۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

سراغ تو سراغ عشق سراغ خنده اي زيبا



سراغ تو

سراغ عشق

سراغ خنده اي زيبا

سراغ نغمۀ مرغان

نسيم جانفزا در بستر پاک سحرگاهان

سراغ يک شکوفه

يک بهاره

يک بنفشه

سراغ يک جوانه

يک نهال
يا قطره اي باران

دريغا از يکي زآنها
گرفتند جملگي از ما

و اکنون عده اي خونين و جان برکف
ميان آتش و ميدان

و بعضي همچنان غرق در شتاب ممتدِ گرداب !

امير کارگر

سارق انقلاب ۵۷ دستگير و مقوا شد!


سر انجام و سرنوشت آن دزد بزرگ قرن و دجال خون آشام ,
آن ” دد پتياره ” و آن ” گُجستك پُرفند” كه ” دل آزادگان به كينش بود سوگند”
مضحكه خاص و عام شدن به دليل تنفر مردم ايران و سراسر جهان از وي , خوب است مبلغان و مدافعان ” بازگشت به عصر طلايي امام”! توجه كنند كه نمي توان با همان بيان و فرهنگ خميني شياد با ملتي آگاه وهشيار پس از سي سال تجربه خونين و اندوه بار سخن گفت. خلق هشيارتر از آن است كه شما مي پنداريد.به دستان خونينتان قدري بنگريد!

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

بحران سياسي عراق


-با حکم دستگيري طارق الهاشمي, معاون رئيس جمهور, و حذف ضمني صالح مطلک, معاون نخست وزير, و تهديد و پيگرد استاندار و اعضاي شوراي استان ديالي ،«بدترين بحران سياسي» عراق آغازشد, و با کشتارهاي وحشيانه مخالفان و مردم بي گناه کوچه و بازار بغداد ادامه يافت. به نوشته نيويورک تايمز ۱۰بهمن (۲۹ژانويه): «از زمان خروج نيروهاي آمريکايي از عراق تا کنون, بيش از ۴۰۰ عراقي کشته شدند».
به گزارش سايت حقوق بشر ملل متحد در روز ۲۴ژانويه (۴بهمن), خانم ناوي پيلاي, کميسر عالي حقوق بشر ملل متحد, اعلام کرد: «اعدام ۳۴ تن, شامل دو زن در عراق براي او, سخت, تکان دهنده بود... اين افراد در ۱۹ژانويه (۲۹ دي) اعدام شدند. ... اين رقم, بسيار تکان‌دهنده‌ است...» در همان روز اعلام اين خبر (۴بهمن) تلويزيون «الرافدين» اعلام کرد: «بر اثر انفجار دو خودرو بمبگذاري شده در شهرک صدر بغداد چهل و يک تن کشته و مجروح شدند. يک خودرو بمبگذاري شده ديگر در منطقه الشعله در بغداد منفجر شد و بيست تن کشته و مجروح به جاگذاشت». بنا به گزارش «الرافدين» در همين روز, ناظم الجبوري, يکي از رهبران شوراي بيداري عراق, در منطقه المنصور بغداد ترور شد. «نيروهاي بيداري, مخالف دخالتهاي رژيم ايران در عراق و فعاليت شبه نظاميان وابسته به اين رژيم هستند».
به گزارش همين تلويزيون, در روز جمعه ۷بهمن (۲۷ژانويه) بر اثر انفجار يک خودرو بمبگذاري شده در منطقه زعفرانيه در جنوب بغداد, سي و هشت تن کشته و پنجاه تن مجروح شدند. تلويزيون الجزيره در همين روز اعلام کرد انفجار خودرو بمبگذاري شده در زعفرانيه بغداد, در حالي رخ داد که جمعيت زيادي در نزديکي بازار سبزي فروشان اين منطقه, براي تشييع پيکر سه تن از کشته شدگان انفجار خودرو بمبگذاري شده ديروز (پنجشنبه ۶بهمن) در اين مکان گردآمده بودند.
دستگيري و شکنجه و اعدام مخالفان خودکامگيهاي دولت مالکي و دخالتهاي تجاوزکارانه رژيم ايران در عراق و کشتار مردم بي گناه با انفجار خودروهاي بمبگذاري شده, از زمان خروج نيروهاي آمريکايي از عراق و به ويژه پس از ديدار مالکي از واشينگتن شتاب بسيار بيشتري به خود گرفته است.
از سوي ديگر، به نوشته روزنامه واشينگتن تايمز ۱۲دسامبر۲۰۱۱, اوباما در کنفرانس خبري مشترک با مالکي به خبرنگاران گفت: «وقتي نخست وزير عراق مي گويد منافع او در اين است که حاکميت عراق را حفظ کند و از دخالتهاي هر کشوري در عراق جلوگيري کند, گفته او را باور مي کند. او نشان داد که خواهان گرفتن تصميمات سختي به خاطر منافع ملي عراق است, حتي اگر باعث ايجاد مسائلي با همسايه اش [ايران] بشود». امااينکه دلسوزي و دغدغه مالکي براي منافع ملي و حفظ حاکميت عراق و ايجاد مانع و راهبند دربرابر دخالتهاي رژيم ايران در اين کشور چقدر ريشه در واقعيت دارد، امر ديگري است. همچنانکه ميزان پاي بندي مالکي به تعهدات مکتوبش به امريکا، در هنگام تحويل گيري مسؤليت حفاظت اشرف، که حفاظت و حقوق ساکنان اشرف را تضمين و رعايت خواهد کرد، امر ديگري است.
البته اين که عراق به «حياط خلوت رژيم ايران» تبديل شده, امر پنهاني نيست. حتي گاه خود همان آمران و عاملان کشتارها, بارها, بر زبان آورده اند. ازجمله, پاسدار سرلشکر جنايتکار قاسم سليماني, سرکرده نيروي تروريستي قدس سپاه پاسداران.
«ديلي تلگراف», ۱۳آذر۹۰: «قاسم سليماني، در سال ۲۰۰۸، طي پيامي به ديويد پترائوس, که در آن زمان فرمانده نيروهاي آمريکايي در عراق بود، اعلام کرد: “ژنرال پترائوس: شما بايد بدانيد من, قاسم سليماني، [فرمانده نيروي قدس سپاه پاسداران], سياست ايران را در عراق، لبنان، غزّه و افغانستان هدايت مي کنم. سفير ايران در بغداد نيز عضو نيروي قدس است. فردي هم که جايگزين او مي شود، مانند او, از اعضاي نيروي قدس است”».
دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران در اطلاعيه يي به تاريخ اول بهمن۹۰ (۲۱ژانويه۲۰۱۲) در همين باره اعلام کرد: «پاسدار سرلشکر قاسم سليماني، سرکرده جنايتکار نيروي تروريستي قدس و يکي از نزديکترين افراد به خامنه اي، رهبر رژيم آخوندي، سه هفته پس از خروج نيروهاي آمريکايي از عراق پرده ها را کنار زد و ضمن تأکيد بر اين که رژيم آخوندي بر عراق و جنوب لبنان تسلّط دارد, تهديد کرد که از اين دو کشور براي جنگ با جامعه جهاني استفاده خواهد کرد. وي گفت “عراق و جنوب لبنان تحت اراده تهران و افکار آن قرار دارند” و رژيم آخوندي “اين قدرت را دارد که جنبشهايي به منظور ايجاد دولتهاي اسلامي در اين دو کشور جهت مبارزه با استکبار” به راه بيندازد... به اين ترتيب ترديدي باقي نمي ماند که همچنان که مقاومت ايران بارها اعلام کرده است، حاکم واقعي عراق نيروي تروريستي قدس و پاسدار قاسم سليماني است و دولت کنوني عراق دست نشانده فاشيسم ديني حاکم بر ايران و مجري اوامر آن است. همچنان که حمله و کشتار و محاصره ضدانساني ساکنان اشرف و پروژه زندان سازي در کمپ ليبرتي براي انتقال ساکنان اشرف به آن محل، به طور کامل توسط نيروي قدس طرّاحي و هدايت مي‌شود».
هنوز چند روزي بيشتر، از اين سخن آقاي اوباما ـ که دولت مالکي «الگوي دموکراسي» است ـ نگذشته بود که واشنگتن پست ۳۰آذر در سرمقاله اش چنين نوشت: «رئيس‌جمهور اوباما هفته گذشته به هنگام استقبال از نوري مالکي... درمورد نخست‌وزير عراق گفت او فراگير‌ترين دولت عراق تا اکنون را هدايت مي‌کند. آقاي مالکي، به‌محض بازگشت به بغداد، تلاشي مشابه يک کودتا عليه رهبران ارشد سني کشور را به راه انداخت... ضربه آقاي مالکي به شيوه اتّهامات جنايي عليه معاون رئيس‌جمهور, طارق الهاشمي, وارد آمد. هاشمي که خود سنّي است, به تلاش براي رسيدن به وحدت با رهبران شيعه معروف است. سه محافظ امنيتي آقاي هاشمي, که هفته گذشته بازداشت شدند، روز دوشنبه [۲۹آذر] در تلويزيون دولتي ... به اعمال تروريستي اعتراف کردند و مدّعي شدند که آقاي هاشمي آنها را هدايت کرده است. در اين ميان، آقاي مالکي از پارلمان خواست که به صالح المطلک, معاون نخست‌وزير، که او نيز سنّي مي‌باشد، رأي عدم اعتماد بدهد.
اعضاي العراقيه در پارلمان و وزيران کابينه با تعليق کار خود... به مالکي پاسخ دادند... نيروهاي امنيتي تحت کنترل آقاي مالکي، اماکن رهبران سنّي را در بغداد محاصره کردند...». سرمقاله واشينگتن پست با اين «پيام» پايان مي يابد: «پيام اين است که اتّحاد [آمريکا] نمي‌تواند با يک دولت عراقي که يک برنامه فرقه‌يي را پيش مي‌برد يا در پي قدرت استبدادي است, پايدار بماند».
بي مناسبت نيست که گوشه هايي از واقعيات موجود درعراق تحت حکومت مالکي را از زبان کساني که در ميانه گود طعم اين «دموکراسي» را مي چشند, بشنويم:
ـ ۲۹ آذر۹۰ (۲۰دسامبر۲۰۱۱) ـ تلويزيون الجزيره ـ طارق الهاشمي در يک کنفرانس مطبوعاتي گفت:... از ۲ماه پيش من از محاصره شدن در منطقه الخضرا رنج مي‌برم، و در مقابل خانه ‌ام تانکها و خودروهاي ويژه زره ‌دار ايستاده‌ اند و من معاون رئيس‌جمهور هستم و فرض بر اين است که من هم بخشي از امنيت عراق باشم و نه اين‌که منبع خطري عليه منافع عمومي‌باشم يا عليه آرامش مردمم... خانه‌ام با تانکها محاصره شده است بدون اين‌که علت را بدانم و بدون اين‌که بدانم اين اقدامات از جانب چه کسي است و علت چيست، بعد تانکها رفتند روز بعد خودروها و افراد زرهي آمدند، و هر لحظه محاصره و فشار بيشتر شد تا اين‌که ۲هفته گذشت و من توانستم از خانه‌ام بيرون بروم... به‌ زور به خانه ام وارد شدند و محافظانم را توقيف کردند و کارتهايشان را گرفتند, اسلحه‌هايشان را گرفتند، اينها محافظان شخصي من در خانه و دفترم بودند... من بخدا قسم که تعجب مي‌کنم از اظهارات رئيس‌جمهور آمريکا اوباما که مي‌گويد که ما عراق را با يک کشور دموکراتيک ترک کرديم و قضا‌ئيه آن سالم است و شفّافيت وجود دارد و فسادي وجود ندارد. منظور رئيس‌جمهور آمريکا از اين سخنان چه بود؟ ... من به‌عنوان معاون رئيس‌جمهور او را مورد خطاب قرار مي‌دهم درحالي‌که خانه من امروز در محاصره تانکهاست. آقاي اوباما شما از کدام دموکراسي صحبت مي‌کنيد؟»
ـ اول دي (۲۲دسامبر): طارق الهاشمي در مصاحبه يي درباره دخالتهاي گسترده رژيم ايران در عراق گفت: «آن‌چه مرا متأسف کرده توصيف غيردقيق رئيس‌جمهور آمريکا درباره عراق فعلي است، آن هم بدون آن‌ که به حجم دخالتهاي رژيم ايران در امور داخلي عراق اشاره کند. نيروهاي آمريکايي در حالي عراق را ترک کردند که رژيم ايران به ‌طور همه ‌جانبه و گسترده در امور عراق دخالت مي ‌کند».
ـ ۳۰ژانويه (۱۰بهمن) - طارق الهاشمي در مصاحبه با تلويزيون سي.ان.ان, درباره مالکي گفت: «... قوه قضاييه در موضوع من درگير نبوده است. مالکي خودش، خانه و دفتر کار مرا از سه ماه قبل در محاصره قرار داده بود. [به دستور او] تمامي ورود و خروج افراد و کارتهاي شناسايي آنها را کنترل مي کردند و از آنها مي پرسيدند که براي چه مي خواهند طارق الهاشمي را ببينند؟ من صبور باقي مانده بودم با اين اميد که مالکي زماني رفتار معقولي پيدا خواهد کرد. و اوضاع به مرور زمان وخيم تر شد».
طارق الهاشمي در پاسخ اين پرسش گزارشگر سي.ان.ان, که «آيا شما مي گوييد که نوري مالکي درحال تبديل شدن به يک ديکتاتور است؟» گفت: «من چه توصيفي مي توانم در مورد يک تمرکز قدرت واقعي و جدّي به کار ببرم، مردم عادي عراق يا اتباع عادي آمريکايي چه مي توانند بگويند در مورد نخست وزيري که, فرمانده کل قوا، وزير دفاع، وزير کشور و رئيس اطلاعات و رئيس امنيت ملي است؟ ... در واقع ما داريم در جهت برپايي همان رژيمي که قبل از سال ۲۰۰۳ وجود داشت, حرکت مي کنيم... من به کساني که پشت تصميم گيريها هستند, هشدار مي دهم که آينده عراق تيره و تار است. آنها بايد به اين سؤال پاسخ بدهند که بر چه اساسي دولت آمريکا تصميم گرفت که در چنين روندي شرکت کند و تمامي هزينه ها را قبول کرد و سرانجام هم طرفي که [در عراق] داراي نفوذ است, ايران است, نه ايالات متحده آمريکا؟».
۵بهمن (۲۵ژانويه): دکتر صالح مطلک, از رهبران العراقيه و معاون نخست وزير در مصاحبه با تلويزيون الجزيره گفت: «... العراقيه به اين دليل دولت و مجلس را تحريم کرد, چون معتقد بود که خط مشي دولت فعلي و مشخصاً مالکي, خط مشي خطرناکي است. او در حال استقرار يک ديکتاتوري تک حزبي و خودکامه است. اين امري خطرناک است... رهبران سياسي بايد جايگزيني براي مالکي پيداکنند».
ـ ۶بهمن (۲۶ژانويه): صالح مطلک در مصاحبه با تلويزيون بغداد: «وقتي آمريکاييها بيرون رفتند, برخي از نيروهاي سياسي ديدند که اکنون فرصت آن رسيده که رقباي خودشان را در روند سياسي تصفيه کنند و حاکميت را در انحصار خود دربياورند. آمريکايي ‌ها خيلي به آنچه که دموکراسي در عراق مي‌گفتند علاقمند بودند, ولي هيچ يک از آنچه را که براي عراقيان وعده داده بودند, محقق نکردند... مردم من دارند از گرسنگي مي ميرند, آنها در زير بار سرکوب و ستم زندگي مي کنند. مردم من در بدبختي و بيچارگي دست و پا مي زنند. در تلويزيون مي بينيم که روزانه دهها نفر از مردم عراق جلو چشمانمان کشته مي شوند. درعين حال از من مي خواهيد که در مقابل اين حرف که مي گويد ما در عراق يک دموکراسي نمونه و ممتاز ايجادکرده ايم, سکوت پيشه کنم؟... با تاٌسّف بسيار دولت ما با کمک اراده خارجي تشکيل شد و همچنان مساُله به وسيله اراده خارجي اداره مي شود و در نتيجه هنگامي که ما به اين اراده خارجي وصل نيستيم در اکثر مواقع نمي توانيم آنچه را که مي خواهيم محقّق کنيم زيرا اين اراده خارجي امروز به اعتراف خودش با زور بر اين کشور حاکم شده است...

با حکم دستگيري طارق الهاشمي, معاون رئيس جمهور, و حذف ضمني صالح مطلک, معاون نخست وزير, و تهديد و پيگرد استاندار و اعضاي شوراي استان ديالي ،«بدترين بحران سياسي» عراق آغازشد, و با کشتارهاي وحشيانه مخالفان و مردم بي گناه کوچه و بازار بغداد ادامه يافت. به نوشته نيويورک تايمز ۱۰بهمن (۲۹ژانويه): «از زمان خروج نيروهاي آمريکايي از عراق تا کنون, بيش از ۴۰۰ عراقي کشته شدند».
به گزارش سايت حقوق بشر ملل متحد در روز ۲۴ژانويه (۴بهمن), خانم ناوي پيلاي, کميسر عالي حقوق بشر ملل متحد, اعلام کرد: «اعدام ۳۴ تن, شامل دو زن در عراق براي او, سخت, تکان دهنده بود... اين افراد در ۱۹ژانويه (۲۹ دي) اعدام شدند. ... اين رقم, بسيار تکان‌دهنده‌ است...» در همان روز اعلام اين خبر (۴بهمن) تلويزيون «الرافدين» اعلام کرد: «بر اثر انفجار دو خودرو بمبگذاري شده در شهرک صدر بغداد چهل و يک تن کشته و مجروح شدند. يک خودرو بمبگذاري شده ديگر در منطقه الشعله در بغداد منفجر شد و بيست تن کشته و مجروح به جاگذاشت». بنا به گزارش «الرافدين» در همين روز, ناظم الجبوري, يکي از رهبران شوراي بيداري عراق, در منطقه المنصور بغداد ترور شد. «نيروهاي بيداري, مخالف دخالتهاي رژيم ايران در عراق و فعاليت شبه نظاميان وابسته به اين رژيم هستند».
به گزارش همين تلويزيون, در روز جمعه ۷بهمن (۲۷ژانويه) بر اثر انفجار يک خودرو بمبگذاري شده در منطقه زعفرانيه در جنوب بغداد, سي و هشت تن کشته و پنجاه تن مجروح شدند. تلويزيون الجزيره در همين روز اعلام کرد انفجار خودرو بمبگذاري شده در زعفرانيه بغداد, در حالي رخ داد که جمعيت زيادي در نزديکي بازار سبزي فروشان اين منطقه, براي تشييع پيکر سه تن از کشته شدگان انفجار خودرو بمبگذاري شده ديروز (پنجشنبه ۶بهمن) در اين مکان گردآمده بودند.
دستگيري و شکنجه و اعدام مخالفان خودکامگيهاي دولت مالکي و دخالتهاي تجاوزکارانه رژيم ايران در عراق و کشتار مردم بي گناه با انفجار خودروهاي بمبگذاري شده, از زمان خروج نيروهاي آمريکايي از عراق و به ويژه پس از ديدار مالکي از واشينگتن شتاب بسيار بيشتري به خود گرفته است.
از سوي ديگر، به نوشته روزنامه واشينگتن تايمز ۱۲دسامبر۲۰۱۱, اوباما در کنفرانس خبري مشترک با مالکي به خبرنگاران گفت: «وقتي نخست وزير عراق مي گويد منافع او در اين است که حاکميت عراق را حفظ کند و از دخالتهاي هر کشوري در عراق جلوگيري کند, گفته او را باور مي کند. او نشان داد که خواهان گرفتن تصميمات سختي به خاطر منافع ملي عراق است, حتي اگر باعث ايجاد مسائلي با همسايه اش [ايران] بشود». امااينکه دلسوزي و دغدغه مالکي براي منافع ملي و حفظ حاکميت عراق و ايجاد مانع و راهبند دربرابر دخالتهاي رژيم ايران در اين کشور چقدر ريشه در واقعيت دارد، امر ديگري است. همچنانکه ميزان پاي بندي مالکي به تعهدات مکتوبش به امريکا، در هنگام تحويل گيري مسؤليت حفاظت اشرف، که حفاظت و حقوق ساکنان اشرف را تضمين و رعايت خواهد کرد، امر ديگري است.
البته اين که عراق به «حياط خلوت رژيم ايران» تبديل شده, امر پنهاني نيست. حتي گاه خود همان آمران و عاملان کشتارها, بارها, بر زبان آورده اند. ازجمله, پاسدار سرلشکر جنايتکار قاسم سليماني, سرکرده نيروي تروريستي قدس سپاه پاسداران.
«ديلي تلگراف», ۱۳آذر۹۰: «قاسم سليماني، در سال ۲۰۰۸، طي پيامي به ديويد پترائوس, که در آن زمان فرمانده نيروهاي آمريکايي در عراق بود، اعلام کرد: “ژنرال پترائوس: شما بايد بدانيد من, قاسم سليماني، [فرمانده نيروي قدس سپاه پاسداران], سياست ايران را در عراق، لبنان، غزّه و افغانستان هدايت مي کنم. سفير ايران در بغداد نيز عضو نيروي قدس است. فردي هم که جايگزين او مي شود، مانند او, از اعضاي نيروي قدس است”».
دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران در اطلاعيه يي به تاريخ اول بهمن۹۰ (۲۱ژانويه۲۰۱۲) در همين باره اعلام کرد: «پاسدار سرلشکر قاسم سليماني، سرکرده جنايتکار نيروي تروريستي قدس و يکي از نزديکترين افراد به خامنه اي، رهبر رژيم آخوندي، سه هفته پس از خروج نيروهاي آمريکايي از عراق پرده ها را کنار زد و ضمن تأکيد بر اين که رژيم آخوندي بر عراق و جنوب لبنان تسلّط دارد, تهديد کرد که از اين دو کشور براي جنگ با جامعه جهاني استفاده خواهد کرد. وي گفت “عراق و جنوب لبنان تحت اراده تهران و افکار آن قرار دارند” و رژيم آخوندي “اين قدرت را دارد که جنبشهايي به منظور ايجاد دولتهاي اسلامي در اين دو کشور جهت مبارزه با استکبار” به راه بيندازد... به اين ترتيب ترديدي باقي نمي ماند که همچنان که مقاومت ايران بارها اعلام کرده است، حاکم واقعي عراق نيروي تروريستي قدس و پاسدار قاسم سليماني است و دولت کنوني عراق دست نشانده فاشيسم ديني حاکم بر ايران و مجري اوامر آن است. همچنان که حمله و کشتار و محاصره ضدانساني ساکنان اشرف و پروژه زندان سازي در کمپ ليبرتي براي انتقال ساکنان اشرف به آن محل، به طور کامل توسط نيروي قدس طرّاحي و هدايت مي‌شود».
هنوز چند روزي بيشتر، از اين سخن آقاي اوباما ـ که دولت مالکي «الگوي دموکراسي» است ـ نگذشته بود که واشنگتن پست ۳۰آذر در سرمقاله اش چنين نوشت: «رئيس‌جمهور اوباما هفته گذشته به هنگام استقبال از نوري مالکي... درمورد نخست‌وزير عراق گفت او فراگير‌ترين دولت عراق تا اکنون را هدايت مي‌کند. آقاي مالکي، به‌محض بازگشت به بغداد، تلاشي مشابه يک کودتا عليه رهبران ارشد سني کشور را به راه انداخت... ضربه آقاي مالکي به شيوه اتّهامات جنايي عليه معاون رئيس‌جمهور, طارق الهاشمي, وارد آمد. هاشمي که خود سنّي است, به تلاش براي رسيدن به وحدت با رهبران شيعه معروف است. سه محافظ امنيتي آقاي هاشمي, که هفته گذشته بازداشت شدند، روز دوشنبه [۲۹آذر] در تلويزيون دولتي ... به اعمال تروريستي اعتراف کردند و مدّعي شدند که آقاي هاشمي آنها را هدايت کرده است. در اين ميان، آقاي مالکي از پارلمان خواست که به صالح المطلک, معاون نخست‌وزير، که او نيز سنّي مي‌باشد، رأي عدم اعتماد بدهد.
اعضاي العراقيه در پارلمان و وزيران کابينه با تعليق کار خود... به مالکي پاسخ دادند... نيروهاي امنيتي تحت کنترل آقاي مالکي، اماکن رهبران سنّي را در بغداد محاصره کردند...». سرمقاله واشينگتن پست با اين «پيام» پايان مي يابد: «پيام اين است که اتّحاد [آمريکا] نمي‌تواند با يک دولت عراقي که يک برنامه فرقه‌يي را پيش مي‌برد يا در پي قدرت استبدادي است, پايدار بماند».
بي مناسبت نيست که گوشه هايي از واقعيات موجود درعراق تحت حکومت مالکي را از زبان کساني که در ميانه گود طعم اين «دموکراسي» را مي چشند, بشنويم:
ـ ۲۹ آذر۹۰ (۲۰دسامبر۲۰۱۱) ـ تلويزيون الجزيره ـ طارق الهاشمي در يک کنفرانس مطبوعاتي گفت:... از ۲ماه پيش من از محاصره شدن در منطقه الخضرا رنج مي‌برم، و در مقابل خانه ‌ام تانکها و خودروهاي ويژه زره ‌دار ايستاده‌ اند و من معاون رئيس‌جمهور هستم و فرض بر اين است که من هم بخشي از امنيت عراق باشم و نه اين‌که منبع خطري عليه منافع عمومي‌باشم يا عليه آرامش مردمم... خانه‌ام با تانکها محاصره شده است بدون اين‌که علت را بدانم و بدون اين‌که بدانم اين اقدامات از جانب چه کسي است و علت چيست، بعد تانکها رفتند روز بعد خودروها و افراد زرهي آمدند، و هر لحظه محاصره و فشار بيشتر شد تا اين‌که ۲هفته گذشت و من توانستم از خانه‌ام بيرون بروم... به‌ زور به خانه ام وارد شدند و محافظانم را توقيف کردند و کارتهايشان را گرفتند, اسلحه‌هايشان را گرفتند، اينها محافظان شخصي من در خانه و دفترم بودند... من بخدا قسم که تعجب مي‌کنم از اظهارات رئيس‌جمهور آمريکا اوباما که مي‌گويد که ما عراق را با يک کشور دموکراتيک ترک کرديم و قضا‌ئيه آن سالم است و شفّافيت وجود دارد و فسادي وجود ندارد. منظور رئيس‌جمهور آمريکا از اين سخنان چه بود؟ ... من به‌عنوان معاون رئيس‌جمهور او را مورد خطاب قرار مي‌دهم درحالي‌که خانه من امروز در محاصره تانکهاست. آقاي اوباما شما از کدام دموکراسي صحبت مي‌کنيد؟»
ـ اول دي (۲۲دسامبر): طارق الهاشمي در مصاحبه يي درباره دخالتهاي گسترده رژيم ايران در عراق گفت: «آن‌چه مرا متأسف کرده توصيف غيردقيق رئيس‌جمهور آمريکا درباره عراق فعلي است، آن هم بدون آن‌ که به حجم دخالتهاي رژيم ايران در امور داخلي عراق اشاره کند. نيروهاي آمريکايي در حالي عراق را ترک کردند که رژيم ايران به ‌طور همه ‌جانبه و گسترده در امور عراق دخالت مي ‌کند».
ـ ۳۰ژانويه (۱۰بهمن) - طارق الهاشمي در مصاحبه با تلويزيون سي.ان.ان, درباره مالکي گفت: «... قوه قضاييه در موضوع من درگير نبوده است. مالکي خودش، خانه و دفتر کار مرا از سه ماه قبل در محاصره قرار داده بود. [به دستور او] تمامي ورود و خروج افراد و کارتهاي شناسايي آنها را کنترل مي کردند و از آنها مي پرسيدند که براي چه مي خواهند طارق الهاشمي را ببينند؟ من صبور باقي مانده بودم با اين اميد که مالکي زماني رفتار معقولي پيدا خواهد کرد. و اوضاع به مرور زمان وخيم تر شد».
طارق الهاشمي در پاسخ اين پرسش گزارشگر سي.ان.ان, که «آيا شما مي گوييد که نوري مالکي درحال تبديل شدن به يک ديکتاتور است؟» گفت: «من چه توصيفي مي توانم در مورد يک تمرکز قدرت واقعي و جدّي به کار ببرم، مردم عادي عراق يا اتباع عادي آمريکايي چه مي توانند بگويند در مورد نخست وزيري که, فرمانده کل قوا، وزير دفاع، وزير کشور و رئيس اطلاعات و رئيس امنيت ملي است؟ ... در واقع ما داريم در جهت برپايي همان رژيمي که قبل از سال ۲۰۰۳ وجود داشت, حرکت مي کنيم... من به کساني که پشت تصميم گيريها هستند, هشدار مي دهم که آينده عراق تيره و تار است. آنها بايد به اين سؤال پاسخ بدهند که بر چه اساسي دولت آمريکا تصميم گرفت که در چنين روندي شرکت کند و تمامي هزينه ها را قبول کرد و سرانجام هم طرفي که [در عراق] داراي نفوذ است, ايران است, نه ايالات متحده آمريکا؟».
۵بهمن (۲۵ژانويه): دکتر صالح مطلک, از رهبران العراقيه و معاون نخست وزير در مصاحبه با تلويزيون الجزيره گفت: «... العراقيه به اين دليل دولت و مجلس را تحريم کرد, چون معتقد بود که خط مشي دولت فعلي و مشخصاً مالکي, خط مشي خطرناکي است. او در حال استقرار يک ديکتاتوري تک حزبي و خودکامه است. اين امري خطرناک است... رهبران سياسي بايد جايگزيني براي مالکي پيداکنند».
ـ ۶بهمن (۲۶ژانويه): صالح مطلک در مصاحبه با تلويزيون بغداد: «وقتي آمريکاييها بيرون رفتند, برخي از نيروهاي سياسي ديدند که اکنون فرصت آن رسيده که رقباي خودشان را در روند سياسي تصفيه کنند و حاکميت را در انحصار خود دربياورند. آمريکايي ‌ها خيلي به آنچه که دموکراسي در عراق مي‌گفتند علاقمند بودند, ولي هيچ يک از آنچه را که براي عراقيان وعده داده بودند, محقق نکردند... مردم من دارند از گرسنگي مي ميرند, آنها در زير بار سرکوب و ستم زندگي مي کنند. مردم من در بدبختي و بيچارگي دست و پا مي زنند. در تلويزيون مي بينيم که روزانه دهها نفر از مردم عراق جلو چشمانمان کشته مي شوند. درعين حال از من مي خواهيد که در مقابل اين حرف که مي گويد ما در عراق يک دموکراسي نمونه و ممتاز ايجادکرده ايم, سکوت پيشه کنم؟... با تاٌسّف بسيار دولت ما با کمک اراده خارجي تشکيل شد و همچنان مساُله به وسيله اراده خارجي اداره مي شود و در نتيجه هنگامي که ما به اين اراده خارجي وصل نيستيم در اکثر مواقع نمي توانيم آنچه را که مي خواهيم محقّق کنيم زيرا اين اراده خارجي امروز به اعتراف خودش با زور بر اين کشور حاکم شده است...
عبد العلي معصومي

پنج‌شنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ / ۰۲ فوريه ۲۰۱۲
http://www.hambastegimeli.com/-سايت همبستگي ملي

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

چرا ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺑﺮ ﻣﺘﻼﺷﻲ ﻧﺸﻮﻡ؟


«ﺧـﺎﻧـﻪﺍﺵ ﺍﺑـﺮﻱ ﺍﺳـﺖ…»
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﺞ ﺧﻠﻖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺳﺮﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺍﻫﻲ ﻧﻮﻳﻦ
ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻌﺮ ﻣﻌﺎﺻﺮ ﻣﺎ ﮔﺸﻮﺩ. ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺑﺎ ﻣﻮﺝ ﻣﺤﺎﻓﻈﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﻭ
ﻛﻬﻨﻪﭘﺮﺳﺘﻲ ﺩﺭﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻧﺎﻡﺁﻭﺭﺍﻥ ﻣﻮﻣﻴﺎﻳﻲ ﺷﺪﻩ ﺳﺮﺧﻢ
ﻧﻜﺮﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻴﺸﺨﻨﺪﻫﺎ ﻭ ﻃﺮﺩﺷﺪﻧﻬﺎ ﭼﺸﻢ ﺑﺴﺖ. ﺑﻌﺪ ﻫﻢ
ﺑﺎ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﻫﺮﭼﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﺮ ﺍﻧﺰﻭﺍ ﮔﺰﻳﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺰﻡ ﺭﺍﺳﺦ ﺗﺮ ﺭﺍﻫﺶ
ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ. ﺭﺍﻫﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﻄﻦ ﺧﻮﺩ ﻃﻠﻮﻉ ﻫﺰﺍﺭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺭﺍ
ﻧﻮﻳﺪﻣﻲﺩﺍﺩ. ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﻲ ﻛﻪ ﺷﻌﺮﻣﻌﺎﺻﺮﻣﺎ ﻫﺮﭼﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﻧﻘﻄﺔ
ﺍﻭ ﺩﺍﺭﺩ. ﺍﮔﺮ ﻛﻪ ﺷﺎﻣﻠﻮ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﻓﺮﻭﻍ ﻭ ﺳﭙﻬﺮﻱ ﻭ ﺍﮔﺮ
ﻛﻪ ﺩﻫﻬﺎ ﺷﺎﻋﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﭘﻮﻳﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ
ﺍﺯ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭﻱ «ﻧﻴﻤﺎ» ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩ، ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﻴﺶ
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﻲﺩﺍﻧﺴﺖ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺁﺑﻲ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺑﮕﻪ ﻣﻮﺭﭼﮕﺎﻥ
ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺷﻌﺮﻱ ﻛﻪ «ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ» ﻧﺎﻣﺶ ﻧﻬﺎﺩﻩﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ:
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺍﺑﺮﻱ ﺍﺳﺖ
ﻳﻜﺴﺮﻩ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﺍﺑﺮﻱ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺁﻥ
ﺍﺯ ﻓﺮﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﻪ، ﺧﺮﺩ ﻭﺧﺮﺍﺏ ﻭ ﻣﺴﺖ
ﺑﺎﺩ ﻣﻲ ﭘﻴﭽﺪ
ﻳﻜﺴﺮﻩ ﺩﻧﻴﺎ ﺧﺮﺍﺏ ﺍﺯ ﺍﻭﺳﺖ
ﻭ ﺣﻮﺍﺱ ﻣﻦ
ﺁﻱ ﻧﻲ ﺯﻥ، ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﻭﺍﻱ ﻧﻲ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺩﻭﺭ
ﻣﻦ ﻧﻴﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺣﮑﻴﻤﺎﻧﻢ ﻧﻴﺴﺖ
« ﺷﺮﺡ ﺍﺳﺒﺎﺏ» ﻣﻦ ﺗﺐ ﺯﺩﻩ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﺟﺰ ﺁﺳﻮﺩﻥ ﺩﺭﻣﺎﻧﻢ ﻧﻴﺴﺖ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﮐﺲ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺑﺮﻡ ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻡ ﺁﺳﺎﻥ ﮐﻪ ﺯ ﭼﻴﺴﺖ
ﺑﺎ ﺗﻨﻢ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺳﺖ
ﺗﺒﻢ ﺍﺯ ﺿﻌﻒ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺗﺒﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ
ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺍﺑﺮﻱ ﺷﺪ. ﺍﺑﺮﻱ ﭘﺮﺑﺎﺭ ﻛﻪ ﺑﺎﺭﻳﺪ ﻭ ﻣﻲﺑﺎﺭﺩ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎﺭﻳﺪ. ﺗﺎ ﺑﻮﺩ ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ﺑﻲ ﻣﻬﺮﻱ ﺷﺎﻩ ﻭ ﺷﺎﻫﻴﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪﺷﻴﺦ ﻭ ﺷﻴﺨﻴﺎﻥ ﺑﻪ ﻳﻐﻤﺎﻱ ﻣﻴﺮﺍﺛﺶ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ.
ﺷﻴﺦ ﻣﺮﺗﺠﻊ ﻭ ﺷﻴﺎﺩ ﻛﺠﺎ ﻭ ﻧﻴﻤﺎﻱ ﺧﻼﻕ ﻭ ﻧﻮﺁﻭﺭ ﻛﺠﺎ؟ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﻭ ﻫﻢﭼﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﻧﺰﻭﺍﻱ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻣﻲ ﺑﺮﺩ
ﻋﺎﻟﻴﻪ!ﻋﺰﻳﺰﻡ
ﮔﻤﺎﻥ ﻧﻤﻲ ﺑﺮﺩﻡﺩﺭ ﺍﻳﻦﺷﺐﺗﺎﺭﻳﻚ ﺑﺮﺍﻱﻛﺴﻲﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﺎﻱﻋﺎﻟﻢ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪﻭﺻﻠﺔ ﻧﺎﺟﻮﺭﻋﺎﻟﻢ ﺍﺳﺖ،ﻛﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﻳﺴﻲ
ﭼﻨﺪﻳﻦﺳﺎﻋﺖ ﺍﺳﺖ ﭼﻴﺰﻣﻲ ﻧﻮﻳﺴﻢ.ﺣﺲﻣﻲﻛﻨﻢ خو ﻧﺮﻳﺰﻳﻬﺎﻱﻣﻬﻤﻲﻋﻦﻗﺮﻳﺐﻣﻲﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺭﻋﺎﻟﻢﺭﺥﺑﺪﻫﺪ. ﭼﺮﺍﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﺩ؟ﭼﺮﺍﻫﻤﻪﺟﺎ ﺑﻪﺳﺎﺣﺖ ﺟﻨﮓﻣﻬﻴﺒﻲﺗﺒﺪﻳﻞﻳﺎﻓﺘﻪﺍﺳﺖ؟
ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢﺍﻳﻦﺧﻴﺎﻝﺍﺯﻛﺠﺎ ﺩﺭ ﻣﻦﻗﻮﺕﻳﺎﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.ﻭﻗﺘﻲﻛﻪﻳﻚﺳﺎﻋﺖﻗﺒﻞﺑﺮﺍﻱﺍﻧﺠﺎﻡ ﻛﺎﺭﻱﺍﺗﻔﺎﻗﴼﺍﺯﻳﻚﻣﻌﺒﺮ ﭘﺮﺟﻤﻌﻴﺖ ﺍﻳﻦﺷﻬﺮ (ﻻﻟﻪ ﺯﺍﺭ)ﻋﺒﻮﺭ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻟﻢﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖﻛﻮﺭ ﺑﺎﺷﻢﺗﺎﺷﻜﻞﻭ ﻫﻴﻜﻞ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﻴﻨﻢ.ﻛﺮ ﺑﺎﺷﻢ،ﺻﺪﺍﻳﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﻡ.ﻳﻚ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭﻳﺎﻏﻲ ﻭﻓﺮﺍﺭﻱ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ،ﻣﺜﻞﻣﻦ، ﻭﺟﻮﺩﻱ ﺍﺳﺖﻛﻪ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻓﻜﺮﻣﻲﻛﻨﻢﺑﺎﭼﻪﭼﻴﺰﻱﻣﻲﺗﻮﺍﻧﻢﺯﻧﺪﮔﻲﺭﺍﺩﻭﺳﺖﺑﺪﺍﺭﻡ:ﺑﻪﻳﻚﺟﺎﺩﺳﺖﻣﻲﮔﺬﺍﺭﻡﺩﺳﺘﻢﺑﻪﺷﺪﺕﻣﻲﻟﺮﺯﺩ.ﭘﺎﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﻡ،ﺯﻳﺮﭘﺎﻳﻢ ﺯﻟﺰﻟﺔﺷﺪﻳﺪﻱﺍﺣﺪﺍﺙﻣﻲ ﺷﻮﺩ.
ﺍﮔﺮﻣﺪﺗﻬﺎﻱﻣﺪﻳﺪ ﺑﺎﻣﻦﺯﻧﺪﮔﻲﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻱ ﺍﺯﺣﺎﻻﺕﻳﻚﺷﺎﻋﺮ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﻤﻲﻛﺮﺩﻱ. ﮔﻞﻛﻢﻃﺎﻗﺘﻲ ﺭﺍﻛﻪ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﺳﺖ ﺯﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﭼﻴﺪ، ﺁﻥ ﮔﻞ،ﻗﻠﺐﺷﺎﻋﺮ ﺍﺳﺖ. ﭼﺮﺍﻣﺜﻞﺍﻳﻦ ﺍﺑﺮ ﻣﻨﻘﻠﺐ ﻧﺒﺎﺷﻢ.ﻣﺜﻞﺍﻳﻦﺍﺑﺮﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻨﻢ؟ﭼﺮﺍﻣﺜﻞﺍﻳﻦ ﺍﺑﺮ ﻣﺘﻼﺷﻲ ﻧﺸﻮﻡ؟
ﻧﻪ، ﻧﻪ! ﺍﮔﺮ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺎﻭﺭﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻦﻣﺪﺗﻬﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﻡ.ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺭﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻪﺍﻡ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ
ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺍﻡ .ﺣﺎﻝ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ.
ﺁﻥﭼﻪ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢﺟﺰﭘﺮﻳﺸﺎﻧﻲﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯﺟﺒﻬﺔﺁﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲﻛﺮﺩ.ﭘﺲﺧﺎﻣﻮﺵﻣﻲﺷﻮﻡ.
ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭﻣﻬﺠﻮﺭﺗﻮ
ﻧﻴﻤﺎ
ﻧﺪﺍ ﺿﻤﻴﻤﺔ ﺍﺩﺑﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺷﻤﺎﺭﺓ ٧٦٥ ﺳﻪﺷﻨﺒﻪ ٢٢ ﺷﻬﺮﻳﻮﺭ ١٣٨٤ ﺻﻔﺤﺔ ٦

۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

ايـران مـن اي ايـران ، يـاران مـن اي يـاران !




ايران من اي ايران

ياران من اي ياران

دشمن به شکار آمد

بيهوده بکار آمــد

ما جنگل شيرانيم
از خيل دليرانيم
ما را نتوان کوبيد
ما را نتوان روبيد
کوهيم و سرافرازيم
دشمن براندازيم
سيلاب و همه توفان
توفان و همه جوشان .

ايران من اي ايران
ياران من اي ياران
خيزيد و بگوش آريد
بيهوش به هوش آريد
هرچشمه به جوش آريد
اشرف به خروش آريد
از سرچشمهٌ آزادي
صد جام به نوش آريد .

ايران من اي ايران
ياران من اي ياران
شب آمده لنگ لنگان
تا پاي سحرگاهان
اين مُرده نمي پايد
چون صبح به ميان آيد .
از خانه برون آييد
ديوانه برون آييد
گرگان خياباني
غولان بياباني
ترسيده ز هر سايه
وامانده ز هر مايه
وقت است که افروزيم
مشعل شويم و سوزيم .

ايران من اي ايران
ياران من اي ياران
امروز و چنين ميدان
سرگشته همه ديوان
خيزيد و براندازيد
دشمن ز سر اندازيد .

ايران من اي ايران
ياران من اي ياران !
رحمان کريمي-
دوشنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ / ۳۰ ژانويه ۲۰۱۲

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

ﻋﻤـﻮﺟـﺎﻥ ﮊﻭﻝ


ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻓﻘﻴﺮﻱ، ﺑﺎ ﺭﻳﺸﻲ ﺳﻔﻴﺪ،ﺻﺪﻗﻪﻳﻲ ﺍﺯﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ. ﺩﻭﺳﺘﻢ، ﻭﺯﻑﺩﺍﻭﺍﺭﺍﻧﺶ،ﺳﻜﻪﻳﻲﻳﻜﺼﺪﺳﺎﻧﺘﻴﻤﻲﺑﻪﺍﻭﺩﺍﺩ.ﻭﻗﺘﻲﺗﻌﺠﺒﻢ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮔﻔﺖ: «ﺍﻳﻦ ﺑﻴﻨﻮﺍ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﺑﻪﻳﺎﺩﻡ ﺁﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﺵ ﻟﺤﻈﻪﻳﻲ ﺭﻫﺎﻳﻢ ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ، ﺁﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﻲﻛﻨﻢ». ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ:
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﺓ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺍﺻﻠﻴﺘﺶ ﺍﺯ «ﻫﺎﻭﺭ» ﺑﻮﺩ، ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻧﺒﻮﺩ. ﺳﺮ َﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻪﺯﺣﻤﺖ ﻫﻢﺁﻭﺭﺩﻩ ﻣﻲﺷﺪ. ﭘﺪﺭﻡ ﺗﺎ ﺩﻳﺮﻭﻗﺖ ﻛﺎﺭ ﻣﻲﻛﺮﺩ، ﺍﻣﺎ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﻋﺎﻳﺪﺵ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ.ﻣﻦ ﺩﻭﺧﻮﺍﻫﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
ﺣﺮﻓﻬﺎﻱ ﺯﻧﻨﺪﻩﻳﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﻲ ﺭﻧﺞﻣﻲ ﺑﺮﺩ ﻭ ﻏﺎﻟﺒﺎ
ﺷﻮﻫﺮﺵ،ﺳﺮ ﻫﻢﻣﻲﻛﺮﺩ،ﺳﺮﻛﻮﻓﺘﻬﺎﻳﻲ ﺩﺭﭘﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﻮﺫﻳﺎﻧﻪ.
ﻣﺮﺩ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺩﺭﺍﻳﻦ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺣﺎﻟﺘﻲ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﻏﻤﺰﺩﻩ ﻣﻲﻛﺮﺩ. ﺍﻭ ﻛﻒ ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﺑﻪﭘﻴﺸﺎﻧﻴﺶ ﻣﻲﻛﺸﻴﺪ، ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻋﺮﻗﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﭘﺎﻙ ﻛﻨﺪ، ﻭ ﻫﻴﭻ ﺟﻮﺍﺑﻲ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﺩ. ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻴﺶ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ. ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺻﺮﻓﻪﺟﻮﻳﻲ ﻣﻲﺷﺪ؛ ﻫﻴﭻﻭﻗﺖ ﺩﻋﻮﺗﻲ ﺑﻪﺷﺎﻡ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪ ﻧﻤﻲﺷﺪ، ﺗﺎ ﺩﺭﻋﻮﺽ ﺩﻋﻮﺗﻲ ﺑﻪﻋﻤﻞ نيايد؛ ﻣﺎﻳﺠﺘﺎﺝ، ﺍﺯ ﭘس مانده هاي مغازه ها با تخفيف ﺧﺮﻳﺪﻩ ﻣﻲﺷﺪ. ﺧﻮﺍﻫﺮﻫﺎﻳﻢ ﭘﻴﺮﺍﻫﻨﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ
ﻣﻲﺩﻭﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺤﺜﻬﺎﻱ ﻃﻮﻳﻠﻲ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻬﺎﻱ ﻳَراق آنها كه ﻫﺮ ﻣﺘﺮﺵ ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻧﺘﻴﻢ ﻗﻴﻤﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻏﺬﺍﻱ ﻣﻌﻤﻮﻝﻣﺎ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻮﺩ ﺑﻪﺳﻮﭖ ﭼﺮﺑﻲ ﻭ ﮔﻮﺷﺖ ﮔﺎﻭﻱ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﺷﻜﺎﻝﻣﺨﺘﻠﻒ ﺻﺮﻑﻣﻲﺷﺪ. ﺑﻪﻧﻈﺮ ﻏﺬﺍﻳﻲ ﺑﻮﺩ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ّﻣﻘﻮﻱ؛ ﻣﻦ ﻏﺬﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻡ.
ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺗﻠﺨﻴﻬﺎﻱ ﺩﻟﺨﺮﺍﺷﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻛﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﮔﻢﺷﺪﻩ ﻭ
ﺷﻠﻮﺍﺭﻫﺎﻱ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﻩﺍﻡ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻳﻜﺸﻨﺒﻪﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﮔﺸﺖ خوﺩﻧﻤﺎﻳﻲ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻴﻢ. ﭘﺪﺭﻡ، ﺑﺎ ﺭﺩﻧﮕﻮﺕ، ﻛﻼﻩ ﺷﺎﭘﻮ ﻭ ﺩﺳﺘﻜﺶ، ﺑﺎﺯﻭﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﻡ، ﻛﻪ ﺑﺴﺎﻥ ﻛﺸﺘﻲ ﺗﺰﺋﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﻳﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩﻣﻲﺩﺍﺩ. ﺧﻮﺍﻫﺮﻫﺎﻳﻢ، ﻛﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻋﻼﻣﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍﻣﻲﻛﺸﻴﺪﻧﺪ؛ ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ، ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻟﻜﻪﻳﻲ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺭﻭﻱ ﺭﺩﻧﮕﻮﺕ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻛﺸﻒﻣﻲﺷﺪ، ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻫﺮﭼﻪ ﺳﺮﻳﻌﺘﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻛﻬﻨﻪﻳﻲ ﺁﻏﺸﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﻨﺰﻳﻦ ﭘﺎﻙ ﻛﺮﺩ.
ﭘﺪﺭﻡ، ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﺪﺍﺷﺘﻦ ﻛﻼﻩ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺳﺮ، ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺷﻠﻮﺍﺭ، ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﻲﻛﺸﻴﺪ ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺑﻪﭘﺎﻳﺎﻥ ﺑﺮﺳﺪ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ، ﻋﻴﻨﻚ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺑﻴﻨﺶ ﺭﺍ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﻛﺮﺩﻩ وﺩﺳﺘﻜﺸﻬﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﺸﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲﺁﻭﺭﺩ.
ﺑﺎ ﺩﻧﮓ ﻭ ﻓﻨﮓ ﻭ ﺗﺸﺮﻳﻔﺎﺕ ﺑﻪﺭﺍﻩ ﻣﻲﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. ﺧﻮﺍﻫﺮﻫﺎﻳﻢ ﻛﻪ ﻫﺮﻳﻚ ﺑﺎﺯﻭﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭﺟﻠﻮ ﺣﺮﻛﺖ ﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺳﻨﻴﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺑﻪﺍﻳﻦﺗﺮﺗﻴﺐ، ﺩﺭﺷﻬﺮ ﺩﺭﻣﻌﺮﺽ ﺩﻳﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﻲﺷﺪﻧﺪ. ﻣﻦ ﺩﺭﻃﺮﻑ ﭼﭗ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻗﺮﺍﺭﻣﻲﮔﺮﻓﺘﻢ، ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺩﺭ ﻃﺮﻑ
ﺭﺍﺳﺖ. ﻫﻨﻮﺯ ﻓﻴﮕﻮﺭ ﻛﺒﻜﺒﻪ ﻭ ﺩﺑﺪﺑﻪ، ﻭ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺘﻲ ﺧﻄﻮﻁ ﭼﻬﺮﻩ ﻫﺎ، ﻭ ﺟﺪﻱ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭﺍﻟﺪﻳﻦ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﮔﺮﺩﺷﻬﺎﻱ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﻣﻲﺁﻭﺭﻡ. ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﺑﺪﻧﻬﺎﻱ ﻛﺸﻴﺪﻩ، ﭘﺎﻫﺎﻱ ﺷﻖ ﻭ ﺭﻕ ﻭ ﮔﺎﻣﻬﺎﻱ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﺑﻪﺟﻠﻮ ﻣﻲﺭﻓﺘﻨﺪ، ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻛﺎﺭ ﭘُر اهميت ﻓﻮﻕﺍﻟﻌﺎﺩﻩﻳﻲ، ﺑﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻣﻨﺶ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺍﺭﺩ.
ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ، ﺑﺎﺩﻳﺪﻥ ﻛﺸﺘﻴﻬﺎﻱ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻱ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺭﺍﻫﻬﺎﻱ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺭ ﻣﻲﺁﻣﺪﻧﺪ، ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻪﺻﻮﺭﺕ ﺗﻐﻴﻴﺮﻧﺎﭘﺬﻳﺮﻱ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﻤﻠﻪ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻥ ﻣﻲﻛﺮﺩ: «ﻫﺎﻥ! ﺍﮔﺮ ﮊﻭﻝ ﺗﻮﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﺸﺘﻲ ﺑﺎﺷﺪ، ﭼﻪ ﺷﮕﻔﺖﺁﻭﺭﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ!»
ﻋﻤﻮﻳﻢ ﮊﻭﻝ، ﺑﺮﺍﺩﺭ ﭘﺪﺭﻡ، ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻣﻴﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺳﻮﺍﻱ ﺁﻥ ﺩﻭﺭﻩﻳﻲ ﻛﻪ ﻫﻴﻮﻻﻱ ﻭﺣﺸﺖﺁﻭﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ زﻣﺎﻥﻛﻮﺩﻛﻴﻢﻣﻲﺷﻨﻴﺪﻡﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﺻﺤﺒﺖﻣﻲﻛﻨﻨﺪ، ﺍﺯ ﺑﺲ ﻓﻜﺮﺵ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺟﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﺄﻧﻮﺱ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﻣﻲﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻧﺶ ﺩﺭﺍﻭﻟﻴﻦ ﻭﻫﻠﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﻨﺎﺧﺖ.
ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺧﺼﻮﺻﻴﺎﺕ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻋﺰﻳﻤﺘﺶ ﺑﻪﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﻣﻲﺩﺍﻧﺴﺘﻢ، ﮔﺮﭼﻪ، ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺘﻲ ﺟﺰ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻲ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﻲﺷﺪ. ﺑﻪﻧﻈﺮ، ﺍﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻧﺎﻣﻨﺎﺳﺒﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ، ﻳﻌﻨﻲ ﭘﻮﻟﻲ ﺭﺍ ﺑﻪﻫﺪﺭﺩﺍﺩﻩ، ﻫﻤﺎﻥ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺟﻨﺎﻳﺘﻬﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻱ ﺗﻬﻲﺩﺳﺖ ﺍﺳﺖ. ﻧﺰﺩ ﺍﻏﻨﻴﺎ، ﺁﻥ ﻛﺲ ﻛﻪ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﻛﺴﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻪﺍﻭ ﻳﻚ ﺧﻮﺷﮕﺬﺭﺍﻥ ﺍﻃﻼﻕ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ. ﺩﺭﻧﺰﺩ ﻣﺴﺘﻤﻨﺪﺍﻥ، ﭘﺴﺮﻱ ﻛﻪ ﻭﺍﻟﺪﻳﻨﺶ ﺭﺍ ﻭﺍﺩﺍﺭ ﺑﻪ ﻫﺪﺭﺩﺍﺩﻥ ﭘﻮﻟﺸﺎﻥ ﻣﻲﻛﻨﺪ،ﺁﺩﻣﻲ ﺑﺪ، ﻻﺍﺑﺎﻟﻲ، ﺑﻲ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺎ ﻭ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﺳﺖ!
ﻭﺍﻗﻌﻴﺘﻲ ﻛﻪ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻞ ﻫﺮﺩﻭ ﻳﻜﻲ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﻧﺘﺎﻳﺞ ﺑﻪﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺗﻌﻴﻦ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭﺧﺎﻣﺖ ﻛﺎﺭﻣﻲﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺑﻪﻫﺮﺻﻮﺭﺕ ﻋﻤﻮ ﮊﻭﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﺭﺛﻴﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﺩﻳﻨﺎﺭ ﺁﺧﺮ؛ ﺑﻪﺻﻮﺭﺕ ﻗﺎﺑﻞ ﻣﻼﺣﻈﻪﻳﻲ سهم ﺍﻻﺭﺛﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻲﻛﺮﺩﻩ ﻧﻴﺰ ﺑﻪﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺑﻮﺩ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪﻣﻘﺼﺪ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺑﺎ ﻳﻚ ﻛﺸﺘﻲ ﺗﺠﺎﺭﻱ ﺍﺯ «ﻫﺎﻭﺭ» ﺑﻪﻧﻴﻮﻳﻮﺭﻙ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ.
ﻋﻤﻮ ﮊﻭﻝ ﻫﻤﻴﻦﻛﻪ ﺑﻪﺁﻥﺟﺎ ﻣﻲﺭﺳﺪ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﺳﻮﺩﺍﮔﺮ ﻧﻤﻲﺩﺍﻧﻢ ﭼﻲ ﭼﻲ، ﻣﺴﺘﻘﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ، ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﻣﻲﻧﻮﻳﺴﺪ ﻛﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭﻛﻤﻲ ﭘﻮﻝ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺍﻣﻴﺪ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺧﺴﺎﺭﺕ ﻭ ﻟﻄﻤﻪﻳﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻪﭘﺪﺭﻡ ﻭﺍﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻛﻨﺪ. ﺍﻳﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺨﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻋﻮﺍﻃﻒ
ﻋﻤﻴﻘﻲ ﺩﺭﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﻲﺷﻮﺩ، ﮊﻭﻝ، ﻛﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺣﺘﻲ ﺳﮕﻲ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺮﺩﻱ ﺷﺮﻳﻒ، ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺧﻮﺵ ﻗﻠﺐ، «ﺩﺍﻭﺍﺭﺍﻧﺶ»ﻱﻭﺍﻗﻌﻲﻭﺩﺭﺳﺘﻜﺎﺭﻱﻣﺜﻞﻫﻤﻪ«ﺩﺍﻭﺍﺭﺍﻧﺶ»ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺗﻌﻘﻴﺐ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ، ﺍﻭ ﺑﺎ ﺍﻫﻦ ﻭ ﺗﻠﭗ ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﺩﺍﻣﺎﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪﻃﺮﻑ ﺟﺎﺷﻮﻱ ﭘﻴﺮ ﮊﻧﺪﻩ ﭘﻮﺵ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﺮﺩ.
ﺁﻥ ﺩﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﻓﺘﻨﺪ، ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻪﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻲﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﺎﻳﻊ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﻧﺮﻳﺰﻧﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ً ﺭﺍﺧﻮﺭﺩ؛ ﺍﻭ ﺣﺘﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻋﻤﻼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻫﺪ، ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺻﺪﻑ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺖ. ﺍﻭ ﻛﻪ ﺳﻌﻲ ﺩﺭ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎ ﺩﺍﺷﺖ، ﻫﻤﺔ ﻣﺎﻳﻊ ﺻﺪﻑ ﺭﺍ ﻓﻲﺍﻟﻔﻮﺭ ﺑﻪﺭﻭﻱ ﺭﺩﻧﮕﻮﺗﺶ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪﻣﺎﺩﺭﻡ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻛﺮﺩ:
«ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﻫﺎ ﻧﻤﻲﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﻲﮔﺮﻓﺖ». ﻭﻟﻲ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﻪﻧﻈﺮﻡ ﺭﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﻀﻄﺮﺏ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﻲ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﻪﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ، ﻛﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺻﺪﻑ ﺷﻜﻦ ﺟﻤﻊ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ، ﻭ ﻳﻚﺭﺍﺳﺖ ﺑﻪﻃﺮﻑ ﻣﺎ ﺁﻣﺪ.
ﺍﻭﺭﻧﮓ ﭘﺮﻳﺪﻩ،ﺑﺎﭼﺸﻤﺎﻧﻲﻏﻴﺮﻋﺎﺩﻱﺑﻪﻧﻈﺮﻣﻲﺭﺳﻴﺪ. ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻔﺖ:«ﺍﻳﻦﻣﺮﺩﻱ ﻛﻪ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍﻣﻲﺷﻜﻨﺪ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺑﻪﮊﻭﻝ ﺩﺍﺭﺩ:«ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﻲﮔﻔﺖ:«ﻛﺪﺍﻡ ﮊﻭﻝ؟»
ﭘﺪﺭﻡ ﮔﻔﺖ:« ﺁﺧﺮ ...ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ... ﺍﮔﺮ ﻧﻤﻲﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺍﺳﺖ، ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻭﺍﺳﺖ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻀﻄﺮﺏ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﺎ ﻟﻜﻨﺖ ﮔﻔﺖ: «ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻩﺍﻱ! ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻲﺩﺍﻧﻲ ﺍﻭ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﻻﻃﺎﺋﻼﺕ ﺭﺍ ﻣﻲﮔﻮﻳﻲ؟»
«ﺁﺧﺮﺑﺮﻭ ﺑﺒﻴﻨﺶ، ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﻦ؛ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ ﻛﻪ
ﺗﻮ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﻨﻲ».
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪﭘﺎﺧﺎﺳﺘﻪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﻪﺩﺧﺘﺮﺍﻧﺶ ﭘﻴﻮﺳﺖ.ﻣﻦ ﻫﻢ، ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ. ﺍﻭ ﭘﻴﺮ، ﻛﺜﻴﻒ ﻭ ﭘﺮ ﭼﻴﻦ ﻭ ﭼﺮﻭﻙ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯﻛﺎﺭﺵ ﻫﻢ ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﻧﻤﻲﺩﺍﺷﺖ.
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮﮔﺸﺖ. ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﻲﻟﺮﺯﺩ. ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺮﻳﻊ ﮔﻔﺖ:
«ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺍﺳﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺑﺮﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺗﻲ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻛﺸﺘﻲ ﺑﮕﻴﺮ. ﺧﺼﻮﺻﴼﺧﻴﻠﻲﻣﺤﺘﺎﻁ ﺑﺎﺵ، ﺗﺎ ﻧﻜﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺑﻲ ﺳﺮ ﻭﭘﺎ ﺣﺎﻻ ﻭﺑﺎﻝ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺷﻮﺩ!» ﭘﺪﺭﻡ ﺩﻭﺭﺷﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺭﻓﺘﻢ. ﺑﻪﻃﻮﺭﻏﺮﻳﺒﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻭ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱﻣﻲﻛﺮﺩﻡ.
ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻛﺸﺘﻲ ﺭﻭﻱ ﻋﺮﺷﻪ ﺑﻪ ﮔﺸﺖﺯﻧﻲ ﺍﺷﺘﻐﺎﻝ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﺮﺩﻱ ﺑﻮﺩ ﻻﻏﺮ ﺍﻧﺪﺍﻡ، ﺑﺎﺧﻂ ﺭﻳﺸﻬﺎﻱ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺩﺭﻃﺮﻓﻴﻦ ﺻﻮﺭﺕ، ﻭ ﺣﺎﻟﺘﻲ ﭘﺮ ﻃﻤﻄﺮﺍﻕ، ﺩﺭﺳﺖﻣﺜﻞ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺧﻂ ﻣﺮﺍﺳﻼﺕ ﺩﺭﻳﺎﻳﻲ ﻫﻨﺪ ﺭﺍ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ.
ﭘﺪﺭﻡ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻛﻠﻲ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻭ ﺧﻮﺵﺁﻣﺪ ﮔﻮﻳﻲ ﺍﺯ
ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﻐﻠﺶ ﺳﺌﻮﺍﻝ ﻛﺮﺩ.
«ﺍﻫﻤﻴﺖ ﮊﺭﺯﻱ ﺩﺭﭼﻴﺴﺖ؟ ﺗﻮﻟﻴﺪﺍﺗﺶ؟ ﻣﺮﺩﻣﺶ؟ ﺁﺩﺍﺏ
ﻭ ﺳﻨﻦ ﺁﻧﻬﺎ؟ ﻋﺎﺩﺗﻬﺎﻳﺸﺎﻥ؟ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺧﺎﻙ؟» ﻭ ﻏﻴﺮﻩ.
ﻣﻲﺷﺪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﺳﺆﺍﻟﻬﺎ ﻻﺍﻗﻞ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪﺍﻳﺎﻻﺕﻣﺘﺤﺪﻩ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻧﻪ ﮊﺭﺯﻱ. ﺳﭙﺲ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍﺟﻊ
ﺑﻪﻛﺸﺘﻲﻳﻲ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻣﻲﺩﺍﺩ. ﺑﻌﺪ
ﺑﻪﺧﺪﻣﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ. ﭘﺪﺭﻡ، ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﻲﻣﺸﻮﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ:
«ﺁﻥﺟﺎ ﺷﻤﺎ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺻﺪﻑ ﺷﻜﻨﻲ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﻪﻧﻈﺮ ﺟﺎﻟﺐ ﻣﻲﺁﻳﺪ ﺁﻳﺎ ﺍﻃﻼﻋﺎﺗﻲ ﻫﻢ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩﻙ ﺩﺍﺭﻳﺪ؟»
ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻛﺸﺘﻲ، ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺧﺸﻤﮕﻴﻨﺶ ﻣﻲﻛﺮﺩ، ﺑﺎ ﺗﻨﺪﻱ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﻭﻟﮕﺮﺩ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﻱ ﭘﻴﺮﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪﻣﻴﻬﻦ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻣﺶ. ﺑﻪﻧﻈﺮ ﻮﻳﺸﺎﻭﻧﺪﺍﻧﻲ ﺩﺭ ﻫﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﻣﺎ ﻧﻤﻲﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪﻧﺰﺩ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ، ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺑﻪﺁﻧﻬﺎ ﺑﺪﻫﻜﺎﺭ ﺍﺳﺖ. ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﭼﻴﺰﻱ ﺷﺒﻴﻪ “ﮊﻭﻝ ﺩﺍﺭﻣﺎﻧﺶ” ﻳﺎ “ﺩﺍﺭﻭﺍﻧﺶ”
ﺍﺳﺖ، ﮔﻮﻳﺎ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﻫﺎﻭﺭ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺑﻮﺩﻩ، ﻭﻟﻲ ﻣﻲﺑﻴﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﻪﭼﻪ ﻓﻼﻛﺘﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ».
ﭘﺪﺭﻡ، ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻛﺒﻮﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﺗﺄﺛﺮ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﺟﺪﺍﻧﻤﻮﺩﻥ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﮕﻮﻳﺪ:
«ﺁﻩ! ﺁﻩ! ﺑﺴﻴﺎﺭﺧﻮﺏ... ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ...ﺍﻳﻦ ﻭﺿﻊ ﻣﺘﻌﺠﺒﻢ ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ... ﺍﺯﺷﻤﺎ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺘﺸﻜﺮﻡ ، ﻛﺎﭘﻴﺘﺎﻥ»
ﻭ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺩﺭﻳﺎﻧﻮﺭﺩ ﻣﻲﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺩﻭﺭ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﺍﻭ ﺑﻪﻛﻨﺎﺭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻱ ﺑﻪﻫﻢ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪﺍﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺑﻨﺸﻴﻦ؛ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻣﻠﺘﻔﺖ ﭼﻴﺰﻱ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ». ﺍﻭ ﺭﻭﻱ ﻧﻴﻤﻜﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻜﻨﺖ ﺯﺑﺎﻥ ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ، ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ!
ﺣﺎﻻ ﭼﻪﻛﺎﺭ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﻛﺮﺩ؟ ...» ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﻱ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
«ﺑﺎﻳﺪ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻛﺮﺩ. ﺣﺎﻝ ﻛﻪ ﮊﻭﺯﻑ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﺪ، ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ. ﺑﻪﺧﺼﻮﺹ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻮﺍﻇﺒﺖ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪﭼﻴﺰﻱ ﻣﺸﻜﻮﻙ ﻧﺸﻮﺩ» ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪﻧﻈﺮ ﻣﻲﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻛﺮﺩ: «ﭼﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪﻳﻲ...؟»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻛﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: «ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻚ ﻭ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺯﺩ ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﻭﺑﺎﻝﮔﺮﺩﻥﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ!
ﻣﮕﺮ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯ ﻳﻚ ﺩﺍﻭﺭﺍﻧﺶ ﺩﺍﺷﺖ!...» ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪﭘﻴﺸﺎﻧﻴﺶ ﺑﺮﺩ، ﻫﻤﺎﻥﻃﻮﺭﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﻮﺍﻗﻊ ﺮﺯﻧﺸﻬﺎ ﻭ يﺮﻛﻮﻓﺘﻬﺎﻱ ﺯﻧﺶ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻲﺩﺍﺩ.
ﺑﺎ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻳﺎﻧﻮﺭﺩﻱ ﻗﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻪﺧﻮﺩ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﻣﻠﺘﻲ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺭﺍ ﻋﺮﺿﻪ ﻛﻨﺪ. ﻭ ﺑﻪﻗﻮﻝ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺳﺎﺩﮔﻲ ﺳﺨﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ، ﺁﺩﺍﺏ ﻭ ﺳﻨﻦ ﺍﺳﻒﺍﻧﮕﻴﺰ ﺍﻳﻦ ﺟﺰﻳﺮﺓ ﺗﺤﺖ ﺗﺴﻠﻂ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻴﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺮﺭﺳﻲ ﻗﺮﺍﺭﺩﻫﺪ. ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﻪﮊﺭﺯﻱ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪﺍﺷﺘﻐﺎﻝ ﺧﺎﻃﺮ، ﻭ ﺭﺅﻳﺎﻱ ﻫﻤﺔ
ﻟﺤﻈﺎﺕ ﻣﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻪﺍﻳﻦ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻴﻢ. ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ: ﻛﺸﺘﻲ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﺳﻜﻠﻪ ﮔﺮﺍﻧﻮﻳﻞ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﮔﺮﻡﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ؛ ﭘﺪﺭﻡ، ﺑﺎ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﺭﻫﺎﻳﺶ، ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﺑﻮﺩ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎﻧﮕﺮﺍﻧﻲ ﺑﺎﺯﻭﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﺠﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺧﻮﺍﻫﺮﻱ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﻮﻫﺮ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮﺩﻳﮕﺮﻡ، ﻣﺜﻞ ﻣﺮﻏﻲ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪﻧﻈﺮ ﻣﻲﺭﺳﻴﺪ. ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺎ، ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍﻩ ﻣﻲﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭﻣﻮﺟﺐ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﻳﻚﺑﻨﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﻢ.
ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ، ﻛﺸﺘﻲ ﺳﻮﺕ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻟﻨﮕﺮﮔﺎﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ، ﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺩﺭﻳﺎﻳﻲ ﻣﺴﻄﺢ ﻛﻪ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﻴﺰ ﻣﺮﻣﺮﻳﻦ ﺳﺒﺰﻱ ﺑﻮﺩ ﺑﻪﭘﻴﺶ ﻣﻲﺭﻓﺖ. ﻣﺎ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻭ ﺳﺮﻓﺮﺍﺯ ﻣﺜﻞ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻛﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﺑﻪﺳﻮﺍﺣﻠﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻭﺭ ﻣﻲﺷﺪﻳﻢ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﻲﻛﺮﺩﻳﻢ. ﭘﺪﺭﻡ ﺷﻜﻤﺶ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﺭﺩﻧﮕﻮﺗﻲ ﺑﻪﺟﻠﻮ ﻣﻲﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﺻﺒﺢ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﻫﻤﺔ ﻟﻜﻪﻫﺎﻳﺶ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺗﻤﻴﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺍﻭ ﺑﻮﻱ ﺑﻨﺰﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺨﺶ ﻣﻲ ﺷﺪ. ﺑﻮﻳﻲ ﻛﻪ
ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﺑﻮﺩ.
ﭘﺪﺭﻡ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ، ﺩﻭ ﺑﺎﻧﻮﻱ ﺷﻴﻚ ﭘﻮﺵ ﺭﺍﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﻭ ﺁﻗﺎ ﺑﻪﺁﻧﻬﺎ ﺻﺪﻑ ﻣﻲﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻳﻚ ﺟﺎ ﺷﻮﻱ ﭘﻴﺮﮊﻧﺪﻩ ﭘﻮﺵ ﺑﺎ ﻳﻚ ﺿﺮﺑﺔ ﭼﺎﻗﻮ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﻣﻲﺩﺍﺩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪﺧﺎﻧﻤﻬﺎ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﻃﺮﺯ ﺻﺪﻑ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎ ﺩﻟﭙﺴﻨﺪ ﺑﻮﺩ. ﺁﻧﻬﺎ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻧﺎﺯﻛﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﺟﻠﻮ ﻣﻲﺁﻭﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﭘﻴﺮﺍﻫﻨﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﻟﻚ ﻧﺸﻮﻧﺪ. ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍﺑﺎ ﻳﻚ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﻮﭼﻚ ﻭ ﺳﺮﻳﻊ ﺳﺮ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻭ ﭘﻮﺳﺘﺔ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﺩﺭﻳﺎﻣﻲﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.
ﭘﺪﺭﻡ، ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻚ، ﻣﻔﺘﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﺗﺸﺨﺺ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺻﺪﻑ، ﺗﻮﻱ ﻛﺸﺘﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﻛﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﺷﻴﻚ، ﻇﺮﻳﻒ ﻭﻋﺎﻟﻲ ﻳﺎﻓﺘﻪ، ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪﻩ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺩﻟﺘﺎﻥ ﻣﻲﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﻪ ﺑﻪﺷﻤﺎﻫﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﻳﻲ ﺻﺪﻑ ﭘﻴﺸﻜﺶ ﻛﻨﻢ؟»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺁﻥ ﻣﺮﺩﺩ ﺑﻮﺩ؛ ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺍﻫﺮﻫﺎﻳﻢ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﻲ ﻣﻌﺬﺏ ﮔﻔﺖ:
«ﻣﻲﺗﺮﺳﻢ ﻣﻌﺪﻩﺍﻡ ﺭﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻛﻨﻢ. ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺨﺮ!
ﻣﻨﺘﻬﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﻛﻢ، ﺗﺎ ﻣﺮﻳﺾ ﻧﺸﻮﻧﺪ». ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺑﻪﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: «ﺑﺮﺍﻱ ﮊﻭﺯﻑ ﻫﻢ ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻟﻮﺱ ﻛﺮﺩ».
ًﭘﺴﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺻﻼ ﻣﻦﻛﻨﺎﺭﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺗﻤﺎﻳﺰ ﺭﺍ ﻧﺎﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻳﺎﻓﺘﻢ.
ﺑﻪﻋﻼﻭﻩ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻳﻚ ﻛﺸﺘﻲ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﻮﺗﻴﻚ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺭﺍ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭﻛﺴﺐ ﻭ ﻛﺎﺭ ﻣﻬﻤﻲ ﺩﺍﺭﺩ. ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺩﺭﻧﺎﻣﻪ ﺩﻭﻣﻲ ﻧﻮﺷﺖ: «ﻓﻴﻠﻴﭗ ﻋﺰﻳﺰﻡ، ﺑﻪﺍﻳﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﻣﻲﻧﻮﻳﺴﻢ ﻛﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺳﻼﻣﺘﻲ ﻣﻦ، ﻛﻪ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻧﺒﺎﺷﻲ، ﻛﺴﺐ ﻭ ﻛﺎﺭﻧﻴﺰ ﺭﻭ ﺑﻪﺭﺍﻩ ﺍﺳﺖ. ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺍﻱﻣﺴﺎﻓﺮﺗﻲ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﻪﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻱ ﺟﻨﻮﺑﻲ ﻣﻲ ﺭﻭﻡ. ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻻﺗﻢ ﺑﻲﺧﺒﺮﺕ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ. ﺍﮔﺮ ﻧﺎﻣﻪﻳﻲ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﻧﻨﻮﺷﺘﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ. ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺛﺮﻭﺗﻲ ﺑﻪﻫﻢ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﻪ “ﻫﺎﻭﺭ” ﺑﺎﺯ
ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺸﺖ.ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﻣﺪﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﻛﺮﺩ».
ﺍﻳﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻧﺠﻴﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭﻫﺮ ﻣﻮﺭﺩﻱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﻪﻫﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﻲﺷﺪ. ﻣﺪﺕ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ، ﺑﻪﻭﺍﻗﻊ، ﻋﻤﻮ ﮊﻭﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﺒﺮﻱ ﻧﺪﺍﺩ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﻣﻴﺪ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻲ ﺷﺪ؛ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻢ ﺍﻏﻠﺐ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻣﻲﮔﻔﺖ:
«ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﮊﻭﻝ ﻧﺎﺯﻧﻴﻦ ﺑﻪﺍﻳﻦﺟﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ، ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻣﺎ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ. ﺍﻳﻦ ﻫﻢ ﻧﻤﻮﻧﺔ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﮔﻠﻴﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﻜﺸﺪ!»
ﻭ ﻫﺮ ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ، ﺑﺎ ﻧﻈﺎﺭﺓ ﭘﺪﻳﺪﺍﺭﺷﺪﻥ ﻛﺸﺘﻴﻬﺎﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺨﺎﺭ ﺩﺭ ﺍﻓﻖ ﻭ ﭘﺨﺶ ﻣﺎﺭﭘﻴﭽﻬﺎﻱ ﺩﻭﺩ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ، ﭘﺪﺭﻡ ﺟﻤﻠﻪ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﻜﺮﺍﺭﻣﻲ ﻛﺮﺩ:«ﻫﺎﻥ! ﺍﮔﺮ ﮊﻭﻝ ﺗﻮﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﺸﺘﻲ ﺑﺎﺷﺪ، ﭼﻪ ﺷﮕﻔﺖﺁﻭﺭﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ». ﻭ ﺗﻘﺮﻳﺒﴼ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻣﻲﺭﻓﺖﻛﻪ ﺍﻭ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺗﻜﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﺷﻮﺩ، ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻛﻨﺎﻥ ﺑﮕﻮﻳﺪ: «ﻫﺎﻱ! ﮊﻭﻝ».
ﻫﺰﺍﺭ ﻃﺮﺡ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺣﺘﻤﻲ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ؛ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻋﻤﻮ، ﺣﺘﻲ ﺧﺎﻧﻪ ﻳﻴﻼﻗﻲ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﻳﻚ «ﺍﻳﻨﮕﻮﻭﻳﻞ» ﺧﺮﻳﺪﺍﺭﻱ ﺷﻮﺩ. ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﻨﻢ ﭘﺪﺭﻡ ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺩﺭﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ٢٨ ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮﻱ ٢٦ﺳﺎﻝ. ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻤﻲﻛﺮﺩﻧﺪ، ﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺧﻮﺩ ﻏﺼﻪﻳﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ.
ﻳﻚ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮﺩﻭﻣﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﺪ، ﻳﻚ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ، ﻧﻪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ، ﺍﻣﺎ ﺷﺮﻳﻒ. ﻳﻘﻴﻦ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺔ ﻋﻤﻮ ﮊﻭﻝ، ﻛﻪ ﺷﺒﻲ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪ، ﻣﻮﺟﺐ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻳﺎﻓﺘﻦ ﺷﻚ ﻭ ﺗﺮﺩﻳﺪﻫﺎ ﻭ ﺍﺧﺬ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻗﺎﻃﻌﺎﻧﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺷﺪ.
ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻱ ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﺑﻪ«ﮊﺭﺯﻱ» ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻨﺪ.
ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﻪﮊﺭﺯﻱ ﺍﻳﺪﻩ ﺁﻟﻲ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺔ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﻣﺴﺘﻤﻨﺪ. ﮊﺭﺯﻱ ﺩﻭﺭ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﺎ ﻳﻚ ﻛﺸﺘﻲ ﻋﺒﻮﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﻲﻳﺎﺑﻨﺪ. ﺍﻳﻦ ﺟﺰﻳﺮﺓ ﻛﻮﭼﻚ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻴﻬﺎ ﺍﺳﺖ.
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﻳﻚ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﻱ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻳﺎﻧﻮﺭﺩﻱ ﻗﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻪﺧﻮﺩ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﻣﻠﺘﻲ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺭﺍ ﻋﺮﺿﻪ ﻛﻨﺪ. ﻭ ﺑﻪﻗﻮﻝ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺳﺎﺩﮔﻲ
ﺳﺨﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ، ﺁﺩﺍﺏ ﻭ ﺳﻨﻦ ﺍﺳﻒﺍﻧﮕﻴﺰ ﺍﻳﻦ ﺟﺰﻳﺮﺓ ﺗﺤﺖ ﺗﺴﻠﻂ ﺍﻧﮕﻠﻴﺴﻴﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺮﺭﺳﻲ ﻗﺮﺍﺭﺩﻫﺪ.
ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﻪﮊﺭﺯﻱ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪﺍﺷﺘﻐﺎﻝ ﺧﺎﻃﺮ، ﻭ ﺭﺅﻳﺎﻱ ﻫﻤﺔ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﻣﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﻪﺍﻳﻦ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻴﻢ. ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ: ﻛﺸﺘﻲ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﺳﻜﻠﻪ ﮔﺮﺍﻧﻮﻳﻞ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﮔﺮﻡﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ؛ ﭘﺪﺭﻡ، ﺑﺎ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺭ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﺭﻫﺎﻳﺶ، ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﻴﻢ ﺑﻮﺩ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎﻧﮕﺮﺍﻧﻲ ﺑﺎﺯﻭﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﺠﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﺧﻮﺍﻫﺮﻱ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﻮﻫﺮ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮﺩﻳﮕﺮﻡ، ﻣﺜﻞ ﻣﺮﻏﻲ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪﻧﻈﺮ ﻣﻲﺭﺳﻴﺪ. ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﺎ، ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍﻩ ﻣﻲﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭﻣﻮﺟﺐ ﻣﻲ ﺷﺪند.
ﺗﺎ ﻣﻦ ﻳﻚﺑﻨﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﻢ. ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ، ﻛﺸﺘﻲ ﺳﻮﺕ ﻛﺸﻴﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻟﻨﮕﺮﮔﺎﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ، ﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺩﺭﻳﺎﻳﻲ ﻣﺴﻄﺢ ﻛﻪ ﺷﺒﻴﻪ ﻣﻴﺰ ﻣﺮﻣﺮﻳﻦ ﺳﺒﺰﻱ ﺑﻮﺩ ﺑﻪﭘﻴﺶ ﻣﻲﺭﻓﺖ. ﻣﺎ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻭ
ﺳﺮﻓﺮﺍﺯ ﻣﺜﻞ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻛﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﺑﻪﺳﻮﺍﺣﻠﻲ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻭﺭ ﻣﻲﺷﺪﻳﻢ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻣﻲﻛﺮﺩﻳﻢ. ﭘﺪﺭﻡ ﺷﻜﻤﺶ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﺭﺩﻧﮕﻮﺗﻲ ﺑﻪﺟﻠﻮ ﻣﻲﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﺻﺒﺢ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﻫﻤﺔ ﻟﻜﻪﻫﺎﻳﺶ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺗﻤﻴﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺍﻭ ﺑﻮﻱ ﺑﻨﺰﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺨﺶ ﻣﻲ ﺷﺪ. ﺑﻮﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﺑﻮﺩ.
ﭘﺪﺭﻡ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ، ﺩﻭ ﺑﺎﻧﻮﻱ ﺷﻴﻚ ﭘﻮﺵ ﺭﺍﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﻭ ﺁﻗﺎ ﺑﻪﺁﻧﻬﺎ ﺻﺪﻑ ﻣﻲﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻳﻚ ﺟﺎ ﺷﻮﻱ ﭘﻴﺮﮊﻧﺪﻩ ﭘﻮﺵ ﺑﺎ ﻳﻚ ﺿﺮﺑﺔ ﭼﺎﻗﻮ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪﺁﻗﺎﻳﺎﻥ ﻣﻲﺩﺍﺩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪﺧﺎﻧﻤﻬﺎ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﻃﺮﺯ ﺻﺪﻑ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎ ﺩﻟﭙﺴﻨﺪ ﺑﻮﺩ. ﺁﻧﻬﺎ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﻧﺎﺯﻛﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﻫﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﺟﻠﻮ ﻣﻲﺁﻭﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﭘﻴﺮﺍﻫﻨﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﻟﻚ ﻧﺸﻮﻧﺪ. ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍﺑﺎ ﻳﻚ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﻮﭼﻚ ﻭ ﺳﺮﻳﻊ ﺳﺮ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻭ ﭘﻮﺳﺘﺔ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﺩﺭﻳﺎﻣﻲﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.
ﭘﺪﺭﻡ، ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻚ، ﻣﻔﺘﻮﻥ ﺍﻳﻦ ﺗﺸﺨﺺ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺻﺪﻑ، ﺗﻮﻱ ﻛﺸﺘﻲ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﻛﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﺷﻴﻚ، ﻇﺮﻳﻒ ﻭﻋﺎﻟﻲ ﻳﺎﻓﺘﻪ، ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﺪﻩ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﺩﻟﺘﺎﻥ ﻣﻲﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﻪ ﺑﻪﺷﻤﺎﻫﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﻳﻲ ﺻﺪﻑ ﭘﻴﺸﻜﺶ ﻛﻨﻢ؟»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺁﻥ ﻣﺮﺩﺩ ﺑﻮﺩ؛ ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺍﻫﺮﻫﺎﻳﻢ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﻲ ﻣﻌﺬﺏ ﮔﻔﺖ:
«ﻣﻲﺗﺮﺳﻢ ﻣﻌﺪﻩﺍﻡ ﺭﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻛﻨﻢ. ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺨﺮ!
ﻣﻨﺘﻬﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﻛﻢ، ﺗﺎ ﻣﺮﻳﺾ ﻧﺸﻮﻧﺪ». ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺑﻪﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: «ﺑﺮﺍﻱ ﮊﻭﺯﻑ ﻫﻢ ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﻟﻮﺱ ﻛﺮﺩ, ﻣﻦﻛﻨﺎﺭﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺗﻤﺎﻳﺰ ﺭﺍ ﻧﺎﻋﺎﺩﻻﻧﻪ ﻳﺎﻓﺘﻢ. ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺗﻌﻘﻴﺐ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ، ﺍﻭ ﺑﺎ ﺍﻫﻦ ﻭ ﺗﻠﭗ ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﺩﺍﻣﺎﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪﻃﺮﻑ ﺟﺎﺷﻮﻱ ﭘﻴﺮ ﮊﻧﺪﻩ ﭘﻮﺵ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﺮﺩ.
ﺁﻥ ﺩﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﻓﺘﻨﺪ، ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻪﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﻣﻲﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﺎﻳﻊ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﻧﺮﻳﺰﻧﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻧﻬﺎ ً ﺭﺍﺧﻮﺭﺩ؛ ﺍﻭ ﺣﺘﻲ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻋﻤﻼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻫﺪ، ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺻﺪﻑ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺖ. ﺍﻭ ﻛﻪ ﺳﻌﻲ ﺩﺭ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎ ﺩﺍﺷﺖ، ﻫﻤﺔ ﻣﺎﻳﻊ ﺻﺪﻑ ﺭﺍ ﻓﻲﺍﻟﻔﻮﺭ ﺑﻪﺭﻭﻱ ﺭﺩﻧﮕﻮﺗﺶ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﻛﻪﻣﺎﺩﺭﻡ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻛﺮﺩ:
«ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﻫﺎ ﻧﻤﻲﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﻲﮔﺮﻓﺖ». ﻭﻟﻲ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﻪﻧﻈﺮﻡ ﺭﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﻀﻄﺮﺏ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﻲ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﻪﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ، ﻛﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺻﺪﻑ ﺷﻜﻦ ﺟﻤﻊ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ، ﻭ ﻳﻚﺭﺍﺳﺖ ﺑﻪﻃﺮﻑ ﻣﺎ ﺁﻣﺪ.
ﺍﻭﺭﻧﮓ ﭘﺮﻳﺪﻩ،ﺑﺎﭼﺸﻤﺎﻧﻲﻏﻴﺮﻋﺎﺩﻱﺑﻪﻧﻈﺮﻣﻲﺭﺳﻴﺪ. ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻔﺖ:«ﺍﻳﻦﻣﺮﺩﻱ ﻛﻪ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍﻣﻲﺷﻜﻨﺪ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺑﻪﮊﻭﻝ ﺩﺍﺭﺩ:«ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﻧﮕﺮﺍﻧﻲﮔﻔﺖ:«ﻛﺪﺍﻡ ﮊﻭﻝ؟»
ﭘﺪﺭﻡ ﮔﻔﺖ:« ﺁﺧﺮ ...ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ... ﺍﮔﺮ ﻧﻤﻲﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺍﺳﺖ، ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻭﺍﺳﺖ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻀﻄﺮﺏ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺑﺎ ﻟﻜﻨﺖ ﮔﻔﺖ: «ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺷﺪﻩﺍﻱ! ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻲﺩﺍﻧﻲ ﺍﻭ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﻻﻃﺎﺋﻼﺕ ﺭﺍ ﻣﻲﮔﻮﻳﻲ؟»
«ﺁﺧﺮﺑﺮﻭ ﺑﺒﻴﻨﺶ، ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﻦ؛ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﻨﻲ».
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪﭘﺎﺧﺎﺳﺘﻪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﻪﺩﺧﺘﺮﺍﻧﺶ ﭘﻴﻮﺳﺖ.ﻣﻦ ﻫﻢ، ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ. ﺍﻭ ﭘﻴﺮ، ﻛﺜﻴﻒ ﻭ ﭘﺮ ﭼﻴﻦ ﻭ ﭼﺮﻭﻙ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯﻛﺎﺭﺵ ﻫﻢ ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﻧﻤﻲﺩﺍﺷﺖ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮﮔﺸﺖ. ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﻣﻲﻟﺮﺯﺩ. ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺮﻳﻊ ﮔﻔﺖ:
«ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﺍﺳﺖ. ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﺑﺮﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺗﻲ ﺍﺯ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻛﺸﺘﻲ ﺑﮕﻴﺮ. ﺧﺼﻮﺻﴼﺧﻴﻠﻲﻣﺤﺘﺎﻁ ﺑﺎﺵ، ﺗﺎ ﻧﻜﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺑﻲ ﺳﺮ ﻭﭘﺎ ﺣﺎﻻ ﻭﺑﺎﻝ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﺎ ﺷﻮﺩ!» ﭘﺪﺭﻡ ﺩﻭﺭﺷﺪ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺭﻓﺘﻢ. ﺑﻪﻃﻮﺭﻏﺮﻳﺒﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻭ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱﻣﻲﻛﺮﺩﻡ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻛﺸﺘﻲ ﺭﻭﻱ ﻋﺮﺷﻪ ﺑﻪ ﮔﺸﺖﺯﻧﻲ ﺍﺷﺘﻐﺎﻝ ﺩﺍﺷﺖ.
ﻣﺮﺩﻱ ﺑﻮﺩ ﻻﻏﺮ ﺍﻧﺪﺍﻡ، ﺑﺎﺧﻂ ﺭﻳﺸﻬﺎﻱ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺩﺭﻃﺮﻓﻴﻦ ﺻﻮﺭﺕ، ﻭ ﺣﺎﻟﺘﻲ ﭘﺮ ﻃﻤﻄﺮﺍﻕ، ﺩﺭﺳﺖﻣﺜﻞ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺧﻂ ﻣﺮﺍﺳﻼﺕ ﺩﺭﻳﺎﻳﻲ ﻫﻨﺪ ﺭﺍ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ.
ﭘﺪﺭﻡ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻛﻠﻲ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻭ ﺧﻮﺵﺁﻣﺪ ﮔﻮﻳﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﻐﻠﺶ ﺳﺌﻮﺍﻝ ﻛﺮﺩ.
«ﺍﻫﻤﻴﺖ ﮊﺭﺯﻱ ﺩﺭﭼﻴﺴﺖ؟ ﺗﻮﻟﻴﺪﺍﺗﺶ؟ ﻣﺮﺩﻣﺶ؟ ﺁﺩﺍﺏ ﻭ ﺳﻨﻦ ﺁﻧﻬﺎ؟ ﻋﺎﺩﺗﻬﺎﻳﺸﺎﻥ؟ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﺧﺎﻙ؟» ﻭ ﻏﻴﺮﻩ.
ﻣﻲﺷﺪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﺳﺆﺍﻟﻬﺎ ﻻﺍﻗﻞ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪﺍﻳﺎﻻﺕﻣﺘﺤﺪﻩ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻧﻪ ﮊﺭﺯﻱ. ﺳﭙﺲ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪﻛﺸﺘﻲﻳﻲ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻣﻲﺩﺍﺩ. ﺑﻌﺪ ﺑﻪﺧﺪﻣﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ. ﭘﺪﺭﻡ، ﻋﺎﻗﺒﺖ، ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﻲﻣﺸﻮﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ:
«ﺁﻥﺟﺎ ﺷﻤﺎ ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺻﺪﻑ ﺷﻜﻨﻲ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﻪﻧﻈﺮ ﺟﺎﻟﺐ ﻣﻲﺁﻳﺪ ﺁﻳﺎ ﺍﻃﻼﻋﺎﺗﻲ ﻫﻢ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩﻙ ﺩﺍﺭﻳﺪ؟»
ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﻛﺸﺘﻲ، ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻛﻢ ﻛﻢ ﺧﺸﻤﮕﻴﻨﺶ ﻣﻲﻛﺮﺩ، ﺑﺎ ﺗﻨﺪﻱ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﻭﻟﮕﺮﺩ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﻱ ﭘﻴﺮﻱ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎ ﭘﻴﺪﺍﻳﺶ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪﻣﻴﻬﻦ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪﻣﺶ. ﺑﻪﻧﻈﺮ ﺧﻮﻳﺸﺎﻭﻧﺪﺍﻧﻲ ﺩﺭ ﻫﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﻣﺎ ﻧﻤﻲﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪﻧﺰﺩ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ، ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺑﻪﺁﻧﻬﺎ ﺑﺪﻫﻜﺎﺭ ﺍﺳﺖ. ﻧﺎﻡ ﺍﻭ ﭼﻴﺰﻱ ﺷﺒﻴﻪ “ﮊﻭﻝ ﺩﺍﺭﻣﺎﻧﺶ” ﻳﺎ “ﺩﺍﺭﻭﺍﻧﺶ” ﺍﺳﺖ، ﮔﻮﻳﺎ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﻫﺎﻭﺭ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﺑﻮﺩﻩ، ﻭﻟﻲ ﻣﻲﺑﻴﻨﻴﺪ
ﻛﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﻪﭼﻪ ﻓﻼﻛﺘﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ».
ﭘﺪﺭﻡ، ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻛﺒﻮﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﺗﺄﺛﺮ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺎ ﺟﺪﺍﻧﻤﻮﺩﻥ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﮕﻮﻳﺪ:
«ﺁﻩ! ﺁﻩ! ﺑﺴﻴﺎﺭﺧﻮﺏ... ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ...ﺍﻳﻦ ﻭﺿﻊ ﻣﺘﻌﺠﺒﻢ ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ... ﺍﺯﺷﻤﺎ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺘﺸﻜﺮﻡ ، ﻛﺎﭘﻴﺘﺎﻥ»
ﻭ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﺩﺭﻳﺎﻧﻮﺭﺩ ﻣﻲﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺩﻭﺭ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ. ﺍﻭ ﺑﻪﻛﻨﺎﺭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻱ ﺑﻪﻫﻢ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻪﺍﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺑﻨﺸﻴﻦ؛ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻣﻠﺘﻔﺖ ﭼﻴﺰﻱ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ». ﺍﻭ ﺭﻭﻱ ﻧﻴﻤﻜﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻜﻨﺖ ﺯﺑﺎﻥ ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ، ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ!
ﺣﺎﻻ ﭼﻪﻛﺎﺭ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﻛﺮﺩ؟ ...» ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﻱ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
«ﺑﺎﻳﺪ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﻛﺮﺩ. ﺣﺎﻝ ﻛﻪ ﮊﻭﺯﻑ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﺪ، ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ. ﺑﻪﺧﺼﻮﺹ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻮﺍﻇﺒﺖ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪﭼﻴﺰﻱ ﻣﺸﻜﻮﻙ ﻧﺸﻮﺩ» ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪﻧﻈﺮ ﻣﻲﺁﻣﺪ. ﺍﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻛﺮﺩ: «ﭼﻪ ﻓﺎﺟﻌﻪﻳﻲ...؟»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻛﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺸﻤﮕﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: «ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻚ ﻭ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺯﺩ ﻫﻴﭻ ﻛﺎﺭﻱ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﻭﺑﺎﻝﮔﺮﺩﻥﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ!
ﻣﮕﺮ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻴﺰﻱ ﺍﺯ ﻳﻚ ﺩﺍﻭﺭﺍﻧﺶ ﺩﺍﺷﺖ!...» ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪﭘﻴﺸﺎﻧﻴﺶ ﺑﺮﺩ، ﻫﻤﺎﻥﻃﻮﺭﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﻮﺍﻗﻊ ﺳﺮﺯﻧﺸﻬﺎ ﻭ ﺳﺮﻛﻮﻓﺘﻬﺎﻱ ﺯﻧﺶ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻲﺩﺍﺩ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: «ﺑﻪﮊﻭﺯﻑ ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﻓﻌﻼ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ. ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﻳﻦ ﮔﺪﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﻮﻳﻢ. ﺩﺭ ﺁﻥ ﺻﻮﺭﺕ «ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺧﻮﺑﻲ!» ﺭﻭﻱ ﻛﺸﺘﻲ ﺑﻪﻭﺟﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ. ﺑﻪﺁﻥ ﺳﺮﻛﺸﺘﻲ ﺑﺮﻭﻳﻢ ﻭ ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﻪﻣﺎ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻧﺸﻮﺩ!»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﺟﺎﻳﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﻳﻚ ﺳﻜﻪ ﻳﻜﺼﺪ ﺳﺎﻧﺘﻴﻤﻲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺩﻭﺭﺷﺪﻧﺪ. ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ، ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﻲﻛﺸﻴﺪﻧﺪ. ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﻛﻤﻲ ﺣﺎﻝﻣﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﻫﻢ ﺭﻳﺨﺘﻪ، ﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﻛﻨﻨﺪﻩ ﺻﺪﻓﻬﺎ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: «ﺁﻗﺎ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪﺷﻤﺎ ﺑﺪﻫﻴﻢ؟»
ﺩﻟﻢ ﻣﻲﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﻳﻢ: ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ.
ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻧﺘﻴﻢ» ﺳﻜﻪ ﺻﺪ ﺳﺎﻧﺘﻴﻤﻲﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪﻃﺮﻓﺶ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩ ﻣﺎﺑﻘﻲ ﺭﺍ ﺑﻪﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﮔﺮﺩﺍﻧﻴﺪ.
ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ، ﺩﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﺷﻮﻱ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﻛﺸﺘﻲ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭼﻴﻦ ﻭﭼﺮﻭﻙ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪﺻﻮﺭﺗﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ، ﺻﻮﺭﺗﻲ ﭘﻴﺮ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻪﺧﻮﺩﮔﻔﺘﻢ:
«ﻋﻤﻮﻱ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﺑﺮﺍﺩﺭ ﭘﺪﺭﻡ، ﻋﻤﻮﻱ ﻣﻦ!»
ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺩﻩ ﺳﺎﻧﺘﻴﻢ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ. ﺍﺯﻣﻦ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﻛﻪ ﺻﺪﻗﻪ ﺩﺭﻳﺎﻓﺖ ﻣﻲﻛﻨﺪ ﺗﺸﻜﺮ ﻛﺮﺩ: «ﺧﺪﺍ ﺑﻪﺷﻤﺎ ﺧﻴﺮ ﺑﺪﻫﺪ، ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩ».
ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭﺁﻣﺮﻳﻜﺎ، ﮔﺪﺍﻳﻲ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ!
ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﺒﺎﺯﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺑﻘﻲ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﻲﺩﺍﺩﻡ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻗﻴﻤﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺳﻲ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻧﺘﻴﻢ ﺷﺪ؟...
ﻏﻴﺮﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ»
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﻗﺎﻃﻊ ﮔﻔﺘﻢ: «ﺩﻩ ﺳﺎﻧﺘﻴﻢ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻜﺎﻧﻲﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﺭﭼﺸﻤﻬﺎﻳﻢﮔﻔﺖ:«ﺗﻮ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪﺍﻱ! ﺩﺍﺩﻥ ﺩﻩ ﺳﺎﻧﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ، ﺑﻪﺍﻳﻦ ﺑﻲ ﺳﺮ ﻭﭘﺎ....!»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺣﺮﻓﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﭘﺪﺭﻡ، ﻛﻪ ﺩﺍﻣﺎﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲﺩﺍﺩ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺳﺎﺧﺖ. ﺑﻌﺪ ﺳﻜﻮﺕ ﺑﺮ ﻗﺮﺍﺭﺷﺪ.
ﺟﻠﻮ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺍﻓﻖ، ﺑﻪﻧﻈﺮﺳﺎﻳﻪﻳﻲ ﺑﻨﻔﺶ ﺍﺯ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﻪﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲﺁﻣﺪ. ﮊﺭﺯﻱ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻪﺁﺏﺑﻨﺪﻫﺎﻱ ﺟﻠﻮ ﺑﻨﺪﺭ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﻣﻴﻞ ﺯﻳﺎﺩﻱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻋﻤﻮﺟﺎﻧﻢ ﮊﻭﻝ، ﺭﺍﺑﺒﻴﻨﻢ، ﺑﻪﺍﻭ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺷﻮﻡ، ﺑﻪﺍﻭ ﭼﻴﺰﻱ ﺗﺴﻠﻲ ﺑﺨﺶ ﻭ ﺑﺎﻣﻬﺮ ﻭﻣﺤﺒﺖ ﺑﮕﻮﻳﻢ. ﺍﻣﺎ، ﭼﻮﻥ ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﺻﺪﻑ ﻧﻤﻲﺧﻮﺭﺩ، ﺍﻭ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻧﮕﻮﻥﺑﺨﺖ! ﻻﺑﺪ ﺑﻪ ﺯﻳﺮ ﺍﻧﺒﺎﺭﻣﺘﻌﻔﻨﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲﻛﺮﺩ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﺎﺑﺮﺍﻱ ﻧﺪﻳﺪﻥ ﺍﻭ ﺑﺎﻗﺎﻳﻖ «ﺳﻦ ﻣﺎﻟﻮ» ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺘﻴﻢ. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﻧﮕﺮﺍﻧﻲ ﻫﻼﻙ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻴﭻﻭﻗﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻡ! ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﺴﺖ ﻛﻪ ﮔﻬﮕﺎﻫﻲ ﺻﺪ ﺳﺎﻧﺘﻴﻤﻲ ﺑﻪﻭﻟﮕﺮﺩﻫﺎ ﻣﻲﺩﻫﻢ.
ﻫﻔﺘﻢ ﺍﻭﺕ١٨٨٣ - ﻧﻮﺷﺘﺔ: ﮔﻲ ﺩﻭ ﻣﻮﭘﻮﺳﺎﻥ
ﺗﺮﺟﻤﺔ: ﻫـ . ﻣﻬﺮﻧﻮﺵ
ﻧﺪﺍ ﺿﻤﻴﻤﺔ ﺍﺩﺑﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺷﻤﺎﺭﺓ ٧٦٥ ﺳﻪﺷﻨﺒﻪ ٢٢ ﺷﻬﺮﻳﻮﺭ ١٣٨٤ ٤

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

بر برگهاي تاريخ اين نامهاي شبنم


نگاهي به انقلاب مغلوب آلمان و اندک توشه اي براي ايران در گراميداشت نود و سومين سالروز شهادت شير زن انقلابي رزا لوکزامبورگ و همرزم قهرمانش کارل ليبکنخت!
بر برگهاي تاريخ اين نام هاي شبنم (۱)!
اين نوشتار به شير زنان و "شير آهنکوه مردان" شهيد يا زنده ي اشرفي،هم تباران انقلابي لوکزامبورگ، ليبکنخت، " چه " گوارا و حنيف نژاد ...تقديم ميشود!
" آزادي فقط براي حاميان حکومت، تنها براي اعضاي يک حزب - هر قدر هم که تعدادشان زياد باشد - بهيچوجه آزادي نيست. آزادي هميشه و منحصرا آزادي دگر انديشان است. نه به خاطر مفهوم فناتيک و دگمي از "عدالت" بلکه بدليل اينکه هر آنچه در آزادي سياسي سازنده، جامع و پالاينده مي باشد، به اين خصوصيت اساسي بستگي دارد، و تاثير آن آنگاه که "آزادي" بيک امتياز ويژه تبديل گردد ، از بين مي رود"!( رزا لوکزامبورگ: انقلاب روسيه) (۲)
در برخي از محافل مترقي آمريکا و اروپا ماه ژانويه را ماه گراميداشت خاطره ي ۳L يعني رزا لوکزامبورگ، کارل ليبکنخت، و ولاديمير ايليچ لنين مي دانند . شهادت يا درگذشت اين ۳ انقلابي در ژانويه اتفاق افتاده است . لنين در ۲۱ ژانويه ي ۱۹۲۴ درگذشت . ۱۵ ژانويه ، اما ياد آور روزي است که رزا لوکزمبورگ و همرزم قهرمانش کارل ليبکنخت، بنيانگذاران و رهبران جنبش انقلابي اسپارتاکوس معروف به "ليگ اسپارتاکوس" در آلمان ، پس از بخاک و خون کشانده شدن جنبش توسط دولت سوسيال دموکراتيک وقت دستگير و در هتلي بازجويي شدند. دژخيمان پس از ضرب و شتم بسيار سر انجام آن قهرمانان را با شليک گلوله به شهادت رساندند . قاتلان آنگاه پيکر پاک رزا را در کانال آبي افکندند! ايندو انقلابي بزرگ علاوه بر رفاقت بسيار نزديک و همرزمي، حتا سن يکسان و شهادت همزمان، نقطه ي مشترک مهم ديگري نيز دارند. علاوه بر خلاقيت تئوريک و پراتيک، و آثاري که از خود براي نسلهاي انقلابي آتي بيادگار گذاشتند، هر يک بخاطر يک بن بست شکني تاريخي در امر مبارزه انقلابي و رويکردي بغايت اصولي و خطير نام و جايگاهي جاودانه در تاريخ انقلابات براي خويش کسب کردند. رزا لوکزامبورگ يا برخورد با جريان تجديد نظر طلبانه / رويزيونيستي ادوارد برنشتاين ( و بعدا هم کارل کا ئو تسکي) که از نظريه پردازان زبردست حزب سوسيال دموکرات و از دوستان انگلس بود و ليبکنخت با دادن تنها راي منفي به اعتبار و بودجه ي جنگ جهاني اول ، و در کنار آن با مقاومت جانانه در مقابل جو سوسيال شوونيسمي که حزب را فرا گرفته بود بنحوي که هر گونه مخالفت با آن جنگ جنايتکارانه را نشانه اي از خيانت و وطن فروشي جلوه ميدادند. در اين يادمان ضمن بيان خلاصه اي از مبارزات و دستاوردهاي اين دو انقلابي برجسته ي تاريخ بشريت و ملاحظاتي پيرامون انقلاب مغلوب آلمان ، تلاش خواهد شد تا بدور از کپي برداري و ساده سازي هاي مکانيکي توشه اي براي جنبش انقلابي سرفراز ايران گرفته شود!
رزا لوکزامبورگ در ۵ مارس ۱۸۷۱ در شهرک Zamosc در جنوب شرقي لهستان که در آنهنگام تحت اشغال روسيه ي تزاري بود، چشم بجهان گشود. بعضيها تاريخ تولد او را سال ۱۸۷۰ ذکر کرده اند. شهرک او داراي يکي از قويترين و با فرهنگترين جوامع يهودي در لهستان آنزمان بود. در دو و نيم سالگي خانواده ش به ورشو نقل مکان کردند . رزا در ۵ سالگي به بيماري شديد کفل مبتلا شد که به دليل تشخيص غلط و درمان نامناسب، تبعات آن تا آخر حيات کوتاه ۴۸ ساله ش با او باقي ماند ! در طي دوران دبيرستان بود که نخستين بار وارد مبارزات انقلابي زير زميني شد. در ۱۸۸۹ که دستگيري او قريب الوقوع مي نمود تصميم بترک لهستان و ادامه ي تحصيل در اروپا ي غربي گرفت. در شهر زوريخ سويس نه سال اقامت گزيده و از دانشگاه آن که از معدود موسسسات آموزش عالي بود که در آنهنگام ، دانشجويان دختر و پسر را بدون تبعيض جنسيتي بر مبنايي تساوي طلبانه مي پذيرفت، به اخذ درجه ي دکترا در رشته ي علوم سياسي نايل شد.


رزا که انساني شوخ طبع بود، اثر اين دستاورد منحصر بفرد را آنگاه که در برلين در جستجوي آپاتماني براي اجاره بود، در قالب شگفتي صاحب خانه هاي بالقوه اي که او را عجيب و غريب مي يافتند، تجربه کرد. ، چراکه او تنها زني با مدرک دکترا بود که آنها ديده بودند! در آنزمان زن بودن، انقلابي بودن و يهودي بودن ، بمثابه ي فاکتورهايي عليه رزا عمل مي کردند. او پس از تکميل تحصيلاتش در بهار ۱۸۹۷، تصميم به مهاجرت به آلمان گرفت ولي علارغم گذراندن بيش از نيمي از حياتش در آلمان ، آنجا را دوست نمي داشت . از محافظه کاري، رفرميسم، وضعيت رهبري اتحاديه هاي کارگري و نيز حزب سوسيال دموکرات که عضوش هم بود راضي نبود. در دوران فعاليتش در حزب سوسيال دموکرات با نظرات و گرايشات انحرافي و راست برخورد و مبارزه ميکرد ولي اوج درخشش او پس از ظهور نخستين جريان تجديد نظر طلبانه/ رويزيونيسم در درون حزب به سردمداري ادوارد برنشتاين بود. برنشتاين که با خود علاوه بر سابقه اي طولاني و دوستي با مقامات بالاي حزب ، اعتبار دوستي با انگلس را در زمان حيات او نيز يدک مي کشيد، در طي سالهاي ۹۸-۱۸۹۷ با انتشار سلسله مقالاتي به رد اصول سوسياليزم انقلابي، منجمله ضرورت سرنگوني انقلابي سرمايه داري و بجاي آن تلاش در مبارزات پارلماني در جهت تغيير تدريجي سيستم از طريق ايجاد تعاوني هاي مصرف کنندگان، اتحاديه هاي کارگري، و توسعه و گسترش دموکراسي سياسي و خلاصه نفي مبارزه ي طبقاتي پرداخت . اين تئوريها تحت عنوان " سوسياليسم تدريجي/ Evolutionary Socialism " بزبان انگليسي نيز انتشار يافت. رزا لوکزامبورگ دو مقاله ي مستدل، اولي در سپتامبر ۱۸۹۸ و دومي، در پاسخ به "سوسياليسم تدريجي" برنشتاين، در آوريل ۱۸۹۹نوشت که بصورت کتابي تحت عنوان " رفرم يا انقلاب/ Reform or Revolution "، نيز منتشر گرديد . در اين کتاب ، او بنقد بيرحمانه ي نظريه هاي برنشتاين پرداخت. خود رزا در باره ي تاثير اين اثر ميگويد که انتشار "رفرم يا انقلاب" موجب شد که او را که در آن مقطع يک زن خارجي بيست و چند ساله بود، " گارد هاي پير "، يعني عناصر قديمي جا افتاده در حزب براي نخستين بار بعنوان يک رهبر سياسي جدي بگيرند! البته رزا هم چون هر انقلابي اصيل ديگر، با نفس رفرم براي بهبود زندگي مشقت بار کارگران و محرومان مخالفتي نداشت، مخالفت او، اما با " تلاشهاي بيهوده در جهت مرمت و اصلاح تدريجي سيستم بجاي مبارزه ي انقلابي براي فرا گذري از آن بود.، وگرنه او خود در مقدمه ي کتابش چنين مينويسد:" براي سوسيال دمکراسي، بين رفرم اجتماعي و انقلاب ، پيوندي گسست ناپذير موجود است. مبارزه براي رفرم وسيله، و انقلاب اجتماعي هدف آن مي باشد"، ( Rosa Luxemburg Speaks :، صفحه ي ۳۶) . او با درايت انقلابي مرز بندي با جريان نو ظهور را " نبرد مرگ و زندگي" يا به تعبير ي " وجود يا لا وجود" جنبش سوسيال دموکراسي ارزيابي ميکرد. تحليل درخشاني که تحولات سالهاي نه چندان دور صحت آنها را نشان داد. جريان انقلابي برهبري رزا، ليبکنخت، مهرينگ ، کلارا زتکين ... در مقابل جريان راست انحرافي بسردمداري برنشتاين ايستاد. اين جريان تجديد نظر طلبانه در ۱۹۱۴ با اتخاذ رويکرد " سوشيال شوينيستي" به دفاع از جنگ امپرياليستي اول جهاني که طي آن ده ميليون انسان سلاخي شدند ، پرداخت و نمايندگانش نيزدر پارلمان به بودجه و اعتبار جنگي دولت قيصر راي مثبت دادند و اين حضيض ذلت رويکردهاي خائنانه ي آنان بود. جريان انقلابي نيز در مسير تکاملي خويش نضج يافته و نهايتا جنبش اسپارتاکوس و انقلاب آلمان را در سال ۱۹۱۸ سازمان داد که گر چه در خون نشست ولي بمثابه ي يکي از دستاوردهاي عظيم استثمار شدگان در طول تاريخ طولاني و خونبار بشريت سرکوب شده ، حاوي درسها و تجارب درخشاني است!


در اينجا بدور از کپي برداري و ساده سازي هاي مکانيکي ، مي توان از تحولات سياسي پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، ياد کرد که چسان رژيمي که با غصب رهبري انقلابي شکوهمند بر سر کار آمده بود، آنگاه که بعد از کمتر از ۳ سال نيروهاي انقلابي و مردمي را بين پذيرش ذلت تسليم و يا مقاومت خونين اما سرفرازانه مخير کرد، مقاومت ايران راه انقلاب را برگزيد و تاکنون نيز از اين مسير به اندازه ي سر سوزني منحرف نشده است. بعد ها هم که درتداوم قطب بندي سياسي جامعه ي ايران ، فتنه ي خاتمي بمثابه ي ادامه ي خط سازشي که بسياري از مدعيان کاذب راديکاليسم و انقلاب را به ورطه ي سازش و ننگ خيانت کشاند، باز هم مقاومت ايران بدور از کمترين توهمي در برابر رژيم رفرم ناپذير حاکم به مبارزه ي انقلابي خود ادامه داد.
رزا لوکزامبورگ کتب و مقالات بسياري برشته ي تحرير در آورد که بسياري از آنان اکنون نيز پس از نزديک بيک قرن همچنان حاوي درسها و آموزشهاي ارزشمند بسياري است. از جمله ي اين آثار از ا عتصا ب عمومي، مساله ي سازماني سوسيال دموکراسي، اقتصاد چيست؟ ، بر عليه مجازات اعدام، نامه هاي زندان، انقلاب روسيه، جزوه ي يونيوس ، که لنين نيز ضمن تجليل نقدي بر آن نوشت، و آثار بسيار ديگر ميتوان نام برد. اين نوشتار اما پر نقص تر از آنچه هست خواهد بود اگر اشاره اي گذرا بيکي از مشهور ترين و در عين حال جنجال برانگيز ترين آثار رزا نشود . منظور کتاب حجيم و تئوريک " انباشت سرمايه" مي باشد که در سال ۱۹۱۳ منتشر شد. اين اثر که به ارائه ي تئوري امپرياليسم از ديدگاه لوکزامبورگ ميپردازد، از آن نظر مهم است که در مقابل تئوري معروف لنين، "امپرياليسم به مثابه ي عاليترين مرحله ي سرمايه داري"، نظريه اي بديل ارائه مي دهد. البته اين تئوري لنين بود که براي دهه ها بلا منازع و بي رقيب ، نه فقط توسط مارکسيستها بلکه نيروهاي انقلابي غير مارکسيست نيز در پراتيک سياسي مورد استفاده قرار گرفت. نکته ي محوري و جوهري در تحليل لوکزامبورگ اينست که سرمايه داري براي تداوم حيات خود نياز به بخش پيراموني غير سرمايه دارانه بمنظور تحقق و يا سامان يابي ارزش اضافي= استثمار/Realization of Surplus Value دارد، و آنگاه که کل جهان تحت کنترل سرمايه داري قرار گرفت و هيچ پيرامون غير سرمايه دارانه اي باقي نماند، بحران ها ي اقتصادي وانقلابات کارگري/ مردمي آنرا مغلوب خواهند ساخت. انتقادي که در آن دوران بر اين نظر وارد شد عمدتا بر اين اساس بود که نقطه ي عزيمت رزا بجاي پروسه ي توليد، يعني حرکت از تکامل سرمايه داري کلاسيک با رقابت آزاد به سرمايه داري انحصاري ، بر عکس تحليلي بر مبناي تحقق ارزش اضافي بود. بنظر منتقدان ، او انباشت سرمايه را مشروط به وجود اشکال اقتصادي غير سرمايه داري مي دانست، در حاليکه برغم بحرانهاي اقتصادي اجتناب ناپذير ، سرمايه داري قادر است بازار هايي در درون ملاء خويش بيافريند که امکان "تحقق ارزش اضافي" را برايش فراهم مي آورند. بدليل تحولات جهان امروز که وجه توليد سرمايه داري تقريبا بر سرتاسر جهان سلطه و کنترل دارد، البته به اشکال گوناگون و با درجات متفاوتي از پيشرفتگي، اکنون بسياري معتقدند که زمان کارکرد تئوري لوکزامبورگ فرا رسيده است!


رزا لوکزامبورگ، نيز همچون چه گوارا که بدرستي آميزه اي از عوا طف و مبارزه ي سازش ناپذير شناخته مي شود ، از اين ويژگي بر خوردار بود. در باره ي "نامه هاي زندان" رزا که يادآور نامه هاي زندان يک انقلابي بزرگ ديگر، يعني آنتونيو گرامشي مبارز سوسياليست و رهبر ضد فاشيست ايتاليايي است، چنين گفته اند:
"همانگونه که چه گوارا سالها بعد بيان کرد :‎' با پذيرش ريسک مضحک بنظر رسيدن، اجازه بدهيد بگويم که انقلابي واقعي با احساس عميقي از عشق هدايت ميشود. غير ممکن است که يک انقلابي راستين فاقد اين کيفيت باشد‎' ، نامه هاي (زندان) رزا نيز نشان ميدهند که عشق او به زندگي در تمامي اشکال و مظاهر آن از چه ژرفايي برخوردار بود، و چه تيز هم زيبايي و هم بي رحمي حيات را احساس ميکرد. رزا اغلب مي گفت که اگر در دوران خيزشهاي انقلابي زاده نشده بود، ترجيح مي داد که يک زيست شناس مي شد، و نامه هاي زندانش نشان ميدهند که چه علاقه ي دلربا و جذابي بتمامي اشکال حيات در پيرامون خويش داشت.( Rosa Luxemburg Speaks ، صفحه ي ۳۳۲) در همين راستا رزا و ليبکنخت از مخالفان سر سخت مجازات اعدام بودند که بويژه با توجه به اينکه فرا خوان به لغو مجازات اعدام در طي يکي دو دهه ي اخير در بين نيروهاي سياسي ترقي خواه جهان پذيرفته شده ، نقش پيشگامي آنان را در اين زمينه ، که آنرا حتي در برنامه ي پيشرفته ي " ليگ اسپارتاکوس" نيز گنجانده بودند ، نشان ميدهد. البته بايد در اينجا خاطر نشان کرد که نوشتار کوتاهي نيز از مارکس در نقد مجازات اعدام در دست است که در آن با تمسخر از" نظم "بورژوايي ياد ميکند که چگونه ثبات و امنيت خود را با بر پايي چوبه هاي دار براي قربانيان نظامش حفظ ميکند . جهت درکي عميقتر از عو-اطف پاک و زلال اين انقلابي بزرگ بجاست بخشي کوتاه از نوشتار "بر عليه مجازات اعدام" رزا لوکزامبورگ بهمراه خلاصه ي مقدمه ي ويراستار بر آن ، از کتاب " رزا لوکزامبورگ سخن مي گويد"، که در عين حال جو انقلابي آن روزها را نيز منعکس ميکند، نقل شود.
"در سپتامبر ۱۹۱۸ جبهه ي غربي آلمان سقو ط کرد و بدنبال آن موج نويني از اعتصابات کشور را فرا گرفت. پايان جنگ بوضوح در چشم انداز بود.حکومت بمنظور گسترش پايگاه و حفظ خويش عفو زندانيان سياسي را اعلام کرد. ليبکنخت در ۲۲ اکتبر آزاد و تو سط مردم، پيروزمندانه از طريق خيابانهاي برلين به سفارت دولت نوپاي شوروي برده شد. اين "عفو" اما ، ظاهرا شامل رزا که در حال گذراندن محکوميت معيني نبود، نمي شد.
در اواخر اکتبر ملوانان در پايگاه دريايي KIEL قيام کرده و شوراهاي کارگران و سربازان بر طبق الگو و مدل انقلاب اکتبر را تشکيل دادند . آنان در خواست برسميت شناخته شدن "اتوريته ي" شورا ها را داشتند. در ۹ نوامبر يک ا عتصا ب عمومي آلمان را فرا گرفت که حکومت را مجبور به تسليم در مقابل بعضي از خواسته هاي قيام آفرينان کرد. صدر اعظم قدرت را به "فردريک ابرت/ Friedrich Ebert ، رهبر حزب سوسيال دموکرات ( همان حزبي که قبلا از خيانت آن صحبت شد)، تفويض کرد. تحت فشار فرا خوان کارل ليبکنخت براي بناي يک جمهوري سوسياليستي ، سوسيال دموکراتها ي اکنون استحاله يافته به رفرميسم ، سلطنت را ملغي و بجايش جمهوري دموکراتيک اعلام کردند. رزا که همچنان منتظر در زندان بسر مي برد ، در نهم نوامبر پس از اينکه توده هاي انقلابي درهاي زندان را گشودند آزاد شد و جهت ياري به جنبش اسپارتاکوس در ۲ ماه باقيمانده از عمرش به برلين شتافت.
يکي از نخستين مقالاتي هم که پس از رهايي از زندان نوشت " بر عليه مجازات اعدام" بود که در "پرچم سرخ"، ارگان جديد "ليگ اسپارتاکوس" انتشار يافت. در آن قطعه، رزا ماهيت غير انساني "عدالت" سرمايه داري را محکوم و رئو س کلي اهداف انساني انقلاب و نحوه ي رفتار با زندانيان را طرح مي کند!( ترجمه ي تلخيص شده ي مقدمه ي ويراستار آمريکايي بر اصل مقاله، در کتاب Rosa Luxemburg Speaks ، صفحه ي ۳۹۶ انگليسي )
در "عليه مجازات اعدام "، او ضمن رد قاطعانه ي سخن گفتن از "عفو" زندانيان سياسي، بر عکس آنانرا قربانيان نظام ستمکار ناميده از حقشان براي مقاومت و انقلاب دفاع کرد. از اينکه تمامي زندانيان سياسي بايد آزاد گردند، و زندانيان عادي هم قربانيان نظام مبتني بر نا برابري و استثمار هستند سخن گفت . با حرکت از اين حقيقت که هم جرم و جنايت و هم مجازات واجد ريشه هاي اقتصادي-اجتماعي مي باشند، رهيافت صحيح دراز مدت را بر محور قلع و قمع ريشه ي بديها و نه مبارزه با معلول معرفي نمود . براي دوره ي گذار به آن فاز هم خواهان عفو مرتکبين جرايم کم اهميت و کاهش چشمگير مجازاتهاي شديد نامتناسب با جرم که رايج بود ، گرديد ! او ، در ضمن الغا فوري مجازاتهاي ضد انساني از قبيل تحقير، شکنجه و شلاق زدن را طلب کرد . رزا حاکمان سوسيال دموکرات را به خاطر تعلل در الغاي فوري مجازات ضد انساني اعدام بشدت مورد انتقاد و حمله قرار داد ، چرا که بدرستي بر اين باور بود که "مجازات اعدام "، مقوله اي است که نياز بهيچ وقت کشي ، برخورد بروکراتيک و طي يک پروسه ي طولاني حقوقي و پارلماني نداشته و ميشود و بايد آنرا بلافاصله الغا کرد( همان، صفحات ۸-۳۹۷).
نوشتار مهم "بر عليه مجازات اعدام " اين چنين پايان مي يابد :
"... علارغم اين، بگذاريد فراموش نکنيم . تاريخ جهان بدون عظمت روح ، بدون روحيه ي قوي، و بدون ژست هاي شريفانه ساخته نمي شود.
ليبکنخت و من ، هنگام ترک تالارهايي که اخيرا در آنها سکني داشتيم، او، در ميان همراهان و همدلان رنگ پريده اش در بازداشتگاه، (و) من با دزدان و زنان خياباني فقير عزيزم ، که سه سال و نيم از عمرم را در زير يک سقف با آنها گذراندم ، در حالي که همبندانمان با چشمان مغمومشان ما را بدرقه مي کردند ، چنين عهد بستيم که " ما هرگز شما را فراموش نخواهيم کرد"!( Rosa Luxemburg Speaks ، صفحه ي ۳۹۸ )
"جهاني بايد زير و رو شود، اما هر اشکي که جاري ميشود، اگر قابل پيشگيري باشد ، اتهام و کيفر خواستي است، و هر آنکس که با بي رحمي غير عمدي کرم خاکي بيچاره اي را له کند ، مجرم است.( همان، صفحه ي ۳۹۹)


در مورد زندگي، مبارزه و شهادت قهرمانانه ي کارل ليبکنخت، در بخشي از يک يادمان سخن گفتن ، في الواقع حق مطلب را ادا نکرده و مستلزم کار مستقلي است ولي بمصداق بيت نغز مولانا که :
"آب دريا را اگر نتوان کشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد"،
به مختصري در اينجا بسنده مي شود. کارل ليبکنخت در سال ۱۸۷۱ در آلمان بدنيا آمد. او پسر ويلهلم ليبکنخت (۱۹۰۰-۱۸۲۶ )بود. ويلهلم در انقلاب سال ۱۸۴۸ آلمان شرکت داشت ، و پس از شکست آن به انگلستان که در آنجا پيرو مارکس و انگلس شد، تبعيد گشت . او که پس از اعلام عفوسال ۱۸۶۰ به آلمان بازگشته بود، يک حزب مارکسيستي تشکيل داد که بعدا در اتحاد با حزب فرديناند لاسال (۱۸۶۴-۱۸۲۵) ، بحزب سوسيال دموکرات(SPD ) تکامل يافت. ويلهلم بجرم "خيانت"در ۱۸۷۲، در دوران صدر اعظمي بيسمارک سياستمدار ارتجاعي پروسي آلماني که بيشتر بعنوان مولف قوانين سرکوبگرانه ي "ضد سوسياليستي" شناخته مي شود، زنداني شد. گر چه پدر هرگز بدرجه ي راديکاليسم پسرش نرسيد، اما تا پايان عمر اعتقادات انقلابي خود را در مقابل جريان رويزيونيستي راست حفظ کرد.( همان، صفحات .۴۶۶ و ۴۵۷ ). کارل تحصيلات خود را در رشته هاي اقتصاد و حقوق ادامه داد و به اخذ درجه ي دکترا (Ph.D ) نائل شد . پس از اتمام تحصيلات بوکالت پرداخت و در اين دوره منجمله و عمدتا از حقوق مبارزان سياسي تحت تعقيب دفاع مي کرد. از جواني مبارزي انقلابي و انديشمند در صفوف حزب سوسيال دموکرات بود. نخستين باردر سال ۱۹۰۷ بجرم "خيانت عظمي " بخاطر نگارش کتاب " ميليتاريسم و آنتي -ميليتاريسم"، محکوم شد.
از ليبکنخت کتب و مقالات ارزشمند ديگري نيز باقي مانده که بعضي از آنها عبارتند از:
صلح از کجا مي آيد؟ (۱۹۱۲) ؛
اعتراض ليبکنخت به اعتبار جنگي (۱۹۱۴) ؛
دشمن اصلي هر خلقي در کشور خودش است (۱۹۱۵)؛
سوسياليسم انقلابي در آلمان (۱۹۱۶)؛
آينده از آن توده ها ست ؛ و ...
اما آنچه نام ليبکنخت را پر آوازه کرد راي تاريخي او در دوم دسامبر ۱۹۱۴ عليه اعتبار جنگي در پارلمان آلمان موسوم به رايشتاگ (Reichstag ) بود! اگر چه در ابتدا بنظر ميرسيد که ۱۷ نماينده پارلمان به اعتبار و بودجه ي تخصيص يافته ي دولت قيصرراي منفي خواهند داد، ولي در روز موعود فقط يکنفر، يعني کارل ليبکنخت شجاعانه به آن راي منفي داد و تبعات اين مو ضع بغايت اصولي ، انساني و انقلابي را بجان خريد. کارل در بخشي از بيانيه اي که همان روز منتشر کرد وفي نفسه بمثابه ي سندي تاريخي- انقلابي از ارزشي بسيار بر خوردارست ، پس از توضيحاتي به بيان علل راي منفي خودش مي پردازد .
"يک صلح فوري، صلحي عاري از تسخير و کشور گشايي، بايد خواسته ي ما بوده و هر تلاشي در اين جهت بايد مورد حمايت قرار گيرد. تنها با تقويت مشترک و مستمر جرياناتي که در تمام کشورهاي تحت محاصره ، دستيابي به چنين صلحي را بمثابه هدف خويش اعلام کرده اند، ميتوان نقطه پاياني بر اين سلاخي خونين گذاشت ." در پايان اين سند ارزشمند ، او دلايل راي اصولي انقلابي خود را چنين بر ميشمارد،
"...اما به عنوان اعترا ض بر عليه جنگ، و عليه آناني که مسئول و باعث و باني آن هستند، عليه کساني که هدايتش ميکنند و بر عليه آن اهداف کاپيتاليستي که اين جنگ (به خاطرشان) مورد استفاده قرار ميگيرد، بر عليه طرحهاي الحاق ، بر عليه نقض بي طرفي بلژيک و لوکزامبورگ ، بر عليه برقراري نامحدود حکومت نظامي، و دراعتراض به محو و ناپديد شدن کامل و ظا يف و (خدمات) اجتماعي و سياسي که حکومت و طبقات(حاکم) بخاطرش هنوز مقصرند، من به اعتبار جنگي درخواست شده ي دولت راي منفي مي دهم!"( بر گرفته ازسايت American Left History )
پيش از ادامه ي بحث ، شايسته است باز هم بدور از کپي سازي هاي مکانيکي به مورد مشابهي در تاريخ معاصر ايران اشاره شود . پس از اينکه بدليل اصرار خميني بر صدور ارتجاع هار به عراق و تحريکات رژيم ، با لاخره عراق به ايران حمله کرد، و لي پس از مدتي که قواي خود را از خاک ايران خارج نمود ، در ديماه ۱۳۶۱ ملاقاتي در پاريس بين مسئول شوراي ملي مقاومت ايران و نايب نخست وزير وقت عراق انجام گرفت که منجر بصدور بيانيه ي دو جانبه اي از طرف مقاومت ايران و دولت عراق گرديد که طي آن فراخوان به آتش بس و آغاز مذاکرات صلح داده شده بود. اما علا رغم اين سياست انساني و انقلابي ، با پافشاري خيره سرانه و ضد بشري خميني و تماميت رژيم او و بويژه "اصلاح طلبان" قلابي امروز بر شعار ضد بشري "جنگ، جنگ، تا پيروزي"، تا تير ماه ۱۳۶۷ که "جام زهر آتش بس "، به خميني ضد بشر که از جنگ خانمان سوز بمثابه پوششي براي توجيه و اعمال اختناق سود ميبرد، تحميل شد ، جنگ هشت ساله ضد ميهني که طولاني ترين جنگ قرن بيستم هم نام گرفت، ادامه يافت. خميني و متحدين خارجي او که در تداوم جنگ، منافع ارتجاعي و استعماري خويش را ميجستند، بهمراه شماري از وطنفروش ترين عناصر "وطني" به حمله ولجن پراکني عليه سياست انقلابي صلح پرداخته و آنرا "خيانت" توصيف کردند. اما همان طور که اقدام انقلابي ليبکنخت که اتفاقا با همان اتهام "خيانت عظمي" ، مورد حمله ي عمله و اکره ي ارتجاع وقت قرار گرفته بود، بتدريج بعنوان اقدامي انقلابي، اصولي و مردمي بر سينه ي تاريخ ثبت شد و قهرمان آن نامي نيک و جاودانه يافت، در موردمقاومت ايران نيز بتدريج چنين مي شود.
بخاطر اين راي منفي تاريخي، و سوالات افشاگرانه ي بعدي که مرتب در رايشتاگ ميپرسيد، حاکمان ستمکار، در روز ۱۳ ژانويه ي ۱۹۱۶، با ۶۰ راي موافق در برابر ۲۵ راي مخالف از ليبکنخت به بهانه ي کاذب " نقض مستمر آيين نامه ها و ضوابط انضباطي رايشتاگ" ، سلب مصونيت پارلماني کرده و بار ديگر بجرم "خيانت عظمي" و اين بار بمدت دو سال و نيم زندانيش نمودند که تا اکتبر ۱۹۱۸ بطول انجاميد. پيشتر به شرايط ملتهب جامعه ي آلمان که منجر به قيام انقلابي جنبش اسپارتاکوس شد، اشاره گرديد. آري ، ليگ اسپارتاکوس که تو سط لوکزامبورگ ، کارل ليبکنخت، زن انقلابي مشهور ديگري بنام کلارا زتکين، فرانز مهرينگ ( انقلابي و مورخ برجسته)، Leo Jogiches لهستاني و شماري ديگر از انقلابيون اصيل تشکيل شده بود، همپاي هزاران کارگر محروم ، در روز ۵ ژانويه ي ۱۹۱۹ وارد قيامي سترگ شد. اين قيام در ۱۵ ژانويه ۱۹۱۹ بخون نشست و شماري از رهبران و شرکت کنندگانش بشهادت رسيدند. حدود يکماه پس از شهادت رزا و ليبکنخت، Leo Jogiches ، نيز بدست دژخيمان بشهادت رسيد. در اسناد تاريخي آورده شده که رزا در ابتدا با قيام موافق نبود ولي وقتي قيام آغاز و از حمايت کامل و فعال ليبکنخت نيز برخوردار شد ، او هم شجا عانه و قهرمانانه با تمام توان تا حد شهادت در آن شرکت جست . البته اين امر در تاريخ جنبشهاي انقلابي بي سابقه هم نبود و پيشتر مارکس و انگلس نيز علارغم اينکه براي "کمون پاريس"، نخستين حکومت کارگري جهان، که بقول حافظ "خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود"، ( فقط ۷۱ روز دوام آورد)، شانس موفقيتي متصور نبودند، اما از آن کاملا حمايت کردند. اين درست ضد رويکرد جرياناتي چون حزب توده و سازمان اکثريت بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ بود که نه تنها حمايتي از يک مقاومت جانانه بر عليه يک رژيم فاشيستي مذهبي نکردند، بلکه به آلت فعل و عامل جاسوسي آن رژيم در شکار انقلابيون جان بر کف نيز تبديل شدند .
اما درس مهم تحولات مربوط به انقلاب مغلوب آلمان و ارتباط آن با وضعيت کنوني ميتواند از ارزش پراتيکي بر خوردار باشد. در مرور و نقدي که بر کتاب ارزشمند "Chris Harman " ، سوسياليست انگليسي در باره ي انقلاب آلمان تحت عنوان" انقلاب مغلوب : آلمان از ۱۹۲۳-۱۹۱۸ نوشته شده، چنين آمده است:
"انقلابات مغلوب بزودي فراموش مي شوند. برغم اين، اما از ميان تمامي خيزشهاي بعد از جنگ اول جهاني، اين تحولات و اتفاقات آلمان بود که نخست وزير انگلستان، لويد جورج را واداشت تا چنين بنويسد، ‎'کليت نظم اجتماعي موجود، در جنبه ها و ساحه ها ي سياسي، اجتماعي و اقتصادي آن، تو- سط توده هاي مردم از يک گوشه ي اروپا به گوشه ي ديگر آن، ( سرتاسر اروپا)، زير سوال رفته است.‎'
اين يک خيزش عظيم انقلابي در يک کشور پيشرفته ي صنعتي، و در اروپاي غربي بود. بدون درک (علل ) شکست آن، بربريت مهيبي که اروپا ي دهه ي ۱۹۳۰ را فرا گرفت قابل فهم نخواهد بود--چرا که صليب شکسته/Swastika، نخستين بار بر يونيفورم ارتش ضد انقلابي آلمان سالهاي ۲۳-۱۹۱۸، وارد تاريخ مدرن شد، و روسيه هم در چنبره ي انزوايي گرفتار گرديد که راه را براي قدرتگيري استالين هموار کرد". همان طور که مشاهده مي شود سرکوب جنبش هاي انقلابي زمينه ساز قدرتگيري رژيم ها ي ديکتاتوري ميشود. در مورد هيتلر سر کوب جنبش انقلابي اسپارتاکوس و قتل رهبران پاکباز و مبارزان صديق آن ( خلاء يک تشکيلات انقلابي مردمي) از سويي، و بدنبا لش در ساليان آتي، سياست خائنانه ي مماشات امثال چمبرلن از سوي ديگر، زمينه را براي کسب و سپس تثبيت قدرت توسط نازيها فراهم کرد، که بنوبه ي خود منجر به جنگ جهاني دوم که طي آن حدود پنجاه ميليون انسان کشته شدند ، گرديد . امروزه هم يکي از انگيزه هاي پرداختن به انقلاب آلمان بمنظور توشه گيري اين است که پيروزي انقلاب در آن مقطع در يک کشور اروپايي ، بويژه آلمان پيشرفته ي صنعتي، از آنچنان اهميتي بر خوردار بود که لنين و ديگر رهبران "انقلاب اکتبر"، در آثارشان شکوفايي و پيروزي نهايي آن انقلاب را مشروط به پيروزي انقلاب در آلمان کرده بودند تا بدين وسيله با حمايتهاي مادي، تکنولوژيک و سياسي خود روسيه را از انزوا خارج سازد. اين نيز بنوبه ي خود آرايش سياسي کيفا متفاوتي را براي جهان (منجمله خاورميانه و ايران) از آنچه که امروز شاهد آنيم رقم مي زد! باز هم با تاکيد بر تفاوت شرايط آلمان و جهان در ابتداي قرن بيستم، و ايران و جهان ابتداي سده ي بيست و يکم، و نيز فرق هاي ژئوپليتيکي و فاکتورهاي عيني و ذهني ديگر ، و اينکه فاشيسم مذهبي خميني در ايران، بر خلاف فاشيسم سکولار هيتلري، با" ملا خور کردن" يک انقلاب مردمي توسط و با" امدادهاي غيبي" استعمارگران در کنفرانس گوادولوپ و ...، بر ايران حاکم شده ، و اکنون نيز ميرود تا بيمن سياست شکست خورده ي مماشات و استمالت ( که هيتلر نيز بشکلي ديگر از آن بهره مند بود) به سلاح هسته اي هم مجهز شده و بقول پاسدار جنايتکار، سبز علي رضايي به" ابر قدرتي منطقه" اي بدل گردد تا بتواند با باج گيري دنيايي را گروگان اميال ارتجاعي و ضد بشري خود سازد.


در باره ي علت شکست انقلاب آلمان نيز نظرات متعددي ارائه شده است. درک اين مساله ي خطير و تجربه ي گرانبها بسا عميقتر خواهد شد اگر ابتدا به اختصار به مطلبي مهم و مرتبط در اين باره، يعني مناسبات لوکزامبورگ و بلشويک ها ) اشاره شود. دشمنان رنگارنگ انقلاب، ليبرالها و سوسيال دموکراتها( که اجداد تاريخيشان عامل قتل رزا، ليبکنخت و همرزمانشان بودند)، تلاش بسيار کرده اند تا لوکزامبوگ را در مقابل انقلاب اکتبر و لنين قرار داده، و از رزا شخصيتي بي خطر و مورد قبول راست و سوسيال دموکراسي بسازند. اين مساله در مورد انقلابي برجسته ي ايتاليايي آنتونيو گرامشي و بسياري از مبارزين بنام ديگر نيز مصداق دارد. نگاهي گذرا به زندگي، مبارزه و مرگ آنان، اما بوضوح بطلان اين تلاش ها را روشن مي سازد. در مورد رزا لوکزامبورگ ، استناد اينان به نوشتاري است از او که پس از مرگش تحت عنوان"انقلاب روسيه" توسط پل لوي/ Paul Levi همفکر و همراه سابق او در ليگ اسپارتاکوس ، که بعد ها از رويکردهاي انقلابي عدول کرد ، منتشر شد. اين مقاله در زندان و در شرايطي که اطلاعات مکفي به رزا نمي رسيد نگارش يافت ،( با استدلال خود لوي) اما رزا لوکزامبورگ از انتشار عمومي آن بمنظور اجتناب از سوء استفاده ي دشمنان انقلاب ، خودداري کرد. نگاهي به اين نوشتار ۳۰ صفحه اي روشن ميسازد که حتي در اين اثر هم که دشمنان رنگارنگ انقلاب آنرا دستاويز قرار داده اند، رزا با چه ستايشي هم در ابتدا و هم در انتهاي مقاله از انقلاب اکتبر و رهبر آن سخن گفته وبشدت به "سوسيال دموکراسي" اروپا بدليل عدم انجام مسوليت هاي خويش حمله و ازانقلاب اکتبر و رهبرانش بمثابه ي تنها بخشي از جنبش کارگري که به وظايف انقلابي خود قيام کردند، تمجيد مي کند . در عين حال انتقاداتي در زمينه ي کمبود دموکراسي و محدود سازي آزادي هاي دموکراتيک، انحلال مجلس موسسان،... وارد ميکند. البته نويسنده مقاله از شرايط بسيار بحراني و سختي که که انقلاب اکتبر را از خارج و داخل محاصره کرده بودند ، غافل نبود . انتقاد او بيشتر نه بر نفس آن محدوديت ها بلکه بقول خودش بدليل بيم از اينکه"به آنچه که بنا به تحميل شرايط و ضرورتها انجام شده، جامه ي صحت و فضيلت پوشانده و بعنوان مدلي عام براي ديگر انقلابات نيز ارائه شود" بود .
لنين بنوبه ي خود ، ضمن ستايش از رزا و ليبکنخت جلسه ي انترناسيونال سوم را با نام آنها و با اعلام سکوت در گراميداشت شهادتشان افتتاح کرد.او در نوشتاري مجددا ضمن انتقاد ازاشتباهات رزا در مورد چند مساله ي تئوريک مهم ، منجمله در مورد "انباشت سرمايه"، "مساله ي مليتها يعني حق ملل در تعيين سرنوشت خويش"، (که بر خلاف لنين ، آنرا با انگ ناسيوناليستي رد ميکرد)، و نيز "مساله ي ارضي"، همچنان لوکزامبورگ را "عقاب انديشه ي تئوريک" جنبش انقلابي ناميده از همرزمان رزا ميخواهد که کليات آثار رزا را(بدون استثنا ) که بکار تعليم نسلهائي از انقلابيون خواهد آمد در اسرع وقت منتشر کنند. لنين همچنين ضمن تائيد جمله ي معروف رزا مبني بر اينکه از ۴ اوت ۱۹۱۴، سوسيال دموکراسي آلمان به يک" ‎ نعش متعفن" تبديل شده ، آنرا براي اشتهار شايسته ي او در جنبش بين المللي طبقه ي کارگر کافي مي شمارد ( ضميمه ي ب، از "Notes of A Publicist "، لنين، بنقل از Rosa Luxemburg Speaks ، صفحه ي ۴۴۰). شايان ذکر است که ۴ اوت ۱۹۱۴، روزي بود که نمايندگان حزب سوسيال دموکرات در پارلمان آلمان به بودجه ي جنگي دولت قيصر راي مثبت دادند و اين بر خلاف ادعاهاي آنان تا آن روز مبني بر داشتن مو ضع ضد ميليتاريستي بود! بايد اشاره کرد که بعد از اينکه کائو تسکي نيز از موا ضع انقلابي خود به منجلاب راست افتاد، اين رزا لوکزامبورگ بود و نه لنين، که اولين بار ماهيت او را تشخيص داده به افشايش پرداخت. لنين تا مدتها در باره ي او رويکرد قا طعي نداشت ، شايد منجمله بدليل اينکه آلماني نبود و اين درکسب شناخت دقيقتر او در اين باره تاثير منفي گذاشته بود. بعد از آن راي رسوا بعضي از احزاب سوسياليست/سوسيال دموکرات ديگر کشورهاي اروپايي نيز از آنان تبعيت کردند. حزب تحت رهبري لنين، اما به رد قاطعانه ي جنگ تزار روسيه و مشارکت او در جنگ جهاني اول پرداخته از کارگران. دهقانان و سربازان دعوت کرد تا "جنگ امپرياليستي را به جنگ داخلي يعني انقلاب تبديل کنند"، و البته ايشان هم به دريافت لقب "جاسوس آلمان " از جانب دشمنان مردم در روسيه و خارج آن مفتخر شد. "فا عتبرو يا اولو الابصار"!
با اين توضيح حال به نکته ي محوري اختلاف آندو، در زمينه ي مدل حزب و سازمان انقلابي اشاره اي ميشود. مدل لنين ، يعني حزب پيشتاز، متشکل از انقلابيون حرفه اي، با ضوابط و انضباط فولادين است که بر اساس اصل تشکيلاتي "سانتراليسم دموکراتيک"/Democratic Centralism ، اداره ميشود. لوکزامبورگ ، اما اين مدل را با ادعاي اينکه منجر به جانشيني پيشتاز بجاي "طبقه" شده و در نتيجه به ديکتاتوري راه خواهد برد مورد انتقاد قرار مي داد. در اين باره بعضي از لنين و لوکزامبورگ شناسان همچون ارنست مندل ، بر اين باورند که رزا با نفس سانتراليسم و مرکزيت مخالف نبود، بلکه اختلاف او در درجه ي قابل قبول سانترااليسم در درون تشکيلات انقلابي بود.( منبع ۴). بهر رو طرفداران مدل لنيني ضمن استناد به خود او مکانيزمهايي را پيشنهاد مي کنند تا با کاربرد آنها بتدريج خود طبقه از طريق شوراها و مشارکت در قدرت سياسي، مقدرات خود را در دست گيرد و به اين طريق بعد از انقلاب بتدريج به "ضرورت " وارد کردن آگاهي سوسياليستي از بيرون و توسط روشنفکران انقلابي" بدرون جنبش طبقه ي کارگر که( بدليل شرايط حاکم بر شکلگيري و تکامل آگاهي سياسي طبقه ي کارگر براي تحقق انقلاب ضروري است)، پايان داده شده و در نتيجه از نخبه گرايي/ elitism ، جلوگيري گردد. آنان همچنين از آنجا که معيار تعيين صحت و سقم هر تز، ايده، پروژه و تئوري، را پراتيک اجتماعي مي دانند ، و از آنجا که کاربرد مدل لنيني تشکيلات راه بموفقيت انقلاب اکتبر برد ولي مدل مبهم و دقيقا تعريف نشده ي رزا که" ظاهرا" بر اساس حرکت خود به خودي /Spontaneity ، قرار داشت به شکست انجاميد، اشتباه بودن آن مدل را نتيجه ميگيرند( منبع ۲& ۴ ). البته رويکرد رزا بهيچ وجه دترمينيسم مکانيکي نبود و خود اونيز در جريان شرکتش در قيام انقلابي بشهادت رسيد. علاوه بر اينها حتما بايد به رفيق نيمه راه شدن بعضي از متحدين جنبش اسپارتاکوس در جريان قيام ژانويه ۱۹۱۹ و تسليم طلبي آنان علارغم تداوم مبارزه توسط چند هزار کارگر مسلح برليني و استقامت اسپارتاکوس و رهبران و رزمندگانش نيز اشاره داشت تا از يکجانبه نگري و تحليل ناقص اجتناب گردد. ( تلخيص و ترجمه از منبع ۲ & ۴).نکته ي آخر در اين باب آنست که در پرتو تحولات دهه ي پاياني قرن بيستم که طي آن تقريبا تمامي انقلابات کارگري بشکست انجاميدند، دقت و امعا ن نظر بر تاکيد لوکزامبورگ بر لزوم دموکراتيزاسيون تمامي وجوه حيات سياسي، اقتصادي و اجتماعي ضروري است تا از تکرار اشتباهات و فجايع احتمالي اجتناب گردد!
شايسته است اين نوشتار با بخشهايي از پيام شور انگيز و انقلابي رزا لوکزامبورگ که تنها چند ساعت پيش از قتل و شهادت ناجوانمردانه ش صادر شده ، به پايان برده شود.، به ويژه اينکه در يکي دو دهه ي اخير که جنبشهاي انقلابي بطور موقت فروکش کرده اند و آرمانها و ارزشهاي انقلابي و انساني خوار شمرده ميشوند، اين پيام از ارزشي انگيزشي و الهام بخش نيز برخوردار است. البته خوشبختانه در ايران بيمن وجود مقاومتي انقلابي و حماسي که براي مدت بيش از سه دهه ( علا رغم فراز و نشيبهاي مقطعي و، سرکوب بي سابقه، و نيز دسيسه چينيهاي استعمار و ارتجاع جهاني) آتش رزم انقلابي هرگز خاموش نشده و ميرود تا با نابودي ارتجاع ضدبشري حاکم در کليت آن ، و با تمامي باندها و جناحهاي ضد انقلابيش ، زمينه ساز بناي جامعه اي بر محور آزادي، استقلال و عدالت اجتماعي گردد. خيزش هاي اخير موسوم به " بهار عرب" نيز صرف نظر از اينکه در نهايت به چه نوع نتايجي منجر شود، بر چنين زمينه اي دردراز مدت در راستاي رهايي فرزند انسان بوده و بسا ارزشمند ، انگيزاننده و تاثير گذار است .
رزا لوکزامبورگ در اين پيام تاريخي ميگويد:
"نظم بر ورشو حاکم است "! نظم بر پاريس حاکم است "!"نظم بر برلين حاکم است " . اينست آنچه هر نيم قرن يکبار در بولتنهاي نگاهبانان "نظم" ازيک مرکز مبارزه ي جهاني-تاريخي به مرکزي ديگر مي خوانيم. "فاتحان" هلهله کنان و سر مست از پيروزي از درک اين حقيقت عا جزند که هر گونه "نظمي"که براي تداومش مرتبا نياز مند به سلاخي و خونريزي است درراستاي سرنوشت و تقدير تاريخي خويش به پيش مي تازد، يعني در جهت نابودي محتوم !
در بخش ديگري از اين پيام پس از بحث شرايط حاد آنزمان ميافزايد،
" ...از اينها روشن مي شود که در اين لحظه از تاريخ بر روي پيروزي قطعي و پايدار نمي توان حساب کرد. آيا اين به آن معناست که مبارزه ي هفته ي پيش "اشتباه" بود؟پاسخ به اين پرسش در صورتي که از يک حمله يا دسيسه ي از پيش طراحي شده سخن بگوييم مثبت است. اما چه چيزي اين هفته ي جنگ و مبارزه را بر انگيخت؟ همچنانکه در تمامي موارد پيشين ، في المثل در ششم و بيست و چهارم دسامبر تحريک بي رحمانه ي حکومت ، حمام خون بر عليه تظاهر کنندگان بي دفاع در Chausseestrasse و همچنين کشتار ملوانان ، علت خيزش و قيام شد، اين بارنيز حمله به مرکز فرماندهي پليس برلين( براي برکناري فرمانده ي مردمي آن) انگيزه ي تمامي اتفاقاتي بود که در پي آمد.
"انقلاب نه در يک شاهراه مستقيم و بر طبق خواست و اراده ي خويش تکامل مي يابد و نه در يک قلمرو و ميدان روشن و بي مانع بر طبق يک نقشه ي زيرکانه ي طراحي شده تو سط "استراتژيست هاي" هوشمند. دشمنان انقلاب نيز ميتوانند ابتکار عمل را بدست گيرند و اغلب هم مي گيرند. در مواجهه با تحريکات آشکار ابرت-شيدمان ( رهبران دولت سوسيال دموکرات) کارگران مجبور شدند سلاح بر گيرند . در حقيقت شرف و حيثيت انقلاب به دفع دشمن آنهم با تمام توان و قوا وابسته بود تا بتوان انگيزه ي پيشروي را از ضد انقلاب گرفت و از تزلزل صفوف انقلابي پرولتاريا و (افول) اعتبار اخلاقي انقلاب آلمان در انتر ناسيونال ممانعت به عمل آورد"
آنگاه پس از طرح مسائلي بسيار مهم ، منجمله انتقاد کلي از رهبري جنبش ( غير از اسپارتاکيست ها و کارگران مسلح انقلابي ، خيلي ها ي ديگر پس از شدت يابي سرکوب جا زدند) اين پيام تاريخي و جاودانه را که امروز نيز همچنان صحت و صلابت خويش را حفظ کرده و براي مبارزان راستين مشحون از درس و تجربه است، چنين به پايان ميبرد:
"توده ها فاکتور اساسي هستند، آنان سنگ بناي پيروزي نهايي انقلابند . توده ها به مصاف چالشها آمدند و از خلال اين" شکست "، حلقه اي در حلقات شکستهاي تاريخي بافته اند ، که همانا غرور و قدرت سوسياليسم بين المللي است درست بهمين دليل است که پيروزي هاي آينده از دل اين "شکست" شکوفا خواهد شد!
‎'نظم در برلين حاکم است!‎' اي نوکران و پا دو هاي احمق !"نظم‎" شما بر باد بنا شده است. فردا دوباره انقلاب سر بلند خواهد کرد ‎، و، در ميان دهشت و وحشت شما، و با طنين شيپورها جار خواهد زد:
من بودم، من هستم، من خواهم بود!
دانيل سينگر (۲۰۰۰-۱۹۲۶) انديشمند راديکال چپ لهستاني الاصل فرانسوي در کتابي بسيار انگيزاننده و ژرف تحت عنوان" هزاره ي چه کساني؟ آنان يا ما؟" که به تحليل جهان زشت و ناعادلانه ي امروز و ارائه ي آلترناتيوي در مقابل آن پرداخته با الهام از جمله اي از رزا چنين مينويسد:
"در لحظات بيزاري ، ياس و دلسردي ، در فايده ي مبارزه اي که نتيجه و فرجام آن براي مبارز قابل حصول نيست، در ترديد فرو ميرويم. ( در چنين شرايطي) اين تز لوکزامبورگ مايه ي تسلي و آرامش خاطر است که‎' انقلاب تنها شکلي از "جنگ" است که پيروزي نهايي در آن تنها از خلال يک سري "شکست" تحقق مي يابد‎'. ولي رک و راست بگويم که بد نيست موفقيتي گاه به گاهي و علائمي چند دال بر شتاب گيري مسير تحولات داشته باشيم . اما مبادا زير بار ياس و فتور نا گزير، زانو بزنيم. تاريخ به وضوح به مرتدين بوقلمون صفتي که همه چيز را اکنون و همين جا مي طلبند، و آنگاه هم که نشاني از انقلاب فوري در چشم انداز نيست، "خدمات" خود را به قطب ديگر، و في الواقع به بالاترين خريدار، عرضه ميکنند، تعلق ندارد، گر چه مزد و صله ي ظاهري و حقير ممکن است نصيبشان شود . تنها تاثير ماندگار تقابل ميان مقياسهاي زمان تاريخي و شخصي، گرايش به نگريستن به نسلي جوانتر براي کسب اميد است."(Whose Millennium ؟ صفحه ي .۲۷۸) و اين منطق تمامي انقلابيون است. حنيف نژاد کبير نيز با شناخت عميق از قانونمنديهاي حاکم بر تکامل اجتماعي ياد آور مي شد که جاده ي پر پيچ و خم تکامل هر خس و خاشاک و هر مانع و رادعي را از سر راه خويش جارو خواهد کرد! انقلابي کبير چه گوارا هم اين باور را در قالبي ديگر چنين بيان کرده که:
"انقلابي کسي نيست که هر روز ده و يا بيست نفر از نيروهاي دشمن را از پاي در آورد، بلکه کسي است که آنگاه که پيروزي چونان شمعي کم نور و ضعيف از دوردست کورسو ميزند، آنرا همچون خورشيد تابان بيند!"
اين چنين است که امروز هم در شرايطي متفاوت از روزگار رزاو ليبکنخت و حنيف و "چه"، در دوراني که مکاتب راست همچون پست مدرنيسم و ... و گفتمانهاي ضد انقلابي منتج از آنها مثل نفي ايد ئولوژي ، انقلاب .و آرمانخواهي ... در زرورق هاي فريبنده عرضه ميشوند و در هنگامي که آرمانها و ارزشهاي والاي انقلابي و انساني خوار و خفيف شمرده مي شود، و سخن گفتن از روايات اعظم / Grand Narratives همچون ايد ئو لوژي، آزادي، انقلاب اجتماعي و نفي استثمار توسط اربابان زر و زور و "انديشمندان و نظريه پردازان" جيره خوارشان بر چسب "اتوپيا" ، "خشونت طلبي" و تلاش در جهت "باز توليد ديکتاتوري"ميخورد، آري در اين وانفسا ، پيشتازاني از تبار همان انقلابيون در اشرف، در ميان بهت و حيرت ، اما تحسين آزادگان ايران و جهان در ميان جرارترين دشمنان بشريت با دستاني خالي ، اما با ايماني چون کوه استوار به آزادي و رهايي محرومان، در دفاع و صيانت از ارزشهاي انقلابي و مردمي که بقول رزا لوکزامبورگ دير نخواهد بود که دگر باره احيا شوند، ميرزمند!آنان در اين ساليان سياه که بسياري از مدعيان ديروز صحنه را ترک گفته اند، مصاديق بارز تعبير فلسفي، شاعرانه و فوق العاده زيباي مارکس هستند که ميگويد: " خداوند تکامل نوشداروي خود را در کاسه ي سر شهيدان مي آشامد"!
شايسته است با ۳ بيت زيبا و گويا ، بر گرفته از ۳ غزل متفاوت حافظ بزرگ در رابطه با جوهر مطلب ، اين نوشتار بپايان برده شود!
"عقاب جور گشادست بال در همه شهر کمان گوشه نشيني و تير آهي نيست"!
" چون دور فلک يکسره بر منهج عدل است خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل"!
"از کران تا بکران لشکر ظلمست ولي از ازل تا به ابد فرصت درويشان است"!!!

پانويس :
۱) اين تعبير زيبا از نشريه ي " راه آزادي" که سالها پيش بسردبيري استاد جلال گنجه اي منتشر مي شد، بر گرفته شده است.
۲) Rosa Luxemburg Speaks :Pathfinder Press ، New York ، ۱۹۷۰
از اين کتاب ارزشمند که بعضي از مهمترين آثار رزا لوکزامبورگ را در بر دارد، در سال ۱۳۵۸ ترجمه اي به فارسي توسط "سازمان چريکهاي فدايي خلق ايران " قبل از سلطه ي کامل باند خيانتکار فرخ نگهدار و بخدمت خميني کشاندن بخش "اکثريت " اين سازمان منتشر شد . در برگردان انگليسي يک مقدمه ي پر محتوي و توضيح کوتاهي قبل از هر مقاله بقلم Mary Alice - Waters آمده است! علارغم تلاش زياد متاسفانه به ترجمه ي فارسي کتاب دسترسي نيافتم . از اين مقدمه ، کتاب مهم کريس هارمن تحت عنوان انقلاب از دست رفته (مغلوب) ، مقاله ي مندل و سايت هاي در زير ذکر شده ، پس از تلخيص و ترجمه، در نگارش زندگي نامه ها و تاريخ انقلاب آلمان استفاده شده است!
۳) سايت هاي اينترنتي American Left History & marxistarchives .or
۴) Ernest Mandel: Rosa Luxemburg and German Social Democracy, International, Vol. ۳, no. ۴
London, Summer ۱۹۷۷), p.۶.)
۵ ) Chris Harman : The Lost Revolution : Germany ۱۹۱۸ to ۱۹۲۳ ، Bookmarks ، London .
۶) Daniel Singer: Whose Millennium? Theirs or Ours? Monthly Review Press New York, ۱۹۹۹.
از متون انگليسي با حفظ امانت و محتواي مطالب ، ترجمه اي آزاد ارائه شده است!

رزا لوکزامبورگ (۱۹۱۹-۱۸۷۱) کارل ليبکنخت(۱۹۱۹-۱۸۷۱)
عليرضا افشارچي-
شنبه، ۰۸ بهمن ۱۳۹۰ / ۲۸ ژانويه ۲۰۱۲
منبع: سايت همبستگي ملي
http://www.hambastegimeli.com/index.php?option=com_content&view=article&id=33322:2012-01-28-10-30-41&catid=11:2009-09-22-08-59-59&Itemid=15

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

ﺳــﺒﺪﺁﺑـﻲ


ﺧﻴﺲ ﻋﺮﻕ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ. ﺑﺨﺎﺭﯼ ﮔﺮﻡ ﺍﺯ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺁﺟﺮ ﻓﺮﺵ ﺳﺮﺥ ﺭﻧﮓ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺁﺏ ﭘﺎﺷﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ. ﭘﺮﻭﺍﻧﻪﻳﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﻟﻬﺎﯼ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ، ﺧﻴﺮﻩ، ﮔﺮﺩ ﻧﻮﺭ ﺯﺭﺩ ﭼﺮﺍﻍ ﻣﯽﮔﺸﺖ. ﺑﺎ ﺟﻬﺸﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺏ ﮐﻨﺪﻡ ﻭ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺘﻢ. ﺩﻗﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ
ﺑﺮﺭﻭﯼ ﻋﻘﺮﺑﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻮﺍﺧﻮﺭﯼ ﺍﺯ ﺳﻮﺭﺍﺧﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﭘﺎ ﻧﮕﺬﺍﺭﻡ. ﭘﻨﺠﺮﺓ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩﻡ ﻭ ﺳﻴﻨﻪﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻮﺍﯼ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻢ.
ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺴﻬﺎﯼ ﺷﺐ، ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺯﻧﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻟﻄﻴﻒ ﻭ ﺁﻫﻨﮕﻴﻦ ﺑﻪﮔﻮﺵ ﻣﯽﺭﺳﻴﺪ. ﺑﻪﻭﺳﻂ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﺎﺳﺔ ﻣﻔﺮﻏﯽ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺣﻮﻟﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺗﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺮ ﺳﻴﻨﻪ ﻭ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﮐﺸﻴﺪﻡ. ﺯﻭﺭﮐﯽ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺧﺸﮏ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﺧﺘﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺧﻴﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺖ ﺣﺸﺮﺍﺕ ﻻﺑﻪ ﻻﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ﻭ ﺍﺯ ﭘﻠﮑﺎﻥ ﺳﺒﺰ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺭﻓﺘﻢ. ﺩﺭ ﺩﺭﮔﺎﻩ
ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﺴﺎﻓﺮﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻡ، ﮐﻪ ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻢ ﺣﺮﻑ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﮏ ﭼﺸﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺮ ﭼﻬﺎﺭﭘﺎﻳﻪﻳﯽ ﺣﺼﻴﺮﯼ، ﺑﺎ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﻴﻤﻪ ﺑﺴﺘﻪ
ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﯽ ﺧﺸﻦ ﭘﺮﺳﻴﺪ:
ﮐﺠﺎ ﻣﻲ ﺭﯼ؟
ـ ﻣﻲﺭﻡ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﻢ، ﺧﻴﻠﯽ ﮔﺮﻣﻪ.
ـ ﻫﻮﻡ. ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﭼﺮﺍﻍ ﻧﻴﺴﺖ. ﺑﻬﺘﺮﻩ ﮐﻪ ﺟﺎﻳﯽ ﻧﺮﯼ.
ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻭ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺘﻢ: ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﻡ. ﻭ ﺑﻪﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﺯﺩﻡ. ﺍﻭﻟﺶ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﯽﺩﻳﺪﻡ. ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﮐﻮﺑﺎﻝ ﺍﺳﺘﻮﻥ ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺘﻢ. ﺳﻴﮕﺎﺭﯼ ﮔﻴﺮﺍﻧﺪﻡ. ﻣﺎﻩ ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻟﮑﺔ ﺍﺑﺮﯼ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﺮﺁﻣﺪ ﻭ
ﺩﺭﺧﺸﺶ ﺁﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺳﻔﻴﺪ ﻧﻴﻤﻪ ﻣﺨﺮﻭﺑﻪﻳﯽ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ.
ﺧﻴﺮﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﻧﻮﺭ ﺑﺮ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﺨﮑﻮﺏ ﺷﺪﻡ. ﺑﺎﺩ ﺑﻪﺁﺭﺍﻣﯽ ﺯﻭﺯﻩ ﻣﯽﮐﺸﻴﺪ، ﻫﻮﺍ ﺍﺯ ﻋﻄﺮ ﺗﻤﺮﻫﻨﺪﯼ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﺷﺐ ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺯ ﭘﺸﻪ ﻭ ﺑﺮﮒ ﺁﮐﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺟﻴﺮﺟﻴﺮﮐﻬﺎ ﻻﺑﻪﻻﯼ ﻋﻠﻔﻬﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻴﺘﻮﺗﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺑﻪﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ. ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﺍﻧﺒﻮﻩ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﺧﻴﻤﻪ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺍﻧﺪﻳﺸﻴﺪﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺠﻤﻮﻋﺔ ﮔﺴﺘﺮﺩﻩﻳﯽ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻧﺸﺎﻧﻪﻫﺎ. ﮔﻔﺘﮕﻮﻳﻲ ﮔﺮﻡ ﺩﺭ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ. ﺣﺮﮐﺎﺗﻢ ﺭﺍ ﺟﻴﺮﺟﻴﺮﮐﻬﺎ ﺩﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﮏ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﺟﺰ ﺩﺭﻧﮕﯽ ﻣﻴﺎﻥ ﻫﺠﺎﻫﺎ، ﻋﺒﺎﺭﺗﯽ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﮔﻔﺘﮕﻮﻫﺎ.
ﺍﻳﻦ ﮐﺪﺍﻣﻴﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻳﮏ ﻫﺠﺎﻳﺶ ﺑﻮﺩﻡ؟
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﮐﻼﻡ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ؟ ﺧﻄﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ؟
ﺳﻴﮕﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﮐﺮﺩﻡ. ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺩﺵ ﻳﻚ ﻣﻨﺤﻨﯽ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﺭﺳﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺮﻗﻪﻫﺎﯼ ﺷﻬﺎﺏﮔﻮﻧﻪﻳﯽ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ. ﺩﻳﺮﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪﺁﺭﺍﻣﯽ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻢ. ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺨﻦ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺁﺳﺎﻳﺶ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
ﺷﺐ ﺑﺎﻏﯽ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺑﻮﺩ.
ﺩﺭ ﮔﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺮﺽ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺷﻨﻴﺪﻡ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﯼ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ. ﭼﺮﺧﻴﺪﻡ، ﺍﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻧﺪﻳﺪﻡ. ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ. ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﻳﺶ ﮐﻨﺪ ﮐﻔﺶ ﺑﺮ ﺳﻨﮕﻔﺮﺵ ﺩﺍﻍ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻢ ﺁﻣﺪ. ﺑﺎ ﺍﻳﻦﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺳﺎﻳﻪ ﻳﯽ ﺑﺎ ﻫﺮﮔﺎﻡ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﻭ ﻧﺰﺩﻳﮑﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺳﺮ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﻢ. ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﮐﻮﺷﻴﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ. ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺩﺭﻧﮓ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﻢ، ﺗﻴﺰﯼ ﺩﺷﻨﻪﻳﯽ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﺸﺘﻢ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ. ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻳﯽ ﻧﺎﺯﮎ ﮔﻔﺖ: ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﻦ ﺁﻗﺎ ﻭﮔﺮﻧﻪ
ﭼﺎﻗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. بيﺁﻥﮐﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ؟
ﺻﺪﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻏﻤﻨﺎﮎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﭼﺸﻤﻬﺎﺗﻮﻥ ﺭﺍ، ﺁﻗﺎ.
ـ ﭼﺸﻤﻬﺎﻡ؟ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻪﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ؟
ﺑﺒﻴﻦ. ﻣﻦ ﻳﮏ ﮐﻤﯽ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﻡ. ﺯﻳﺎﺩ ﻧﻴﺴﺖ. ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺏ ﮐﻢ ﻫﻢ ﻧﻴﺴﺖ. ﺍﮔﻪ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﺑﺮﻡ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪﺗﻮ ﻣﯽﺩﻡ. ﻣﻨﻮ ﻧﮑﺶ.
ـ ﻧﺘﺮﺱ ﺁﻗﺎ، ﻣﻦ ﻧﻤﯽﮐﺸﻤﺖ. ﻓﻘﻂ ﭼﺸﻤﻬﺎﺗﻮ ﺩﺭ ﻣﻲﺁﺭﻡ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﺁﺧﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪﮐﺎﺭ؟
ـﻣﻌﺸﻮﻗﻪﺍﻡ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻩ. ﺍﻭ ﻳﮏ ﺳﺒﺪ ﭼﺸﻢ ﺁﺑﯽ ﺍﺯﻣﻦ ﻣﯽﺧﻮﺍﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﯽﺷﻪ ﭼﺸﻢ ﺁﺑﯽ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩ.
ـ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻴﺸﯽﺍﻧﺪ ﻧﻪ ﺁﺑﯽ.
ـ ﺳﻌﯽ ﻧﮑﻦ ﻣﻨﻮ ﺧﺮ ﮐﻨﯽ ﺁﻗﺎ. ﻣﻦ ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺁﺑﯽﺍﻧﺪ.
ـ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﻤﺸﻬﺮﯼ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ. ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﮕﻴﺮ. ﺑﻪﺟﺎﺵ ﻳﮏ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﺩﻡ.
ـ ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ ﺑﺎ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻮﺵ ﻣﺮﺩﮔﯽ ﻧﺰﻥ. ﺑﺮﮔﺮﺩ ﺑﺒﻴﻨﻢ.
ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ. ﺍﻧﺪﺍﻣﯽ ﻻﻏﺮ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻧﯽ ﻧﺎﺯﮎ ﺩﺍﺷﺖ، ﻟﺒﻪ ﭘﻬﻦ ﮐﻼﻩ ﺣﺼﻴﺮﯼ ﻧﻴﻤﯽ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺗﻴﻐﺔ ﻗﻤﻪﻳﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺯﻳﺮ ﻧﻮﺭ ﻣﺎﻩ ﻣﯽﺩﺭﺧﺸﻴﺪ.
ـ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺑﻪﺩﺳﺘﻮﺭ ﺍﻭ ﮐﺒﺮﻳﺘﯽ ﮐﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﻧﻮﺭ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﭘﻠﮑﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ، ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﭘﻠﮑﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﮔﺸﻮﺩ. ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﺒﻴﻨﺪ. ﺭﻭﯼ ﻧﻮﮎ ﭘﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻟﺤﻈﻪﻳﯽ ﺧﻴﺮﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ. ﺷﻌﻠﺔ ﮐﺒﺮﻳﺖ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪ. ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﺶ .
ﻟﺤﻈﻪﻳﯽ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﮔﺬﺷﺖ.
ـ ﺣﺎﻻ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﺪﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺁﺑﯽ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ؟
ـ ﺧﻴﻠﯽ ﺯﺭﻧﮕﯽ. ﻧﻪ؟ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﻳﮑﯽ ﺩﻳﮕﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ.
ﮐﺒﺮﻳﺖ ﺩﻳﮕﻪﻳﯽ ﮐﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺁﺳﺘﻴﻨﻢ ﺭﺍ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ: ﺯﺍﻧﻮ ﺑﺰﻥ. ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩﻡ. ﺑﺎ ﻳﮏ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻮﻫﺎﻳﻢ ﭼﻨﮓ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﻋﻘﺐ ﮐﺸﻴﺪ. ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﻭ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺯﺩﻩ ﻗﻤﻪﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪﺁﺭﺍﻣﯽ ﺁﻥﻗﺪﺭ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﭘﻠﮑﻢ ﺭﺍ ﺧﺮﺍﺷﻴﺪ. ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻢ.
ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ: ﺑﺎﺯﺷﺎﻥ ﮐﻦ.
ﺑﺎﺯﺷﺎﻥ ﮐﺮﺩﻡ. ﺷﻌﻠﺔ ﮐﺒﺮﻳﺖ ﻣﮋﻩﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪ. ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻭﻟﻢ ﮐﺮﺩ.
ـ ﺗﻮ ﺑﺮﺩﯼ. ﭼﺸﻤﻬﺎﻳﺖ ﺁﺑﯽ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ.
ﺩﺭ ﻳﮏ ﺁﻥ ﻏﻴﺒﺶ ﺯﺩ. ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺩﺭﻣﻴﺎﻥ ﺩﺳﺘﻬﺎﻳﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﻪﺩﻳﻮﺍﺭ ﺗﮑﻴﻪ ﺩﺍﺩﻡ. ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺗﻠﻮﺗﻠﻮ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺳﺮ ﭘﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ. ﺣﺪﻭﺩ ﻳﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺩﻭﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺩﻭﻳﺪﻡ. ﻭﻗﺘﻲﮐﻪ ﺑﻪﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﺴﺎﻓﺮﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﺧﺎﻣﻮﺵ، ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ

ﻧﻮﺷﺘﺔ: ﺍﻛﺘﺎﻭﻳﻮﭘﺎﺯ
ﻋﻠﻲﺍﺻﻐﺮ ﺑﻬﺮﻭﺯﻳﺎﻥ
نشريه فرهنگي ادبي ندا

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

ملاقات


ﻓﺮﻭﺭﺩﻳﻦ ﺳﺎﻝ٦٤، ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﻴﺮﻱ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ. ﺍﺯ
ﺍﺳﻔﻨﺪ٦٣ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﻋﻴﺪ ﻣﻲﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻪﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ
ﺯﻳﺮ٣٠ﺳﺎﻝﻣﻼﻗﺎﺕ ﺑﺪﻫﻨﺪ. ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﻘﻂ ﭘﺪﺭ ﻭﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺎﻻﻱ٣٠ﺳﺎﻝﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪﺑﻪ ﻣﻼﻗﺎﺕﺑﺮﻭﻧﺪ.ﻓﺮﺻﺘﻲﺑﻮﺩﺗﺎﻣﻦ ﻫﻢ
ﺑﺘﻮﺍﻧﻢﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﺍ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﻳﻚ ﺭﻭﺯ ﺳﺎﻋﺖ٥ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﺮﺍﻩ
ﺷﺪﻡﻭ ﺑﻪﻃﺮﻑ ﺍﻭﻳﻦﺭﻓﺘﻴﻢ.
ﺑﺎﻳﺪﺍﺯﺻﺒﺢﺯﻭﺩ ﺑﻪﺁﻥﺟﺎﻣﻲﺭﻓﺘﻴﻢﻭﺍﺳﻢﻣﻲﻧﻮﺷﺘﻴﻢ. ﻣﺤﻞﺍﺳﻢﻧﻮﻳﺴﻲ
ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻟﻮﻧﺎﭘﺎﺭﻙ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪﻫﺎ ﻭ
ﺍﺳﺎﻣﻲﺭﺍﻣﻲﺩﺍﺩﻳﻢ.ﻭﻗﺘﻲﻣﻼﻗﺎﺗﻬﺎﺷﺮﻭﻉﻣﻲ ﺷﺪﻫﻤﻪﺭﺍﺳﻮﺍﺭ ﻣﻴﻨﻲﺑﻮﺱ
ﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪﻭﮔﺮﻭﻩﮔﺮﻭﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻳﻦﻣﻲﺑﺮﺩﻧﺪ.
ﻫﻮﺍﺗﺎﺭﻳﻚﻭ ﺳﺮﺩ ﺑﻮﺩﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ.ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺟﻠﻮ ﺩﺭﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ
ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﻫﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻲﺧﻴﺎﻝ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪ.ﻭﺍﺭﺩﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥﻛﻪﻣﻲﺷﺪﻱﺻﺪﺍﻱﻛﺮﺑﻼﻳﻲﺭﺍ ﻣﻲﺷﻨﻴﺪﻱ
ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎ ﻓﺤﺶﻣﻲ ﺩﺍﺩ. ﭘﻴﺮﺗﺮﻳﻦ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﺁﻥﺟﺎ ﺑﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ
ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﻬﺎ ﺗﻼﺵﻣﻲﻛﺮﺩ. ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺩﺭﻱ ﺑﺎﺯﻣﻲﺷﺪ ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﺍﻥﻣﻲﮔﻔﺖ:
«ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺭﺍ ﺍﻋﺪﺍﻡﻣﻲﻛﻨﻴﻢ. ﺧﻴﺎﻝ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺣﺖﻣﻲﺷﻪ» ﻭ
ﺳﻴﻞ ﻓﺤﺶﻭ ﻧﺎﺳﺰﺍ ﺑﻮﺩﻛﻪ ﻧﺜﺎﺭﻣﻲ ﺷﺪ.
ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ٩ﺻﺒﺢ ﺁﻥﺟﺎ ﺑﻮﺩﻳﻢ. ﺑﻌﺪ ﺍﺳﻤﻬﺎﻳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ. ﺳﻮﺍﺭ
ﻣﻴﻨﻲﺑﻮﺱ ﺷﺪﻳﻢﺑﻪﺳﻤﺖ ﺍﻭﻳﻦﺭﻓﺘﻴﻢ.ﻫﻤﻴﻦﻃﻮﺭ ﻛﻪﻣﻲﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﺎﺧﻮﺩﻡ
ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡﻛﻪ ﭼﻪﻣﻲﺷﻮﺩ؟ﺁﻳﺎﻣﺠﺘﺒﻲﺭﺍﻣﻲﺑﻴﻨﻢ؟ ﺍﮔﺮﺑﺒﻴﻨﻤﺶ ﭼﻪ
ﺷﻜﻠﻲ ﺷﺪﻩ؟ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻳﺶﺗﻨﮓﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺳﺮﻡ ﺭﺍﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭﻱ
ﺷﻴﺸﻪﻣﻴﻨﻲﺑﻮﺱ. ﺑﻪﺳﻤﺖ ﺍﻭﻳﻦ ﻧﮕﺎﻩﻛﺮﺩﻡ. ﺑﻲ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡﮔﻔﺘﻢ:
«ﺧﺪﺍﻳﺎﭼﻪﺑﻼﻳﻲﺳﺮﺵ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ؟ﭼﻘﺪﺭﺍﺯﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻭﻥ ﺟﺎﻫﺴﺘﻨﺪ؟»ﻳﺎﺩ
ﺍﺣﻤﺪ ﻏﻼﻣﻲ ( ﺍﺣﻤﺪ ﺟﻘﻴﻞ) ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ. ﺑﺎ ﻫﻢ ﻫﻢﺗﻴﻢ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭ ﻧﺸﺮﻳﻪ
ﻣﻲﻓﺮﻭﺧﺘﻴﻢ. ﻭ... ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻻﻥ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ؟ ﺍﺣﻤﺪ ﺯﻳﺮ ﺷﻜﻨﺠﻪ
ﺍﺳﺖ؟ﺩﺍﺭﻩﺷﻼﻕﻣﻲﺧﻮﺭﻩ؟ﻭ... ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﻻﻥﻣﻲﺑﻴﻨﻤﺶﻳﺎ ﻧﻪ؟
ﻛﻢ ﻛﻢ ﺑﻪﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ. ﺍﺯ ﻣﻴﻨﻲﺑﻮﺱ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻳﻢ. ﺍﺯ ﺩﺭ
ﻛﻮﭼﻜﻲﺭﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮﻭﺩﻭﺑـﺎﺭﻩﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪﻫﺎﻳﻤﺎﻥﺭﺍﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭﭼﻚﻛﺮﺩﻧﺪ
.ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﻫﺎ ﻫﻤﺎﻥﻃﻮﺭﺯﺧﻢﺯﺑﺎﻧﻬﺎﻣﻲﺯﺩﻧﺪﻭﻓﺤﺶ ﻣﻲﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﺍﺯﺗﻌﺪﺍﺩﺯﻳﺎﺩﻱﭘﻠﻪﻓﻠﺰﻱﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻴﻢ. ﺩﺭﺍﺗﺎﻗﻜﻲﻣﺨﺼﻮﺹﺑﺮﺍﻱﻣﻼﻗﺎﺕ
ﺑﻮﺩ ﺑﻪﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ.ﺗﻌﺪﺍﺩﻣﺎﻥﺯﻳﺎﺩﺑﻮﺩ.ﺩﻟﺸﻮﺭﻩﺩﺍﺷﺘﻢ. ﻫﺮﺍﺯﮔﺎﻫﻲ ﺍﺯ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﺆﺍﻝﻣﻲﻛﺮﺩﻡ.ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺩﻓﻌﺎﺕ ﻗﺒﻞ ﺍﻳﻦﻣﺴﻴﺮ ﺭﺍ ﭼﻨﺪﻳﻦ
ﺑﺎﺭ ﭘﺸﺖﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲﻣﻲﮔﻔﺖﻛﻪﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﻣﻲ
ﺩﺍﺩ.
ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﺑﻮﺩ. ﻳﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲﺩﺍﺩ. ﺍﻣﺎ ﺍﻟﺘﻬﺎﺏ،
ﻧﮕﺮﺍﻧﻲ،ﻫﻴﺠﺎﻥﺗﻤﺎﻡﻭﺟﻮﺩﻣﺮﺍﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.ﺻﺪﺍﻱﻗﻠﺒﻢﺭﺍ ﺑﺎﮔﻮﺷﻬﺎﻳﻢ
ﻣﻲﺷﻨﻴﺪﻡ.ﻫﻤﻪ ﺍﺵﺑﻪ ﺍﻳﻦﻓﻜﺮﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡﻛﻪﻣﺠﺘﺒﻲ ﭼﻪﺟﻮﺭﻱﺍﺳﺖ؟
ﭼﻲﺑﻬﺶﺑﮕﻮﻳﻢ؟ ﺑﻐﺾﻛﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻡ.ﺑﻪﻣﺎﺩﺭﻡﻧﮕﺎﻩﻣﻲﻛﺮﺩﻡ.ﻧﻤﻲﺩﺍﻧﻢ
ﻣﺎﺩﺭﻡﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﻡﭼﻪﻣﻲﺩﻳﺪﻛﻪ ﻫﻲ ﺑﻬﻢﻣﻲﮔﻔﺖ«ﺑﻴﺎﺑﺸﻴﻦ ﺣﺎﻻﺣﺎﻻ
ﺑﺎﻳﺪﻣﻨﺘﻈﺮﺑﺎﺷﻴﻢ» ﺿﻌﻒ ﻛﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻡﻭﻟﻲﻣﻴﻞ ﺑﻪﭼﻴﺰﻱﻧﺪﺍﺷﺘﻢ.ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺷﺘﻢﺁﻥﺩﺭ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﺑﺎﺯﻣﻲﺷﺪ ﻭ ﺍﺳﻢﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﺍﺻﺪﺍﻣﻲﻛﺮﺩﻧﺪ.
ﺍﺯﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﺆﺍﻝﻣﻲﻛﺮﺩﻡ:«ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺍﺗﺎﻕﻣﻼﻗﺎﺕﭼﻪﺟﻮﺭﻳﻪ»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺰﺭﮔﻴﻪ ﻛﻪ ﮔﻴﺸﻪ ﺑﻪ ﮔﻴﺸﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻳﻪ ﺷﻴﺸﻪ
ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻭﻧﺎ ﻣﻴﺎﻥ ﭘﺸﺖﺷﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮﻑﻣﻲﺯﻧﻴﻢ» ﺑﺎﺯﺗﻮﻓﻜﺮ
ﻣﻲﺭﻓﺘﻢ.ﺭﺍﺳﺘﻲﻣﺠﺘﺒﻲ ﭼﻪ ﻗﻴﺎﻓﻪﺍﻱﺷﺪﻩ؟ ﺁﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻫﺎﻻﻏﺮ ﻭﻋﻴﻨﻜﻲ
ﺑﻮﺩ. ﺑﺎﺳﺒﻴﻠﻬﺎﻱﭘﺮﭘﺸﺖ. ﺩﻭ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﻫﻢﻛﻪ ﺩﺭﺗﻈﺎﻫﺮﺍﺕ١٣ﺁﺑﺎﻥ٥٧
ﺟﻠﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﺗﻴﺮﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ.ﻛﻒ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶﺟﺎﻱﺗﻴﺮﺧﻮﺭﺩﮔﻲ
ﻭﻋﻤﻞﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ....
ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻓﻜﺮﻫﺎ ﺑﻮﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻫﻨﻲ ﻟﻌﻨﺘﻲ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ. ﭘﺎﺳﺪﺍﺭ ﻛﻮﺗﻮﻟﻪﻳﻲ
ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﺳﺎﻣﻲ ﻛﺮﺩ. ﺍﺳﻢ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻳﺎ ﭘﻨﺠﻢ ﺍﺳﻢﻣﺠﺘﺒﻲ ﺑﻮﺩ:
«ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻏﻨﻴﻤﺘﻲ».ﺩﻳﮕﺮﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡﭼﻪﺷﺪ؟ﺭﻓﺘﻢﭘﺸﺖﺩﺭﻓﻠﺰﻱ ﺑﻌﺪﻱ.
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ: «ﺍﺯ ﺍﻳﻦﻃﺮﻑ ﺑﻴﺎ! ﺍﻳﻦﺟﺎ ﺑﺎﻳﺴﺖ! ﻫﻮﻝ ﻧﺸﻮ!
ﻫﻮﻝﻧﺸﻮ...».
ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﻱ ﻛﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻳﻢ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ٥ ،٤ ﻧﻔﺮ
ﻭﺍﺭﺩ ﺳﺎﻟﻦﻣﻼﻗﺎﺕﺷﺪﻡ .ﮔﻴﺸﻪﻫﺎ ﺳﻤﺖﺭﺍﺳﺘﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻳﻜﻲ ﻳﻜﻲﻧﮕﺎﻩ
ﻛﺮﺩﻡ. ﺍﻭﻟﻲ ﻧﺒﻮﺩ، ﺩﻭﻣﻲ ﻧﺒﻮﺩ،«ﺧﺪﺍﻳﺎﻣﺠﺘﺒﻲﻛﺪﻭﻣﻪ؟ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺷﺒﻴﻪ
ﻫﻤﺪﻳﮕﻪﻫﺴﺘﻨﺪ»، ﻗﻴﺎﻓﻪﻫﺎﻱﻫﻤﻪﺷﺎﻥﻳﻚﺟﻮﺭ ﺑﻮﺩ: ﻋﻴﻨﻜﻲﻭﻻﻏﺮ.
ﺑﺎ ﻟﺒﻬﺎﻱﺧﻨﺪﺍﻥ ﺩﺳﺖﺗﻜﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﺩﺭ ﺳﻪﭼﻬﺎﺭﮔﻴﺸﺔ ﺍﻭﻝﻣﺠﺘﺒﻲ
ﻧﺒﻮﺩ. ﻧﻤﻲﺩﺍﻧﺴﺘﻢﭼﻜﺎﺭﻛﻨﻢ. «ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﺠﺘﺒﻲﻛﺪﻭﻣﻪ؟»ﻳﻜﺪﻓﻌﻪ ﺻﺪﺍﻱ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺗﻮﻱ ﮔﻮﺷﻢ ﭘﻴﭽﻴﺪ: « ﺑﻴﺎ! ﻛﺠﺎ ﻣﻲﺭﻱ؟» ﺍﺯ ﻫﻮﻟﻢ ﮔﻴﺸﻪ ﺭﺍ ﺭﺩ
ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ.ﺟﻠﻮﮔﻴﺸﻪ ﻳﻲ ﻛﻪﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﺧﺸﻜﻢ ﺯﺩ.
ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ. ﺑﻐﻀﻢﺗﺮﻛﻴﺪ. ﮔﺮﻳﻪ ﺍﻣﺎﻧﻢ ﻧﻤﻲﺩﺍﺩ. ﺑﺎ ﺻﺪﺍﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺯﺩﻡ
ﺯﻳﺮﮔﺮﻳﻪ.ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻛﻨﻢ. ﺍﻭﻣﻲﺧﻨﺪﻳﺪ.
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍﮔﺮﻓﺖ.ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺘﻢ:«ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻦ! ﺑﺎﻫﺎﺵ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ!» ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﮔﻮﺷﻲ ﺭﺍ ﺑﮕﻴﺮﻡ. ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺑﺒﻴﻨﻤﺶ.
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻔﺖ:«ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻦ! ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ! ﭘﻴﺶ ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﻫﺎﻛﻪﺁﺩﻡ ﮔﺮﻳﻪ
ﻧﻤﻲﻛﻨﻪ».
ﺻﺪﺍﻱ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺍﺯ ﺗﻮﻱ ﮔﻮﺷﻲ ﻣﻲﺁﻣﺪ: «ﻣﻬﺮﺍﻥ! ﭼﻪ ﻃﻮﺭﻱ؟ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ
ﺑﺰﺭﮒﺷﺪﻱﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺖ» ﮔﺮﻳﻪﺍﻣﺎﻧﻢﻧﻤﻲ ﺩﺍﺩ.
ﻧﻤﻲﺩﺍﻧﻢﮔﻔﺘﻢﻳﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ: «ﺳﻼﻡ!ﺧﻮﺑﻢﺧﻴﻠﻲﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺕﺗﻨﮓﺷﺪﻩ».
ﻛﻢﻛﻢﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱﻣﺠﺘﺒﻲﻫﻢ ﺑﺎ ﺍﺷﻜﻬﺎﻳﺶﻳﻜﻲﺷﺪ. ﺍﺯﺯﻳﺮﻋﻴﻨﻜﺶ
ﻗﻄﺮﻩﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﻚﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲﺭﻳﺨﺖ.
ﮔﻔﺘﻢ:«ﻣﺠﺘﺒﻲﺧﻮﺑﻲ؟»
ﮔﻔﺖ: «ﺁﺭﻩ، ﺧﻮﺑﻢ، ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻦ! ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﻜﺶ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﻲ
ﺷﺪﻱ ، ﺟﻠﻮ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ!» ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ. ﭘﺎﺳﺪﺍﺭﻱ
ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻛﻴﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ؟ ...» ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻳﻚ ﭼﻴﺰﻱ
ﺑﻬﺶﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﻓﺖ.
ﺑﻐﻀﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻲﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ
ﻣﻲﮔﻔﺖ:«ﺗﻨﺪﺗﻨﺪﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻲﺷﻪ»
ﻣﺠﺘﺒﻲ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮ ﭘﺪﺭﺕ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﭽﻪ، ﺍﺷﻚﻣﻦ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻱ!
ﺩﻳﮕﻪﮔﺮﻳﻪﻧﻜﻦ!ﻭﮔﺮﻧﻪﻋﺼﺒﺎﻧﻲﻣﻲﺷﻢﺧﻮﺏﺑﮕﻮﭼﻲﻛﺎﺭﻣﻲﻛﻨﻲ؟
ﺩﺭﺱﻣﻲﺧﻮﻧﻲ؟»
ﮔﻔﺘﻢ:«ﺁﺭﻩﺩﺭﺱﻣﻲﺧﻮﻧﻢ»
ﮔﻔﺖ: «ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﻧﻤﻲﺧﻮﻧﻲ» ﺑﻌﺪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻛﺮﺩ: «ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ ﺍﺫﻳﺖ
ﻧﻤﻲﻛﻨﻲ ﻛﻪ...»
ﻣﺎﺩﺭﻡﮔﻔﺖ:«ﻧﻪﺷﻤﺎﻧﻴﺴﺘﻴﺪﻛﻤﻜﻤﻮﻥﻣﻲ ﻛﻨﻪ»
ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻱ ﺑﺮﻱ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ؟» ﮔﻔﺘﻢﻣﻲﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﻨﻜﻮﺭ ﺷﺮﻛﺖ
ﻛﻨﻢ.
ﺑﺎﺗﻨﺪﻱﮔﻔﺖ:«ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﺭﺍ ﻧﻤﻲﮔﻢﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﺣﺎﺟﻲﺭﺍﻣﻲﮔﻢ»
ﺩﻭﺯﺍﺭﻱ ﺍﻡﺍﻓﺘﺎﺩ.ﮔﻔﺘﻢ:«ﭼﺮﺍ!ﺣﺎﻻ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ».
ﺳﻔﺎﺭﺵﻛﺮﺩ:«ﭘﺲﺧﻮﺏ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻥ ﻭ ﺯﻭﺩ ﺑﺮﻭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ»
ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺭﺍﺳﺘﻲ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﭼﻜﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻲ؟ ﻛﻤﻲ ﺍﺯ ﻛﺎﺭ
ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺍﻡﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶﮔﻔﺘﻢ.
ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻨﻮﻳﺲ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﭼﻲﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻱ؟ ﻳﻚ
ﺟﻤﻌﻲ ﺍﺯﻛﺎﺭﺕ ﺑﺰﻥ، ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺗﺼﺤﻴﺢﻛﻦ» ﺻﺒﺮ
ﻛﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪﺳﺎﻛﺖﺷﺪ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ: « ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻧﻜﻦ»
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡﺣﺮﻓﻬﺎﻳﺶﻣﺜﻞﺧﻮﻥﺩﺭﺭﮔﻬﺎﻳﻢﺟﺮﻳﺎﻥﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ. ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﻳﻪ ﺧﺒﺮﻱ ﻧﺒﻮﺩ. ﺍﺷﻜﻬﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﻙ ﻛﺮﺩﻡ ﻭ
ﮔﻔﺘﻢ:«ﺑﺎﺷﻪ»
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﻮﺷﻲ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻛﻠﻤﻪﻳﻲ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻮﺷﻲ
ﺭﺍﮔﺮﻓﺘﻢ. ﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻣﺜﻞ ﺑﻠﺒﻞ ﻭ ﺑﻼﺩﺭﻧﮓ ﺣﺮﻑ ﻣﻲﺯﺩﻡ: «ﺁﻗﺎ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺧﻴﻠﻲ
ﻣﺨﻠﺼﻴﻢ!ﻫﻤﻴﺸﻪﺩﻟﻤﻮﻥﺑﺮﺍﻳﺖﺗﻨﮕﻪ.ﺣﺴﺮﺕﺩﺍﺭﻡﻛﻪﭼﺮﺍﻭﻗﺘﻲﺧﻮﻧﻪ
ﺑﻮﺩﻱ ﻗﺪﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻢ. ﻳﺎﺩ ﺁﻥﻣﻮﻗﻊﻫﺎ ﻣﻲﺍﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪﺳﺎﺯﻱ
ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ، ﺍﻭﻥﻣﻮﻗﻊﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﻲﺭﻓﺘﻲ، ﻭ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ
ﻣﻲﺍﻭﻣﺪﻱﻣﺎﻣﻲ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ. ﺍﻧﺸﺎﺍﻟﻪ ﻫﺮﭼﻲ ﺯﻭﺩﺗﺮﻣﻲ ﺁﻳﻲ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
ﻣﻲﺭﻳﻢﻫﻤﻮﻥ ﺟﺎﻫﺎ».
ﻣﺠﺘﺒﻲ ﮔﻔﺖ: «ﻣﻨﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﻣﻬﺮﻱ(ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻛﻪ٢ﺳﺎﻝ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻤﻠﻴﺎﺕ ﻓﺮﻭﻍ ﺟﺎﻭﻳﺪﺍﻥ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪ) ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﭼﻪ
ﺷﻜﻠﻲ ﺷﺪﻩ ﺍﻳﺪ.ﻣﺎﻣﺎﻥﻣﻲ ﮔﻔﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺍﻱ،ﻣﻲﺁﻳﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ
ﻛﺸﺘﻲﺑﮕﻴﺮﻳﻢ...»
ﻫﻤﻴﻦﺟﺎﺻﺪﺍﻗﻄﻊ ﻭﺯﻣﺎﻥ ﻣﻼﻗﺎﺕﺗﻤﺎﻡﺷﺪ.
ﻫﻤﻪﺷﺎﻥﺑﺎﺩﺳﺖﺗﻜﺎﻥﺩﺍﺩﻥﺷﺮﻭﻉﻛﺮﺩﻧﺪﺑﻪ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ.ﻣﻦﺻﻮﺭﺗﻢ
ﺭﺍ ﺑﻪﺷﻴﺸﻪ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪﻡ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﻴﺪﻡ.ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﻓﺖ ﮔﻴﺸﺔ ﺑﻐﻠﻲ ﺩﺳﺖ
ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ. ﻫﺮﺩﻭ ﺯﺩﻧﺪ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ.
ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﻳﺸﺎﻥﻫﻢﻣﺜﻞﻫﻢ ﺑﻮﺩ.
ﺗﻚ ﺗﻜﺸﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﺷﻴﺸﻪ ﻫﺎ ﺭﺩﻣﻲﺷﺪﻧﺪﻣﻲ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ
ﺗﻜﺎﻥﻣﻲﺩﺍﺩﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺖﻧﺪﺍﺷﺘﻢﺍﺯ ﺁﻥﺟﺎﺩﻝﺑﻜﻨﻢ.ﺩﻭﺳﺖﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻫﻴﭻﻭﻗﺖﺁﻥﺻﻒ
ﺗﻤﺎﻡﺑﺸﻮﺩ. ﺍﺯ ﺍﻭﻳﻦ ﻛﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ
ﻣﺠﺘﺒﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ. ﺩﺭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩ: «ﺑﺮﻭ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﻣﻦ ﺭﺍ
ﺁﻣﺎﺩﻩﻛﻦﻛﻪﻭﻗﺘﻲﺁﻣﺪﻡ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﻳﻢﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ!»
ﺣﻜﻤﺶ١٥ﺳﺎﻝ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ٨ﺳﺎﻝ ﺁﻥ
ﺭﺍ ﻋﻔﻮ ﺩﺍﺩﻩﺍﻧﺪ. ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺳﺎﻝ ٦٧ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺸﻮﺩ. ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﻗﺘﻞ ﻋﺎﻡ٦٧ ﺭﺍﻩ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺠﺎﻫﺪﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩ.
ﺭﻭﻱﺑﺮﮔﻪﻳﻲ ﻛﻪﻧﺎﻡﻭﻣﺸﺨﺼﺎﺗﺶﺭﺍﺳﺆﺍﻝﻛﺮﺩﻩﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺗﻬﺎﻡﺧﻮﺩﺵ
ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺖ:«ﻣﺠﺎﻫﺪ»ﻭﺭﻓﺖ.
ﻫﺮﻛﺲ ﻧﻮﻉ ﺍﺗﻬﺎﻡ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﻣﻲﺑﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ
ﻣﻲﻧﻮﺷﺖ ﻣﻨﺎﻓﻖ ﺟﺎﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻣﻲﺩﺍﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺠﺘﺒﻲ ﻧﻮﻉ ﺍﺗﻬﺎﻡ ﺭﺍ
ﻧﻮﺷﺖ «ﻣﺠﺎﻫﺪ» ﻭ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﻳﻲ ﻛﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻋﺪﺍﻡ
ﻣﻲﺑﺮﺩﻧﺪ ﮔﻔﺖ:«ﻓﻜﺮﻣﻲﻛﻨﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻓﺖ! ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻪﻣﻲﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﺎﺷﺪ!»
مهران غنيمتي
نشريه فرهنگي ادبي ندا

«ﻣـﺎﺗﻬـﺎﻭﺯﻥ», ﻧﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻓﺮﺩﺍﻱ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ



ﺩﺭ ﻣﺎﻫﻲﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻲﮐﻪ ﭘﺸﺖﺳﺮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻭ ﻫﻔﺘﻪﻫﺎﻱ ﺁﻳﻨﺪﻩ،ﺳﺎﻟﮕﺸﺖﻓﺠﻴﻊﺗﺮﻳﻦ ﺟﻨﺎﻳﺎﺕ ﻋﻠﻴﻪ بﺸﺮﻳﺖﺍﺳﺖ.ﻣﺠﺎﻟﻲﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪﮐﻪﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﻓﻴﻠﻢﭘﻴﺎﻧﻴﺴﺖ،ﺳﺎﺧﺘﻪ
ﺭﻭﻣﻦ ﭘﻮﻻﻧﺴﮑﻲ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﻨﺸﻴﻨﻢ .ﺗﻘﺎﺭﻥ ﺩﻳﺪﻥ
ﺍﻳﻦ ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺎ ﺳﺎﻟﮕﺸﺖ ﺑﻤﺒﺎﺭﺍﻥ ﺍﺗﻤﻲ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻣﺮﻳﮑﺎ ﺑﺮ ﺷﻬﺮﻫﺎﻱ
ﻫﻴﺮﻭﺷﻴﻤﺎ ﻭﻧﺎﮐﺎﺯﺍﮐﻲ ﻭﺟﻨﺎﻳﺎﺕ ﻧﺎﺯﻳﻬﺎ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻭﮐﺸﺘﺎﺭ
ﺯﻧﺪﺍﻧﻴﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۱۳۶۷، ﮐﻪ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﻓﺎﺟﻌﺔ ﻣﻠﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﺎﻣﺒﺮﺩﻩ
ﻣﻲﺷﻮﺩ،ﮐﺎﻣﻸ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺑﻮﺩ. ﻗﺼﺪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﻳﮋﻩ ﻧﺎﻣﻪﻳﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺎﺟﻌﺔ
ﻣﻠﻲ ﺗﻬﻴﻪﮐﻨﻢ،ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﺼﺎ ﺹ ﺑﻪﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻭﻋﻨﺎﺻﺮ
ﺗﺸﮑﻴﻞ ﺩﻫﻨﺪﺓ ﺁﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﻭﺑﻪ ﻧﻘﻞ ﺍﺯ ﻣﻴﻜﻴﺲ ﺗﺌﻮﺩﻭﺭﺍﻛﻴﺲ،ﮐﻪ
ﺑﻪﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺳﺮﻭﺩﻫﺎﻱ ﺧﻮﺩ ﻧﺎﻡﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ،ﻣﻲﮔﻮﻳﻢ:.
ﻭﻇﻴﻔﻪﻳﻲ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻤﺎﻥ ﺩﺭﺑﺮﺍﺑﺮ
ﺧﻄﺮ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﻛﻨﻴﻢ. ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺯﻧﺪﻩ
ﻧﮕﺎﻩ ﺩﺍﺷﺖ. ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﺍﻳﻦ ﺟﻨﺎﻳﺎﺕ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﻭﻣﺰﻳﺖ ﺩﺍﺭﺩ:
۱-ﮔﺮﺍﻣﻴﺪﺍﺷﺖ ﺟﺎﻧﺒﺎﺧﺘﮕﺎﻥ
۲-ﻳﺎﺩ ﺁﻭﺭﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﺴﻞ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﻭ ﺍﻣﺎﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ:
ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻧﺎﻡ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﻛﺘﺮﻳﻦ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻫﻬﺎﻱ ﻣﺮﮒ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻧﺎﺯﻳﺴﻢ ﻭ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺩﻭﻡ ﺍﺳﺖ. ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﺯﻧﺪﺍﻧﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ ﺭﺍ ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﻬﺎ ﻭ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥﺗﺸﻜﻴﻞﻣﻲﺩﺍﻧﺪ.
ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻱ ﻓﺎﺷﻴﺴﺖ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺭ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺑﺤﺮﺍﻥ ﻭ ﻧﺎﺑﺴﺎﻣﺎﻧﻲ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﻭ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﺩﺭ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎ ﻭ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ. ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻧﺎﺭﺿﺎﻳﺘﻲ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﺑﺮﺿﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﺟﻬﺖ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﺑﻪﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺭﺷﺪ ﺩﺍﺩﻧﺪ. ﻭﻇﻴﻔﺔ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻬﺎ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻳﮑﺴﻮ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪﺩﺍﺭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻳﻌﻨﻲ ﭼﭗﻫﺎ ﺭﺍ ﺳﺮﮐﻮﺑﻲ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪﻋﻨﻮﺍﻥ ﺩﻟﺴﻮﺯﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﻘﺮ ﻭ ﻣﺴﮑﻨﺖ ﻣﺮﺩﻡ، ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﺍﻳﻦ ﻭﺿﻊ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻥ ﺣﺎﮐﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺑﺨﺸﻲ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻋﺎﺩﻱ ﻳﻌﻨﻲ ﻳﻬﻮﺩﻳﺎﻥ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﺩ. ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭﻱ ﮐﻪ ﮐﻮﺗﻮﻟﻪﻫﺎﻱ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻭﺭﺯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﻩﻳﻲ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭﺩﺭ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﺗﻤﺎﻳﻞ ﺑﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺁﻥ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻝ ﻣﻲﺳﻮﺯﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﺷﻌﺎﺭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ «ﻣﺮﻓﻪﻫﺎﻱ ﺑﻲﺩﺭﺩ» ﻣﻲﺩﻫﻨﺪ، ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﮐﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲﮐﻨﻨﺪ.
ﺗﺌﻮﺩﻭﺭﺍﻛﻴﺲ ﺧﻮﺩ ﭼﮕﻮﻧﮕﻲ ﻭ ﺩﻻﻳﻞ ﺷﻜﻞﮔﻴﺮﻱ ﺳﺮﻭﺩﻫﺎﻱﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﺭﺍ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﻴﺎﻥﻣﻲﻛﻨﺪ:
«ﺩﻭﺳﺖ ﺧﻮﺑﻢ ﻳﺎﻛﻮﻭﺱ ﻛﺎﻣﺒﺎﻧﻠﻴﺲ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺟﻨﮓ ﺩﻭﻡ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺩﺭ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﺯﻧﺪﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩ. ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ١٩٦٥ ﺍﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﻗﻄﻌﻪ ﺷﻌﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭﺓ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﮐﻨﻢ. ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻛﻤﺎﻝ ﻣﻴﻞ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ. ﻧﺨﺴﺖ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻬﺖ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺩﻭﻡ ﺑﻪﺩﻟﻴﻞ ﺁﻥﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﻧﺎﺯﻳﻬﺎ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻧﻬﺎﻱ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻴﻬﺎ ﻭ ﺁﻟﻤﺎﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩﻡ. ﻭﻟﻲ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦﺩﻭ ﺍﺯ ﺁﻥﺭﻭ ﻛﻪ ﺗﻨﻈﻴﻢ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍﻣﻲﺩﻫﺪ ﻛﻪ ﻧﺴﻞ ﺟﻮﺍﻧﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺁﺷﻨﺎ ﻛﻨﻴﻢ، ﻳﻌﻨﻲﺁﻥﭼﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺒﺎﻳﺪﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﻮﺩ».
ﺗﺌﻮﺩﻭﺭﺍﮐﻴﺲ ﺗﺄﮐﻴﺪ ﻣﻲﮐﻨﺪ: «ﻳﻘﻴﻨﴼ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻫﺮﻛﺲ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪﺁﻧﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺭﻧﺞ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺟﻨﮕﻴﺪﻧﺪ. ﺑﺎﻳﺪ ﺟﻨﺎﻳﺎﺕ ﻧﺎﺯﻳﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ. ﺯﻳﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻀﻤﻴﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﺍﺯ ﺗﻜﺮﺍﺭ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻴﻢ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﻛﺮﺍﻫﺖ ﺭﻭﺡ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻢ ﺁﺷﻜﺎﺭ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺑﻪﻧﺪﺭﺕ ﭼﻬﺮﺓ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ.
ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﺗﻔﻜﺮ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻲ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭﺳﺮﺍﺳﺮ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﻪﭼﺸﻢ ﻣﻲﺧﻮﺭﺩ. ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺎ ﻛﻪ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻛﺜﻴﻒ ﻓﺎﺷﻴﺴﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﻴﻢ ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻳﻦﺧﻄﺮﻣﺤﺎﻓﻈﺖﻛﻨﻴﻢ».
ﺳﺮﻭﺩﻫﺎﻱ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻛﻪ ﻧﺨﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﻪﺯﺑﺎﻥ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ ﺑﻮﺩ، ﺑﻌﺪﴽ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ١٩٩٥ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﻳﺎﺩﺑﻮﺩ ﻣﺎﺗﻬﺎﻭﺯﻥ ﻣﺠﺪﺩﺍ ﺑﻪﺯﺑﺎﻧﻬﺎﻱ ﺁﻟﻤﺎﻧﻲ ﻭ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ ﺍﺟﺮﺍ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻴﺰ ﺩﺭﺁﻣﺪ. ﺍﻳﻦ ﺳﺮﻭﺩﻫﺎ ﻣﺘﺸﮑﻞ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭ ﻗﻄﻌﻪ ﺷﻌﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪﻧﺎﻣﻬﺎﻱ: ﺁﻭﺍﺯ ﺁﻭﺍﺯﻫﺎ، ﺁﻧﺪﻭﻧﻴﺲ، ﻓﺮﺍﺭﻱ، ﻭ ﻭﻗﺘﻲ
ﺟﻨﮕﻬﺎ ﭘﺎﻳ ﺯ ﺁﻭﺍﺯﻫﺎ، ﺁﻧﺪﻭﻧﻴﺲ، ﻓﺮﺍﺭﻱ، ﻭ ﻭﻗﺘﻲ ﺟﻨﮕﻬﺎ ﭘﺎﻳﺎﻥﻣﻲﻳﺎﺑﻨﺪ.
ﻳﮑﺸﻨﺒﻪ ﺷﺎﻧﺰﺩﻫﻢ ﻣﺮﺩﺍﺩ١٣٨٤
ﻣﻴﻜﻴﺲﺗﺌﻮﺩﻭﺭﺍﻛﻴﺲ
نشريه فرهنگي ادبي ندا , ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ وبلاگ
babanavid2000.blogfa.com/