۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

سلسله آموزش براي نسل جوان در داخل كشور, استراتژي قيام و سرنگوني , اشرف كانون استراتژيكي قيام-فصل دوم -مسعود رجوي


استراتژى قيام و سرنگونىاشرف كانون استراتژيكى نبردنقدينه بزرگ ملت درمبارزه آزادىبخش با رژيم ولايتپيام به رزمندگان ارتش آزادىو نيروهاى انقلاب دموكراتيك در سراسر ميهن اشغال شده, سلسله آموزش براى نسل جوان در داخل كشور(قسمت دوم)نسخه چاپي خبر مسعود رجوي - رهبر مقاومت ايران
فصل دوم- مسير طى شده
براى ورود به بحث قيام و انقلاب، بايد مدتى صبر كنيد تا درباره سراب اصلاحات و اصلاح طلبى در اين رژيم يا دست كم، نرم شدن و ميانه رو شدن اين رژيم صحبت كنيم و هم‌چنين نگاهى به مسير طى شده بيندازيم.
داستان ميانه رو شدن (مدراسيون) و استحاله و اصلاح طلبى (رفرم) در اين رژيم، يك سراب و قصّه 30ساله است. در خرداد 1387 حتى وزير خارجه آمريكا هم اذعان كرد كه در رژيم ايران آدم مدره (ميانه رو) پيدا نمى‌شود و ما ديگر دنبال چنين چيزى نمى‌گرديم «زيرا هر سياست خارجه بد آمريكا در 30سال گذشته با اين شروع شده كه بگذاريد مدرههاى رژيم ايران را پيدا كنيم» (وال استريت ژورنال – 19ژوئن 2008).
دو سال قبل از آن هم، خانم رايس گفته بود: «معتقد نيستم كه ما مىتوانيم در (رژيم) ايران مدره (ميانه رو) پيدا كنيم. سؤال اين‌جاست كه آيا اصلاً ما ايرانيهاى معقول (در اين رژيم) پيدا مىكنيم… ، هر آنچه كه در اين 25سال براى يافتن چنين نفراتى بهكار رفت، معمولا به يك شكست بزرگ در سياست خارجى آمريكا منتهى شد. من فكر نمىكنم شما آنها را پيدا كنيد (وال استريت ژورنال- 25سپتامبر 2006).
راستى اگر اين رژيم قابليت نرمش و ميانهروى و استحاله و اصلاح مى‌داشت، چيز بدى بود؟ خير هرگز. واقعيت اين است كه ما در مرحله مبارزات افشاگرانه سياسى (كه مجاهدين به آن فاز سياسى مى‌گويند) به مدت 28ماه از 22بهمن 1357 كه خمينى قدرت را قبضه كرد تا 30خرداد 1360 كه رژيمش را يك پايه كرد و سركوب و اختناق مطلق برقرار نمود، همين را آزمايش مى‌كرديم. با وجود اين كه قانون اساسى ولايتفقيه را تحريم كرده بوديم، اما در نهايت مدارا و خويشتندارى و در منتهاى مسالمت، امكان نرمش و ميانهروى و اصلاح همين رژيم را از طرق قانونى آزمايش كرديم. فكر مى‌كنم كمترين احتمالى را هم ناديده نگرفتيم.
***
اولين ديدار با خمينىمن بهمناسبتهاى مختلف درگذشته توضيح دادهام كه در همان حوالى 22بهمن 57، خمينى يك شب پسرش احمد را كه بسيار به مجاهدين ابراز ارادت و سمپاتى مى‌كرد نزد من فرستاد. هنوز رژيم شاه به‌طور كامل سقوط نكرده بود و ما هم دو سه هفته بود كه از زندان آزاد شده بوديم. پايگاهى كه من در آن بودم، مخفى بود و براى همين وقتى كه مجاهدين مى‌خواستند احمد را به آن‌جا بياورند، خودش از بابت مخفى كارى پيشنهاد كرده بود اگر لازم است چشمم را ببنديد! وقتى هم كه مرا ديد گفت كه به برادرانتان گفتم كه چشمم را ببندند ولى خودشان اين كار را نكردند. از اوايل شب تا صبح روز بعد جز چند ساعت كه احمد همانجا روى تك تختى كه داشتيم خوابيد، با من صحبت و دردل مى‌كرد. اما چكيده حرف اين بود كه رهبرى پدرش را بپذيريم و من هم از همين پرهيز داشتم. از بسيارى روحانيان و مراجع بد مى‌گفت و اين‌كه خمينى از آنها دلش پرخون است. مثلاًًًًًًًًًًًًًًًًً به خانواده صدر در عراق و لبنان به‌شدت تاخت و تاز مى‌كرد و مى‌گفت اينها را از روز اول ”سيا“ علم كرد. برجستهترين حرفهايش كه به‌يادم مانده اين بود كه عليه كمونيستها موضعگيرى كنيد و با هر كس كه ”امام“ وارد جنگ شد، شما هم وارد جنگ شويد كه در اين‌صورت همه درها به‌رويتان باز خواهد شد. من احمد را آن شب پى كارش فرستادم و چند شب بعد با برخى برادرانمان در محل استقرار خمينى در يك اتاق خصوصى در جنب اتاق ديدارهاى عمومى او ديدار كرديم. احساس كردم از اين كه دستش را نبوسيدم و به روبوسى معمول اكتفا كردم، جا خورد چون طبق روال آن روزگار هركس كه به او مىرسيد، اول دستش را مىبوسيد. اما همين كه خواستم صحبتهاى جدى را شروع كنم، بهانه آورد كه نماز مغرب دارد دير مى‌شود و به من تكيه داد و از جا بلند شد. گفتم آقا، حرفهاى ما چه مى‌شود، با اشاره به احمد گفت: احمد كه هست، بنويسيد به او بدهيد من حتماًًًًًًًًً مى‌خوانم. منهم بلادرنگ در سالن پايينى همين مدرسه رفاه چند صفحه نوشتم و به احمد دادم. حرفهايم در مورد تغيير رژيم، روند انقلاب، دولت بازرگان و ضرورت تضمين آزاديها و حقوق مردم و هم‌چنين اعتراض به رفتار كميتههاى ارتجاعى با نيروهاى انقلابى بود.
***
تعطيل دفاتر پدر طالقانى و شهادتين گفتن مجاهديندومين و آخرين ديدار ما با خمينى در اوايل ارديبهشت سال 58 در قم بود كه داستانها دارد. در فروردين 58 پدر طالقانى بهدنبال تعرض و دستگيرى خودسرانه فرزندش توسط كميتههاى ارتجاع و پاسداران نوظهور (با همان الگويى كه متعاقباً مجاهد شهيد محمدرضا سعادتى را هم دستگير كردند) در اعتراض به اين خودسريها، دفاتر خود را بست و تهران را ترك كرد. مجاهدين به‌شدت به تعرضى كه هدف آن در واقع شخص آيتالله طالقانى و مواضع ضدارتجاعى و آزادىخواهانه او بود، اعتراض كردند. سپس در همين رابطه، به سرعت جنبشى سراسرى در حمايت از پدر طالقانى شكل گرفت و خمينى هوا را خيلى پس ديد. به‌خصوص كه مجاهدين در قويترين اعتراض بعد از تعطيل دفاتر پدر طالقانى و در حمايت از ايشان، تمام قوا و نيروهاى خود را براى دفاع از آزاديها تحت فرمان آقاى طالقانى اعلام كردند.
خمينى كه چشم ديدن آقاى طالقانى را نداشت، متقابلاًًًًًًًًً در يك واكنش هراسان، روز 29فروردين را هم روز ارتش اعلام كرد تا قدرت نمايى كند. در اين اثنا ما در جستجوى مكان و موقعيت پدر طالقانى بوديم و نسبت به حفاظت ايشان در همين گير و دار نگران بوديم. تا اينكه چند روز بعد، پدر طالقانى را كه به كرج و سپس به قم رفته بود، در حومه قم پيدا كرديم و به‌ديدارش شتافتيم. معلوم شد كه از هر سو فشارهاى طاقت فرسايى بر او وارد مى‌شود كه در برابر انحصار طلبى خمينى تسليم شود. اما پدر برافروخته بود و به ما گفت تا از خمينى موافقت تشكيل شوراها را در سراسر كشور نگيرد، ايستادگى خواهد كرد و همين‌طور هم شد.
خمينى در روز 30فروردين 58 براى پايان دادن به بحران به‌درخواست آيتالله طالقانى به تشكيل شوراها تن داد و آن را اعلام كرد. هرچند در عمل هيچ‌گاه به اين يكى قولش هم وفا نكرد. البته در همين سخنرانى به‌شدت به توطئه «گروهكها» به بهانه دفاع از آيتالله طالقانى حمله كرد و اين آشوبگرى و توطئه را حسب المعمول به خارجى نسبت داد و گفت مردم بايد با اينها مقابله كنند… در حقيقت به اين وسيله مى‌خواست امتيازى را كه پدرطالقانى از او گرفته بود اين‌چنين از گلوى ما بيرون بكشد و تلافى كند. پس از پخش سخنان خمينى، فضاى شهرها ملتهب شد و چماقداران و كميته‌چيها در بيش از 200 نقطه كشور قصد تعرض به دفاتر مجاهدين را داشتند. درست در همين روز 30فروردين، من در قم با احمد خمينى در حال ديدار و گفتگو بودم. هدف، بيان اعتراضمان به رفتار با آيتالله طالقانى و درخواستهاى برحق ايشان درباره شوراها و حقوق دموكراتيك مردم و هم‌چنين بيان شكايتهاى خودمان از رفتار جنونآميز پاسداران و كميته چيها و حزباللهيها در سراسر كشوربود.
در اثناى همين بحث، احمد خمينى كه اداره كننده امور خمينى و در عين حال رابط ما بود، گفت شما چرا معطّليد و چرا مبانى اعتقادى خودتان را كه امام به برادرتان هم گفتهاند، نمىنويسيد و منتشر نمىكنيد تا اين ضديتها تمام شود؟ چندى قبل از اين برادرم (كاظم شهيد) قبل از اينكه بهعنوان اولين سفير ايران بعد از انقلاب ضدسلطنتى در مقر اروپايى مللمتحد به ژنو برود، با خمينى در قم ديدار كرده بود. در اين ديدار خمينى به او گفته بود به برادرتان بگوييد، مبانى اعتقادى خودشان را بنويسند و منتشر كنند. و حالا احمد همان را يادآورى مىكرد. من مى‌دانستم كه هدف او و پدرش، اذعان ما به ولايت و رهبرى سياسى و ايدئولوژيك خمينى است. به دليل اينكه وقتى چندماه بعد كلاسهاى تبيين جهان را براى بيان و انتشار عقايد و جهان‌بينى مجاهدين تشكيل داديم، تاب نياورد و با آن كودتاى سياه ضدفرهنگى از ما انتقام گرفت.
با اين همه آنروز (در 30فروردين 1358) در جواب به احمد خمينى گفتم، اى به چشم، هم الان اصول اعتقادىمان را مىنويسم و امضاء و تقديم ايشان مى‌كنم. سپس همانجا، در حضور خودش با لحن بسيار محترمانه خطاب به خمينى نوشتم «حسب الامر آن پدرگرامى كه از اركان اعتقادى اين‌جانبان سؤال فرموده ايد» معروض ميدارم كه «اركان عقيدتى مجاهدين همان اركان عقيدتى دين مبين اسلام و مذهب حقّه جعفرى اثنى عشرى است». در ادامه شهادتين نوشتم و سپس پنج اصل دين و مذهب را با يادآورى اينكه «در عموم كتب شرعيات (ابتدائى) آمده است» مكتوب كردم: توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد. در ماده چهارم (مربوط به امامت) عمداً در مورد 12 امام نوشتم كه «آخرين آنها زنده و غايب است (و) به منصب امامت رسيده». (يعنى كه امام دوازدهم خودش در منصب امامت حى و حاضر است و نيازى به زحمت سايرين نيست!) وقتى اين كاغذ را كپى گرفتم و نسخه اصلى را به احمد دادم تا براى خمينى ببرد، بدقت خواند و گفت همين؟! گفتم: بله، مگر نگفتند اصول اعتقادى را بنويسيم، منهم اصول اعتقادى را نوشتم و فردا هم منتشر مى‌كنيم تا ببينيم چماقدارى و ضديتهايى كه شما مى‌گوييد تمام مى‌شود؟ احمد گفت، آخر از رهبرى امام و اقتصاد و مالكيت هيچ چيز ننوشته ايد… گفتم: حاج احمد آقا، ايشان خودشان اركان اعتقادى را خواستهاند نه اقتصاد و مالكيت و مسائل بحثانگيز ديگر را… احمد خمينى كه ديد بحث بيشتر فايده ندارد، همين كاغذ را گرفت و رفت و روز بعد ما آن را منتشر كرديم و روزنامه‌ها هم منعكس كردند. بعداً پدرطالقانى گفت: جگرم از اين شهادتين گفتن آتش گرفت. كسانى كه از قبل، شهادتين را در اتاقهاى شكنجه و در برابر جوخههاى اعدام مى‌گفتند، وضعيت به كجا رسيده كه حالا بايد بيايند بعد از سقوط شاه شهادتين بگويند…
***
يك عقبنشينى تحميلى از جانب خمينى من همان شب به تهران برگشتم و روز بعد در شرايطى كه حملههاى چماقداران به بسيارى از دفاتر و ستادهاى مجاهدين به دنبال سخنرانى روز قبل خمينى شروع شده بود، در بعدازظهر 31فروردين با احمد خمينى تلفنى تماس گرفتم و گفتم آيا روشن شد كه دعوا بر سر اركان عقيدتى و توحيد و نبوت و معاد نبود؟ و آيا روشن شد كه هدف به‌راه انداختن جنگ و خونريزى است و اين‌كه ما هم مجبور به دفاع از خودمان بشويم؟ احمد ابتدا خود را به نفهمى زد و گفت موضوع چيست؟ گفتم همه مى‌گويند كه فرمايشات ديروز امام مبنى بر ”طرد مجاهدين و تعرض به آنها“ در حقيقت فرمان حمله و جنگ با ما بوده است. بنابراين مى‌خواهم از طريق شما ايشان را مطلع كنم كه هر چه پيش بيايد ما مسئول آن نيستيم. احمد گفت صبر كنيد بروم به اتاق امام و از خودشان بپرسم. من چند دقيقه منتظر شدم. احمد برگشت و بالكل تكذيب كرد كه منظور خمينى در سخنرانى ديروزش مجاهدين بودهاند. بلادرنگ به احمد گفتم بسيار خوب در اين‌صورت ما همين الان اطلاعيه مى‌دهيم و عين همين سؤال و جوابى را كه در همين تماس با يكديگر داشتيم، نقل مى‌كنيم و مى‌گوييم كه احمد آقا از امام پرسيدند وايشان تكذيب كردند كه چنين قصد و غرضى داشتهاند. احمد گفت فقط اسم من را نياوريد اما بقيهاش را مى‌توانيد بگوييد. ما هم همين كار را در اطلاعيهاى كه به فوريت صادر و منتشر شد، انجام داديم و نوشتيم كه «عصر امروز با اعضاى خانوادهامام تماس گرفته و حقيقت امر را جويا شديم كه پس از سؤال از حضرت ايشان روشن گرديد كه منظور ايشان چنين نبوده و ايشان چنين نظرى نداشتهاند. همين‌طور راجع به مجعولاتى از قول ايشان مبنى بر ”طرد مجاهدين و تعرض به آنها“ كه عده‌يى در گوشه و كنار كشور مدعى آن بودند، سؤال كرديم كه فرموده بودند به‌هيچ وجه منظورى نداشته و چنين چيزى نگفتهاند» (اطلاعيه 31فروردين 1358- مجاهدين خلق ايران).
به‌نظر مى‌رسيد كه خمينى كه تازه توانسته بود بحران بستن دفاتر پدر طالقانى و موج اعتراضهاى مربوطه را با قبول تشكيل شوراها از سر بگذارند، ناگزير به يك عقبنشينى تحميلى در برابر مجاهدين هم تن داده است تا بحران ديگرى عليه انحصار طلبى او در بيش از 200 نقطه كشور ايجاد نشود. البته ما در اين تاريخ نمى‌دانستيم كه توطئه و برگ ديگرى در دست اجرا دارد كه همان دستگيرى مجاهد خلق محمدرضا سعادتى است كه هفته بعد انجام شد.
***
آخرين ديدار باخمينىدر اواسط هفته بعد، به من اطلاع دادند كه احمد خمينى زنگزده و دعوت كرده است كه در آخر هفته براى ديدار با خمينى به قم بروم. از تشريح جزئيات مىگذرم اما مختصراً بايد بگويم كه ما خودمان هيچ‌گاه عكس آن را منتشر نكرديم تا اينكه بعدها همين رژيم خودش آن را منتشر كرد علت اين بود كه در بدو ورود هيئت مجاهدين كه فكر مى‌كنم 10-12نفر بوديم، وقتى ديد برخلاف معمول و ديدارهايى كه با سايرين داشت، باز هم از تكبير گفتن و دستبوسى خبرى نيست ناگهان از كوره در رفت و بر سر مجاهد شهيد محمود ميرمالك كه از اين صحنه عكس مى‌گرفت به طرز بسيار خشن و زنندهيى فرياد زد: «عكس نگير» ! اين در حالى بود كه دفتر خمينى خودش روز بعد خبر اين ملاقات را به مطبوعات داد. اما بعد از فرياد كشيدن خمينى من براى اين‌كه اين ملاقات و آن‌چه مى‌خواهيم بگوييم، درهم نريزد، دوربين را گرفتم و با فيلمهايش به احمد دادم و رو به خمينى با اشاره به دوربين در دست احمد گفتم: «خدمت خودتان باشد». بعد كه خمينى بر خودش مسلط شد، موسى (سردار خيابانى) و من را كه هر دو مسلح هم بوديم، در سمت چپ و راست خودش نشاند و شروع به صحبت كرد.
اين را هم بگويم كه بعداً فهميدم احمد به اشاره خود خمينى، دوربين را به مجاهد شهيد محمود ميرمالك برگردانده بود اما ما خودمان هيچ‌گاه از عكسها استفاده نكرديم. خمينى بعد از تعارفات اوليه و ابراز علاقه و دوستى شديدش نسبت به آيتالله شاه آبادى پدر بزرگ برادر مجاهدمان محمود احمدى كه در همين ملاقات حاضر بود، حرفش با ما اين بود كه: خيلى از آقايان از شما شكايت و گله دارند وهمين ديروز هم كه فهميدند شما اين‌جا مىآييد، همه كتابها و اعلاميه هايتان را آوردند به من نشان دادند، اما من اعتنا ندارم و فقط مى‌خواهم شما با مردم و اسلام باشيد تا اوضاع سابق به كشور برنگردد… (نقل به مضمون). منظور خمينى از مردم و اسلام واضح بود. گردن گذاشتن به ولايت و هژمونى خودش را مى‌خواست كه طبعاً مرز سرخ ايدئولوژيكى ما با ارتجاع بود. منهم گفتم: ما اسلاممان را ساده پيدا نكردهايم بلكه اعتقاد به آن را از لابلاى رنج و خون مردم ايران و جوخههاى اعدام و اتاقهاى شكنجه به‌دست آوردهايم. از شما هيچ درخواست دنيوى و مادى نداريم. در راه آزادى و استقلال ايران، ما را بدون كمترين چشمداشت دنيوى و مادى، كمترين سربازان خود بدانيد. اكنون قدرت سياسى و قدرت مذهبى در شما متمركز شده و اگر در راه خدا و خلق از آن استفاده شود مى‌تواند كون و مكان را تغيير دهد (نقل به مضمون). سپس خطبه حضرت على در نهج البلاغه در مورد حق مردم بر والى و حاكميت، و حق والى و حاكميت بر مردم را برايش خواندم و نتيجه گرفتم كه محور و كانون همه مسائل و خواستها كه انقلاب ضدسلطنتى هم اساساً براى آن به‌پا شد، مسأله آزادى است. خمينى اين نتيجهگيرى را تماما ًتاييد كرد و گفت: «اسلام بيش از هر چيز به آزادى عنايت دارد و در اسلام خلاف آزادى نيست الا در چيزهايى كه مخالف با عفت عمومى است».
دو روز بعد همين حرف خمينى در مطبوعات آن زمان به‌تاريخ 8ارديبهشت 1358 تيتر شد كه «اسلام بيشتر از هر چيز به آزادى عنايت دارد». در زيرش هم از قول من نوشته بودند: «ما مكتب اسلام را از لابه‌لاى جوخههاى اعدام و شكنجهها كسب كردهايم». همزمان دفترخمينى اعلان كرد كه ملاقاتهاى او به مدت 6روز متوقف مى‌شود. جالب است بدانيد كه در بازگشت از همين ملاقات مطلع شديم كه اطلاعات سپاه جديد التاسيس پاسداران در آن روزگار (غرضى و آلادپوش از بريده مزدوران پيشين) همراه با اداره هشتم ساواك كه اكنون اسم جديدى پيدا كرده بود، به اتفاق ماشاء الله قصاب، كميتهچى مستقر در جنب سفارت آمريكا، مجاهد خلق محمدرضا سعادتى را دستگير كرده و به نقطه نامعلومى بردهاند.
***
رفت و آمدهاى مستمر به قم و ديدارهاى مكرر با اعضاى ”شوراى انقلاب“ خمينى تلاشهاى ما براى راضى كردن خمينى به قبول حداقل آزاديها و حقوق قانونى ناشى از انقلاب ضدسلطنتى مردم ايران در آن 28ماه و فاز سياسى كه گفتم، لاينقطع و به اشكال گوناگون ادامه داشت. از ديدارهاى مكرر با مهندس بازرگان در زمانى كه نخستوزير بود و بعد از آن. در آخرين ديدار بازرگان به من گفت راهش اين است كه جبههيى از نيروهاى ملى و مقبول درست كنيم كه شما ”اكستريم گش“ آن باشيد. منظورش اين بود كه مجاهدين در منتها اليه چپ اين جبهه قرار داشته باشند و منهم بلادرنگ استقبال كردم اما مى‌دانستم كه خمينى چنين فرصتى به او نخواهد داد. ما هم‌چنين رفت و آمدهاى دائمى به قم براى ديدار و گفتگو با احمد خمينى كه رابط ما با پدرش بود داشتيم. احمد در اين زمان در دستگاه خمينى نقش وزير دربار داشت اما وضع حسين خمينى (نوه خمينى) از ابتدا به‌كلى متفاوت بود و در ديدارهاى متعددى كه با او داشتم، در آن‌زمان بسيار سمپاتيك و در واقع مخالف دستگاه خمينى بود و بعد از 30خرداد هم شنيدم كه خمينى او را به دليل مخالفت با اعدام مجاهدين، تهديد به مجازات و ناگزير از حبس خانگى كرده است.
هم‌چنين در آن روزگار ديدار و گفتگوهاى متوالى با تك به تك اعضاى شوراى ارتجاع خمينى داشتيم كه به آن ”شوراى انقلاب“ مى‌گفتند. از بهشتى تا رفسنجانى و موسوى اردبيلى و همين خامنهاى و شيبانى و سحابى و بنى صدر. در آن زمان رفسنجانى دردانه خمينى بود و خمينى بالاترين مناصب را به او مى‌داد. حتى در دوره نخست وزيرى موسوى، خمينى يكبار علناً گوش او را كشيد و گفت چرا قبل از گفتن فلان مطلب با مسئولين مملكتى بالاتر از خودت مشورت نكردى. منظور خمينى مشخصاً رفسنجانى بود كه در مقام رئيس مجلس به موسوى امر و نهى مىكرد. يك بار رفسنجانى كه براى شكايت از تقلبهاى انتخابات مجلس نزدش رفته بودم، به من گفت، شما ما را مجبور كرديد كه برويم رئيس و وزير از خارجه بياوريم. منظورش، به‌خصوص طعنه زدن به بنى صدر و قطبزاده بود كه اختلافهايشان سرباز كرده بود. مضمون حرف رفسنجانى با مايههايى كه براى مجاهدين مى‌گذاشت، اين بود كه اگر با ما راه مىآمديد از آن‌جا كه تنها و اولين گروه انقلابى مسلمان بوديد كه با شاه به جنگ برخاستيد، نيازى به سايرين نبود. البته من اعتنايى نكردم تا ذرهيى گمان نكند كه مى‌تواند ما را با خودش عليه كسى همراه كند. اين، رسم مرّوت نبود…
يكبار هم همين خامنهاى كه در آن زمان زير دست رفسنجانى بود، در محل ”شوراى انقلاب“ كه همان كاخ سناى شاه بود و براى شكايت پيش او رفته بوديم به من گفت، وقتى شما حرف مىزنيد، انگار صوت ملائكه است اما از عملتان آدم آتش مى‌گيرد… بعد بلافاصله يك نسخه نشريه مجاهد از جيب قبايش بيرون آورد و گفت دو روز است من دارم مى‌سوزم كه كدام پدرسوخته اين سند را كه فقط پيش خودم بوده به شما رسانده است! من در ابتدا واقعاً نفهميدم كه منظورش چيست ولى وقتى توضيح داد فهميدم كه سندى از اسناد ساواك شاه كه آن‌موقع در مركز اسناد ملى كه مسئولش خامنهاى بود نگهدارى مىشده در نشريه روزانه مجاهد چاپ شده كه واقعاً فرصت نكرده بودم ببينم و بخوانم. تا وقتى كه خامنهاى خودش گفت اين را هم نمى‌دانستم كه ساواك قبلى و مركز اسناد مربوطه در حيطه مشاغل او در درون رژيم است.
***
ماحصل اينكه در ديدار و بحث و گفتگو و آزمايش براى اينكه اين رژيم جايى براى نرمش و اصلاح پذيرى دارد يا ندارد، از هيچ كار و تلاشى كوتاهى نكرديم. اما خمينى در مقام ولىفقيه با حذف ما از انتخابات رياست جمهورى و انتخابات مجلس و با چماقدارى و سركوب و شكنجه و كشتار هيچ راهى براى مسالمت باقى نگذاشت و حتى قوانين خودش را هم بهمحض اينكه با منافع روزمره او در تعارض بود، زير پا مى‌گذاشت. واضح است كه همه تلاشهايى كه گفتم در عين حفظ شرف سياسى و ميهنى و آرمانىمان بود. و الا اگر از ترس چوب و چماقها و برچسبها و گلوله و رگبار جا مىزديم يا به ولايتفقيه تسليم مىشديم و به درون اين رژيم فرو مىرفتيم كه ديگر بحثى نبود. همه مطلعين مى‌دانند كه بهشتى يكبار با مركزيت فداييان نشست و ضبط هم گذاشت و بعد هم پخش كرد و جريان اكثريت را به درون رژيم فرو بلعيد. مجاهدين اما اينكاره نبودند و به عكس اين ما بوديم كه با حمايت از اولين رئيسجمهور همين رژيم و بعد هم با پخش نوارهاى حسن آيت از اركان حزب جمهورى اسلامى و يكى از كانديداهاى آن براى رياست جمهورى، رژيم ارتجاعى خمينى را شقه و منشعب كرديم.
دومين شقه بزرگ رژيم در جريان عزل آقاى منتظرى نيز اساساً معطوف به قتلعام زندانيان ما بود. آيتالله منتظرى نوشته بود «مجاهدين خلق اشخاص نيستند، يك سنخ فكر و برداشت است. يك نحو منطق است… با كشتن حل نمى‌شود بلكه ترويج مى‌شود». منتظرى هم‌چنين نوشته بود كه بازجويان و اطلاعاتيهاى شما روى شكنجهگران شاه را سفيد كردند. به‌هرحال به گواهى همه وقايع و شواهد و اسناد، ما در فاز سياسى و همان 28ماه تلاشى نبود كه براى برجا ماندن فضاى مسالمت و برجا ماندن يك قطره آزادى و يك گرم قانون، نكرده باشيم.
***
درگذشت پدر طالقانى قبل از وفات پدر طالقانى در 19شهريور 58 پشتمان به او گرم بود. پدر طالقانى به‌راستى روح راستين انقلاب ضدسلطنتى بود. خمينى از اين‌كه آقاى طالقانى را در سخنرانى به‌مناسبت 4خرداد 58 كه درترمينال خزانه در جنوب شهر تهران برگزار شد، كانديداى رياست جمهورى كرده بوديم به‌شدت گزيده و پر كينه بود اگر چه من در اين سخنرانى منتهاى احترام را براى شخص خمينى قائل شدم و از خود او خواستم كه خودش تكليف شرعى كند تا آيتالله طالقانى مسئوليت رياست جمهورى را بپذيرند. بگذريم كه خمينى به‌شدت از اين بابت به‌قول خودش ”سيلى خورده“ و زخمخورده بود. چرا كه خوب مىفهميد هدف ما از رياست جمهورى آقاى طالقانى محدود كردن قدرت انحصارى او و در يك كلام رفرم و اصلاح در حكومت دينى و رژيم ولىفقيه است.
از لحظهيى كه شبانگاه همان روز نام پدر طالقانى را به‌عنوان كانديداى رياست جمهورى اعلان كردم تا زمان وفات ايشان، ذوق وشوق فوقالعاده را در قشرهاى مختلف مردم ديده يا مى‌شنيدم. از كارگران بندرعباس تا زنان رشت و جوانان تبريز و طلاب مترقى در مشهد و هم‌چنين اغلب گروههاى سياسى و مذهبى و ملى و مترقى كه از سلطه آخوندهاى هم‌جنس خمينى به ستوه آمده بودند.
دراعلام نام پدرطالقانى بهعنوان كانديداى رياست جمهورى، با تشكر از استقبال پرشور جمعيت گفتم: «بله، بله، متشكرم، پس ما حضرت آيتالله العظمى طالقانى را بهعنوان نخستين، بهعنوان نامزد نخستين رياست جمهورى اسلامى ايران معرفى مىكنيم. نكته ديگرى هم هست كه بشارت بزرگى براى تمام ما يعنى شرط ديگرى در ايشون هست، مضافا بر سوابق چهل ساله مبارزاتى ايشون عليه طاغوتهاى زمان كه بخش اعظمش در زجر و حبس و تبعيد گذشته يك نكته مهمتر هم هست و اون اينكه ما كسى را انتخاب مى‌كنيم كه معلم كبير قرآن است. مبارك باد براى شما… (شعار جمعيت درود بر طالقانى) و بگذاريد مجددا از همين جا از تمام گروهها به‌خصوص گروههاى مسلمان درگوشه و كنار ايران تقاضا بكنيم اگر با اين انتخاب موافقت دارند موافقت خودشون را اعلام بكنند.) جمعيت: صحيح است) انشاءالله كه خواسته تمام مردم ايران همين باشد…». بعد از اين معرفى، يكبار كه به ديدار پدر طالقانى در محل اقامتش كه يك طبقه از آپارتمان پدر رضاييهاى شهيد در خيابان تخت جمشيد بود، رفتيم، پدر با عتاب و تغيّر به من گفت چرا اين‌كار را كرديد؟ شما كه به من نگفته بوديد… اما اينها (اشارهاش به جماعت خمينى بود) كه باور نمى‌كنند و بر سر من مىريزند… من گفتم: اگر از قبل به شما مى‌گفتيم، برايمان روشن بود كه مخالفت خواهيد كرد، اما حالا ديگر فايده ندارد چون مردم بالاترين مژدگانى را دريافت كردهاند و دستبردار نخواهند بود.
***
اعلام جنگ غيررسمى با مجاهدين از سوى خمينىدر برابر اقبال روزافزون قشرهاى مختلف مردم به كانديداتورى پدر طالقانى، از آن‌سو فشارهاى خمينى و اياديش بر آن بزرگوار بالا گرفت تا اعلام انصراف و مخالفت كند. فكر مى‌كنم حتى يكبار خمينى از سر بغض نسبت به پدر طالقانى علناً هم گفت كه دوست ندارد يك روحانى رئيسجمهور شود.
چند هفته بعد در تير ماه 58، خمينى انتقام گرفت و زهرش را ريخت. يك نوار كاست با صداى خود خمينى به‌طور گسترده و سراسرى كه دست به دست مىچرخيد، پخش شد و ما را غافلگير كرد. در اين نوار، خمينى در توجيه سركردگان پاسداران و چماقداران و حزباللهيها تقريباً تمام همان حرفهايى را كه عليه مجاهدين يك سال بعد در تير 59 علنى كرد و در راديو و تلويزيون و مطبوعات پخش شد، حتى با لحن تند و تيزتر، بيان كرده بود. به‌واقع اين يك اعلام جنگ غيررسمى بود. هر چند كه من در 4خرداد به هنگام نامزد كردن پدر طالقانى براى رياست جمهورى، آگاهانه و به عمد از هيچ مايه گذارى براى خمينى فروگذار نكرده بودم. واقعا مى‌خواستم حسننيت خودمان را نشان بدهم كه قصد نداريم زيرآب او را بزنيم، بلكه قصد اصلاح امور را داريم. واقعاً هم اگر خمينى به رياست جمهورى آقاى طالقانى تن مى‌داد، مطمئناً نقشهى مسير، متفاوت مى‌شد. هم‌چنين مى‌خواستم كينه شترى و احساس ”هووگرى“ سياسى خمينى با پدرطالقانى برانگيخته نشود.
وقتى در سال 57، قبل از سقوط شاه، پدر طالقانى از زندان آزاد شد، بيش از يك ميليون تن از مردم تهران به در خانه پدر رفتند و از او استقبال كردند. در انتخابات خبرگان هم، با بيش از دو ميليون راى نماينده اول تهران و در حقيقت تمام ايران بود. خمينى چشم ديدن پدر طالقانى را نداشت و حتى بعد از وفات پدر، در پيام تسليتش هم، او را حجت الاسلام طالقانى خطاب مى‌كرد. اصولاً ارتقاء منتظرى به منصب جانشينى خمينى كه در مراسم رژيم تحت عنوان ”اميد امت و امام“ معرفى مى‌شد، علتش حسادت و كين توزى خمينى نسبت به آيتالله طالقانى بود.
اينكه گفتم اگر خمينى رياست جمهورى آقاى طالقانى را مىپذيرفت، نقشهى مسير تفاوت مىكرد و رژيم خمينى اصلاح مى‌شد، در قياس مع الفارق، مثل تابستان همين امسال (1388) است كه باز هم براى آزمايش به خبرگان رژيم اندرز داديم، تا دير نشده به‌خاطر نجات خودشان هم كه شده خامنهاى را عزل و آقاى منتظرى را موقتاً جايگزين كنند تا مقدمات انتخابات آزاد تحت نظر مللمتحد براساس اصل حاكميت مردم (و نه ولايتفقيه) فراهم شود.
***
برمى گردم به ادامه بحث درباره اعلام جنگ غيررسمى خمينى به مجاهدين در تيرماه 1358 پس از اينكه پدر طالقانى را نامزد رياست جمهورى كرديم. پس از توزيع نوار خمينى به صداى خودش، هيسترى پاسداران و چماقداران و حزباللهيها عليه مجاهدين بالا گرفت. هيچ روزى نبود كه زخمى و مجروح و مضروب و مصدوم و حمله به دفاتر و ستادهايمان در نقاط مختلف نداشته باشيم. تحريكات و اذيت و آزار و حملهها براى بيرون كردن ما از دفتر مركزىمان در ساختمان 9 طبقه بنياد علوى (بنياد پهلوى سابق) در خيابان مصدق كه در جريان قيام آن را تسخير كرده بوديم بالا گرفت. مثل همين امروز و بهانههايى كه بخش ولايتفقيه در دولت عراق عليه اشرف مى‌گيرد، آن زمان هم حرف اصلى اين بود كه حكومت مى‌خواهد حاكميتش را اعمال كند! سپس چماقداران و حزباللهيهاى آن روزگار تحت عنوان ”امت هميشه در صحنه“ سر رسيدند. اما فايده نكرد چون ما عهد كرده بوديم كه بدون حكم رسمى حكومتى مقرمان را تخليه نكنيم و قيمتى را كه بايد، از خمينى وصول كنيم.
همزمان از مجارى رسمى دولت بازرگان هم وارد شدند. در آن زمان، مهندس سالور از طرف بازرگان سرپرستى ادارات و تمام مايملك بنياد پهلوى سابق را به‌عهده داشت كه بعداً تبديل به بنياد باصطلاح مستضعفين شد و آخوندها آن را تسخير كردند. من بارها ساعت 6 صبح قبل از وقت ادارى به خانه مهندس سالور مىرفتم و مداركمان را در مورد بنياد علوى و اينكه چه كردهايم و چه مى‌كنيم و اموال و پولها و خودروهاى آن چه شد، ارائه مى‌دادم. او هم با دقت موضوع را پيگيرى مى‌كرد تا اينكه هرآنچه را برگرداندنى بود، برگردانديم و تسويه حساب گرفتيم. بعد هم به ديدن مهندس بازرگان در مقام نخستوزير رفتم و گزارش كاملى ارائه كردم كه همزمان در نشريه مجاهد هم منتشر شد. به اين ترتيب دولت بازرگان و مهندس سالور در طرف ما قرار گرفتند چون اعلام كرديم كه حاضريم اين ساختمان را بخريم يا اجاره كنيم. حتى آقاى صدر وزير دادگسترى بازرگان شخصاً 50هزارتومان كمك مالى فرستاد. دكتر سامى هم كه وزير بهدارى بود در ائتلاف سياسى با جنبش ملى مجاهدين بود و اذيت و آزارهايى را كه جماعت خمينى به مجاهدين وارد مىكردند، قوياً محكوم مىكرد. دكتر سامى را بعدها همين خامنهاى، در قتلهاى زنجيرهيى به قتل رساند.
سرانجام وقتى برگ ”امت هميشه در صحنه“ سوخت، دادستان ارتجاع (آذرى قمى) حكم رسمى را تخليه صادر كرد، پس از چندين هفته كه هزاران تن از دانشجويان و هواداران به‌طور شبانه روزى دور تا دور ستاد زنجير بسته بودند، خواهش كرديم كه كنار بروند و حكم رسمى تخليه را پذيرفتيم. به‌نظر مى‌رسيد خمينى و دارو دستهاش به‌قدر كافى در اين جريان رسوا شده باشند. اما مهمترين نكته، اين بود كه با خويشتندارى و تحمل همه لطمات و صدمات، جنگ غيررسمى را كه خمينى اعلام كرده بود تا اعلان جنگ رسمى كه درتير 59 انجام داد، به مدت يكسال به عقب انداختيم. در مرداد 58 خمينى تهاجم و جنگ ضدمردمى در كردستان و اعدامهاى سبعانه آن‌جا را با خلخالى شروع كرده بود و فضاى اختناق و سركوب گام به گام چيره مى‌شد. يك نمونه آن قتلعام اهالى بى‌گناه دهكده قارنا بود كه داستان جداگانه خود را دارد
ادامه دارد
مسعود رجوي سي ام ديماه 1388

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

سلسله آموزش براي نسل جوان در داخل كشور- استراتژي قيام و سرنگوني و اشرف كانون استراتژيكي نبرد- مسعود رجوي سي ديماه 1388


ننقدينه بزرگ ملت درمبارزه آزادىبخش با رژيم ولايتپيام به رزمندگان ارتش آزادىو نيروهاى انقلاب دموكراتيك در سراسر ميهن اشغال شده.
سلام به زنان و مردان اشرف نشان كه در اثناى قيام فرياد مىزنند «ما زن و مرد جنگيم، بجنگ تا بجنگيم»، سلام به بچه هاى بىترس و بيم كه در قيام عاشورا فرياد مىزدند «ما بچههاى جنگيم، بجنگ تا بجنگيم»، و سلام به هواداران و پشتيبانان مجاهدين خلق ايران و خواهران و برادران مجاهدم در داخل كشور، قسمتى از پيامها و نامه‌ها و سوالاتى را كه از راههاى مختلف فرستاده بوديد، دريافت كردم. در برابر عواطف بى‌آلايش و چشمه زلال و شفاف احساسات پاكتان، مخصوصاً در مورد نشستهاى ”فاتحان“ و ”كارزار پيروزى“ و پيامهاى 13آبان و 16آذر و پيام قيام عاشورا، هيچ نمىگويم الا اين‌كه خدا به من و به همه مجاهدين شايستگى وفاى به عهد با خلق و خالق را بدهد. آن‌چنان كه تا آخرين نفس و تا آخرين قطره خون، مجاهد زندگى كنيم و مجاهد بميريم. باشد كه در تاريخ اين خلق و اين ميهن، نام و سنّت نيك باقى بماند.
فراتر از اين، هر مجاهد خلق و هر عضو يا هوادار و پشتيبان اين مقاومت، بايد به‌جاى ”كرده“ هاى خود ولو مثبت، ”ناكرده“ ها را ببيند و بخواند و نسبت به همين ”ناكرده“ ها عذر تقصير بخواهد و پوزش بطلبد. ناكردههايى اعم از كوچك و بزرگ كه مى‌توانستند يك روز يا يكساعت يا يك دقيقه و حتى يك ثانيه و بهاندازه يك گرم، امر خطير سرنگونى و نيل به آزادى و حاكميت خلق قهرمان را تسريع كند يا در آن تاثير بگذارد. و حالا مى‌خواهم با پاسخ دادن به بخشى از سوالات شما، اندكى از ناكردههاى بسيار را در حدى كه تجربه كردهام و مى‌دانم، جبران كنم. كاش امكان نشست يا ارتباط جمعى مى‌داشتيم اما چارهيى نيست و فعلاً بايد به همين شيوه قناعت كرد.
***چند نكته و يادآورىقبل از شروع بحث، چند نكته را متذكر مى‌شوم: اول اين‌كه، براى پاسخ به سوالات ايدئولوژيك، به متون و كتابها و جزوات مجاهدين و مخصوصاً به بحثهاى تبيين جهان مراجعه كنيد. فقط در اين باره اين را بدانيد آنچه را كه رژيم در اين سالها در زندانها و يا در ارگانهاى خودش تحت نام مجاهدين توزيع و چاپ كرده است، اعتبارى ندارد. يا تماماً مجعول است يا در آن عمداً دست بردهاند تا به مصرفى كه مى‌خواهند برسد و چيزى را كه مى‌خواهند القا كند. در اين زمينه، هم اعتبار آن‌چه رژيم و وزارت اطلاعات و رشتههاى مرئى و نامرئى آن به‌نام مجاهدين به‌هم مىبافند، به‌همان اندازه مدارك محرمانهيى است كه مع الواسطه عليه مجاهدين به وزارتخارجه انگليس و فرانسه يا آمريكا مى‌رسانند كه وقتى به دادگاه مى‌رسيم دود مىشود و به هوا مى‌رود!
- دو سال پيش آقاى استيونسون، نماينده پارلمان اروپا، در كنفرانس مطبوعاتى فاش كرد: «مدتى پيش، چند مقام وزارتخارجه از لندن سراغ من در پارلمان اروپا آمدند و از من مى‌خواستند بلادرنگ حمايت خود را از مجاهدين متوقف كنم و گفتند ما مدارك محكمى داريم كه اين افراد قطعاً تروريست هستند. به آنها گفتم خوب، پس (مدارك را) نشانم بدهيد. آنها گفتند متأسفانه سرى هستند! حالا در پروسه دادگاه در انگليس قضات حكم به علنى كردن همه اين اسناد دادند و من همه را به‌دقت خواندم و هيچ چيزى جز مزخرفات و چرندبافيهاى برخى عوامل وزارت اطلاعات و مقالات روزنامه‌هاى رژيم (ايران) نبود» (كنفرانس مطبوعاتى در پارلمان اروپا -4دسامبر 2007).
-نمونه ديگر انتشار يك شماره ويژه جعلى از نشريه مجاهد به تاريخ 28خرداد 1382 توسط وزارت اطلاعات رژيم است كه در زندانها هم توزيع شده است. در اين نشريه جعلى كه روز بعد از حمله 17ژوئن به محل استقرار رئيسجمهور برگزيده مقاومت و دستگيرى مريم منتشر شده، رژيم ادعا كرد كه من همراه با 4تن ديگر از مسئولان مجاهدين به وسيله نيروهاى آمريكايى دستگير و به نقطه نامعلومى براى مبادله با ”رهبران گروه القاعده در ايران“ منتقل شدهايم.
-در مطبوعات و رسانههاى عربى هم از قديم نمونههاى متعدد از انتشار مطالب جعلى به نام مجاهدين با پول سپاه و اطلاعات آخوندها وجود داشته كه بارها و بارها آنها را در روزنامه‌هاى شرق الاوسط، الحيات، شيحان، الحدث و… تكذيب كردهايم. حتى من يادم است كه در شهريور سال1371 وزير تبليغات دولت اردن كه در زمان ملك حسين با ما روابط دوستانه داشت و من با او در سال 1364 در پاريس ديدار كرده بودم، يكى از جزوات مجاهدين را به تاريخ روز (يعنى در همان سال 1371) به نماينده ما در اردن ارائه كرد كه در آن بهنحوى بىقافيه، مطالبى عليه اين كشور سرهم بندى شده بود. وقتى تحقيق كرديم معلوم شد رژيم مطالب مورد نظر خودش را براى بهجان هم انداختن طرفين در لابه‌لاى آن جزوه وارد كرده و به اردنيها داده است. جالب اين بود كه آن‌چه رژيم ساخته بود بجز همين مطالب مورد نظرش هيچ تفاوتى با نسخه اصلى نداشت. حيرت انگيز اين‌كه دفعه بعد هم يك صفحه نشريه مجاهد به نمايندگان ما ارائه كرده بودند كه تماما ساختگى بود و وقتى كه همان صفحه از نشريه مجاهد اصلى به آنها نشان داده شده بود از فرط دغلكاريهاى رژيم و اين‌كه چگونه يك صفحه مشابه اما تماما جعلى ارائه كرده است، مات و مبهوت شده بودند.
شوراى ملى مقاومت ايران به همين خاطر در بيانيه سالگرد شورا در مرداد 1383 خاطرنشان كرد: «همزمان آخوندها، پولهاى كلانى براى انتشار صدها گزارش مجعول و مقاله و كتاب و نشريه عليه مجاهدين خرج كردند. آنقدر كه نايب رئيس فدراسيون بينالمللى حقوقبشر و رئيس جامعه حقوقبشر فرانسه، رژيم آخوندها را دولتى توصيف كرد كه عليه مجاهدين ”تلى از مدارك مختلف تبليغاتى توسط سفارت ايران در فرانسه پخش مىكند“ ».
در تير 1386 نيز يكبار ديگر در اطلاعيه اجلاس مياندورهيى شوراى ملى مقاومت يادآورى شده است: «استبداد دينى كه به وضوح در برابر اين اعتلاى مبارزاتى هار و هراسان شده، ازيكسو به سركوب و ضرب و جرح و شكنجه وحشيانه جوانان در خيابانها و اعدام در ملأعام براى ارعاب جامعه روى آورده و از سوى ديگر دجالگريهاى شناخته شده تبليغاتى خود را عليه مقاومت سازمانيافته به شكل ديوانهوارى در رسانههاى حكومتى افزايش داده است. روى آوردن مجدد به سريال‌سازيهاى مجعول و مزورانه تلويزيونى كه حكومت آخوندى از سال 1382 تدارك ديده و آنها را به بازار مكاره اهريمنسازى از مقاومت نيز عرضه كرده و مفتضح شده بود، نمونه‌يى از اين تلاشهاست. رژيم آخوندها بيهوده مى‌كوشد تا بدينوسيله موج گرايش جوانان به سوى مقاومت سازمانيافته را به زعم خود متوقف يا كند سازد، بحران فزاينده درونيش را تحتالشعاع قرار دهد و با روشنگريهاى مقاومت در عرصه جهانى در مورد جنايتهاى ضدانسانى و پنهانكاريهاى اتمى و افشاى دخالتهاى گستردهاش در عراق – به ويژه برملا شدن ليست 32هزار حقوق بگيرانش در اين كشور - مقابله كند. اما اين قبيل تشبثات براى مخدوش كردن چهره مقاومت سابقه‌يى پراز ناكامى و رسوايى دارد. دعاوى شيادانه خمينى در منتسب كردن مجاهدين و متحدانشان به شرق و غرب يا متهم كردنشان به دزدى و آتشزدن خرمنها، و دروغهاى خامنهاى و رفسنجانى در نسبت دادن انفجار حرم امام رضا و قتل روحانيان مسيحى به آنها، جز رسوايى خود آخوندها نتيجهيى نداشت. «صنعت» مونتاژ و سرهم بندى جعليات تلويزيونى عليه ارتش آزادىبخش و شورا و مجاهدين و «هنر» تحريف و چسباندن صحنههاى ديدارهاى اعلام شده مسئولان مقاومت با مقامهاى دولت پيشين عراق به صحنههاى ساختگى و مصرف دروغهاى تكرارى درباره كشتار كردها و شيعيان عراق و رديف كردن اجيرشدگان اطلاعات آخوندى تحت عنوان اعضاى سابق مجاهدين يا شورا، نيز، چاره درماندگى و رسوايى رژيم قرون وسطايى نيست. رژيم آخوندها آب در هاون مىكوبد و با اين تلاشهاى مذبوحانه نمىتواند جنبشى را كه در آزادىخواهى و استقلال، نمونهيى نادر در جهان معاصراست، عامل استكبار و صهيونيسم يا زائده جنگ آخوندها با دولت سابق عراق و مجرى حمله هوايى و شيميايى به حلبچه قلمدادكند؛ هرچند كه سفارتخانهها و مأموران اطلاعات آخوندها براى واژگونه جلوه دادن واقعيت، رشوههاى كلان 50 ميليون دلارى و 120 ميليون دلارى به وكلاى فرانسوى و عراقى پيشنهاد كنند. اين تلاشهاى سراسيمه، قبل ازهرچيز ترس و تزلزل يك رژيم درمانده را در مقابل مقاومتى كه «به سوى پيروزى» پيش مىرود، بازمىتابد» (14تيرماه 1386-اطلاعيه دبيرخانه شوراى ملى مقاومت ايران).
***
دوم اينكه، جواب سوالات تاكتيكى و اجرايى و جزيى را از من انتظار نداشته باشيد. لازمه جواب دادن به اين قبيل سوالها ورود و اشراف به جزييات است. بنابراين اگر امكان دسترسى و ارتباط با ستاد اجتماعى مجاهدين در داخل كشور را نداريد، بايد خودتان با مشورت جمعى راهحل پيدا كنيد. در مورد راهحلهاى مختلف تابلو نويسى كنيدو پس از بحث و مشورت كافى مناسبترين آن را انتخاب كنيد. منظور راهحلى است كه كمترين ضرر و بيشترين فايده را داشته باشد. راهحلى كه طبعاً بالاترين ضربه را به دشمن ضدبشرى بزند.
*** سوم اينكه، در پاسخ به سوالات استراتژيك مربوط به قيام و سرنگونى هم از اول روشن باشد كه از بسيارى وجوه، در حال حاضر نمى‌توان و نبايد به آنها جواب داد يا بيهوده به دنبال جوابهاى موهوم و ذهنى گشت كه پاسخ دادن به آنها موكول به واقع شدن و تحقق چيزهايى است كه هنوز واقع نشده است. مىخواهم بگويم كه كار تحليل و تفكر منطقى اين نيست كه غيبگويى يا طالعبينى كند بلكه بر اساس شرايط مشخص تحليل مشخص ارائه مىدهد. يعنى اگر شرايطى هنوز مشخص نيست يا ما نمىتوانيم مشخص بودن آنها را فهم كنيم، بايد قبل از هر چيز به فهم آن شرايط و خاصّهها بپردازيم. چنانكه مىدانيد در جريان شناخت علمى، بايد گام به گام از مشاهده واقعيات و تجربه (يعنى آزمون و خطا)، به فرضيه (همان تابلو نويسيهاى مختلف) و سپس به قانونمنديها و اصول اساسى و نهايتاً به يك تئورى فراگير علمى راه برد. در تئورى جاذبه عمومى كه نيوتون كاشف آن است، نقطه عزيمت، مشاهده افتادن يك سيب از درخت بود. مىگويند از همين جا بود كه براى نيوتون اين سؤال پيش آمد كه چرا سيب از بالا به پايين افتاد. از همين سرنخ، سرانجام به قوانين جاذبه و نهايتاً به تئورى جاذبه عمومى راه برد. در مورد تئورى نسبيت عمومى هم، اينشتين همين راه را با گذار از نسبيت خاص و قانونمنديهاى مربوط به سرعت نور، طى كرد.
***
نكته چهارم كه بايد با صراحت با شما درميان بگذارم اين است كه به برخى سوالات هم، نمى‌توان و نبايد به‌طور عام و علنى جواب داد. ملاحظات و محدوديتهاى اطلاعاتى و امنيتى و دستبستگيهاى سياسى آن هم براى جنبش و سازمانى كه از همه سو زير ضرب است براى همه قابل فهم است. زيرا بر سر همه جادههاى تاريك ”شب پرستان همگى تيغ به كف“ در كمينند تا ”بكشانندش و در لجّه خون اندازند“ .
خامنهاى كه در راس يك رژيم حاكم است و از هيچ جرم و جنايت و دروغى ابا ندارد، يك بار صريحاً گفت: «اگر به‌دلايلى از‌جمله آگاه شدن دشمن، مصلحت نباشد كه سخنى بيان شود، طبعا نه آن حرف و نه خلاف آن گفته نخواهد شد» (راديو و تلويزيون و خبرگزارى رسمى رژيم -17مهر 1386).
در مورد مجاهدين و مقاومت ايران به گواهى تاريخچه 30ساله در رژيم خمينى، ما تا فراسوى تيغ و طاقت، معكوس عمل كردهايم. آنچنان كه بسيارى اسناد و حقايق يا اسامى و آمارى كه منتشر شده، موجب پيگردهاى گوناگون و قيمتهاى سنگين و خونين شده است. هم‌چنين برعهده گرفتهايم «رودرروى مردم ايران از جواديه تا نازى‌آباد و از كرانه‌هاى ارس و خزر تا خليج فارس، درباره جزء ‌به‌جزء، نكته به نكته، دينار به دينار و مو به موى هرآن‌چه در مبارزات چهلو دوساله انجام داده يا نداده‌ايم حساب پس بدهيم».
من اين نكته را در تيرماه 1386 در مورد تبليغات ديوانهوار رژيم و روى آوردن آن به توليد سريالهاى مجعول و مهوع تلويزيونى عليه مجاهدين و مقاومت ايران خاطرنشان كردم و باز هم بر آن تأكيد مى‌كنم حتى وقتى كه اباطيل و برچسبهاى رژيم و مزدوران و متحدان و همسويان و پشتيبانان اين رژيم ارزش پاسخگويى ندارد، در هر مورد و در هر زمينه و درباره هر فرد يا موضوعى كه لازم باشد، مى‌توانيم با دلايل و شهود و اسناد و مدارك لازم و كافى، حق مطلب را در محضر خلق و در برابر هر دادگاه بيطرف، ادا كنيم. تا سيه‌روى شود هر كه در او غش باشد.
منظورم اين نيست كه در كارنامه مجاهدين خطا و اشتباهى نيست، منظورم اين است كه مى‌توانيم هر پروندهيى را از ابتدا تا انتهاى آن، روز به روز، برگ به برگ، مورد به مورد و بدون هر ملاحظهيى در معرض قضاوت مردم ايران و وجدانهاى بيدار و منصف قرار دهيم و نتيجه آن را هر چه باشد بىمحابا بپذيريم. بيم و باك در اين زمينهها متعلق به كسانيست كه درگذشته ريگى به كفش داشتهاند يا براى حال و آينده خود، كيسهيى دوختهاند. اگر كسى در گذشته و در آرمانى كه بهخاطر آن دهههاى متوالى طى طريق كرده است، ريگى به كفش نداشته و براى آينده هم كيسه طمع و جاه و مقام ندوخته، ديگر چه باك.
اين رژيم منفور ولايت است كه جز با دجاليت و صنعت تزوير و ريا و روايات مجعول آخوندى بر سر پا نيست. سرلوحه و سرمايه ما اما، بدليل نبرد بىامانى كه 45سال است با ديكتاتوريهاى شيخ و شاه ادامه دارد، به‌دليل خصومتهاى بىانتهاى ارتجاعى و استعمارى و اپورتونيستى، و بدليل اينكه پشت وپناهى جز خدا و خلق نداريم، صدق است و فدا. در غيراينصورت تاكنون دهها و صدها بار نيست و نابود شده بوديم. اگر رژيم شاه فقط با ظرفيت سركوبگرانه خودش درصدد نابودى و انهدام ما بود، آخوندها امكانات و سرويسهاى 12دولت ديگر را هم عليه مجاهدين و شوراى ملى مقاومت ايران به‌كار گرفتند تا آنها را متلاشى و منهدم كنند. تشريح اين موضوع و ارائه اسناد و نمونهها و گواهى شهود، نيازمند تحرير كتاب قطور و جداگانه ايست. بهراستى در اين ساليان كسى خبردار نشد كه در اين خصوص بر مجاهدين و مقاومت ايران چه گذشت. باشد تا روزگارى فرصت كنم و چند صد و يا لااقل چند ده نمونه را با جزئيات و اسامى و زمان و مكان و شرح وقايع به اطلاعتان برسانم.
بنابراين فعلاً به ذكر همين نكته كه اميدوارم آن را بهخاطر بسپاريد بسنده مى‌كنم كه در مورد مجاهدين و ارتش آزادىبخش و مقاومت ايران، و سيلاب چركين ادعاها و اتهامات و شبهاتى كه رژيم و عوامل و همسويان و پشتيبانان نثارمان كردهاند، برعهده مى‌گيرم كه اگر عمرى باقى بود در برابر مردم ايران از ريز تا درشت را پاسخگو و روشنگر باشم. به همين خاطر در مورد هر فرد يا جريان يا موضوع يا اتهام و ادعايى كه خودتان نتوانيد جوابگو باشيد، تمامى اين قبيل موارد را به من ارجاع بدهيد. فقط نگذاريد كسى كه يك صدم يا يك هزارم يا يك دههزارم و يك صدهزارم مجاهدين، بها و خونبهاى آزادى و رنج و شكنجه دموكراسى را نپرداخته است، براى ما ابوعطا و لغز دموكراتيك بخواند و به جاى درس گرفتن، به ما درس آزادى عقيده و بيان يا حقوق زنان بدهد!
موضوعات و موارد عيان شده هم كه حاجت به بيان و شرح و تفصيل مجدد ندارد. از برچسب تروريستى و بمباران و خلع سلاح و كودتاى 17ژوئن تا استرداد و اخراج و تبعيد پناهندگان و از بستن حسابها و توقيف بىدريغ اموال تا شاخ كردن بريده مزدوران و فرستادن آنها براى ايفاى نقش در نمايشهاى روحوضى مبتذل و مهوع، تحت عنوان بنيانگذار و رهبرى يا مسئولان و اعضاى سابق و لاحق مجاهدين…
مثلاًًًًًًً همه مطلعين سياسى، خواندهاند و مى‌دانند كه به گفته خاتمى و خرازى، آقاى جك استرا (دلال بمباران قرارگاههاى مجاهدين در عراق) به‌دار آويختن 20تن از 65تن رهبران مجاهدين را «قابل قبول» خواند. درحالى كه به نوشته ديلىتلگراف (16تير 1383) براى خوشآمد آخوندها، ليست اسامى 12 امام شيعيان را هم در سفر به تهران در جيب داشت و وقتى اسم پيغمبر اسلام مى‌آمد، صلوات هم مى‌فرستاد! بهتر از اين نمى‌شد بر سر و ريش آخوند خاتمى و بر پشت خرازى دست استمالت كشيد.
كسانى كه اسلافشان مصدق را ”ديوانه و آميزهيى از كاهلى و حقهبازى و سوءظن“ مىخواندند (سفير انگليس) و كسانى كه مصدق را ”جانورى درمانناپذير“ مى‌خواندند كه ”در آپارتمان ادرار مى‌كند“ (يكى از نظريه پردازان جنگ سرد در آمريكا) پرواضح است كه با مجاهدين خلق و حاكميت و آزادى مردم ايران تا كجا خصومت دارند.
گفتگوها و معاملات پنهان آقاى دويلپن وزير خارجه شيراك با خرازى در مورد سركوب مجاهدين در فرانسه و دستگيريها و خودسوزيهاى ناشى از آن نيز با جزييات افشا شده و سردبير وقت ژورنالدوديمانش كه در آوريل 2003 در تهران در اين ملاقات حضور داشت، كتاب مبسوطى در اين زمينه منتشر كرده است.
***
با اين‌همه مجاهدين به يمن مريم و انقلاب درونى مجاهدين، در مقاومتى سترگ وهفت ساله، در زير بالاترين فشارها و توطئهها و ضربات مقاومت بىنظيرى را در تاريخ معاصر ايران و جهان عرضه كردند. شگفتى نه در حملههاى و توطئههاى ارتجاعى و استعمارى و خنجرهاى اپورتونيستى، بلكه در ماندگارى و پايدارى پرشكوهى است كه برگ درخشان و زرين تاريخ ايران است. 7سال پيش، در آخرين اجتماع مجاهدين در اشرف قبل از شروع جنگى كه از قبل مشخص بود كه رژيم چه بهرهبرداريهايى از آن به‌عمل خواهد آورد، و در شرايطى كه از چپ و راست، بسيارى ما را به خالى كردن ميدان فرا مى‌خواندند، گفتم: «وقتى ديو تنوره مىكشد، وقتى كه دژخيم سر از پا نمىشناسد، رمز ماندگارى و اعتلا، كلمه فداست» و «مجاهدين هم از بنيانگذارانشان تا اعضا و هوادارانشان در تمام ايران و در سراسر جهان با همه رزم آوران ارتش آزادى اين درس را به خوبى آموختهاند كه تاريخ خلق و ميهن خود را چگونه بنويسند. هيچكس بيش از ما به خطراتى كه از هر سو ما را در بر گرفته احاطه و اشراف ندارد. اما عزم جزم كردهايم تا اگر زمانه صد بار از اين هم خطيرتر و پرفتنهتر باشد، با تأسى به پيشواى آرمانىمان (پيامبر جاودان آزادى حسين بن على) درسهاى جديدى از مقاومت و ايستادگى عرضه كنيم. ارتش آزادىبخش، اين سرمايه عظيم ملت ايران چون كوه، استوار و سرفراز ايستاده است» (نشريه مجاهد -27اسفند 81).
بيچاره رژيم و گلههاى مزدوران دور و نزديك، چه خيال كردهاند. مريم و اشرف ثابت كردند كه زمانه صدبار هم اگر خطرناكتر و پرفتنهتر باشد، تا پاى جان ايستادهاند. تا آخرين نفس… بله اكنون پس از 45سال كه بر مجاهدين در ميدان نبرد گذشته، به قطع و يقين مى‌توان گفت كه اين عاليترين ثمره تكامل مبارزات مردم ايران از مشروطه به‌بعد در 103سال گذشته است. از همين جا مى‌توان به پيروزى محتوم خلق قهرمان يقين كرد. به اذن تو خدايا، بسوى تو خدايا و به طرف كوى خلق در زنجير…
***
مقدمه در علوم اجتماعى و دانش سياسى هم مانند علوم طبيعى، كلمات و اصطلاحات، اگر نخواهيم ديمى و بىحساب و كتاب حرف بزنيم، معانى و مفاهيم و معيارهاى شناخته شده خود را دارند. هميشه گفتهايم كه خمينى در دنياى دجاليت و ولايت مطلقه فقيه، قبل از هر چيز «كلمه» را ذبح و قربانى مىكرد. كلمه، سنگ بناى تكلم و فهم و آگاهى انسان است. پس «كلمه»، دارايى و ويژگى ذاتى نوع انسان است. به همين خاطر در قرآن آمده است كه خدا ابتدا اسمها را به آدم آموخت: وعلّم آدم الأسماء… يعنى كه به او آگاهى و شناخت داد.
اگر ما اسم كسى را ندانيم، معنى آن اين است كه او را نمىشناسيم. احراز هويت فرد با شناسنامهاش به‌عمل مى‌آيد. در اين‌صورت ما اين فرد را مى‌شناسيم كه كيست و در چه زمانى و در كجا و از چه مادر و پدرى به دنيا آمده است. يعنى فرد را با خانوادهاش شناختهايم. به همين ترتيب همه پديدهها و اشياء هم شناسنامه و اسم خاص خود را دارند كه به آن شناخته مى‌شوند و با فرد و يا شى ديگر قاطى و مشتبه نمى‌شوند. از طرف ديگر، هر كلمه و اسم آثار و خصوصيات و تاريخچه خودش را دارد. واژهها و كلماتى مانند درد، رنج، فدا، قيام، مقاومت، انقلاب، آزادى، عدالت، صلح، برابرى، عشق و يگانگى خلقالساعه نيستند بلكه محصول هزاران سال تجربه و تاريخ بشريت هستند. با اين كلمات بسيار بازى شده و باز همبازى خواهد شد. شيادان مثل هميشه مار مى‌كشند و هركس را كه بتواند ”مار“ را بنويسد و سر آن را به سنگ بكوبد، به سخره مى‌گيرند يا تكفير مى‌كنند.
اما اگر اسمها و كلمات و شناسنامه آنها را بدانيم، ديگر آخوندهاى حاكم نخواهند توانست ”ارتجاع“ خلص را ”انقلاب“ و آن هم تحت نام اسلام، قالب كنند. 31سال پيش در 4بهمن 1357 كه سه روز بود از زندان شاه، در بحبوحه قيام مردم، آزاد شده بوديم، من در اولين سخنرانى در دانشگاه تهران حرفم و شعارم از جانب مجاهدين اين بود كه «پيروز باد انقلاب دموكراتيك ايران». در آن ايام جماعت خمينى به‌تازگى شعار «انقلاب اسلامى» مى‌دادند. يكى از حاضران سؤال كرد «انقلاب دموكراتيك يعنى چه؟» جواب دادم «يعنى انقلابى با شركت مردم يعنى با شركت و حاكميت تمام طبقات و اقشار خلق كه يك نظام مردمى شورايى را تداعى مىكند».
در همين سخنرانى به صراحت گفتم: «من نيامدم اين‌جا كه روند خود به خودى قضايا را فقط ستايش كنم، ما نيامديم كه آن چه را هست، و فقط هست، تأييد كنيم. لختى هم بايد به آن انديشيد كه چه چيز بايد باشد، و چه چيز هم نبايد باشد. آيا ما مىخواهيم نسل ملعونى باشيم، نسل نفرين شدهيى باشيم كه فرصتها را از دست دادند… من و برادرانم نيامديم به اين دانشگاه، به اين شهادتگاه، و به اين زيارتگاه، كه هرچه را هست، هرچه را خودبخود اتفاق مىافتد، بىعيب بدانيم. زيرا آنها تنها با عمل كردن بر روى اختلافهاى درونى ما، روى تعارضات حتى درونى ما، امكان پيدا مىكنند كه دستاوردهايمان را بگيرند، اختناق را تكرار كنند و آزادى را به عقب بيندازند».
سپس بلافاصله اضافه كردم: «صبر و تحمل، شكيبايى (صبر بهمعناى انقلابيش) بلند نظرى و احساس مسئوليت، نخستين وظايف و نخستين ويژگيهاى يك انقلابى يا يك گروه انقلابى است. اگر اين را نداريم، يا نيست و يا نمى‌توانيم كسب كنيم، بهتر است كه خدا خافظى كنيم. زيرا مردم زبان حالشان اين خواهد بود كه ”مرابه‌خير تو اميد نيست شر مرسان“ . تازه اول كار است. هنوز آن‌قدر زمان هست، هنوز آن‌قدر نشيب و فراز هست و هنوز آن‌قدر شكست و پيروزى هست. برادران و خواهران، رزمندگان و مبارزين، ما سر نداده بوديم كه به‌جايش زر بگيريم. مگر جانمان را براى اين داده بوديم كه بجايش جاه بگيريم؟ از جا برنخاسته بوديم، قيام نكرده بوديم كه در جاهاى بهتر و صندليهاى بهترو مقامهاى بهترى قعود كنيم».
-يك ماه بعد در 4اسفند 1357 در گردهمايى بعدى در دانشگاه تهران خطاب به مدعيان گفتم: «صحبت از انقلاب نكنيد، به‌خصوص صحبت از انقلاب اسلامى نكنيد، خود انقلاب باندازه كافى مسئوليت دارد، چه رسد به انقلاب تراز اسلام». فكر نكنيد اين حرفها كه گفتم فقط حرفهاى من يا مجاهدين در آن روزگار بوده است. نه، همه آزادىخواهان ايران، همه اعضاى كنونى شوراى ملى مقاومت كه بر اصول خود پايدار ماندهاند، و همه مخالفان ديكتاتورى و حاكميت آخوندى در آن زمان در سراسر ايران، حرفشان در بهار آزادى همين بود. زمستان تيره و تار اختناق را نمىخواستند و از آن بيم داشتند. من فقط يكى از سخنگويان آنها بودم. همانها كه يكسال بعد، در ديماه 1358 در نخستين انتخابات رياست جمهورى، با هر گرايش و مرام و مليتى كه داشتند، از كرد و ترك و فارس تا بلوچ و عرب و تركمن و ازشيعه و سنى وماركسيست تا مسيحى و كليمى و زردشتى از كانديداى مجاهدين حمايت كردند. آنقدر كه خمينى سرانجام با فتواى حذف من، بهخاطر راى ندادن به ولايتفقيه، به ميدان آمد. علت همه حمايتها هم همين بود. ما مخالفت خودمان را از آغاز با رژيم ولايتفقيه اعلام نموده و رفراندوم قانون اساسى ولايتفقيه را تحريم كرده بوديم. فقط همين. البته بايد قيمت آن را هر روز با سر و دستهاى شكسته و چشمهاى از حدقه درآمده و پاهاى تازيانه خورده در نماز جمعه از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ايران، مىپرداختيم.
***
فصل اول-تعريف چند كلمه
مثال اول، كالرىاز هر دانش آموز دبيرستان سؤال كنيد، تعريف ”كالرى“ ، چيست، خواهد گفت: كالرى واحد انرژى حرارتى و مقدار حرارتى است كه دماى يك سانتيمتر مكعب آب را بهاندازه يك درجه سانتيگراد افزايش مىدهد. مثلاًًًًًًً درجه حرارت 17 را به 18 مىرساند. بر همين روال، وقتى كه از من و شما بپرسند، درخت يا پرنده يا انسان و سپس جامعه و طبقه و قيام و انقلاب را تعريف كن، بايد بتوانيم تعريف رسا و گويا و مشخصى ارائه بدهيم. مثلاًًًًًًً در مورد انسان:
مثال دوم، انسان و تعريف ”انسان“ تعريف ”انسان“ هميشه مسأله انسان بوده و هر يك از فلاسفه و مكاتب بهنحوى به آن جواب دادهاند. واضح است كه منظور فقط كمّ و كيف جسمانى انسان نيست. منظور خصوصيتها وكاركردهاى ويژه انسانى و تعريفى است كه بتواند تفاوت رفتارهاى انسانها با يكديگر را تشريح كند. ارسطو مىگفت انسان حيوانى است ناطق. لاادريون (آگنوستها يا آگنوستى سيستها) يعنى مكتبى كه به‌طور خلاصه شناختن و شناخت پذيرى را در ظرفيت و توان ما نمىدانستند، مىگفتند: نمىدانم. دوآليستها، انسان را مركب از دو عنصر جسم و روح مىدانستند. دكارت مىگفت: «من فكر مىكنم، پس هستم». توماس هابس، فيلسوف انگليسى انسان را موجودى بد ذات و بدطينت تلقى مى‌كرد، در حالى‌كه ژان ژاك روسو فطرت انسان را بر نيكى و خوبى استوار مى‌دانست. فويرباخ بهعنوان يك ماده‌گراى مكانيست، تفاوت رفتارهاى انسانى را به ميزان قابل توجهى به نوع تغذيه ربط مى‌داد و رفتارهاى انسان را فرآورده جبرى هر مرحله تاريخى خاص مى‌دانست. مكانيستهاى ديگر مثل لاتور، انسان را مثل يك ماشين تلقى مى‌كردند. فرويد تفاوت رفتارهاى انسانى را در غرايز جنسى و در دريچههاى عقبى ذهن جستجو مى‌كرد.
بعضى دانشمندان ارتباطات و سيبرنتيك تلاش مى‌كنند ماشينها و مغزهاى الكترونيك پيچيده را با انسان شبيهسازى كنند. انديويدوآليستها (فردگرايان) انسان را با طبيعت فردى و فردگرايانه تحليل مى‌كنند. جرمى بنتام صاحب مكتب سودجويى (يوتيلى تاريسم) در دوره رشد سرمايهدارى در انگليس، فايده و سود مادى را اساس انگيزه و حركت انسان مىدانست. اگزيستانسياليستها كه قائل به اصالت وجود و تقدم آن بر ماهيت هستند، انسان را موجودى مطلقاً رها و آزاد و در حال انتخاب هميشگى و متغير تعريف كردهاند.
منتقدين آنها هم مىگويند كه اگر وجود انسانى آن‌قدر دستخوش انتخاب و تغيير باشد كه نتوان بر روى پايدارى خصوصيتها و حتى انتخابهاى او حساب باز كرد، پس بايد در اين كه انسان تعريف ثابتى داشته باشد، شك كرد. زيرا دريافت اين ”من“ و اين انسان و شناخت و تعريف او كه هيچ پايدارى ندارد و در هر لحظه چيزى است كه به نحو مجزا مجسم مى‌شود، ميسر نيست. يعنى بحث بر سر خصوصيات پايدار و عام انسان است مگر اين‌كه او را در هر زمان و مكان تابع شرايط خاص همان دوره و همان مقطع تحليل كنيم. مثلاًًًًًًً انسان دوران بهره كشى و سود و سرمايه را نمى‌توان جدا از منفعت‌طلبى و سودجويى و بهره كشى كه واژه‌هاى اجتناب‌ناپذير اين فرهنگ هستند، تصور نمود.
ماركس نظريه مكانيستها را كه گمان مى‌كردند انسان به صفحه سفيدى مى‌ماند كه متن آنرا فرهنگ هر دوره خاص مشخص مى‌كند مردود شمرد و يكبار نوشت بايد طبيعت انسان را جدا از صورت بنديهاى تاريخى خاص شناخت وآن‌گاه به تجليات ويژه آن در هر دوره پرداخت. البته ماركس بعدها از به‌كار بردن كلمات ذات و طبيعت انسانى پرهيز مى‌كرد، تا به مفاهيم انتزاعى و غير تاريخى راه نبرد. ولى تأكيد داشت كه خصايص ويژه يك نوع، در كاركردهاى ويژه آن نوع منعكس است و از اين‌رو، ساده‌ترين و بهترين راه براى تعريف انسان، پيدا كردن كاركردهاى ويژهيى است كه انسان دارد و حيوانات ندارند.
علاوه بر اين، در ديدگاه ماركس نسبت به انسان، مهمترين نكته اينست كه گفت شناختن و «تفسير جهان كافى نيست بلكه بايد آن را تغيير داد». طبعاً ماركس اين ”بايد“ و اين ”ضرورت“ تغيير دادن را از تكامل اجتماعى و ديالكتيك تاريخ استنتاج كرده است. اما در هر حال ما را به مفهوم ”وظيفه مندى“ انسان نزديك مىكند. من الان متن مكتوب در اختيار ندارم، اما اگر از 40سال پيش درست به يادم مانده باشد، اوج تجليل چه گوارا از ماركس در همين نقطه است. چه گوارا گفت اين همان نقطهاى است كه ديگر بايد قلم را زمين گذاشت و براى تغيير جهان تفنگ به‌دست گرفت…
*******
اما در انسان شناسى يكتاپرستانه و فرهنگ قرآن، آگاهى و اختيار، خصوصيتهاى ويژه انسان اجتماعى است. انسان موجوديست آگاه و آزاد (بهمعنى صاحب اراده و صاحب انتخاب). در چارچوب آگاهيهاى خود وظيفه مند و مسئول است. صاحب و مسئول و پاسخگوى كردار و اعمال خويشتن است. بنابراين تعهد و مسئوليت پذيرى در فطرت و سرشت اوست. آن‌قدر كه اين مسئوليت و پاسخگويى، حتى به اين جهان و دنياى مادى و اين مقطع تاريخى و صورت بندى اقتصادى و اجتماعى كه در آن بهسر مىبرد محدود و منحصر نمى‌شود بلكه صحبت از معاد و آخرت و دنياى ديگرى هم هست. به عبارت ديگر مى‌گويد كه قدر انسان بسا فراتر است. محدود به دنياى كنونى و همين مرحله از تكامل نيست. فرجامى خداگونه دارد: إلى ربّك منتهاها… پيوسته، و صرفاً ، بند و بنده خدايگان و وجود يكتا و يگانهيى است در وراى زمان و مكان، كه از او آمده و به او باز مى‌گردد (انا لله و انا اليه راجعون). در مسيرى پر فراز و نشيب و پر رنج و زحمت به او مى‌رسد و با او ديدار مىكند: يا أيّها الإنسان إنّك كادح إلى ربّك كدحًا فملاقيه
بيشتر از اين را از من نپرسيد. نه مى‌دانم و نه مى‌توانم بدانم. ذهن و تفكر من و شما بواقع در يك دنياى مادى و ديالكتيكى محاط شده است. اين يك دنياى آنتروپيك يعنى كهولت بار است. به همين دليل همه مىمى‌ريم كلّ شيءٍ هالك إلّا وجهه به جز او… دنيايى كه در آن كهولت و آنتروپى وجود ندارد، در تصور و تفكر من و شما نمىگنجد. دنيايى كه به گفته قرآن، آب در آن نمىگندد و تغيير رنگ نمىدهد (مّاء غير آسنٍ ) و طعم شير در اثر مرور زمان هيچ‌گاه عوض نمى‌شود (لّبنٍ لّم يتغيّر طعمه ). پس بياييد به تغيير در دنياى خودمان بپردازيم. من فقط مى‌دانم بحث بر سر اين است كه در تعريفى كه از انسان مى‌كنيم، آيا اين انسان مومى در چنگال تاريخ و جامعه و شرايط اقتصادى و اجتماعى و سياسى است، يا مى‌تواند و بايد، و وظيفه و تعهد و مسئوليت دارد، كه چيزى را در مسير تكامل تغيير بدهد و مسّخر كند. -طبيعت را با دانش و ابزار و تكنيك. -خويشتن خودبخودى و غريزى را با تقواى رهايى بخش كه همان جهاد اكبر باشد-جامعه اسير و ستم زده، رژيم ولايت، و دنياى جهل و جنايت را با قيام و انقلاب… . بايد ”فلك“ جبرى خود و پيرامون خود را، آگاهانه و آزادنه ”سقف“ بشكافد و ”طرحى نو“ دراندازد. كون و مكان اين چنين درهم نورديده مى‌شود.
***
مثال سوم، كلمه تعريفحالا بياييد به قلمرو منطق كه شاقول انديشه و تفكر است برويم و ببينيم كه اصلاً تعريف كردن يك چيز، يك شيئ ، يك پديده يا يك مقوله يعنى چه؟ بعبارت ديگر تعريف ”تعريف“ چيست؟ چون با تعريف يك شيئ ، يا واقعه يا فرد يا گروه است كه به شناختن و شناساندن آن راه مىبريم.
از زمان ارسطو در قرن چهارم قبل از ميلاد مسيح، اين بحث وجود داشته است كه آيا لازمه شناختن يا تعريف يك شيئ ، شناختن و به‌رشته در آوردن مجموعه ويژگيهاى آن است، يا بايد به برجستهترين خصوصيات آن در تعريف اكتفا كرد. سرجمع كردن مجموعه ويژگيها كار بسيار بغرنج و چه بسا گيج كنندهيى است. شهاب الدين سهروردى درقرن ششم هجرى تعريف يك شيء را مشخص كردن ”جنس و فصل“ مى‌دانست. جنس يعنى نوع و گونه. فصل يعنى وجه متمايز و جدا كننده و همان خصلت ويژه در نتيجه، تعريف، يعنى شناختن و معين كردن خصلت عام و هم‌چنين خصوصيت ويژه يك شيء، كه به زبان ديالكتيكى، مبتنى بر تضادهاى عام و خاص آن پديده است. اين چنين مى‌توان اشياء و گياهان و جانوران و انسانها و جوامع و جنبشها و انقلابها را، هر كدام در قلمرو و در جا و سلسله مراتب خود آنها، دستهبندى كرد و از يكديگر تميز داد و باز شناخت.
*******
به اين ترتيب هيچ‌كس نمى‌تواند چوب پنبه رابا رنگ آميزى به‌جاى فولاد آبديده عرضه كند. هيچ‌كس نمى‌تواند ارتجاع خلص را انقلاب ناب جا بزند و، مثل ابتداى انقلاب ضد سلطنتى، خمينى را در جهل مركّب ”انقلابىترين مرد جهان“ بخواند. هيچ‌كس نخواهد توانست خمينى و خامنهاى را از شجره و جنس پيامبر اكرم و حضرت على بخواند. هيچ‌كس نخواهد توانست نه در جنس و نه در فصل، نه در عموميات و نه در خصوصيات، ولايت يزيدى و خمينى و خامنهاى را با حكومت عدل على و با سرپرستى رحمه لّلعالمين بر اجتماع انسانى مقايسه كند.
دقت كنيد كه رحمهلّلعالمين خصلت ويژه سرچشمه عشق و معرفت، پيامبر رحمت و رهايى، است: آيت رحمت است بر همه جهانيان و نه فقط بر مسلمانان و اعراب يا قوم و طايفه خودش… خمينى 40روز قبل از 30خرداد در سال 1360 خطاب به مجاهدين گفت: «من اگر در هزار احتمال، يك احتمال مىدادم كه شما دستبرداريد از آن كارهايى كه مىخواهيد انجام بدهيد حاضر بودم با شما تفاهم كنم».
سه ماه قبل از آن من با صراحتى كه بعداً فهميدم واكنشى جنونآميز از سوى خمينى برانگيخته، خطاب به خمينى نوشتم كه اسلام ما با شما سراپا متفاوت است. اسلام ما با شما در مورد آزادى و حق حاكميت مردم و استثمار و مقولات تكامل و ديالكتيك و بهره كشى و حقوق مليتها به ويژه مردم كردستان و منطق ”يا روسرى يا توسرى“ در دو طرف طيف قرار دارد. حرف خمينى هم روشن بود كه كسى كه امامت و ولايت او را نپذيرد و در عين حال ادعاى اسلام داشته باشد منافق است.
حتما حديث مشهور ثقلين را شنيدهايد كه بر طبق آن پيامبر اكرم قبل از رحلت گفت در ميان شما دو چيز باقى مى‌گذارم و مى‌روم: كتاب خدا و عترتم را. منظور از ”عترت“ همان دودمان عقيدتى و خاندان آرمانى و همان نواميس و گوهران مجسم ايدئولوژيكى او بودند. از فاطمه زهرا تا زينب كبرى و از حضرت على تا امام حسن و امام حسين و راه و رسمشان در برابر جباران و مرتجعان زمان.
سوال ما هميشه از خمينى و بقاياى او و هر كه با خمينى و خامنهاى و رژيم ولايت است، اين بوده و هست و خواهد بودكه اگر شاخص و راهنما طبق نص صريح ثقلين، كتاب خدا (قرآن) و عترت پيامبر خداست، لطفاً به ما بگوييد كه قرآن كتاب علم و انقلاب است يا جهل و ارتجاع؟ كتاب آزادىست يا استبداد و خودكامگى؟ كتاب راهنماى دزد و دد و دژخيم است يا منادى عدل و قسط و رحمت؟ اجتهاد و ديناميسم و محكم و متشابه و ثابت و متغير، دارد يا ندارد؟ بهره كش است يا ضد بهره كشى؟
لطفاً به ما بگوييد كه روش و كردار و سمتگيرى پيامبر و عترتش بهخصوص ائمه هدى در همين مقولات، چگونه بود؟ و سرانجام اگر باعث زحمت نمىبينيد! اين را هم به ما بگوييد كه اگر آنها امروز در برابر شما بودند چه مى‌كردند؟ شما را استمالت مىكردند؟ با شما مماشات مى‌كردند؟ شما را استحاله و اصلاح مىكردند؟ و يا با شما مثل بدر و احد مىجنگيدند و سرنگونتان مى‌كردند و به جهنم مىفرستادند؟ در پاسخ به اين سوالات، قبل از هر چيز، نقاب از چهره دين و آيين مدعى، برداشته مى‌شود. اين چنين، تعريف هركس از اسلام و كتاب خدا و ائمه هدى، و راه و روش آنها، آشكار و برملا مى‌شود.
با سلام
در باره اشكالاتي در سيماي آزادي و سايت هاي اينترنتي سازمانالف – سيماي آزادياز هنگام محاصره و حمله مزدوران عراقي به «اشرف» و واگذار شدن مسئوليت اخبار به بچه هاي خارج كشور, كه عموما از افراد با تجربه و گويندگان و مجريان برنامه هاي راديو صداي مجاهد, سيماي مقاومت و سيماي آزادي مي باشند, اشكالاتي جدي در قسمت گويندگي اخبار به چشم مي خورد.تُپُق زدن روزانه و بيش از حد.متن ها و نقل قولهايي كه خوانده مي شود , بسياري اوقات نوشته با آنچه كه گوينده مي خواند تطابق كامل ندارد. حتي من خودم دقت كرده ام كه گويندگان اسامي برخي نامها و شهرها و... كشور خودشان ايران را غلط تلفظ مي كنند . به عنوان نمونه خواهر سيما, هُرمُزگان را هورِ مُزگان تلفظ كرد و يا كِرند را كُرند تلفظ مي كنند و....براي گويندگي لازم است به تلفظ درست و آشنايي به اسامي شهرها و فرهنگ و سنتها و... توجه و اگر كمبودي هست با مطالعه و ... جبران شود.گويندگان بيشتر به نظر مي آيد دچار مشكل ديد و نيز خستگي و عدم آمادگي مي باشند.نكته ديگر در اين رابطه استفاده از نفر اجراي برنامه هاي پيك شادي در برنامه ديگر است كه يك برنامه جدي است.خلاصه خبر سيماي آزادي بسيار طولاني است. اگر به تلويزويونهاي حرفه اي و معروف دنيا نگاه بكنيم كمتر تلويزيوني است كه تا اين حد خلاصه خبرش طولاني و همراه با پخش لوگوي خبرش باشد كه بيننده را خسته كند. معمولا خلاضه مهمترين خبرها را مي گويند بعد اهم اخبار,ب- سايت هاي سازمانسايت هاي سازمان معمولا دير با تحولات و تغييرات در اينترنت به روز مي شوند به عنوان نمونه هر وبلاگ يا سايتي كه اين روزها ببيند لينك به فيس بوك يوتيوب و سايت هاي پر بيننده در پايين هر لينك و مطلب اضافه شده است ولي سايت هاي ما هنوز در اين رابطه تغييري نكرده اند.لينك يا مطلبي كه از منابع خارجي گذاشته مي شود بدون معرفي منبع مي باشد و اين اشكالي است كه بسياري مي گيرند و براي اعتبار و اعتماد به يك خبر و مطلب لازم است و برخي چنين مي پندارند ما معمولا برداشت دلخواه خودمان را مي كنيم.فرامرز

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

علي صارمي سرو سر فراز آزادگي


علي صارمي به اعدام محكوم شد!!
خبر را اولين بار از زبان همسر فداكار، مهربان، همراه و همرزم او به صورت تلفني شنيدم. چهارشنبه نهم دي ماه 1388 . سه روز پس از آن عاشوراي خونين و تاريخي. با وجود آن كه احتمال و انتظار اين حكم مي رفت و زمزمه هايش را از قبل شنيده بودم و خودش هم به جدي و شوخي مرتب مي گفت، اما آن چه را كه شنيدم شگفت انگيز و باورنكردني بود. بعد از دو سال و چند ماه بلاتكليفي و در حالي كه تنها اتهامش فاتحه خواني بر مزار زندانيان سياسي قتل عام شده در سال 67 و ديدار از پسرش در شهر اشرف بود، حالا به اعدام محكوم شده بود. حكمش در زندان به او ابلاغ شد. امضا نكرد و به وكيلش حواله كرد. مهين خانم اگر چه در هنگام بيان جمله ي :« به علي حكم اعدام دادند» همان روحيه اميدوار و همان خنده هميشگي را داشت اما اضطراب و اندوه عميقي در اين خنده بود كه فقط بايد شنيد و تجربه كرد ... من ديگر نفهميدم چه گفتم و چه شنيدم. قرار گذاشتم كه بعدا زنگ بزنم....
وقتي در تاريخ دهم فروردين سال 87 با حكم محكوميت چهار ساله وارد قرنطينه ي زندان اوين شدم، اولين كسي را كه در آن جا ديدم علي آقا بود. همديگر را در آغوش گرفتيم . مريض شده بود. لاغر بود. داروهاي گواترش را مدت ها بود كه نداده بودند و از همه مهمتر و بدتر اين كه توي محيط نامناسب قرنطينه گير كرده بود. نمي دانستند به كجا و كدام بند منتقلش كنند. معتقد بودند هر جا كه برود عده اي را دور خودش جمع مي كند و به اصطلاح تشكيلات درست مي كند. وقتي متوجه شدند كه ما با هم آشنا هستيم فورا مرا به بند 350 منتقل كردند و در كمال مسرت چند روز بعد علي آقا را هم به همان بند آوردند و ما كه يك جورهايي با هم هم پرونده بوديم هم بند هم شديم و به اين ترتيب من براي مدت يك سال و هفت ماه از فيض وجود او برخوردار بودم. راست مي گفتند علي آقا مانند شمعي بود كه پروانه ها را به سوي خودش مي كشيد.
آخرين لحظات با هم بودن ما در زندان هم، زمان انتقال به انفرادي 240 بود. در مسير بين دو بند. به اتهام توهين به مقدسات مذهبي وسياسي تنبيه شده بوديم. علي آقا بيست روز و من هفت روز. البته اتهام كه چه بگويم يك افتراء كامل بود. جالبتر اين كه بر اساس همين افتراء براي علي آقا قرار مجدد هم صادر كردند. بعد از ظهر 25 مهر 88 بود كه ما دو نفر را صدا زدند كه رياست با شما كار دارد. وقتي با همان لباس معمولي ، بدون آمادگي ، بدون امكانات و بدون وسايل رفتيم مثلا به ديدار رياست بند، متوجه شديم كه در اطاق رياست بسته است و در عوض سربازان آماده اند كه ما را به بند 240 (انفرادي) ببرند. جايي كه علي آقا قبلا بارها رفته بود. دو سه روز بعد و بدون پايان گرفتن تنبيه 20 روزه، علي آقا را به رجايي شهر منتقل كردند و من وقتي بعد از يك هفته از 240 برگشتم آخرين اطاق سياسي ـ امنيتي بند 350 را هم تصرف شده و منحل ديدم. لوازم شخصي من هم به انبار بند منتقل شده بود. ظاهرا بنا نبود كه ديگر در آن جا باشم. به اين ترتيب عمر سالن پايين بند 350 به عنوان بند سياسي ـ امنيتي به سر رسيد. چند روزي به تنهايي و البته به سختي گذشت تا اين كه يكباره تصميم به احياء مجدد بند سياسي گرفته شد و سيل زندانيان سياسي سابق و بعد از انتخابات از بندهاي ديگر و از جمله 209 روانه بند 350 شدند. هنوز در حال مزه مزه كردن ديدار و مصاحبت اين همه زنداني سياسي بودم كه به ناگهان مرا براي آزادي خواندند. خبري كه اصلا باور نمي كردم. بعدها فهميدم ـ حكمش را گرفتم ـ كه پرونده من به همراه چند نفر ديگر در دادگاه هم عرض تجديد نظر بررسي شد و حكم من شكست. از 4 سال به يك سال. به عبارتي از غلظت اتهام نامربوط من كاستند. البته تا آن تاريخ من يك سال و هفت ماه كشيده بودم. با يك طلبكاري هفت ماهه از دستگاه امنيتي ـ قضايي آزاد شدم. روز بيستم آبان ماه 1388. به اين ترتيب هم زنداني بودن من پايان يافت و هم هم بند بودن با علي آقاي صارمي. مردي كه حالا ديگر در باغستان آزادي و آزادگي درخت تنومندي شدهاست.
علي آقا به احتمال زياد بعد از آقاي امير انتظام بيشترين سابقه تحمل حبس در نظام حاكم را دارد. حدود بيست و دوسه سال از عمر شريف اين مرد بزرگ و با صفا در زندان ها سپري شده است. علي صارمي اصالتا لرستاني است. بروجردي. اما بزرگ شده و ساكن تهران. جنوب تهران. خاني آباد. پيداست كه پدرش مثل بسياري ديگر براي فرار از تنگناي معيشت به تهران مهاجرت كرده و حاشيه نشين آن روز تهران شده بود. علي آقا از همان نوجواني و جواني دست به هر كاري مي زد تا كمك خرج خانواده باشد. پيش از انقلاب به استخدام ارتش (گارد) در آمد اما به خاطر طينت پاك و پيدا كردن گرايش سياسي از آن نيرو اخراج شد و سرانجام در همان نظام سلطنتي به دليل فعاليت سياسي به زندان افتاد . حضور فعال در انقلاب ، آشنايي با گروه هاي سياسي ، درك عميق و آگاهانه ي او از خواست ها و آرزوهاي مردم ، علي آقا را مصمم به پافشاري بر آرمان هاي انقلاب كرد و اين بار به خاطرهواداري از مجاهدين از تدريس در آموزش و پرورش محروم شد و بعد از ماجراها وسركوب هاي سال 60 مثل خيلي هاي ديگر به زندان افتاد و طي سه دهه گذشته بيش از دو دهه از عمر گرانبهاي خود را در زندان به سر برده است. به تناوب و با حكم هاي متفاوت. آخرين دستگيري: 19 شهريورماه 1386 . آخرين اتهام: حضور در خاوران و بزرگداشت زندانيان سياسي قتل عام شده در سال 67. آخرين حكم: اعدام.

اين حكم بر چه اساسي و به چه دليلي صادر شد؟ آيا به خاطر فعاليت هاي سياسي سي سال گذشته ي علي آقاست يا به خاطر ثبات قدم و پايداري او در مسير حق طلبي، يا به خاطر شرافت انساني و پاك نهادي او، يا براي حمايت از حق آزادي و فعاليت همه گروه ها از جمله مجاهدين، يا به خاطر صراحت و شفافيت مثال زدني او در گفتار و رفتار شخصي، يا براي هراس افكني و ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم، يا ناشي از استيصال و درماندگي حاكميت، يا ... پيداست كه همه ي اين موارد در صدور حكم دخيل بوده است اما سئوال اساسي هيچ يك از اين ها نيست، سئوال اساسي اين است كه چرا بايد چنين مردي و آن هم در سن يالاي 60 سال به اعدام محكوم شود. مردي كه بيش از سي سال از عمرش را صميمانه و صادقانه در راه آزادي و رهايي مردمش سپري كرده است و مانند مرغ حق در تمامي اين سالها تنها صدايي كه از گلويش به گوش رسيده است نداو ناله حق حق بوده است. حق آزادي ، حق برابري و حق زندگي بهتر براي همگان. حقوقي كه توسط حاكميت بر باد رفت و اصلا مي خواهند از ياد هم برود.
آقاي صارمي نه هيچوقت منكر فعاليت هاي سياسي خودش مي شود و نه هرگز پشيمان از اين فعاليت هاست و نه هرگز دست از آن ها برخواهد داشت. اين ها را بيشتر و بهتر از همه، بازجوها، بازپرس ها و قضاتي كه در طول اين سال ها با او سروكار داشته اند مي دانند. زندگي سي سال گذشته او هم گواه اين مطلب است. اما آن ها كه او را مي شناسند از سينه ي گشاده، وسعت ديد، آزادي خواهي و صلح طلبي او به شگفت مي آيند. او يك آزادي خواه به تمام معناست. آزادي براي همگان حتي براي دشمنان. به همين دليل مقوله اي به نام حرب و محاربه در قاموس آدمي با اين پندار، گفتار و كردار نمي گنجد. در تمامي اين سال ها او هميشه يك فعال سياسي بود. يك مبارز صادق، پايدار و فداكار. اگر چه با عنوان هواداري از مجاهدين محاكمه و محكوم شده است اما به واقع مرداني مثل او ديگر فراجرياني و فراسازماني هستند. مرداني كه ديگر بر بام جامعه ايستاده اند و همه مردم حق دارند از هدايت و رهبري آن ها برخوردار شوند. بيش از سي سال طول كشيد تا درياي پرتلاطم جامعه مرواريدهايي مثل او توليد كند. انسان هايي از اين دست نماينده وجدان به بار نشسته ي اين ملت هستند و به خصوص در همين ايام بايد از آن ها بهره برداري شود. ايامي كه امواج تند و بلند خشونت و انتقام جامعه ي ما را تهديد مي كند. در چنين شرايطي به لنگر هايي مانند او بيش از پيش احتياج است. اينان صرف نظر از پايداري سياسي و وفاي به عهد مبارزاتي به لحاظ خصلت هاي انساني هم جزء چهره هاي شاخص و درخشان جامعه هستند. بايد با او زندگي كرد تا درك نمود كه چه مي گويم. بايد از آن هايي كه با او زندان كشيده اند ، چه زنداني سياسي و چه زنداني عادي پرسيد كه علي آقاي صارمي كيست و چگونه آدمي است. مردي كه در سن بالاي شصت سالگي نه تنها فعال ترين آدم محيط خودش بلكه فداكارترين آن ها هم هست. ورزش مي كند. مطالعه مي كند. شور و نشاط جوانان را دارد. بي ريا به همه كارها مي رسد. در اتاقي كه او زندگي مي كند گويي همه آسوده اند. بار همه را به دوش مي كشد به درد دل همه گوش مي دهد. به داد همه مي رسد. با همه گرم مي گيرد. روشنگري مي كند. مي آموزد. مي آموزاند. و از همه مهمتر اين كه حبس مي كشد، مرد و مردانه. چه عشقي در جان و چه شوري در سر اوست؟ خرد پيران را دارد و نشاط جوانان را. با اين اوصاف چه كسي چنين حكمي را در حق او روا مي دارد؟
اين حكم به هر دليل و با هر انگيزه اي صادر شده باشد كاملا نابحق و محكوم است. صرف نظر از تضاد و تعارضي كه با همه ي ارزش هاي جهان شمول انساني دارد، هيچ مبناي حقوقي ـ قانوني حتي با توجه به قوانين همين نظام ندارد. نه تنها مبناي حقوقي ـ قانوني ندارد بلكه حتي مبناي سياسي هم ندارد. يعني يك حركت حساب شده ي سياسي هم نيست چون هر حكمي در اين زمينه و براي هر كس كه باشد به ضد خودش تبديل مي شود. اين حكم صرفا به دليل استيصال و درماندگي حاكميت صادر شده است. حاكميتي كه عملا شرايط را به سمتي برده است كه براي خودش نه راه پيش گذاشته است و نه راه پس و از اين رهگذر جامعه را با مشكل بزرگي مواجه كرده است. مشكلي كه تنها با اتكا به خرد جمعي و ملي و با تكيه به روش هاي دموكراتيك قابل حل است. اگر نظام حاكم و به ويژه جناح غالبش به آن تن بدهد كه چه خوب، در غير اين صورت سنت ها و قانونمندي هاي حاكم بر هستي اجتماعي با هيچ كس شوخي ندارد، به ويژه كه مهلت هاي داده شده ي الهي در حال پايان گرفتن است و روز داوري نزديك مي شود.... زود است بدانند آنان كه ستم كردند با چه انقلابي روبرو خواهند شد.
« ... و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون. » (آيه 227 سوره شعراء)
ريختن هر خوني در جامعه اين كيفر الهي را نزديك و نزديكتر مي كند. به خصوص اگر خون ستم ديدگان آزاده اي از نوع علي صارمي باشد. جا دارد كه اين سخن امام علي (ع) هم به حاكمان و قاضيان يادآور شود كه در نامه اش به مالك اشتر نوشت: « ...فلا تقوين سلطانك بسفك دم حرام. فان ذلك مما يضعفه و يوهنه، بل يزيله و ينقله...». براي افزايش چيره گي خودت به ناروا خون مريز. پس براستي كه اين كار چيره گي تو را ناتوان و سست بلكه نابود مي كند و به ديگري مي سپارد. حاكميت بايد خيال خون ريزي و كشتار را از سر به در كند. اين راه به همان سرانجامي مي رسد كه امام علي مي گويد.
علي آقاي عزيز، با سلام و ارادتي خالصانه، از حدود دو ماهي كه از آزادي من و دور شدن از شما مي گذرد كمتر لحظه اي بود كه به ياد شما نباشم. به خصوص بعد از اين حكم به ناحق صادر شده ياد و خاطر شما از ياد و خاطر من نمي رود. آشنايي و دوستي با شما از افتخارات زندگي من است. سعي مي كنم قدر اين دوستي را بدانم. از زبان حافظ شيراز مي گويم:
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاكم اوست حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم.
اميدورام كه به زودي زود سوار بر بال پرنده آزادي به آغوش خانواده ودوستانت برگردي. آن روز يقينا دور نيست. از همين جا از گوشه اطاقم در شهرستان سمنان دست ارادت و محبتم را به سوي تو در زندان رجايي شهر دراز مي كنم و در آرزوي ديدار مجدد تو خواهم بود.
ساعت 11 و 15 دقيقه شنبه شب 19 دي 1388
سيد ظهور نبوي چاشمي

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

زنده با د ارتش آزاديبخش , شعله هاي خشم خلق عليه ولايت يزيدي- مسعود رجوي 8 دي 88


خلق قهرمان و جوانان اشرف نشان قيام سرخ حسينى را پس از 30سال از چنگ خمينى وخامنه اى آزاد كردند.


پيام ساده و روشن بود:

-محرم، ماه خون!

خامنها ى، سرنگون!

-تحجر و جنايت،

دو پايه ولايت

-مرگ بر اين ولايت يزيدى

خوشا كه خلق قهرمان و جوانان اشرف نشان در سراسر ايران، قيام سرخ حسينى و آيينهاى پيامبر جاودان آزادى را پس از 30سال از چنگ خمينى وخامنها ى آزاد و سرور شهيدان را دلشاد كردند. سلام برحسين و شهيدانى كه در اين ايام به‌سوى او بال و پر كشيدند و در آستان او فرود آمدند.
ولا تحسبنّ الّذين قتلوا فى سبيلاللّه أمواتًا بل أحياء عند ربّهم يرزقون

آنان را كه در راه خدا و خلق كشته شدند مرده مپنداريد. زندگانند و نزد خدا روزى داده مى‌شوند.
ندا و سهراب وترانه و اشكان، على و امير و شهرام و رحمان، مهدى و محمد على و جهانبخت و ارسلان و كيانوش و ديگر شهيدان ما نمردهاند. ، ولايت ارتجاع و جاهليت است كه مرده، و غلتان و شتابان، به زباله دان تاريخ مى‌رود وسيعلم الّذين ظلموا أيّ منقلبٍ ينقلبون. به‌زودى ستمگران خواهند دانست كه به كدامين جايگاه روانند…
اين بارخصوصيت ويژه قيام، شعله‌هاى قهر و خشم مقدس خلق، عليه ولايت يزيدى بود. اكنون دنيا به چشم مى‌بيند كه از جرقه حريق برخاسته و ريش و ريشه ديكتاتورى آخوندى و قباى ولايت سفيانى را در ايران فراگرفته است. جنگى بود كه همه دنيا به آن گواهى داد. جنگى كه سر بازايستادن ندارد و تا آزادى ميهن اشغال شده و خلق اسير ادامه مى‌يابد. با نقش ستايشانگيز زنان در صفوف اول نبرد. فرزندان دلير ملت ايران، مزدوران را گوشمالى دادند، خلع سلاح كردند، خودروها و مراكز آنها را درهم كوبيدند، تجهيزاتشان را به غنيمت گرفتند، لباسهاى جرم و جنايت را به آتش كشيدند و عهد بستند كه: «مى‌كشم، مى‌كشم، آن‌كه برادرم كشت». «بسيجى يزيدى خشم ما رو نديدى» ! دست مريزاد! كه دفتر حساب و كتابهاى رژيم را در هم پيچيديد. فراتر از همه تمهيدات و تشبثات ولىفقيه ارتجاع، فرسايش و ريزش و موارد متعدد تسليم را در نيروهاى انتظامى به او تحميل كرديد.
زنده باد ارتش آزادى! زنده باد انقلاب دموكراتيك مردم ايران! زنده باد ارتش بزرگ آزادى مردم ايران! ارتشى كه در سراسر ميهن براى آزادى به‌پاخاسته، هرچند كه مانند مجاهدان اشرف بىسلاح است. اما با دست خالى هم نشان داد كه تا كجا مى‌توان و بايد بر فرق رژيم كوبيد. در همين‌جا پرسنل وطن پرست ارتش به‌ويژه سربازان و افسران جزء را به پيوستن به خيزش ظفرنمون مردم ايران فرامى‌خوانم. گرد و خاك آخر راه و تبليغات مسخره رژيم ولايت را بنگريد كه قبل از هرچيز يادآور واپسين مراحل رژيم شاه است. با همان فرهنگ ساواكي– اطلاعاتى. با همان كلمات راديو و تلويزيون شاهنشاهى درباره آشوب و اغتشاش و تخريب اموال عمومى. با همان خط و نشان كشيدنهاى بچه ترسان و ميان تهى، آن هم پس از 120هزار اعدام و قتلعام زندانيان سياسى…

-اگر معنى آشوب و اغتشاش و ساختارشكنى، قيام و مقاومت و انقلاب براى آزادى است، بله، ما همه آشوبگريم، اغتشاشگريم و ساختار ولايت يزيدى را به هرقيمت در هم مى‌شكنيم.

-اگرتعريف شما ازتروريسم ايستادگى در برابر سرقت حاكميت مردم ايران و رزم جانانه براى آزادى وهمان ارزشهاى جهانشمولى است كه امروز رئيسجمهور آمريكا هم مى‌گويد رژيم ايران ملزم به رعايت آن است، بله، تا مى‌توانيد عمامه زمين بزنيد و ما را تروريست بخوانيد. آن‌قدركه گلويتان پاره شود…

-اگر كسى به‌خاطر درهم كوبيدن خودروها و سوزاندن موتورها و تجهيزات و اماكن جنايتكارانى كه به‌روى مردم بى‌دفاع آتش گشودند، به اسم هدر شدن اموال عمومى مردم ايران اشك تمساح مى‌ريزد، بهتر است ابتدا حساب 68ميليارد دلار پول ناپديد شده از 300ميليارد دلار درآمدهاى نفتى 4سال گذشته را پس بدهد. «پول نفت چى شده خرج بسيجى شده» ! «بسيجى بىغيرت، تشنه به خون ملت». «حكومت زور نمى‌خواهيم پليس مزدور نمى‌خواهيم»
-اگر كسى در فكر حرمت عاشورا و ايام عزادارى است، سوگند به‌خون شهيدانى كه در آستان سيدالشهدا فرود آمدند و سوگند به درد و رنج مجروحانى كه سر به پيشگاه او ساييدند، پس از 30سال، نخستين سالى است كه حرمت عاشورا و تاسوعا، حرمت «خون خدا» و ابوالفضل علمدار، به‌پاداشته مى‌شود. «ابوالفضل علمدار، خامنها ى رو بردار» همان سوگند وفا كه برتارك ضريحش نوشته شده است: فضل الله المجاهدين على القاعدين اجراً عظيما چه كسى نمى‌داند كه درد خامنه ا ى و تيغ كشان و عربده كشان او، نه خدا و نه آيين خداست و نه امام حسين و انبيا و اوليا

- «تجاوز توى زندان، اين‌هم بود توى قران؟»

- «سكوت هر مسلمان، خيانت است به قرآن» - «بيعت با ظالمان، حرام است حرام است»
مزدوران و آخوندهاى خمينى صفت در روزگار يزيد او را «اميرالمومنين يزيد» مى‌خواندند! اما امام حسين به آنان مىگفت، حتى اگر ايدئولوژى و مرام و دين و اصولى نداريد، آزادگى پيشه كنيد. همان چيزى كه تابعان ولايت خامنه اى بويى از آن نبردهاند.

- «خامنهاى يزيد دورا ن شده، وطن از او يكسره ويران شده»

- «خامنهاى مرگت باد، تا به ابد ننگت باد»

درد خامنه اى و گماشته در محاق رفته او (احمدىنژاد را مى‌گويم) و سه رأس لاريجانى كه اكنون شقه ديگرى را در باند خامنهاى نمايندگى مى‌كنند، يك چيز بيشتر نيست. 20سال حاكميت بادآورده انحصارى بعد از خمينى، در سايه جنگ كويت و جنگ افغانستان و جنگ عراق در همسايگى ايران امر را برآنها مشتبه كرده و هوا برشان داشته است. اما اكنون به‌شدت از دور زمان و زمانه عقب افتاده اند. نمى‌خواهند و نمى‌توانند بپذيرند كه آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت. هم‌چون غريق به هر خس و خاشاك چنگ مى‌زنند. فرجام كار اما از پيش روشن است. سرنگونى محتوم!
«به‌روشنى مىتوان ديد كه اين رژيم در بن بست است. به آخرخط رسيده و راه پس و پيش ندارد». (پيام 30خرداد 1388)

به‌نظر مى‌رسد ديكتاتور عمامه دار نيز مانند سلف تاجدار خود «صداى انقلاب مردم» را شنيده باشد. استمرار و سرعت پيشروى و درجه تعميق و گسترش نيروهاى قيام در شش ماه گذشته و مخصوصا انبار باروتى كه در ايام تاسوعا و عاشورا در ايران سر باز كرد، به همگان نشان داد كه آن‌چه مقاومت ايران درباره وضعيت جامعه ايران و درباره رژيم مى‌گفت، حقيقت داشته و در آن مبالغه يى نبوده است. امروز ديگر از آن همه حرف و حديث درباره ماندگارى و تثبيت و اصلاح و استحاله رژيم خبرى نيست. به محض اين‌كه در انتخابات رژيم روزنى باز شد، شكافى عميق هويدا شد كه به شقهيى درمانناپذير منجر گرديد. اكنون با قيامى شعله ور مواجه يم كه همه دنيا را به پايان كار اين رژيم متقاعد كرده است. اكنون بسيار مى‌گويند و مى‌نويسند كه راه حل، همان راه حل سوم و تغيير دموكراتيك به‌دست مردم ايران است كه رئيس جمهور برگزيده اين مقاومت از سالها پيش عنوان كرد. گفته بوديم كه: «ما به جامعه بين المللى و به آمريكا و اروپا راه حل مريم را پيشنهاد مى‌كنيم. اين راه حل نه فقط مطلوب ما و ملت ما بلكه نياز مبرم خود آنها و ملت هاى آنها هم هست. زيرا كه صلح و امنيت و دموكراسى و حقوق بشر و ثبات و سازندگى و دوستى و يك ايران غيراتمى و همكارى و توسعه اقتصادى را در اين منطقه از جهان پيشنهاد مى‌كند و به قوانين و كنوانسيونهاى بين المللى احترام مى‌گذارد» (پيام 3دى ماه 1385)
سه نكته را هم كه در نوروز سال گذشته (1387) به استحضار رساندم، يادآورى مى‌كنم:

«اول-اوج آمادگى و جوشش شرايط عينى براى تغيير و براى خيز برداشتن انقلاب دموكراتيك مردم ايران» را همه به چشم مى‌بينند.

دوم-مرحله ريزش و سرنگونى، محصول محتوم تك پايگى و انقباض درمانناپذير رژيم ولايتفقيه

سوم-اين‌كه رژيم آخوندى هماوردى جز مجاهدين خلق ايران و جايگزينى جز شوراى ملى مقاومت ايران نمىيابد و با تمام توان و شدّت و حدّتى جنون آميز در پى نابود كردن آنهاست» زيرا صورت مساله، سرنگونى تام وتمام اين رژيم است كه باپيشتازى يك نيروى انقلابى سازمانيافته كه معتقد به سرنگونى اين رژيم است ميسر مىباشد.

در پى قيام عاشورا، اكنون سه روز است كه سران و سركردگان رژيم به خط و نشان كشيدن براى اعدام و انهدام مجاهدين روى آورده اند. مثل هميشه گمان مى‌كنند كه به اين ترتيب، ديگران هم برجاى خود خواهند نشست. به‌دستور خامنه اى آخوندهاى قد و نيم قد و چندين دوجين دادستان و حاكم شرع و وزيران سابق و لاحق اطلاعات به قمه كشى پرداخته اند و ما و ملت ما و قيام آفرينان عاشورا را از سربريده و «مشت آهنين» مى‌ترسانند!
راديو و تلويزيون ولايت فقيه هم افسار پاره كرده است: سردژخيم جديد قضائيه خامنه اى (آخوند لاريجانى) از راه نرسيده به تهديد و تيغكشى پرداخته است:

- «حامى هرچى جانيه… . صادق لاريجانيه»

پاسدار على لاريجانى امروز در مجلس ارتجاع خط و نشان مى‌كشيد و «اشد مجازات بدون هيچ ملاحظه» را به كسانى كه به گفته او «نسبت به ساحت دين» و «ولايت فقيه» هتاكى كرده اند وعده مى‌داد. در عين حال با حمله بىدنده و ترمز به آمريكا و اروپا و حتى عربستان سعودى، عاجزانه از رقباى داخلى درخواست مى‌كرد كه دوباره بر سر سفره با برادران پيشين گردهم آيند و «همسفر يك عده ضدانقلاب ضد دين نشوند». باز هم با باد و بلوف و ژستهاى روحوضى مى‌گفت «تا پاى جان ايستاده ايم» !
ما ايستادگى چريكهاى فدايى و مجاهدين خلق را در زمان شاه، در شكنجه گاهها و در برابر جوخه هاى اعدام ديده بوديم. ايستادگى مجاهدين و اشرفيان را در زمان شيخ هم ديده ايم و معنى و بهاى آن را خوب مىدانيم. آنچه را نمىدانيم اين است كه باند خامنه اى و شركا چرا در زمان شاه آن‌قدر واداده و دريوزه و سپاسگوى شاهنشاه بودند. بنابراين بهتر است اين شكلكها را براى كسانى ذخيره كنند كه آنها را نمى‌شناسند. بيچاره خامنهاى كه اواخر دوران شاه و حكومت نظامى ازهارى را به‌ياد دارد، خوب مى‌داند كه آتش گشودن و سركوب گسترده چه ضررها و خطراتى به‌دنبال دارد. در يك كلام سرنگونى را قوياً تسريع مى‌كند. بنابراين هم‌چنان‌كه امسال در 30خرداد به عرض رساندم بايد تكرار نمود كه:

«اگرناپرهيزى نموديد و هوا برتان داشت و در مدلهاى پاسدار نشان احمدىنژادى پيش رفتيد، اگر هم‌چنانكه در سر داريد، به تصفيه هاى بزرگ و به سركوب هر چه بيشتر و به كشتار براى جلوگيرى از قيام روى آورديد، وعده نهايى ارتش آزادى با شما، در تهران». خبرگزارى رسمى رژيم به‌نقل از يك عضو كميسيون امنيت و سياست خارجى در مجلس ارتجاع گزارش كرده‌است «موسوى از سمپاتهاى منافقين در اوايل انقلاب بود» و هم اكنون هم راهى را كه مجاهدين رفته اند مى‌رود. سمپاتى نسبت به مجاهدين در اوايل انقلاب و در زمان شاه منحصر به آقاى موسوى نبوده و هيچ كشف جديدى نيست. رفسنجانى نيز به تفصيل داستانهاى خود را با مجاهدين در خاطراتش نوشته و كسانى كه او را در آن سالها پس از آزادى از زندان ديدهاند به‌خوبى مى‌دانند كه صراحتاً مىگفت خدا تنها نمازهايى را از او قبول خواهد كرد كه در قزل قلعه پشت سر مجاهدين خوانده است. رفسنجانى تا قبل از متلاشى شدن سازمان مجاهدين توسط اپورتونيستهاى چپ نما در سال 1354 صريحاً مى‌گفت كه خمينى بدون مجاهدين آب هم نمى‌تواند بخورد.
خامنهاى هم داستانهاى پر طول و تفصيل با مجاهدين دارد و خودش در تهران يك شب با من از خاطرات ديدارهاى نو به يىاش با حنيف بنيانگذار مى‌گفت و از كتابهاى مجاهدين به ويژه كتاب امام حسين تعريف مىكرد. حتى درسال 57 و 58 در زمانى‌كه عضو شوراى ارتجاع خمينى بود، هر شب جمعه از برادرمان ابوالقاسم رضايى به اصرار مى‌خواست كه نزد او برود و او را به لحاظ سياسى توجيه كند. جرم اغلب روحانيان و آخوندهايى كه در زمان شاه به زندان مىافتادند سمپاتى نسبت به مجاهدين يا كمك مالى بود. اگر بخواهم اسامى آنها را رديف كنم، مثنوى هفتادمن مىشود و فرصت ديگرى مى‌خواهد. فقط اين را مى‌گويم و در مى‌گذرم كه تنها كسى كه در آن روزگار با مجاهدين عناد داشت شخص خمينى بود كه او هم سرانجام در اواخر سال 1350 تحت فشار پدر طالقانى و آقاى منتظرى براى حمايت از مجاهدين فتوا داد كه يك سوم سهم امام را مى‌توان به جوانان مسلمان و مبارز داد. در آن روزگار، افرادى مانند احمدىنژاد يا لاريجانى يا خاتمى مطلقاً موجوديت و حيات سياسى نداشتند. بنابراين متهم كردن آقاى موسوى به اين‌كه مانند بسيارى ديگر از سران رژيم سى و اندى سال پيش به مجاهدين سمپاتى داشته است فقط يك تله و بهانه جويى براى به‌دام انداختن اوست. ضمن اين‌كه همه مى‌دانند كه موسوى در زمان نخست وزيرى طابق النعل بالنعل مجرى دستورات خمينى عليه مجاهدين بود.
مهمتر اين‌كه، متهم كردن آقاى موسوى به اين‌كه راه مجاهدين را مى‌رود كذب محض و زمينه سازى براى ارعاب و اسكات و يا دستگيرى است. اگر درست به‌يادم مانده باشد موسوى دريكى از بيانيه‌هاى خود بعد از انتخابات گفت كه هدف او از شركت در انتخابات بازگرداندن «عقلانيت دينى به فضاى مديريت کشور» بوده اما در ميانه مسير به هدفهاى بسيار بلندترى هدايت شده است. طبعاً ما آرزومنديم كه آقاى موسوى در مسير هدايت، روزى به آن‌جا برسد كه مرحوم منتظرى رسيد و به‌طور نسبى هم كه شده امالفساد ديكتاتورى دينى ولايت فقيه را دريافت. همان جرثومه يزيدى را كه سنگ بناى قانون اساسى اين رژيم است. هر كس كه به حاكميت و راى آزاد جمهور مردم ايران پاى‌بند است، با ماست و ما با او هستيم.
در مصاف تاريخى مردم ايران با نظام پليد ولايت و شخص ولىفقيه ارتجاع، گفته ايم و تكرار مى‌كنيم كه، به‌رغم هر آنچه موسوى يا ديگران عليه مجاهدين و مقاومت ايران گفته باشند يا بگويند، هر گونه تعرض به آنها و خانواده و اطرافيانشان را قوياً محكوم مى‌كنيم و به ولىفقيه ارتجاع اخطار مى‌كنيم كه مسئوليت دستگيرى و محاكمه و مجازات موسوى و هر گونه اقدام تروريستى مشخصاً و مستقيماً برعهده شخص خامنه اى است. علاوه بر اين، در پى صدور پنجاه و ششمين قطعنامه ملل متحد درباره نقض وحشتناك حقوق بشر در ايران، از دبيركل ملل متحد و كميسر عالى حقوقبشر باز هم مى‌خواهيم كه در همين خصوص يك هيأت ثابت نظارت بين المللى براى نگهبانى از حقوق بشر و به‌ويژه آزادى بيان و اجتماعات در تهران مستقر كند.
واضح است كه باند خامنه اى و شركا به غايت تلاش مى‌كنند كروبى و موسوى و اطرافيان و نظاير آنها را متقاعد كنند كه به شرط تاييد يا شراكت در سركوب مجاهدين و مقاومت ايران و موضعگيرى عليه آنها، از تيغ آخته ولايت در امان خواهند بود. تلاش مىكنند مانند لاريجانى، رئيس مجلس ارتجاع، آنها را قدم به قدم به همسفرى و هم سفرگى مجدد در همين راستا بكشانند. اما واقعيت اين‌ است كه كار از اين چيزها گذشته و مواضع و برچسبهاى پيشين به مجاهدين ديگر اثر ندارد و مشكلى حل نمى‌كند. چرا كه ولايت يزيدى فقط انقياد و تسليم مطلق مى‌طلبد و حالا ديگر در سراشيب سرنگونى، صرف لفاظى عليه مجاهدين و مقاومت ايران دردى را از او دوا نمى‌كند. خامنه اى و خبرگان دستنشانده او فرصت جايگزين كردن منتظرى براى فراهم كردن مقدمات يك انتخابات آزاد را كه به آنان اندرز داده بوديم، از دست دادند. انحلال خبرگان ارتجاع را هم بگوش نگرفتند و زيانكار شدند. باشد تا در قدمهاى بعد مانند آتش بس تحميلى، انهدام آن را به‌دست پرتوان مردم ايران به‌چشم ببينند.
هموطنان نيروهاى انقلاب دموكراتيك مردم ايران و ارتش بزرگ آزادى

از دود و دم ارتجاع رو به زوال نبايد واهمه داشت. مرعوب تنوره كشيدن ديو ولايت نشويد. مانند مجاهدان اشرف، درمنتهاى شجاعت و دلاورى، «بيا بيا» بگوييد. يعنى كه اگر رژيم و نيروهاى سركوبگر آن قصد تهاجم و وحشيگرى بيشترى دارند، بيا بيا، تا نشانت بدهيم.
كليد پيروزى و اصل طلايى، دراين شرايط، حداكثرتهاجم است. هم‌چنان‌كه در قيام كبير عاشورا ديديم، رژيم ولايت حالا ديگر گرگ كاغذى است. به‌شرط اين‌كه در هر آرايش و حركتى اصالت را به جمع بدهيد. جمع، توان كوه دارد و فرد را حفظ و حراست مى‌كند و با خود بالا مىبرد. اقشار مختلف مردم به‌ويژه كارگران و دهقانان را بيش از پيش به اعتراض و اعتصاب و مقاومت و به صفوف قيام و ارتش آزادى فرا بخوانيد.
آهاى بچه هاى اشرف نشان در تهران و شهرهاى شعله ور ايران، اى كسانى‌كه شعار مى‌دهيد «يا حجة بن الحسن! ريشهٴ ظلمو بكن!»، گوش كنيد: زمان آن رسيده است كه اسم خيابان مصدق را هم برگردانيد. همان نام بزرگى كه مردم در جريان انقلاب ضدسلطنتى گذاشته بودند. خمينى با دجاليت بر خيابان مصدق، نام ولى عصرگذاشت تا كسى نتواند خرده بگيرد. راهش اينست كه هر كجا را خمينى به‌نام خودش نامگذارى كرده، ولىعصر بخوانيد تا هم قائم منتظر عنايت كند و لكه ننگ خمينى از دامن ايران و اسلام پاك شود، و هم، به‌رغم خمينى، راه و رسم پيشواى فقيد نهضت ملى الگو و درس و شاخصى براى همه افراد و جريانهاى سياسى شود؛ الگوى دموكراسى و حاكميت مردم، درس سازش ناپذيرى، و شاخص ايستادگى بر سر حقوق ملت ايران.

رود خروشان خون شهيدان در پرتو مهر تابان مقاومت و آزادى ايران ضامن پيروزى محتوم خلق ماست
مسعود رجوى8دى‌ماه 1388هلا اي هموطن

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

قيام 16 آذر,جهش در انقلاب دمكراتيك مردم ايران - مسعود رجوي

امروز دانشجويان انقلابي قفل 30سالة ولايت سياه بر دانشگاه را درهم شكستند. در را از جاكندند و در خيابانها جاري شدند. همچون گدازههاي آتشفشان . اين چنين از جرقههاي شانزده آذر، حريق برخاست و قباي مُندرس حاكميت ارتجاعي را فرا گرفت.
اين صداي رساي ملت ايران است كه اكنون عالمگير شده است : «مرگ بر اصل ولايت فقيه».
تصاوير منحوس خميني و خامنه اي و احمدي نژاد را به آتش كشيدند يا پاره و لگد مال كردند و به زباله دان ريختند و گفتند : «برادر رفتگر، محمودو بردار ببر».
آرم خرچنگ نشاني را كه خميني تحت نام اسلام به پرچم ايران تحميل كرده بود، زدودند و در مورد پرچم ضِرار (به سياق مسجد ضِرار)گفتند: «پرچم خرچنگ نميخوايم ، رهبر الدنگ نميخوايم».
چكيده و كارنامة و فرجام رژيم ولايت فقيه از نظر مردم ايران به بهترين صورت در اين شعار فراگير خلاصه شد :
«تجاوز، جنايت، مرگ بر اين ولايت»
اين نقطه عطفي در تاريخچة شش ماهة قيام بود كه از تعميق انقلاب دموكراتيك و جهش به جانب ارتش بزرگِ آزادي مردم ايران خبر ميدهد. همان راهي كه مقاومت ايران و مجاهدان اشرف، بيش از 28سال است آن را كوبيده و درنورديده اند. اكنون چشم انداز آن هم بسيار روشن است: «ديكتاتور بدونه، بزودي سرنگونه».
ديگر شعبده جايي ندارد و سخن از انتخابات قلابي در چارچوب يك رژيم سراپا نامشروع در ميان نيست. انتخابات در سلطنت مطلقة فقيه هيچگاه چيزي جز يك كاريكاتور و يك نمايش فيلتر شده از سوي شوراي نگهبان ارتجاع بيشتر نبوده است. اكنون شعار اينست: «جنتي لعنتي، تو دشمن ملتي».
آري، مردم و دانشجويان انقلابي، در همه جا اصل نظام را نشانه رفتند.
راديكاليسم و سرسختي همراه با ايستادگي اشرف نشان، خصلت ويژة قيام 16آذر است.
من گزارشهاي خلاصه شده قيام را از 33شهر خواندم . در همه جا همين ويژگي موج ميزند: تهران، تبريز، مشهد، رشت، اصفهان، شيراز، بندرعباس، اهواز، كرمان، يزد،زاهدان، اروميه،كرمانشاه، سنندج، همدان، اراك، قزوين، زنجان،سمنان،شاهرود، دزفول، مراغه، مريوان، سقز،شهركرد،بروجرد، ياسوج، ايلام، بابل،كرج،رودهن ،نجفآبادوخرمآباد..
رمز پيروزي قيام كيفي و عظيم 16 آذر، در همين سرسختي و استواري و ريشه داري درخت تناور قيام رهايبخش بود. هرچند كه از روزها و مناسبتهاي اعلام شدة رژيم مثل روز دجالانة قدس يا روز به اصطلاح استكبار ستيزي نبود، هرچند هيچ مجوز رسمي براي هيچ جرياني در كار نبود، و هرچند كه قيام، اين بار ميبايد براساس «كس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من» صرفاً با اتكا به خود و بر روي پاي خود حركت ميكرد، اما نتيجه بسا بيشتر و بالاتر بود. فراتر از همة آماده سازيها و ترفندها و تشبثات ولي فقيه ارتجاع و قواي سركوبگرش.
شگفتا كه ارتجاع حاكم بيپرده و بيتعارف، همه وسايل و تجهيزات ارتباطي را كه ميتوانست از كار انداخت، مدارس را تعطيل، دانشجويان را محبوس و خبرنگاران را هم چند روز از دفاترشان ممنوع الخروج و «گزارش ممنوع» كرد. مزدوران و سگهاي زنجيري نظام را هم براي تاخت و تاز و تيغ كشي به دانشگاهها فرستاد. اما دانشجويان مجاهد و مبارز غلبه كردند. آنها در همه جا خروشيدند كه :
«بسيجي برو گمشو، امروز غذا نميدن»
«بسيجي دروغگو، كارت دانشجوييت كو؟»
«چي شده چي شده، بسيجي وحشي شده».
«دانشجويان پيشتاز عزم جزم كرده بودند كه نترسند و فاشيسم ديني را برجاي خود متوقف و ميخكوب كنند:
ما همه با هم هستيم، دانشجوي نترسيم»
«اين دولت فاشسيته، يك جا بايد بايسته»
16 آذر براستي اعلام جنگ آشكار مردم ايران با ديكتاتوري عمامه پيچ شاخ شكسته بود و بر اركان آن لرزه انداخت.
«ايران جنگه،خاموشي ننگه»
«دانشجو ميرزمد، ديكتاتور ميلرزد»
بار ديگر ثابت شد كه طلسم هيولاي ولايت به نحوي التيام ناپذير درهم شكسته است. ثابت شد كه قيام سرِ بازايستادن ندارد. ثابت شد كه ترفندها و انواع فريب و دجاليت ديگر اثر ندارد. آنقدر كه رفسنجاني هشدار داد كه « جامعه اي که سه چهار ميليون دانشجو دارد را نمي شود با فريب اداره کرد».
وحشيگري و خشونت با زنان دلير و مقاوم براي خارج كردن آنان از ميدان نبرد اثر معكوس داشته است. آنقدر كه رفسنجاني «با اشاره به حضور چشمگير زنان در دانشگاهها گفت: در تجمعها و تظاهرات نميشود با خشونت با زنان برخوردکرد و ترس من اين است که اين تجمعها به جمع خانمها هم سرايت کند».
همچنين ثابت شد كه دامنه و عمق پيدا كردن قيام، فراتر از آن است كه گاز اشك آور و گاز فلفل و باتون و شليك هوايي مؤثر باشد. بهعكس، حالا ديگر تعرّض و تهاجم، دانشجويان انقلابي و تودة مردم را بر مي انگيزد. در بسياري نقاط مردم با بسيجيان و نيروهاي سركوبگر انتظامي و مزدوران اطلاعات و حراست درگير ميشوند و آنها را گوشمالي ميدهند و خودروهاي آنها را به آتش مي كشند.مخصوصاً وقتي كه دختران و خواهرانمان مورد اهانت و تعدّي قرار ميگيرند، مردم بي محابا به جانب مزدوران هجوم ميبرند. جوانان غيور سنگ و چوب برميدارند و به مقابله با مزدوران مي شتابند.
همچنانكه در پيام مريم شنيديم بهراستي كه «زنان و دختران شجاع به صورت گسترده در قيام شركت كردند و در بسياري ازصحنهها پيشتاز و راهگشا بودند».
به هستهها و نيروهاي انقلاب دموكراتيك تاكيد ميكنم كه هيچگونه زبان درازي و دست درازي مزدوران و عوامل ارتجاع به نواميس ملّت و مقاومت مردم ايران در هيچكجا، به لحاظ اخلاقي و فرهنگي و مبارزاتي و آرماني قابل قبول و قابل تحمل نيست و با تمام قوا بايد با آن مقابله كرد.
خوشا كه همچون روزگار انقلاب ضدسلطنتي و انقلاب مشروطه و قيام تبريز، اين بار هم در جريان انقلاب دموكراتيك، همياري و روحية همبستگي ملي پيوسته افزايش مييابد. انقلاب، درخودرفتگي و از خود بيگانگي را كه مستقيماً ناشي از رخوت و تيرگي حاكميت آخونديست، مي زدايد. رشتهها و عواطف انساني را مستحكم و بيدار ميكند. قلبها و رابطههاي اجتماعي را پاكيزه و با يكديگر شفاف و مهربان ميسازد. گذشت و تحمل را در روابط فيمابين، بالا ميبرد و ما را همچون تن واحد در رنجها و شاديهايمان، سهيم و شريك يكديگر ميكند.« بني آدم اعضاي يك پيكرند». .
معاون وزارت علوم آخوندها امروز ادعا كرد : « تجمعات سالهاي گذشته دانشگاه تهران که در آستانهي 16 آذر برگزار مي شد از خاک عراق (يعني از اشرف) رهبري ميشد. سپاه پاسداران و اطلاعات آخوندها هم در اين ايام آنقدر هوا را پس ديده است كه برخلاف تبليغات هميشگي مبني بر نيست و نابود شدن مجاهدين، هر روز سرنخ تازه اي از ارتباط قيام دانشجويان و رهبران جنبش دانشجويي با مجاهدين عرضه مي كند. خبرگزاري پاسداران امروز از « ارسال پيامكهاي دروغ سبز در آستانه 16 آذر از سيستمهاي منافقين» خبر داد و افزود : « از سوي ديگر قابل توجه است در نقاط غربي كشور نيز كه اين سيستم ارسال پيامك پيش از اين در اختيار پادگان اشرف بوده است بهتازگي در حال ارسال اين پيامكها كه در جهت خواستههاي سران جريان موسوم به سبز است، عمل ميكند».
يك كشف مضحك ديگر از سوي سپاه پاسداران و اطلاعات تازه تاسيس آن اين است كه « عناصر ضدانقلاب ... با برنامهريزي خطرناكي براي روز 16 آذر امسال، نوعي 'آمپول سمي ' را به كشور وارد كردهاند تا با كشتهسازي از ميان گروه حامي مهندس موسوي يك سناريو جديد را آغاز كنند. اين آمپولها طوري ساخته شده كه به محض تزريق به بدن، آسيب جدي از فلج اندام گرفته تا حد مرگ به فرد هدف وارد كند».
كيهان ولي فقيه هم تحت عنوان «نقشه راه عملياتي اعلام شده از سوي شبكه برانداز» نوشت : «در دستور العملهاي گروه هاي مسلح خارج از كشور، براي روز 16 آذر از دانشجويان و جريانهاي هوادار اين گروهكها خواسته شده است تا از روزهاي قبل به تحصن و اعتراضات صنفي پرداخته شده و جو دانشگاهها با صدور بيانيههاي متعدد ملتهب گردد. .... همچنين آنان به هواداران خويش توصيههاي مؤكدي مبني بر بيرون كشيدن اعتراضات از سطح دانشگاهها به خيابانها، حمله به تجمعات نيروهاي ارزشي در دانشگاهها، توزيع تصاوير جعلي موسوم به كشته شدگان حوادث اخير، توهين به مقامات عاليرتبة نظام، تهيه كوكتل مولوتف و راديكال كردن فضاي عمومي دانشگاهها داشته اند. در اين بين، بر ظرفيتهاي دانشگاه آزاد براي تداوم خط آشوب تأكيد ويژه يي صورت گرفته است».
-درهمين اثناء قائم مقام راديو تلويزيون رژيم هم اقرار كرد كه « مردم دو برابر سال گذشته به ماهواره روي آورده اند» و «با اشاره به اينكه 40درصد مردم به ماهواره روي آورده اند گفت: روند گسترش ماهواره در جامعه بسيار نگران کننده است» او خاطرنشان كرد كه انواع شبكه هاي تلويزيوني « و سيماي آزادي که مربوط به فعاليت منافقان است از جمله رسانههايي هستند که متأسفانه به بيشتر خانههاي ايراني نفوذ کرده و بعضا دچار فروپاشي خانوادهها ميشوند »(23آبان 88).
ترس و وحشت سپاه و اطلاعات آخوندها از مجاهدين و جوانان و دانشجويان اشرف نشان و خط مشي شناخته شده و اعلام شدة آنان براي سرنگوني رژيم ولايت و «سلطنت مطلقه فقيه» و نيل به آزادي و حاكميت مردم ايران، تعجبي بر نمي انگيزد. آنقدر كه حافظه دروغگويان مختل شده و فراموش كرده اند كه تا ديروز در جريان محاكمات و اعترافات ساختگي در دادگاه 100 نفره، به صراحت ادعا ميكردند كه«در آشوبهاي اخير، اتاق هدايت عمليات (مجاهدين) در انگلستان، اغتشاشات را طراحي و ساماندهي ميكند».
در 30 خرداد گذشته، سركرده نيروي انتظامي در تهران (همان لومپن پاسدار اردوگاه مرگ كهريزك بنام رادان) به صحنه آمد و در تلويزيون به تشريح همين«سازماندهي هاي خط تخريب» پرداخت و آمار مبسوطي در مورد «700 مورد تخريب و آتش سوزي در اماكن»، «بالغ بر 200 موردتخريب و آتش سوزي در بانكها»،« بيش از 300مورد تخريب و آتش سوزي در اموال عمومي» و «200 مورد خسارت كلي و جزيي» به خودروهاي حكومتي را ارائه داد. سپس افرادي را تحت عنوان اعضاي «سازمان تروريستي منافقين» به صحنه آوردند تا در بارة« گذراندن دورههاي خرابكاري و اغتشاشگري» در اشرف براي« انجام عمليات تروريستي در داخل ايران» و« جنگ مسلحانه» و «بهم زدن خيابانها و به آتش كشيدنها» داستان سرايي كنند و سرانجام نتيجه بگيرند كه «اتاق عمليات در انگلستان اغتشاشات را طراحي و ساماندهي ميكند»!
اگر روايتهاي مجعول اطلاعات و سپاه پاسداران ولي فقيه ارتجاع را باور كنيم، قاتل ندا، شهيد ملي قيام مردم ايران هم در انگلستان است و دژخيمان رژيم بيجهت مورد افترا و تهمت واقع شده اند!
چه كسي نميداند كه شاه و شيخ بنا بر اعتياد هميشگي سياسي، تا روز سرنگوني قيام مردم ايران و مقاومت فرزندان رشيد اين ميهن را به خارجي و خارج از مرزهاي ايران نسبت داده اند. اما چنين بهانههايي براي سركوب مجاهدان اشرف و دانشجويان و جوانان اشرف نشان در داخل ميهن اشغال شده، ديگر اثر ندارد و بهشدت رنگ باخته است.
يزيد هم به امام حسين، نسبت «خارجي» ميداد. 29 سال پيش خميني در سال 1359 تظاهرات امجديه و اعتراض ما به چماقداري را به آمريكا نسبت ميداد و ميگفت: « مسأله، آمريكاست. مسأله اين است كه (ميخواهند) آمريكا بيايد اينجا و مقدرات كشور ما را بهدست بگيرد».
خميني كودتاي سياه ارتجاعي خود عليه دانشگاهها را هم با وقاحت و دجاليتي فوق تصور، كاري ضد استعماري جلوه ميداد و در 4تير 1359 در موضعگيري بغايت كين توزانة خود عليه مجاهدين گفت: «ميخواستند كه دانشگاههايي كه در خدمت استعمار بود و جزء مهمات اين مملكت است كه بايد دانشگاهش اصلاح بشود، همين كه طرح اصلاح دانشگاه شد، سنگربندي شد در دانشگاه كه نگذارند اين كار بشود».
واقعيت ،همچنانكه در 30سال گذشته بارها تكرار كرده ايم، اين بود كه خميني در همان سال اول ،حق حاكميت مردم را بالا كشيد. خبرگان ارتجاع را بهجاي مجلس مؤسسان تحميل كرد و از طريق آن ولايتفقيه را رسميت داد و لباس قانون پوشاند. خميني بهصراحت مي گفت اگر تمام ملت هم رأي و نظري بدهند كه برخلاف حرف او باشد، مخالفت ميكند و حرف او بايد بهكرسي بنشيند. دربارة ولايت و سلطنت مطلقة فقيه، خميني نوشت «حكومت ميتواند قراردادهاي شرعي كه خود با مردم بسته است را يك جانبه لغو كند». آذري قمي (دادستان ارتجاع در تهران و مؤسس روزنامة رسالت)در تشريح اين ولايت مطلقه نوشت: «ولايتفقيه ولايتي است مطلقه…ولايت بردنياست و آنچه در دنياست اعم از موجودات زميني و آسماني و جمادات و نباتات و آنچه كه بهنحوي بهزندگي جمعي و انفرادي انسانها ارتباط دارد».
از آنجا كه چنين رژيمي هيچ حقي براي مردم ايران قائل نبوده و نيست، بهشدت نيازمند نسبت دادن هر حركت و هر مخالفتي به «خارجي» واستعمار و« استكبار» است . نعره هاي گوش خراش «مرگ بر ضد ولايت فقيه» بههمين خاطر ادامه دارد.در مقابل، شعار مردم و مقاومت ايران و قيامي كه در 16آذر از دانشگاه شعله ور شد اين است كه : «مرگ بر اصل ولايت فقيه» – «زنده باد آزادي وحاكميت مردم ايران».
از اينجا ميتوان علت تعارض آشتي ناپذير و ماهوي ديكتاتوري جهل و جنايت را با علم و دانش و با دانشجو و دانشگاه ، بهروشني دريافت.
-خميني در سال 1358 پس از آنكه نخستين انتخابات رياست جمهوري و نخستين انتخابات مجلس شوراي ملي را با تغيير نام غيرقانوني آن به «مجلس شوراي اسلامي» براساس س اصل ولايت فقيه» شكل داد، تنها سنگري را كه در مقابل خود تسخير ناشده ميديد، دانشگاه بود.
-در 9فروردين 1359 لوموند كلاسهاي تبيين جهان در دانشگاه صنعتي شريف را گزارش كرد كه هر جمعه بعدازظهر در آن دههزار نفر با كارت شركت ميكردند و متعاقبا درسهاي فلسفه تطبيقي در اين كلاسها، بهصورت كتابهاي جيبي در صدهاهزار نسخه بهفروش ميرسيد و نوارهاي ويدئويي آن را هم حدود يك صدهزار دانشجو در 35شهر بزرگ ايران مي ديدند. لوموند نوشت مجاهدين بهصورت يك حزب مردمي يكي از متشكلترين سازمانهاي ايران هستند و اگر خميني نامزدي كانديداي آنها را در انتخابات رياست جمهوري با فتوا منتفي نميكرد «به گفته شخصيتهاي متفاوت» آنها ميليونها رأي را به خود اختصاص ميدادند و از حمايت اقليتهاي قومي و مذهبي و همچنين از حمايت قسمت مهمي از زنان و جوانان كشور كه قيموميت روحانيت ارتجاعي را نميخواستند، برخوردار بودند.
- خميني از اواخر فروردين و در ارديبهشت سال 1359 دانشگاهها و مدارس عالي را بهخاك و خون كشيد و تعطيل كرد و اسم آن كودتاي سياه ضدفرهنگي را «انقلاب فرهنگي» گذاشت!
-خميني در روز اول ارديبهشت گفت: «ما از حصر اقتصادي نميترسيم، ما از دخالت نظامي نميترسيم. ما از دانشگاه استعماري ميترسيم». «دانشگاههاي ما دانشگاههاي استعماري است… دانشگاههاي ما براي ملت ما مفيد نيست. من آن تصميمي را كه شوراي انقلاب و رئيس جمهور گرفتهاند راجع به تصفيه دانشگاه... ، پشتيباني ميكنم»
- باندهاي فاشيستي در روز اول ارديبهشت در اطلاعيه هاي خود به دستور خميني،اعلام كردند: «اصيلترين پايگاه فرهنگي امپرياليسم آمريكا، دانشگاه است و تا زماني كه اين پايگاه درهم كوبيده نشود، نميتوان به عدم حضور آمريكا در درون ايران مطمئن بود. لذا با تمامي توان سعي در انهدام اين پايگاه داخلي شيطان بزرگ خواهيم كرد».
-خميني سپس در23 خرداد 59، بهزبان اشهدش اقرار كرد كه «دانشگاه در قبضة منافقين بود» و افزود «هرچه برسر بشر ميآيد ازعلم ميآيد. علم بدون تهذيب».
-در 27 آذر59 در بيرون ريختن ماهيت فوق ارتجاعي خود، گام شگفت انگيز ديگري برداشت و گفت : «تمام اين مصيبتهايي که براي بشر پيش آمده از دانشگاه ها بوده است. ريشهاش از اين تخصصهاي دانشگاهي بوده است. و اين همه ابزار فناي انسان و اين همه پيشرفتهايي كه به خيال خودشان در ابزار جنگي دارند اساسش از دانشمنداني بوده كه از دانشگاهها بيرون آمدهاند. دانشگاهي كه در كنار او اخلاق نبوده است. در كنار او تهذيب نبوده است.. ....دنيا را دانشگاه به فساد كشانده و دنيا را دانشگاه مي تواند اصلاح كند».(ديدار با اعضاي دفتر تحکيم وحدت حوزه و دانشگاه – 27 آذر 1359)
-دو سال بعد، درپاييز سال 61 ،خميني بازهم نسبت به نفوذ مجاهدين در دانشگاهها هشدار ميداد وميگفت :
«انجمنهاي اسلامي بايد توجه كنند كه در بين اين انجمنها ازاين منحرفين نفوذ نكنند.شما مطمئن باشيد كه اين منحرفين ومنافقين و آنهايي كه دستشان ازاين كشور كوتاه شده است با هر حيله بي كه شده است ميخواهند در همه جاي كشورخصوصا در دانشگاه كه مركز علم و مركز همة جهات كمالي انساني است ميخواهند نفوذ كنند».
-حتي 5سال بعد از كودتاي سياه فرهنگي و قلع و قمع دانشجويان و استادان دانشگاه، خميني در 27فروردين 1364 باز هم از وضعيت دانشگاهها نالان بود و ميگفت:« همة دردهاي ايران از دانشگاهها شروع شده است. دانشگاه تلخيهايي داشت كه به اين زودي رفع نميشود.... دانشگاهي كه تمام گرفتاريهاي ما منشاءاش در آن بود»
- خميني حتي در وصيت خود نوشت : «در نيم قرن اخير آنچه به ايران و اسلام ضربة مهلك زده است قسمت عمدهاش از دانشگاهها بوده است».
بهراستي كه ابعاد خصومت و كين توزي سلطنت مطلقه ولايت با دانش و دانشگاه حيرت انگيز است.
جالب است بدانيد كه اين خميني همان است كه «در پيامي به زائران مكه در19بهمن49 با اشاره به رژيم شاه گفته بود: «با بهانههاي بياساس به دانشگاهها حمله ميكنند و جوانان ارجمند را از دانشگاه به زندان و سربازخانه ميكشانند. حوادث اخير دانشگاههاي ايران و يورش وحشيانه و بيرحمانه دستگاه جبّار به دانشجويان سخت ما را متأسف ساخت. اين روش غيرانساني، نمونه ديگري از نقشههاي استعمارگران براي سركوبي دانشگاهها و دانشجويان ميباشد. من اين اعمال چنگيزي و قرونوسطايي را شديداً تقبيح ميكنم و اطمينان دارم كه دانشجويان غيور وطنخواه هرگز عقب نشيني نكرده و تسليم نخواهند شد»،
خميني، با ورود به ايران و دردست گرفتن قدرت، از آنجايي كه نتوانست در يك سال اول انقلاب از طريق آراي دانشگاهيان، مقدّرات دانشگاهها را به دست گيرد و عمالش در دانشگاهها در اقليت محض قرار داشتند با توطئهيي عليه آموزشعالي و دانشگاهها زير عنوان به اصطلاح «انقلاب فرهنگي» دانشگاهها را به خاك وخون كشيد. دانشگاهيان اواخر فروردين و اوايل ارديبهشت59 بهخوبي به ياد دارند. در آن روزها دانشگاه عرصه تاخت و تاز اراذل و اوباش رژيم خميني قرار گرفته بود تا به قول بني صدر «رئيس جمهور منتخب»، «حاكميت دولت»را بر اين نهاد علمي «متولد كند». اين ولادت شوم تا روز دوم ارديبهشت59 از دانشگاهيان و دانشجويان 17كشته و2180 زخمي گرفت تا دانشگاه به دست اوباش رژيم «فتح» شود. آمار كشتهها و زخميها چنين بود: دانشگاههاي بابلسر 30زخمي، شيراز210زخمي، تربيت معلم تهران 100زخمي، مشهد 400زخمي و يك كشته، تهران 491زخمي و 3كشته، جنديشاپور 700زخمي و 5كشته، سيستان و بلوچستان 50زخمي و يك كشته، گيلان 7 كشته و صدها زخمي» (نقل از كتاب 20 سال جنايت عليه مردم ايران- شوراي ملي مقاومت ايران ،كميسيون دانشگاهها، كارنامهٌ بيستسالة
رژيم در دانشگاهها،دكتر محمد علي شيخي -بهمن 1377 (
-هدف اعلام شدة كودتاي سياه ضدفرهنگي در ارديبهشت 1359 آنچنانكه بعدا در نوارهاي صوتي حسن آيت، يك كانديداي حزب خميني (حزب جمهوري اسلامي) براي رياست جمهوري، در29 خرداد همان سال توسط مجاهدين فاش شد، دريك كلام تسلط حوزه و ولي فقيه ارتجاع بر دانشگاه بود.
- « بهدنبال غائلهٌ «انقلاب فرهنگي» و بسته شدن دانشگاهها و حاكم گرديدن«دانشجويان پيرو خط امام» و «جهاد دانشگاهي»، عده بسياري از دانشجويان و دانشگاهيان دستگير، زنداني و برخي از آنان نيز اعدام شدند و بسياري از استادان و ساير اقشار دانشگاهي اخراج يا مجبور به ترك دانشگاهها گرديدند. رژيم خميني كه نميتوانست به تسلط شبهنظاميش بر دانشگاهها ادامه دهد، از روي نياز و براي بهراه انداختن ماشين سركوب خويش دانشگاهها را به مدت سه سال بسته نگاه داشت و زماني كه توانست ارگانهاي جاسوسي، تفتيش عقايد، سركوب و به كار گيري روشهاي گزينش قرون وسطايي را در دانشگاهها و آموزش عالي برقرار كند و آخوندهاي حوزههاي جهل و جنايت را براي دستيابي به آرزوي دستنيافتنيش يعني تسلط حوزه بر دانشگاه، در رأس امور آموزش عالي بگمارد، به بازگشاييشان تنداد» (همانجا) . - نكتة جالب توجه ديگر اختصاص دادن چهل درصد سهميه گزينش دانشجو دردانشگاهها به عوامل بسيج و سپاه پاسداران و ديگر ارگانهاي متعلق به رژيم پس از بازگشايي دانشگاهها بود به اين منظور « مجلس رژيم “قانون ايجاد تسهيلات براي ورود رزمندگان به دانشگاهها” را از تصويب گذراند». بر اساس يكي از تبصرههاي اين قانون «5درصد ظرفيت دانشگاهها و موٌسسات آموزش عالي به فرزندان و همسران شهدا و جانبازان بالاي 50 درصد و همسران آزادگان با سنوات چهار سال به بالا اختصاص» يافت. به اين ترتيب، دانشگاهها موظّف شدند بهجاي 40درصد، تا 45درصد ظرفيت پذيرش را به اين افراد اختصاص دهند (همانجا) .
-اينكه در سالهاي بعد آخوندها چه بر سر دانشجويان و دانشگاهها و اساتيد و هيأتهاي علمي و سطح آموزش دانشگاهي آوردند، بحث طولاني و جداگانه اي مي طلبد و آن را به كميسيون دانشگاههاي شوراي ملي مقاومت ايران ارجاع ميدهم و تنها به ذكر چند نكتة ديگر از گزارش اين كميسيون اكتفا ميكنم:
- در29ارديبهشت 1375 يعني 16 سال پس از آن كودتاي ضدفرهنگي و آنهمه بگير و ببند و تصفيه و اخراج، خامنه اي باز هم ميگفت: «مسئولان وزارت فرهنگ و آموزش عالي بايد كساني را كه در سمت استاد دانشگاه با مقدسات نظام اسلامي مبارزه ميكنند، كنار بگذارند». وي « وجود دفاتر نمايندگي وليفقيه در دانشگاهها را براي رشد و تعالي آموزش عالي ضروري خواند» و تأكيد كرد كه «دانشگاه امروز ما اسلامي نيست و بايد اسلامي شود»!
-يك ماه بعد در27خرداد 1375 آخوند يزدي، رئيس قوهٌ قضاييهٌ رژيم و معاون «شوراي عالي انقلاب فرهنگي» بااشاره به سخنان خامنهاي اعلام كرد: «اسلامي كردن دانشگاهها بايد وسيلهيي براي حاكميت هرچه بيشتر اسلام در محيطهاي دانشگاهي گردد» (راديو رژيم، 27خرداد75). - سپس وزير وقت فرهنگ و آموزش عالي رژيم اعلام كرد : «بهجاي استادان دانشگاهها كه تاكنون بهدلايلي تحمل ميشدند، بهزودي دانشجويان و خانوادههاي كشتهشدگان جنگ و انقلاب و همچنين معلولان بهتدريس خواهند پرداخت. ازاينپس اعضاي هيأت بسيجي در دانشگاهها خدمت خواهند كرد و ديگر نيازي نداريم استاداني را تحمل كنيم كه بهلحاظ اضطراري تاكنون در دانشگاهها كار ميكردند» (روزنامة رسالت، 4شهريور75). - بااينهمه باز هم در13 مهر 1377 سركرده بسيج سپاه پاسداران اعلام ميكند كه «ضروريترين تشكّلها، تشكّل بسيج دانشجو و طلبه است» . طرح بسيج دانشجويي مقرر ميكند «بسيج دانشجويي در كلية دانشگاهها و مراكز آموزش عالي بهمنظور جذب ، آموزش و سازماندهي دانشجويان و اساتيد دانشگاهها و مراكز آموزش عالي كشور و ايجاد روح همياري، مسئوليتپذيري و آمادگي دفاع همهجانبه از دستاوردهاي انقلاب اسلامي در عرصههاي گوناگون ... و بسط تفكر و فرهنگ بسيجي ....تشكيل ميگردد» (روزنامهٌ اطلاعات -14مهر73).
-در اين اثنا سران رژيم از غارت و چپاول هم دريغ نميكنند. درسال 1376 تنها يكي از دانشگاههاي غيردولتي از 650هزار دانشجوي ثبت نام شدة خود 60ميليارد تومان شهريه گرفته است.
بهروشني پيداست كه تاريخچه دانشگاهها دررژيم ولايت فقيه، دور تسلسلي از سركوب همه جانبه و فراگير است.كشتن و زدن و گرفتن و بستن و تصفيه و اخراج پايان ناپذير دانشجويان و استادان و كاركنان و دست اندركاران دانشگاهي و آموزش عالي، يكي پس از ديگري كه نزديك به 30 سال است ادامه دارد.بيش از 30 سال است كه حتي زمين دانشگاه تهران كه دانشگاه مادر است، دراشغال جمعه بازار و مزدوران سپاه و اطلاعات و بسيج آخوندي است. بهراستي سركوب و فشاري بيش از اين قابل تصور نيست.
شگفتي اما دراين است كه باز هم صورت مسئله بهقوت خود باقيست. باز هم دانشجويان دلير و انقلابي بهپا ميخيزند و قفل 30سالة ولايت سياه بر دانشگاه را درهم ميشكنند. در را از جاميكنند و در خيابانها جاري ميشوند. همچون سيل خروشان و گدازه هاي آتشفشان. اين چنين از جرقههاي شانزده آذر، حريق برميخيزد و قباي مُندرس حاكميت ارتجاعي را فرا ميگيرد. صداي رساي ملت ايران عالمگير ميشود كه : «مرگ بر اصل ولايت فقيه»
گيرم كه ميكشيد، گيرم كه ميزنيد
با رويش ناگزير جوانه چه ميكنيد....
راستي با مهر تابان مقاومت و آزادي مردم ايران چه ميكنيد؟
در مقابل، شعار مردم و مقاومت ايران : «مرگ بر اصل ولايت فقيه - زنده باد آزادي وحاكميت مردم ايران» چه ميكنيد؟
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ ...
ميخواهندنور خدا را با دهانهاي آلوده خود خاموش كنند و خدا اراده كرده است نور خود را به كمال برساند ولو كه مرتجعان حق ستيز را خوش نيايد و از آن كراهت داشته باشند.
درود بر دانشجويان انقلابي و اشرف نشان، صداي پرطنين مردم ايران و انقلاب دموكراتيك درقيام 16آذر 1388
همچنانكه رئيس جمهور برگزيده مقاومت ايران گفت:« اين صداي پرطنين، صداي انقلاب مردم ايران را، خامنهاي مدتهاست كه ميشنود اما از ترس شكنندگي فوقالعادة حكومت فرتوتش ياراي كمترين انعطاف و تغييري در سياست به بن بست رسيدة خود ندارد و جز سركوب فزاينده داخلي و تشديد مداخله درعراق وصدور تروريسم وبنيادگرايي در كشورهاي منطقه و ساختن بمب اتمي راهي براي بقاي فاشيسم منفور و مطرود مذهبي نمييابد، حال آن كه ديوار همين سياستها هم بر سر رژيمش خراب ميشود».
هموطنان،
جوانان و دانشجويان انقلابي،
هستهها و نيروهاي انقلاب دموكراتيك مردم ايران،
پيروان پيامبر جاودان آزادي، خون خدا، سيدالشهداء حسين بن علي در ايران اسير،
آخوندهاي عصر جاهليت و بربريتِ ولايت، ميهن ما را اشغال كرده اند، حاكميت خلق ما را غصب كرده اند و آن را بهسرقت برده اند.
درآستانة محرم و عاشوراي حسيني، يكبار ديگر ميخواهم به آنها كه شبانه بر فراز بامها عليه آخوندهاي حاكم بانگ «الله اكبر» سر ميدهند، تهنيت بگويم. شما اين شعار را كه در زمان پيامبر اكرم شعار و حربة انقلاب در برابر ارتجاع بود، پس از سه دهه اسارت از چنگ آخوندهاي دين فروش، آزاد كرديد، صيقل زديد و ديگر بار عليه ارتجاع و ديكتاتوري بهكار انداختيد......
از همين حالا براي استفاده از فرصتهاي محرم، براي آزاد كردن مساجد و مراسم و گردهماييها از ستم ولي فقيه ارتجاع، بت مجسم وحق ستيز زمانه، مظهر كفر وتجاوز و بيداد، مانع اصلي آزادي و حاكميت و حقوق خلق در زنجير، طراحي كنيد.. نبايد گذاشت رژيم پليد ولايت فقيه مسجد محرم حسيني را درخدمت كفر و ارتجاع و بيداد بگيرد . قيام آفرينان 16 آذر بدون شك ميتوانند و بايد به اين فريضة آرماني و مردمي و ميهني و انقلابي قيام كنند.
از دود و دم عملة جور و ستم نهراسيد. همچون مجاهدان پايدار و پاكباز اشرف دربرابر آزمايشها سينه سپر كنيد و به دشمن «بيا،بيا» بگوييد. قيمت آزادي را با همة رنجهايش جانانه و با آغوش باز بپذيريد و، به اين شايستگي، خدا را مانند قهرمانان پيشتاز اشرف شكر بگزاريد. در اينصورت، پيروزي بيگمان ازآن شماست.
رود خروشان خون شهيدان در پرتو مهر تابان مقاومت و آزادي ايران ضامن پيروزي محتوم خلق ماست.
مسعود رجوي
16آذر 1388