياست مشخص ديکته شده از جانب خامنه اي است. بر اساس اين سياست ساکنان کمپ اشرف در مقابل دو راه قرار داده شده اند. يا بايد تسليم شوند و يا براي ابد زير خاک اشرف ساکن شوند. مجري اين سياست ضد انساني سيد علي خامنه اي در عراق دولت نوري المالکي است. از اين جهت سياست عملي و روزمره دولت مالکي و مزدورانش، فشار مداوم و طاقت فرسا بر ساکنان اشرف براي وادار کردن آنان به تسليم است. چندي پيش ساکنان اشرف به آمريکائيها و نمايندگان سازمان ملل در عراق و دولت المالکي اعلام کردند، در صورتي که شما واقعاً خواستار خروج ما از عراق به يک کشور امن ديگر هستيد در مرحله اول ۵۰ تن از بيماران که در شرايط سخت به سر مي برند را از عراق به اروپا و يا آمريکا اعزام کنيد. اسامي اين افراد و پرونده کامل پزشگي آنان نيز تحويل داده شد. اما نتيجه اين اقدام اين شد که نه فقط يک نفر هم به کشور ثالث منتقل نشد، بلکه سخت گيري در مورد مداواي بيماران افزايش پيدا کرد تا جايي که منجر به درگذشت مظلومانه يک نفر از ساکنان اشرف شد.

از آغاز سال ۲۰۰۹ تا امروز کمپ اشرف در محاصره کامل است. ورود عراقيان به اشرف ممنوع اعلام شده و خبرنگاران حق بازديد از اين کمپ را ندارند. تمامي اين اقدامات ضد انساني براي اجرايي کردن سياست ديکته شده خامنه اي به المالکي است.

بر طبق ارزيابي خامنه اي، آمريکائيها در شرايطي نيستند که بتوانند در مقابل پيشبرد اين سياست مانع جدي ايجاد کنند و تازه بسياري بر اين اعتقاد هستند که دولت آمريکا براي پيشبرد سياست مماشات، از عملي شدن اين سياست چندان نگران و يا ناراضي هم نيست.


اين که خامنه اي چرا چنين سياستي را در پيش گرفته نياز به توضيح زياد ندارد. همين سياست در زندانهاي جمهوري اسلامي در مورد کساني که در مقابل ارتجاع ايستادگي مي کنند هر روزه عملي مي شود. خامنه اي بهتر از هر کس ديگر به ابعاد بحراني که سراپاي ولايت اش را درهم مي پيچد آگاه است و مي داند که با چند انفجار بزرگ همچون ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، ۶ دي ۱۳۸۸ و ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ مي تواند استبداد مذهبي را به کلي فروپاشد. بنابرين او مصمم است که هر نيرويي با هر ميزان سازماندهي که براي برچيدن بساط ننگين ولايت فقيه تلاش مي کند را به کلي محو و نابود کند و بديهي است که وجود مهمترين و متشکل ترين نيروي سازمانيافته ايران، حتي در شرايطي که افراد آن غير مسلح و در حَصر به سر مي برد، مي تواند همچون خار در چشمان ولي فقيه باشد.


از طرف ديگر نوري المالکي و شرکا هم به خوبي مي دانند که بدون حمايت عملي رژيم ايران نمي توانند بر عراق حکومت کنند. اينان به خوبي مي دانند که با وجود نيروهاي گوناگون در اين کشور تنها با حمايت آمريکا نمي توانند حاکميت را در اختيار داشته باشند. بنابرين منافع باند چپاولگر مالکي، و نه منافع ملي مردم عراق، اين است که سياست ديکته شده به وسيله ولي فقيه رژيم ايران عملي شود. تسليم و يا سکونت ابدي در زير خاک اشرف گزينه اي است که مالکي به نيابت از طرف خامنه اي در صدد اجرايي کردن آن است.

ساکنان شهر اشرف از اين سياست اطلاع کامل داشته و عمليات اجرايي آن را روزانه با گوشت و پوست و رگ و استخوان خود حِس مي کنند. آنان در مقابل دو گزينه قرار گرفته اند. يا تسليم به دربار خامنه اي و يا پايداري براي دفاع از حق. اين حقيقت به شکل عريان در مقابل زنان و مردان شهر اشرف خود را نشان مي دهد و مي دانيم که درک و پذيرش آن چه در مقابل انسانها قرار دارد، نخستين گام براي انتخاب مسير است.

هيچ انسان با وجدان و شرافتمندي نمي تواند زنان و مردان مجاهد شهر اشرف که از حق انساني خود دفاع مي کنند را به تسليم تشويق کند و مهمتر اين که سياست تسليم يک ضربه اساسي به قيام مردم ايران عليه استبداد مذهبي وارد خواهد کرد که آثار آن سالها بر پيکر جنبش آزاديخواهي مردم ايران باقي خواهد ماند. بنابرين کساني که مُشَوق گزينه تسليم نيستند يا بايد عراق، آمريکا و ملل متحد را وادار به گزينه سوم مبني بر قبول حق پناهندگي ساکنان کمپ اشرف در کشورهاي پناهنده پذير و امن کنند و يا اگر نمي توانند در اين مورد اقدام موثري انجام دهند حق مقاومت و پايداري آنان را به رسميت بشناسند.

نهادهاي امنيتي جمهوري اسلامي طي سي و چند سال گذشته در مقابله با سازمانهاي سياسي مخالف اقدام به ساخت و ساز يک صنعت جداسازي بدنه از رهبران کرده اند. وزارت اطلاعات رژيم در مورد سازمان مجاهدين خلق ايران با استفاده از تمام شيوه هاي سخت افزاري و نرم افزاري و با هزينه کلان در اين راه تلاش کرده و مي کنند. البته اين صنعت فرسوده و نخ نما شده تاکنون نتوانسته براي نهادهاي امنيتي رژيم آبي گرم کند. تلاش آن تعداد اندک از افرادي که در سوخت و ساز يک ارگانيسم فعال به مزدوري دستگاههاي امنيتي استبداد مذهبي درآمده اند هم بيشتر به مضحکه تبديل شده است. حمله جنايتکارانه روز ۱۹ فروردين نشان داد که آن نيرويي که مانع ارتباط ساکنان شهر اشرف با دنياي خارج است، نه رهبران آنان که سرکوبگران تحت امر مالکي و عوامل نفوذي نهادهاي امنيتي ولايت خامنه اي در دولت مالکي بوده است. اين کميته سرکوب دولت نوري المالکي است که از آغاز سال ۲۰۰۹ مانع ورود خبرنگاران و مردم عراق و ايران به شهر اشرف شده است.

بر اساس اطلاعيه روز پنجشنبه ۳۱ فروردين دفتر نمايندگي شوراي ملي مقاومت ايران در انگلستان، وزارت خارجه عراق «۲۸ماه است که حتي يک ويزا در پنج قاره جهان براي انبوه خبرنگاران، وکيلان و پارلمانترها و خانواده هاي ساکنان اشرف که متقاضي رفتن به عراق و بازديد از اشرف بوده اند، صادر نکرده» است و اين در حالي است که «مأموران نيروي تروريستي قدس و اطلاعات آخوندها دائماً از تهران به بغداد در سفر هستند و ۲۴۰ بلندگو هم در اطراف سياج اشرف کار گذاشته اند.»

وزارت اطلاعات خامنه اي نيز طي سالهاي گذشته تعداد زيادي از خانواده هايي که براي ديدار فرزندان و اقوام خود به کمپ اشرف رفته بودند را دستگير و آنان را به زندانهاي طولاني مدت محکوم و يا براي آنان حکم اعدام صادر کرد. در مقابل اين دغلبازي نهادهاي امنيتي رژيم ايران، مدافعان حقوق ساکنان شهر اشرف از پيشنهاد نوي پيلاي، کميسر عالي سازمان ملل متحد در امور حقوق بشر که حمله نيروهاي ارتش عراق را محکوم کرد و خواهان تحقيقاتي در اين زمينه شده، حمايت مي کنند. يک کميته تحقيق مستقل که از جانب دبيرکل ملل متحد انتخاب شود مي تواند در رسيدگيهاي خود با تمام ساکنان اين کمپ گفتگو کند. اين کار را نيروهاي آمريکايي چند بار قبل و بعد از اعلام حق برخورداري مجاهدان شهر اشرف از کنوانسيون چهارم ژنو انجام دادند و حتي دولت عراق هم تا آن جا که من اطلاع دارم يک يا دو بار با تمام ساکنان اين کمپ به طور انفرادي در مورد تصميم آنان براي آينده مصاحبه کرده است.

کميته حقيقت ياب تحقيق مي تواند به طور دائم در کمپ اشرف مستقر شود و با تامين امنيت آن از جانب آمريکا و دولت عراق به يکايک ساکنان آن دسترسي داشته باشد.

تاکنون دولت نوري المالکي در پيروي از نيات پليد بيت خامنه اي مانع جنين امري شده است. ديکتاتور عراق به همان گونه که تعهدات اش با طرفهاي سياسي عراقي را مُعَوق گذاشته درصدد است تا به سرعت امر نابودي شهر اشرف را بر اساس همان دو گزينه تسليم و يا سکونت دائمي در زير خاک اشرف به سرانجام برساند. بديهي است که با وجود پايداري در اشرف و به علت شرايط داخلي عراق و شرايط جهاني و منطقه اي فرصت عملي کردن کامل اين سياست براي دولت نوري المالکي وجود ندارد و چشم انداز اين پروژه رذيلانه شکست محتوم است.

علت و راز و رمز مقاومت و پايداري زنان و مردان شهر اشرف در شناخت دقيق همين امر است. تمام انسانها در دوران حيات خود بارها در مقابل انتخاب قرار مي گيرند. چَک و چانه زدن بر سر آن که چرا چنين شد و چنان نشد، هيچ تغييري در وجود لحظه تصميم گيري نمي دهد و تنها مي تواند شرمساري درماندگي براي تصميم گيري را توجيه کند. اين شقايقهاي سرخي که ما پَرپَر شدن آن را با بُلدوزر و گلوله و زرهي جنگي مي بينيم، انسانهايي هستند که آگاهانه و با رد گزينه تسليم راه پايداري و مبارزه براي آزادي را برگزيده اند و من در ستايش اين پايداري آگاهانه و مختارانه يک بار ديگر جمله رومن رولان را تکرار مي کنم که:«آزادي جان و انديشه، تا وقتي به عمل تبديل نشود چيزي بي ارزش و يک لفاظي پوچ است».

*براي مشاهده نام امضا کنندگان اين نامه به آدرس زير مراجعه شود:

http://www.gopetition.com/petition/۴۴۵۹۶/signatures.html

**تلويزيون فارسي بي بي سي براي رعايت اصل «بي طرفي» در مقابل هر چند دقيقه پوشش خبري به سود ساکنان کمپ اشرف، به شکل «عادلانه» چند ساعت عليه آنان گزارش، خبر و تفسير پخش کرد.
منبع: يادداشت سياسي نبرد خلق شماره ۳۱۰، پنجشنبه اول ارديبهشت ۱۳۹۰(۲۱ آوريل ۲۰۱۱)


۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

تن به ننگ خفت و خواري و تسليم نمي دهيم!

”اگر مجاهدان و رزم آوران آزادي هم چون هميشه آگاهانه براي آزادي مردم و ميهنشان در خطر جان باختن و شهادت هستند, آخوندها به جد در معرض باختن حاکميت خود ميباشند. سنت تکامل ,حکم تاريخ, و اراده سترگ ملت ايران و فرزندان رشيد اين مرز و بوم, بر سرنگوني و سلب حاکميت از آخوندهاي پليدتعلق گرفته است.”-مسعود رجوي
جنايت خامنه اي - مالكي در روز 19 فروردين به حدي عظيم و عريان و انكار ناپذير است كه ماموران و مزدوران وزارت اطلاعات و همهدُم و دُمبالچه هاي رژيم هم براي سفيد سازي و تقسيم جنايت جنايتكاران با قرباني كه مجاهدين هستند , مجبورند آن را شديدا محكوم كنند, تا بتوانند رهبري مجاهدين را مجرم و مقصر معرفي كنند, كه چرا اينها را در عراق نگه داشته تا قتل عام شوند؟!
گويي در عراق جنايتكاران حق حاكميت دارند ونبايد در مقابل جنايت خامنه اي – مالكي, ايستاد و فرياد بر آورد كه اين جانيان دست پرورده ملاها و جنگ ضد ميهني اش در عراق چه مي كنند كه اشغالگران آمريكايي باعث قدرت گرفتنشان شده اند تا هم مردم شريف عراق را غارت و چپاول و ترور كنند و هم به جان مجاهديني كه بيش از دو دهه است در اين كشور هستند و طبق قوانين بين المللي و با حمايت مردم شريف و نيروهاي ملي عراق همچنان در اين كشور مانده اند بيفتند و آنها را براي سركوب قيامهاي مردم ايران و عراق سركوب كنند
.برخي هم دايه دلسوز تر از مادر شده اند و براي اجابت به خواست خامنه اي - مالكي(برچيدن اشرف) به فكر نجات مجاهدين افتاده اند وگويي يا فراموش كرده اند يا خود را به عمد به فراموشي مي زنند كه مجاهدين در همين اروپا و فرانسه هم مورد حمله قرار گرفتند و بهاي گزاف و سنگيني براي دفاع از حق پناهندگي خود و آنها كه امروز فرصت را براي شماتت و ملامت رهبري مجاهدين گير آورده اند پرداختند.
حضرات يادشان رفته اگر دلالان همدست آخوندها در غارت و چپاول و سركوب موفق به استرداد مجاهدين به آخوندها مي شدند , شامل حال آنها و همه پناهندگان چه ايراني و چه غير ايراني مي شد. گويي براي يك نيروي انقلابي و مبارز كه حاضر نيست سر سوزني از منافع مردم و ميهنش كوتاه بيايد ايراد به محل استقرار آن است.
مجاهدين اولين بار نيست كه شهيد مي دهند و كشتار و قتل عام مي شوند از زماني كه هوادران مجاهدين نشريه مي فروختند تا زمانيكه در «عصر طلايي امام »! جنايتكاران روزانه دهها و صدها نفرشان اعدام و قتل عام مي شدند و تا قتل عام شصت و هفت و تا كنون روزي نبوده كه مجاهدين شهيد ندهند و مورد ستم و سركوب قرار نگيرند.آيا همه اين جنايات رژيم را هم بايستي با مجاهدين تقسيم كرد؟ يا نه يكي جلاد و يكي قرباني است. شايد برخي گمان كرده اند چون مجاهدين دستشان خالي است , بيچاره و درمانده هستند و بايستي به داد اين درماندگان بيچاره رسيد!
زندانيان در بند و اسارت رژيم در سال شصت و هفت هر گز چنين احساسي نداشتند و اكنون نيز اسيران مردممان در سياهچالهاي رژيم چنين احساسي ندارند. زينب جلاليان يكي از اين زنان زنداني مي گويد: من از مرگ نمي ترسم من پيش مرگ آزادي ام”و يا قهرمانان در بند با ديدن فيلم حماسه اشرف پيام حمايت و همبستگي مي دهند. چه رسد به پيشاهنگان كانون اصلي جنبش كه اگر چه دستشان خالي است اما ايمانشان خلل ناپذير و عزمشان در عهد و پيماني كه با ملتشان دارند چنان پولادين است كه در برابر تانكها و زره پوشها و گلوله هاي مستقيم مي ايستند اما تن به ننگ خفت و خواري و تسليم نمي دهند. به قول آقاي هزار خاني مجاهدين با چنگ و ناخن هم که شده از اشراف دفاع مي کنند. بيهوده به فكر هواپيما براي خروج مجاهدين اشرف نباشيد. اگر چنين چيزي شدني بود خود اشرفيها به جاي اروپا يا آمريكا مسير تهران را بر مي گزيدند. آزادي مردم ايران فقط يک راه بيشتر ندارد, اين مسير سخت از اشراف ميگذرد. تبليغ خروج از اشرف در اين شرايط تبليغ براي خامنه اي است.دفاع از مجاهدين اشرف مساوي با دفاع از اشر ف است. دوستان و ياران اشراف پايدار و مقاوم مي ماند. اين رژيم آخوندي فقط از طريق ارتش آزادي بخش و به کمک مردم ايران سرنگون ميشود.
پيروز باشيد.
30 فروردين 1390
کورش نيکنام

اندر احوالات و کمالات ثقه الاسلام (*) بي بي سي دامت برکاته

سابقه خوش خدمتي بخش فارسي بنگاه سخن! پراکني دولت فخيمه! به دارالخلافه جهل و جنايت آخوندي، به سال هاي دور بر مي گردد، اما در حافظه سياسي و اجتماعي ايرانيان امدادگري آن به اين طايفه واپسگرا در زمان حکومت ملي دکتر محمد مصدق و روي کار آمدن باند مافيايي آخوندها در بهمن پنجاه وهفت، به شکل ويژه اي عمده و پررنگ مي باشد و پس از آن هم در رابطه با مبارزه مردم عليه خلافت آخوندي فراتر از چوب زير بغل براي بقاي آن به ميدان آمده و به ايفاي نقش ناجي رژيم پرداخته است، وجه ديگر اين امدادرساني ولايي دشمني اين «بنگاه» خوشنام! با مقاومت و نيروي محوري آن؛ سازمان مجاهدين خلق ايران بوده که تا امروز مستمر و پايدار ادامه داشته، خوش خدمتي اين «بنگاه»داران خوش آوازه، نه فقط در باور انديشمندان ايران زمين همانند سراينده بلند آوازه، زنده ياد؛ احمد شاملو که «بي بي سي» را مخفف بي پرنسيب ترين، بي حياترين سانسورچي معنا و تصوير کرده بود، بلکه در بين توده هاي مردم نيز به خوشنامي! و گفتار و پندار و کردار نيک! شهره مي باشد، دکتر محمود اکرامي از استادان دانشگاه مشهد در کتاب: مردم شناسي و اصطلاحات خودماني؛ که پژوهش مردم شناختي در اصطلاحات جوانان مي باشد (چاپ سوم، نشر ايوار؛ مشهد سال ۱۳۸۵) در بخش واژه نامه، صفحه يکصد و سي و هشت «بي بي سي» را که در بين مردم به ويژه جوانان به عنوان متلک و ريشخند مورد استفاده قرار مي گيرد اين گونه معنا مي کند: خبرکِش/ جاسوس/ آنتن، وبه عنوان شاهد: بي بي سي داره مياد، حواستون باشه اشکل (مشکل) درست نکنه. که نشان دهنده انس و الفت ايرانيان به اين «بنگاه»خوش سابقه! و بي طرف! مي باشد. يکي دوسال پيشتر، عناصر اجرايي اين «بنگاه» براي علم کردن دفتر تلويزيوني خود در زير خيمه نظام ولايت، در نشيب ذلت و پستي براي گرفتن پروانه به صد زبان در گوش آخوندها مي خواندند که؛ تمام عناصر، دم و دستگاه تلويزيون افرادي خواهند بود که هيچ اختلافي و زاويه اي با رژيم ندارند واز مخالفين و معاندين نظام مقدس نمي باشند.
در مورد هم پيماني آخوند ها و «بنگاه» مربوطه و صاحب کاران دانه درشت آن عليه مقاومت، توجه تان را به تعهد ننگين حجت الاسلام مستر «جک استرا» با آخوندها براي بمبباران قرارگاه هاي مقاومت در خاک عراق، منعقد و به اجرا در آمد جلب مي کنم.
اما اين بار اين «بنگاه» سرسپرده نظام اهريمني ولايت پس از کشتار ددمنشانه زنان و مردان قهرمان «اشرف» و به خاک و خون کشيدن صد ها مجاهد ديگر توسط ايادي جنايت پيشه «مالکي» دژخيم، به فرموده حاکمان تهران رکورد ديگري در سرسپردگي و فرمانبرداري از دشمنان ايران زمين، عليه مقاومت گلگون پيکر ميهن، با به صحنه آوردن تني چند خودفروخته از قماش خود؛ رقم زد که هيچگاه از حافظه ايراني و ايران پاک نخواهد شد، گردانندگان بيگانه اين «بنگاه» جعل و دروغ و توطئه، آنچه که فرموده؛است مي کنند، اما آنان که در ظاهر شناسنامه ايراني در جيب يا کيف خود دارند براي تامين معاش خفيف و خائنانه خود چگونه تن به اين ننگ و ذلت داده اند!؟
اما آنچه که به مقاومت ايران زمين برمي گردد پيگيري مبارزه با اختاپوس جهل و جنايت که بر ميهن چنگ انداخته مي باشد، که اشرفيان دلير و سرفراز در نمونه اي حماسي در مقابل عمله و اکره تا دندان مسلح ارتجاع با دستان تهي از هر نوع سلاح و سنگ، سينه سپر کرده و آنها را در مقابل چشمان آزادگان گيتي به خاک ذلت و رسوايي کشيدند و حمايت گسترده و بي سابقه اي را در حمايت از حقوق به حق خود و عليه رژيم آخوندي را سبب شدند، خوش خدمتي «بنگاه» خوشنام، به قول قديمي ها؛ آب به ريسمان کردن و يا آب در قفس کردن است، همه ياران مقاومت و عناصر آن همچون هم ميهنانمان در ايران زمين، به دشمن بي امان، بيابيا مي گويند.
محمد بهروزي ـ
پنج‌شنبه، ۰۱ اردي‌بهشت ۱۳۹۰ / ۲۱ آوريل ۲۰۱۱


(*)ثقه: در فرهنگ معين، مورد وثوق، اطمينان، و معتمد، معني گشته است، و آگاهانه سرنويس اين نوشته به شيوه نگارش آخوندي رقم زده شده است تا سنخييت «بنگاه» مربوطه بهتر ادا شود.