۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

واپسين پيام قهرمان طلايه دار خلق مجاهد شهيد غلامرضا خسروي


واپسين پيام قهرمان طلايه دار خلق مجاهد شهيد غلامرضا خسروي ،
گفتگوي كوتاه امّا كامل و عميق و بي شكاف
 از اين گُرد گردنفراز ايران زمين است
 كه شكوه و غظمت يك مجاهد اشرف نشان را نشان ميدهد كه با ايماني خلل تاپذير، انديشه اي ژرف ،نگاهي اميدوار به آينده و قامتي استوار به دشمن «بيا، بيا» مي گويد و با شهادت انقلابي خود حقانيت يك استراتژي، يك انديشه و يك آرمان كه حنيف نژاد بذر آن را كاشته و مسعود رحوي آن را بارور نموده است به نيكوترين صور ممكن توصيف و اثبات مي كند.
  اين گفتگو قبل از اعدام غلامرضا خسروي در زندان اوین توسط همبند ان وی صورت گرفته و پاسخ غلامرضا به سوالات به صورت مكتوب و با دست خط خودش مي باشد. سندي تاريخي و ماندگار از زندگي، شهادت و انديشه و آرمان يك مجاهد، بیوگرافی: پدرم قصاب و مادرم خانه دار، محل زندگی تا 15 سالگی در آبادان ( تا شروع جنگ ایران و عراق) و بعد نور آباد ممسنی تا سال 67 و تا آخرین محل زندگی اصفهان. تحصیلات؛ قبل از دستگیری دیپلم تجربی و هم اکنون ترم ششم رشته شیمی محض دانشگاه پیام نور مرکز- شغل؛ متخصص عملیات کنترل کیفی جوشو نصب تجهیزات صنعتی استاتیک و دینامیک (روتاری) با 17 سال سابقه کار در پروژه های مختلف صنعتی فولاد ، شیمیایی، صنایع نفت، گاز، پتروشیمی، فلات قاره، چوب و کاغذ و صنایع مس. قبل از صدور حکم: در گذشته آیا از اعدام چیزی شنیده بودی؟ من در سن 13 سالگی با وقوع انقلاب ضد سلطنتی مردم ایران با فعالیتهای سیاسی آشنا شدم که بخشی از آن اطلاع از وقایع تاریخ انقلاب و منجمله اعلام انقلابیون توسط رژیم پهلوی بود و بعد از آن نیز با توجه به اینکه به خیل هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران پیوستم به طور مستمر در جریان شهادت هواداران سازمان در کوچه و خیابانهای شهرهای مختلف کشور و بعد از آن هم با توجه به تجربه زندانی شدنم طی سالهای 60 تا 65 شهادت و اعلام بسیاری از دوستان مجاهد و مبارز و هم رزمانم را از نزدیک تجربه کرده، حجم عظیم اعدامهای دهه ی 60، قتل عام سال 67 زندانیان سیاسی، اعدامهای دهه 70 و 80 و این اواخر اعدام 5 تن از فعالان سیاسی کرد (فرهاد وکیلی، فرزند کمانگر، علی حیدریان، مهدی اسلامیان، شیرین علم هولی) در اردیبهشت 89 که در سلول انفرادی بند 240 بودم و متوجه این جنایت شدم یا اعدام و شهادت علی صارمی ( زندانی سیاسی هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران در 7 دیماه 89) و بعد از آن اعدام مجاهدان شهید جعفر کاظمی و حاج محمد حاج آقایی و 4 بهمن 89 و نمونه های دیگر ، در کل این موضوع، موضوعی نیست که یک فعال سیاسی و مبارز راه آزادی نشنیده باشد یا از نزدیک تجربه و لمس نکرده باشد. چه احساسی داشتی وقتی که در اخبار می شنیدی یک نفر (به هر دلیلی) اعدام شده است؟ بایستی انسانا بخاطر اعتقاداتشان و حق طلبی به جوخه های تیرباران یا چوبه های دار سپرده شوند یا بر روی تختهای شکنجه به شهادت برسند. و از سوی دیگر احساس غرور و سربلندی بعنوان یک انسان که همنوعانی دارم که بخاطر دفاع از شرف و آزادگی تا پای جان بر عهد و پیمان خود محکم و استوار ایستاده اند و می باید که از آنها بیاموزم و توشه راه سازم . آیا فکرش را می کردی که روزی خودت محکوم به اعدام شوی؟ بله فکرش را می کردم، چرا که جنایتکاران حاکم بر این مرز و بوم را بخوبی شناخته بودم، کسانی که حتا به نویسندگان ، روزنامه نگاران، شخصیتهای مذهبی و کسانی مثل زهرا کاظمی ها که تنها به وظیفه ی رسانه ای خود عمل می کرد رحم نکردند و آن طور ددمنشانه و رذیلانه آنها را به شهادت می رساندند، با ما چه خواهند کرد؟ و قبلا نیز با پوست و گوشت و استخوان خود آن را لمس کرده و شناخته بودم. قتلهای سیاسی و زنجیره ای دهه های 60 و 70 را فراموش نکرده ایم، که توسط همین جانیان و آدمکشان صورت گرفت. روزی که دستگیر شدم (5/12/86) در هنگام انتقالم از رفسنجان به بازداشتگاه وزارت اطلاعات رژیم در کرمان، در اتومبیل به شدت مورد ضرب و شتم و توهین و تحقیر و تهدید قرار گرفتم، مسئول آن تیم عملیاتی گفت؛ که همانطور که توی این سالها نگذاشتیم خودت به دانشگاه بروی نمی ذاریم پسرت هم به دانشگاه برود، زنت و پسرت را هم خواهیم آورد و کاری می کنیم که به خواری و ذلت بیفتی، در آن وضعیت و فضا، یک لحظه به یاد پسرم حسام افتادم و پیش خودم گفتم که دیگه حسام بجای اینکه با پدرش زندگی کند باید با یاد و خاطرات او و با عکسها و تصویر پدرش زندگی کند، ( که تازه اون هم به شرایط فکری، روحی، اعتقادی و شخصیتی او بستگی دارد که چه برداشتی از منش، عملکرد و فعالیتهای پدرش خواهد داشت) در هر صورت می خواستم بگویم که بله فکرش را کرده بودم و می دانستم که با چه دشمن جلاد و خون ریز و جنایتکاری روبرو هستیم و وصیت هم کرده بودم. به هنگام دریافت حکم: مرگ را چگونه می بینی؟ نگاه من به مرگ، نگاه منفی نیست، چرا که آنرا پایان راه نمی بینم و آن را به عنوان یک واقعیت به معنای واقعی کلمه شناخته ام و حتا بارها و بارها در زندگی شخصی، سیاسی و شغلی ام تا چند قدمی آن رفته ام، چشم انداز مرگ با هدف باعث می شود که قدر زندگی را بهتر شناخته و با عشق زندگی کنم عشق به همه پدیده ها و انسانها و جامعه، به هر حال با نگاهی به اطراف خودمان خواهیم دید که هر روز انسانهای بی شماری به انحای مختلف جام مرگ را سر می کشند و اجتناب ناپذیر است و این امر در گوشه گوشه های زندگی انسانها نمودهای فراوانی دارد، در ادبیات ( داستانها، قصه ها، رمانها، اشعار، ضرب المثل ها و... در فرهنگ جامعه، اقتصاد، سیاست، مذهب، همه جا و حتا عامه ی مردم می گویند؛ مرگ شتریست که در خانه همه خوابیده و یا طبق آموزه های ایدئولوژیک "اینما تکونوا یدرکم الموت و لو کنتم فی البروج المشیر" هر کجا که باشید مرگ شما را فرا خواهد گرفت و لو اینکه در کاخ های سر بفلک کشیده باشید ، یاکل من علیم فان" همه موجودات فانی هستند" کل نفس ذائقه الموت" همه انسانها طعم مرگ را خواهند چشید. آیات بسیار دیگر قران و روایات و احادیث ائمه، مرگ واقعیتی انکار ناپذیر می باشد و حتا اگر ما از آن بگریزیم او به سراغ ما خواهد آمد. مرگ شاید پایان زندگی جسمانی و مادی ما باشد ولی ما با مرگ افتخار آمیز همواره جاری و ساری خواهیم بود و البته بعضی از زندگی ها در واقع ذلت و خفت و خواری و مرگ حقیقی است ( الموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاه فی موتکم قاهرین) و نهایتا باید بگویم که مرگ در راه آرمانهای والای توحیدی و انسانی ، تاسف بار که نیست هیچ، بلکه آنرا اساسا مرگ نمی دانم و آنرا حیات واقعی و جاودان دانسته و بسیار شیرین، پر افتخار و ستودنی می دانم، و چنین انسانهایی همواره زنده و جاوید و ماندگار و اثر گذارند. هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود. هراس من – باری- همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد ..... چه احساسی نسبت به زندگی پیدا کردی، در لحظه ای که فهمیدی محکوم به اعدام شدی؟ ( آری، آری زندگی زیباست، زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست، گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست) احساس کردم که تا آنجا که در خدمت رهایی مردم تلاش کرده ام زندگی ام بیهوده نبوده و احساس سبکبالی کردم و اکنون هم، همان وظایفی را که قبلا بر دوشهای خود احساس می کردم، بعد از ابلاغ حکم اعدام نیز همان احساس را داشته ام ( که می بایستی زندگی ام در جهت احقاق حقوق ستمدیده گان و نیل به جامعه ای آزاد و رها و سعادت مند باشد و الان وظیفه ام سنگین تر هم شده و باید این فدا کردن را هر چه پربارتر و سودمند تر سازم) و نباید در مقابل این حکم ظالمانه و جنایتکارانه کمر خم کنم، چرا که دشمن، ما را خوار و ذلیل و زبون و در مانده می خواهد. آخرین آرزویت چه بود؟ همیشه آرزویم سعادت و خوش بختی مردممان در سایه یک سیستم دموکراتیک واقعی و کشور حقوق بشری و مبتنی بر اراده ی مردم با عالی ترین مناسبات انسانی و عدالت اقتصادی و اجتماعی، برابری های مذهبی، قومی و جنسیتی که از هر گونه استبداد و بهره کشی انسان از انسان بری بوده و عاری از فقر و بیکاری و فساد و تباهی انسانا باشد. فکر می کردی اگر دوباره به زندگی عادی برگردی چه کارهایی را دوست داشتی که انجام دهی؟ محکمتر و استوارتر در راه تحقق همان آرزوها و آرمانهای توحیدی، انقلابی و رهایی بخش گام بر خواهم داشت. از زندگی چه فهمیدی؟ فکر می کنم پاسخ این سئوال در توضیحات قبلی ام نهفته باشد. علی ایحال آنچه را که از زندگی فهمیده ام شاید بتوان در یک جمله خلاصه کرد؛ صداقت و تلاش و بردباری در سختی ها، ایثار و گذشت برای آسایش و رفاه دیگران، سختکوشی و استفاده بهینه از امکانات در جای خود، بوده . دوست داشتی که مردم چه کاری برای تو انجام دهند؟ هیچ انتظار و توقع شخصی از کسی نداشته و ندارم، فقط دوست دارم که مردم وظیفه و رسالت های ملی و میهنی خود را به خوبی شناخته و در بزنگاه های تاریخی و تعیین کننده در سرنوشتشان حضور فعال و مستمر داشته باشند و از فرزندان مبارز و مجاهد خویش حمایت کرده و تا رسیدن به آزادی فارغ از تفاوتهای قومی، مذهبی، متحد و یک پارچه در میدان عمل انقلابی و آزادیبخش حاضر باشند. آیا در زندگی چیزی هست که بخواهی جانت را در راه آن تقدیم کنی؟ البته : آزادی، رهایی مردم از چنگ موانع و جبرهای اسارت بار و نبیل به کمال های مطلوب یگانه ساز، والا، ارزش از دیدگاه من می باشدکه در راه آن می توان جان باخت. آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود زجان شستم از برای آزادی تا مگر به دست آرم دامن وصالش را میدوم به پای سر در قفای آزادی در آن لحظه دوست داشتی چه جمله ای به پسر، مادر، نامزد و یا .... بگویی؟ تا آخرین لحظه و تا آخرین نفس دوستتان خواهم داشت، هیچگاه مرعوب و مغلوب ظلم و ستم جباران و ستمگران نشوید. به هنگام آزادی: اگر آزاد شوی اولیم کاری که انجام می دهی چیست؟ این سئوال بسیار کلی و مبهم است ولی در مجموع اگر منظور از کار، کار سیاسی باشد، با در نظر گرفتن جمیع شرایط، صحیح ترین کاری که می بایست در آن شرایط انجام داد، انجام خواهم داد، ( در راه تحقق همان آرمانهای والای رهایی بخش و توحیدی و ملی و میهنی) دوست داری اولین نفری که ملاقات می کنی چه کسی باشد؟ دیدن مردمی که از قید و بند ظلم و ستم و استبداد و فاشیزم مذهبی، رهایی پیدا کرده اند و شاد و سرزنده هستند خیلی لذت بخش و شیرین می باشد و دوست دارم اولین صحنه ای را که می بینم، صحنه پایکوبی و رقص و شادی مردم در سرنگونی این حکومت شیطانی باشد و بعد از آن دیدن خواهران و برادران مبارزو مجاهدم می باشد. آیا ممکن است در زمینه تلاش در جهت لغو حکم اعدام کاری انجام دهی؟ قطعا این چنین است چرا که قبلا هم برای لغو حکم اعدام دیگر مبارزان خیلی تلاشها کرده بودم، هر چند که کار و تلاش اصلی ما فعالیت در جهت .. که باعث و بانی و عامل تمام این احکام جنایت بار می باشد، است و تلاش در جهت لغو احکام اعدام در واقع از نظر من مبارزه با این رژیم می باشد، چرا که آنگاه یکی از ابزارهای بقایش را از او گرفته ایم و او را مجبور به عقب نشینی کرده ایم. یک جمله در مورد اعدام: اعدام بسیار نفرت انگیز است و مذموم و در ایران آزاد و آباد فردا نبایستی جایی برای آن وجود داشته باشد و میهن عزیزمان در زمره کشورهای بدون حکم اعدام باشد

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

پيش به سوي برپايي جشن سوري در سرتاسر ميهن


« شعائر و آيينها، بسته به هدفی که دارند با خودشان آداب و مراسمی را ايجاد می کنند. مثلاً مراسم چهارشنبه سوری که آخوندها با آن مخا لفند، از سنتهای ايرانی است. مجاهدين و رزمندگان ارتش هم، اين مراسم را دارند. يک بار شنيدم که آخوندها در اين باره گفته بودند مجاهدين، آتش پرست شده اند. اما همه می دانيم که اين برای ما علامتی از جنگ و آتشباران ارتجاع و علامت سرخی شما و زردی دشمن خلق و ميهن ماست. پس هر ملت و مذهبی محتوا و هدف مورد نظرش را با آيينهايش بازتاب و نشان دار می کند. چرا اين کار را می کند؟ چون هدفش بارز کردن محتواست. اين موضوع برای مجاهدان، مبارزان و فعالان مقاومت و به خصوص کسانی که در ارتش آزاديبخش هستند، خيلی خيلی قابل فهمتر است تا يک فرد غيرمسئول که نمی خواهد جهان را تغيير بدهد و حداکثر می خواهد آن را تفسير کند جشن سوری ( سوريک ) به قدمت نوروز است و مورخان آلمانی معتقدند، قديمی تر از نوروز است و به تمامی آرينها تعلق دارد. برخی، مبدأ ”چهارشنبه سوري” را به زمانی که زرتشت، گاه شمار جديدی خلق کرد و در آن با ايجاد سالهای کبيسه، تاريخهای گذشته را منظم نمود، مرتبط می کنند. برخی ديگر قدمت چهارشنبه سوری را چندهزارسال پيشتر می دانند. ازآنجاکه در روزگار باستان، آتش يکی از مهمترين عناصر کمکی انسان برای زندگی روزمره اش بوده، ايرانيان به آتش، احترام زيادی می گذاشتند و در جشنهای خود آتش روشن می کردند. ”چهارشنبه سوري” جشنی است که در آن روحيه صفا و صميميت و شادی در بين مردم اوج می گيرد. بعداز گسترش اسلام در ايران، اين سنت ملی همچنان طی 1400سال گذشته در بين مردم حفظ شده است. اما رژيم ارتجاعی و ضد ايرانی آخوندی، همه ساله با برگزاری اين جشن ملی مخالفت ورزيده و به آزار وسرکوب مردم و بخصوص جوانان به خاطر برگـزاری آن پرداخته است. متقابلا مردم و مقاومت ايران و بخصوص جوانان آزاده ايرانی، با برگزاری مراسم چهارشنبه سوری، به مقابله با رژيم آخوندی برمی خيزند. درسالهای اخير به ويژه پيرو فراخوان سازمان مجاهدين، مردم ايران درشهرهای مختلف ميهن، جشن چهارشنبه سوری را به کارزاری عليه تماميت رژيم پليد تبديل کردند. چهارشنبه سوری، روز مردم ايران،و روزهمبستگی ملی عليه اين رژيم ضد بشری است و طی اين بسيج ملی و ميهنی بايستی آنچنان آتشی عليه آخوندهای آدمکش و جنايت پيشه برپا کرد که ريش و ريشه نظام آخوندی را بسوزاند. ».

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

سه مرز سرخ براي قشر پيشتاز


مرز سرخ اول در كار آنها سستي و پشت كردن به مبارزه و مجاهدت نيست. پس فرق قشر پيشتاز و پيشاهنگ انقلابي با كسي كه در جامعه دنبال زندگي و رفاه خودش است. اين است كه هر آن چه براي اين يكي اسباب حيف و مايه ي حسرت است براي آن يكي جاي حيف و حسرت ندارد. همان چيزهايي كه رژيم هم در تبليغات خودش دائما به رُخ ما مي كشد. همان چيزهايي كه در زمان شاه هم مي گفتند كه چرا جواني خودت را از دست ميدهي و در زندان مي گذراني؟ چرا راحت و رفاه خود را از دست مي دهي؟ و هزار و يك چون و چراي ديگر ... دوم- دومين خصوصيت پيشاهنگ مبارزه و تغييرات انقلابي از روي نص قرآن و ما ضُعُفوا...اين هم خصوصيت مرز سُرخ دوم كه ضعف نشان نمي دهند. محكم و استوار هستند. لرزان و ترسيده نيستند. براي مردمشان شاخص هاي قوت و استحكام و ايستادگي هستند. ضعف و زبوني نداريم. طبل ميان تهي و پر ادعا كه سر بزنگاهها دوام نمي آورد, نداريم. سوم- سومين خصوصيت ومَا استَكَانُوا ... سر افكندگي و ذلت نداريم و آنان در كارشان سر افكندگي و ذلت نيست. هر چه هست سر افرازي و افتخار است. اين هم مرز سرخ سوم كه ذلت و تسليم و همان«زير پاي سگ چو خوك افتادن است!» بله خدا پيشتازان و تربيت شدگان و پيشاهنگاني با اين سه خصوصيت را دوست دارد. واللهُ يُحٍبُ الصَّبرين پس جرف خدا بر خلاف آخوندهاي كافر و مُشرك كه به وادادگي و ضعف و ذلت فرا مي خوانند, اين است كه به صابران يعني پايداران و ايستادگاني با اين خصوصيتها و مرز سرخها عشق مي ورزد. عنوان صابر و ايستاده را به عنوان يك لفظ بي محتوا بكار نمي برد بلكه محتواي آن را دقيقا مشخص مي كند كه از سه عنصر تشكيل شده است: ضد سستي و سُست عُنصري و وادادگي, ضد ضعف و زبوني, ضد ذلت, به همان مفهوم هيهات! قسمتي از ـ بخش اول سخنان مسعود رجوی در نشستهای ماه رمضان در اشرف (سلسله آموزشهای درونی مجاهدین)، در تیر و مرداد 1392 :

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

يک استعفا* و چند توضيح - مهدي سامع


با انتشار متن استعفاي آقايان محمد رضا روحاني و کريم قصيم که اينجانب هم اولين بار از طريق رسانه ها از آن اطلاع پيدا کردم، کوشش کردم تا از متن منتشر شده دريابم که انتقاد اصلي و يا مساله گرهي اين جدايي کدام موضوع است و بنابراين وقتي براي بار دوم شروع به خواندن متن استعفا کردم، تيتر نامه برايم سوال برانگيز شد. در بار اول اساساً به تيتر توجهي نکرده بودم و بيشتر به دنبال علت اين اقدام بودم. 1:عنوان استعفا آقايان با تيتر «متن استعفا جهت درج در رسانه هاي فارسي، توسط دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران تقديم مي شود، 15 خرداد 1392»، متن مزبور را به رسانه ها «تقديم» کردند. اين در حالي بود که دبيرخانه شورا حتي اين فرصت را پيدا نکرد تا در مورد واقعي يا غير واقعي بودن اي ميل دريافتي يک تحقيق اوليه انجام دهد. اين شيوه عمل علاوه بر جنبه غيراخلاقي آن، در خوش باورانه ترين ارزيابي، ايجاد شک و ترديد مي کرد. سوال اصلي اين است که چرا دو عضو شورا نامه اي با عنوان «توسط دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران تقديم مي شود» را خود براي رسانه ها ارسال مي کنند. آيا آقايان روحاني و قصيم معني کلمه «توسط» را نمي دانستند؟ آيا براي مثال من حق دارم يک نامه براي نويسندگان استعفا ارسال کنم و در عنوان نامه بنويسم توسط آقايان روحاني و قصيم به رسانه ها تقديم مي شود و شخصاً براي رسانه ها ارسال کنم؟ بسياري که در مرحله اول متن استعفا را در رسانه ها مشاهده کردند، چنين برداشت مي کردند که نامه از طريق دبيرخانه شورا براي رسانه ها ارسال شده و بنابراين نتيجه مي گرفتند که اقدام جدايي حاصل بحث درون شورايي است. افرادي با خود من تماس گرفته و سوال آنها اين بود که چرا در بحثهاي دروني به توافق نرسيديد؟ وقتي من به آنها اطلاع مي دادم که عليرغم چند تماس تلفني که موضوع آن احوالپرسي بوده، هيچ بحث و يا اشاره اي که به مساله استعفا منجر شود، نه با من و نه با ديگر اعضاي شورا، نبوده، آنها باور نکرده و اين را حمل بر رازداري مي کردند. در هيچ يک از چند رسانه اي که به طور تقريباً همزمان متن استعفا را منتشر کردند، قيد نشده بود که اين نامه از طريق آقاي کريم قصيم ارسال شده است. البته چنين قيدي هم مرسوم نيست و از اين جنبه اشکالي بر آنان وارد نيست. آقايان روحاني و قصيم حق دارند هر زمان که مايلند در مورد شرکت و يا عدم شرکت خود در يک ائتلاف سياسي تصميم گرفته و آن را اجرا کنند. اما اين سوال کليدي همچنان باقي مي ماند که چرا چنين عنواني براي متن استعفاي خود انتخاب کردند و چرا يک فاصله زماني مناسب و نه حدود 30 دقيقه، براي ارسال متن استعفا به دبيرخانه شورا و سپس به رسانه ها در نظر نگرفتند؟ به گمان من سوال اول بسيار مهم تر و اساسي تر از نکته دوم است. حتي اگر آقايان مستعفي نمي خواستند اين فاصله زماني را در نظر گيرند، بايد به جاي «جهت درج در رسانه هاي فارسي»، شورا را خطاب قرار مي دادند و در پايان نامه مي نوشتند که «رونوشت جهت اطلاع رسانه ها» ارسال مي شود. نويسندگان متن استعفا از شيوه اي که مي توانست صحنه را مخدوش نکند، استفاده نکرده و آگاهانه يا ناآگاهانه چنين شيوه اي را برگزيدند. من کنجکاو نيت آنان نيستم، نتيجه اين شيوه عمل، غير اخلاقي و زشت است. 2:التزام و استقلال من در اين متن هيچ موردي که نشان دهنده نقض التزام به مصوبات شورا از جانب کساني که در شوراي ملي مقاومت هستند باشد، نديدم. بديهي است که جدايي از يک جريان سياسي يک حق است و هرکس يا هر نيرويي مي تواند تصميم به ادامه همکاري و يا قطع آن بگيرد، اما وقتي در هنگام جدايي ادعاهايي مطرح مي شود که صحنه را تاريک و در نتيجه به آگاهي ديگران کمکي نمي کند، حق کساني که مورد ظلم قرار گرفته اند ايجاب مي کند که صحنه را در حد توان خود شفاف سازند. در متن استعفا انبوهي ادعا در قالب جملاتي مبهم و در مواردي نامربوط مطرح شده است. اين که در يک ائتلاف سياسي اختلافات جدي وجود داشته باشد نه يک پديده غيرعادي ست و نه ضد ارزش. برعکس اگر در يک ائتلاف ديدگاههاي متفاوت و نگرشهاي گوناگون وجود نداشته باشد، فقط مي توان آن را جسم بي جان تعريف کرد. ارزش اين است که ديدگاهها و جريانهاي گوناگون ضمن حفظ همه گوناگونيهاي خود، براي يک هدف مشترک متحد شده و از اين اتحاد حفاظت کنند. نکته مهم در اين رابطه تدوين معيارها براي تنظيم روابط مجموعه اي از ديدگاهها و گرايشات مختلف است که حاملان آن براي يک هدف مشترک با هم همکاري مي کنند. اين معيارها همان اسنادي ست که در نهايت به تصويب و امضاي جمع مي رسد. بنابرين التزام به آن چه به تصويب و امضاي يک مجموعه رسيده، ادامه همکاري را امکان پذير و راه را براي تقويت آن هموار مي کند. در چارچوب اين التزام، همه شرکت کنندگان در ائتلاف حق دارند که به نشر عقايد و ديدگاههاي خود بپردازند و براي پيشبرد نظر خود تبليغ، ترويج و سازماندهي کنند. در يک ائتلاف و در چارچوب التزام مشترک، نيروها و افراد حق ندارد مانع تبليغ، ترويج و سازماندهي مستقل يکديگر شوند. اين که افراد و نيروهاي سياسي با هر کميت و کيفيتي از چه ادبياتي در تبليغات خود استفاده مي کنند، از ارگانها و نهادهايي که در اختيار دارند چگونه استفاده مي کنند و... به خود آنها مربوط و تنها موارد التزام آنها را محدود مي کند. به گمانم همين نکته اساسي را آقايان قصيم و روحاني مخدوش و غير شفاف مي کنند، تا به نتيجه دلخواه خود رسند. 3: رسانه افراد و نيروهاي مقاومت در متن استعفا نوشته شده:«مسئولان شورا طرح جبهه همبستگي ملي را منتفي اعلام نکرده اند، گاه حتي خود آقاي رجوي به آن توجه مي دهند، اما عمل و اقدام مشخص؟ در واقع نه تنها به پرسشهاي مربوط به جنبه هاي تبليغي و رويکردهاي لازم عملي روي خوش نشان نداده اند، برعکس، .... حتي حاضر نشده اند بين نام و شکل/ محتواي سايت «همبستگي ملي» دستکم تناسبي منطقي برقرار کنند. همين تعارض ديرينه در مورد عنوان «سيماي آزادي - تلويزيون ملي ايران» نيز سئوالي بي جواب مانده است!» از «روي خوش نشان ندادن» که واقعيت ندارد و دقيقاً برعکس بوده مي گذرم، چرا که آقايان هميشه حرفهاي خود را که در اکثر موارد از موضع وحدت طلبانه بوده هر وقت که مي خواستند مطرح مي کردند. ابتدا به نکته دوم مي پردازم. از نگاه نويسندگان استعفا، بين نام و شکل/ محتوي سايت «همبستگي ملي» و عنوان «سيماي آزادي - تلويزيون ملي ايران» يک «تعارض ديرينه» وجود دارد. از نظر آقايان قصيم و روحاني چون سازمان مجاهدين خلق ايران از کلمات همبستگي، ملي، آزادي و ايران براي سايت و تلويزيون خود استفاده کرده، بايد به ديگران حق دهد که در مديريت آن مشارکت داشته و هر توصيه و يا رهنمود ديگران را دربست قبول کند. من در يک جلسه با حضور بسياري از اعضا و مسئولان کميسيونهاي شورا با صراحت گفتم که «سايت همبستگي» و «سيماي آزادي - تلويزيون ملي ايران» متعلق به مجاهدين است و گرچه تا کنون از توصيه ها و رهنمودهاي اعضاي شورا استفاده کرده، اما تصميم گيرنده در مورد سياستهاي راهبردي و کاربردي آن، نه از وظايف و اختيارات شورا که مربوط به خود اين سازمان است. در همان جلسه تاکيد کردم که «نبردخلق»، سايتهاي سازمان ما همچون، «ايران نبرد»، «جنگ خبر»، «راديو پيشگام» و... مربوط به ما (سازمان چريکهاي فدايي خلق ايران) است و کسي نمي تواند در امر سياست گذاري آن مداخله کند و باز هم تاکيد کردم که فيس بوکهاي اعضاي شورا نيز شامل همين قانون مي شود و هشدار دادم که اگر امروز ما در اموري تبليغاتي مربوط به يکي از اعضاي شورا دخالت کنيم، وضعيتي به وجود مي آيد که «حق تبليغ و ترويج و سازماندهي مستقل» از اعضاي شورا سلب خواهد شد. همچنين به اين نکته پرداختم که هيچ يک از اعضاي شورا نمي توانند يکديگر را از استفاده از کلمات و ترمها در نامگذاري رسانه هاي خود محدود کنند. اين گونه محدوديتها ناقض اصل حق انتخاب و اصل آزادي بيان است و در پايان به تاکيد گفتم که تنها پارامتر محدود کننده «التزامات مشترک» است. به گمانم باور نويسندگان استعفا به اين نکات که از اصول اساسي يک ائتلاف سياسي در اپوزيسيون و نه در قدرت است، تبعيض آميز مي باشد. يک مثل رايج مساله را روشن مي کند، «مال من براي خودم، مال ديگران هم براي من». ناگفته نماند که آقايان در موارد بسيار از دو رسانه اي که نام برده اند استفاده کرده اند که به مواردي از آن در زير اشاره مي کنم. اين هم روشن و آشکار است که متني که به وسيله يک فرد نوشته مي شود، بيان کننده نظر خود اوست، درحالي که نوشته و يا بيانيه اي که به وسيله افراد گوناگون تهيه و تصويب مي شود، حاصل نظرات جمع را منعکس و بنابراين در شکل و محتوا با نوشته هاي فردي تفاوت دارد. 4:چند بدآموزي اما در مورد تبليغات مربوط به نيروها و افراد شرکت کننده در ائتلاف سياسي چند بدآموزي وجود دارد. در يک ائتلاف لائيک که چند نيرو و يا فرد مذهبي شرکت دارند و به اصول مربوط به جدايي دين از دولت اعتقاد و التزام دارند، نبايد اين حکم را صادر کرد که اين نيروها و افراد نمي توانند مراسم خاص خود را برگزار کرده و به تبليغ دين خود بپردازند. اين ناقض اصل لائيسيته است. وقتي بزرگترين و سازمانيافته ترين سازمان مسلمان عضو شورا به طور پيوسته و از طريق بالاترين مسئولان آن از جدايي دين از دولت دفاع مي کند، وقتي اين نيرو تنها نيروي مسلمان ايراني است که حکم قتل سلمان رشدي را محکوم مي کند و...، اين را بايد يک فرصت تاريخي تلقي کرد و نبايد براي اين جريان در برگزاري و تبليغ مراسم مذهبي خود محدوديتي جز تعهد به التزامات ائتلاف قايل شد. اين مساله هم روشن است که اين حق شامل همه اديان و مذاهب و همچنين کساني که اعتقادي به هيچ دين و مذهبي ندارند مي شود. در هر مورد البته هرکس حق دارد و مختار است که در اين يا آن مراسم خاص شرکت داشته و يا نداشته باشد. بد آموزي دوم مربوط به حق «آزادي انديشه و بيان» است. براي عده اي اين حق همچون يک خيابان يکطرفه تعريف مي شود و يا براي «بيان» يک فرم در نظر گرفته مي شود که همگان بايد از اين فرم پيروي کنند. ما بارها ديده، شنيده و خوانده ايم که عده اي با کينه و دشمني و با زشت ترين کلمات و با انبوهي دروغ، هرچه خواسته اند در باره مقاومت و به خصوص مجاهدين خلق گفته اند. از «قاتل»، «بي وطن»، «مزدور بيگانه» و... گرفته تا اتهامات رکيک که در مواردي عليه آقايان مستعفي هم به کار برده شده است. حتي طلبکارانه مي نويسند که چرا مسعود رجوي زنده مانده و اگر زنده است آدرس او چيست؟ آقايان روحاني و قصيم به خوبي مي دانند که اين مورد در هيچ جنبشي مرسوم نبوده و در اپوزيسيون ايران هم تا امروز سابقه ندارد که کسي به دنبال رديابي و حذف فيزيکي مسئول يک جريان سياسي که سراپا در جنگ با رژيم است باشد و - با تاکيد - آقايان مي دانند که اين مورد مساله اصلي دستگاههاي امنيتي رژيم ايران است که به طور پيگير همه جا و به هر وسيله و در مذاکرات با هر دولت و نهاد بين المللي به دنبال کشف آن هستند. البته که هرکسي آزاد است که هرچه مي خواهد بگويد، اما آيا طرف مقابل حق ندارد از خود دفاع کرده و در جواب مدعي، وقتي سوال را علني منتشر مي کند، جواب دهد که اين سوال وزارت اطلاعات است. وزارت اطلاعات با انبوهي از سايتهاي شناخته شده به طور روزمره به گفتمان سازي عليه مقاومت ايران مي پردازد. بسياري از اين گفتمانها با شيوه هاي نامحسوس و ظاهراً خوش آب و رنگ به درون اپوزيسيون و ايرانيان ضد رژيم، نفوذ داده مي شود. آيا کسي که با استفاده از حق آزادي بيان به جوابگويي مي پردازد را بايد مورد سوال قرار داد؟ شاهد بوديم که وقتي يکي از رهبران حزب سوسياليست فرانسه به دولت راست سارکوزي پيوست، بسياري از رسانه ها و منجمله رسانه هاي سوسياليستها او را خائن معرفي کردند و کسي هم حق آنها براي اعلام موضع را نفي نکرد. خود آقايان قصيم و روحاني مقالات زيادي، با کلمات و تيتر مورد دلخواه خود نوشته اند که بيشتر آنها در نشريات شورا و ايران زمين و در سايت همبستگي ملي چاپ شده است. تيتر چند مقاله، نويسنده محمد رضا روحاني: - «کي شود دريا به پوز سگ نَجِس» - «حسن تارزان و "پرزيدنت"» - «بي ناموس» - «چه کسي مثل گاو تحليل مي کند؟» - «لاهيجي نمي داند؟ بيچاره کاپوها» - «بوسه بر نعل خونخواران» - «در معناي استغفار و عفو» و تعدادي مقاله با نام مستعار تيتر چند مقاله، نويسنده کريم قصيم: - «کسي که... بر سر مي مالد و آفتاب مي نشيند!» - «ضديت فراش "انقلاب اسلامي" با جبهه ضد فاشيستي» - «چوب را بلند کردم که گربه دزده حساب کار خود را بکند» - «پريشان گويي مريدان شاه و شيخ» - «کاشفان طاق نسيان» - «معتاد خميني» - «جهالت مصلحتي» - «مهندسي مشاور جماران» - «تصوير حديث غاب» - «ابهام زدائي» و تعدادي مقاله با نام مستعار از اين نمونه ها دهها مورد وجود دارد که من فقط چند نمونه آن را ذکر کردم. چه خوب است که آقايان که اکنون با درج بعضي مقالات در سايت همبستگي به خاطر لَحن آن مخالفت مي کنند، کمي هم براي ديگران حق آزادي بيان قايل شوند. بر اساس کدام موازين آقايان روحاني و قصيم مي توانند از کلمات «گاو، خر، شبدرقلي، خر مرد رند، پوزِ سگ، حسن تارزان، بي ناموس، فراش، گربه دزده، معتاد خميني و...» استفاده کنند و محمد اقبال نمي تواند بر اساس حق آزادي بيان آن گونه که صلاح مي داند از کلمات استفاده کند؟ حق آزادي بيان آقايان مستعفي بوده و هست که به هر شکل و با صلاحديد خود از کلمات و جملات استفاده کنند. اما نمي توان اين حق را انحصاري کرد. در کجا گفته شده که بايد به يک شکل از آزادي بيان استفاده کرد؟ البته اين حق نيز وجود دارد که هرکسي در موردي که نادرست مي داند پاسخ دهد، سکوت کند و يا به دادگاه شکايت کند. آقاي روحاني بارها به مسئولان سازمان مجاهدين به اصرار توصيه مي کردند که در مورد اتهاماتي که برخي رسانه ها و يا افراد به آنان وارد کرده اند، طرح شکايت کنند. طي ده سال گذشته که مجاهدان شهر اشرف و اخيراً زندان ليبرتي تحت شديد ترين سرکوبها و تهديدها بوده اند، وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي با هزينه هاي بسيار و از طريق تعداد اندکي از بريدگان که به مزدوري وزارت اطلاعات درآمده اند، به شيوه شيطان سازي از مقاومت مشغول بوده است. هدف وزارت اطلاعات روشن ولي شيوه هاي عمل آن هميشه روشن و شفاف نيست. رژيم مي خواهد مقاومت و پايداري را نابود کند. آزادي بيان فقط حق مجريان خط مشي وزارت اطلاعات نيست، مقاومت و مجاهدين هم حق دارند اين سياست را افشا و ماهيت آن را روشن کنند. سومين بدآموزي به مساله برخورد با رسانه ها مربوط مي شود. آيا يک مقاومت زير فشار و سرکوب رژيم حاکم و سرويسهاي امپرياليستي حق ندارد که رسانه اي را تحريم کند؟ تحريم شکلي از مبارزه سياسي و مدني است. شوراي ملي مقاومت يک اپوزيسيون است و نه دولت. مي تواند يک رسانه را تحريم کند و با آن رسانه مناسبات نداشته باشد. بر طبق ماده واحده شورا که در تاريخ 16 دي 1388 به تصويب رسيد و آقايان روحاني و قصيم هم آن را امضا کردند؛ «اعضاي شورا، رسانه هايي را که آشکارا با مجاهدان اشرف خصومت مي‌کنند، مورد تحريم قرار مي‌دهند و هر نوع همکاري و مراوده با آنها را برخلاف مصالح عاليه مردم ايران و قيام عليه ديکتاتوري مذهبي و تروريستي مي‌دانند». آيا تحريم يک رسانه به معني پايمال کردن حق آزادي بيان است؟ آيا بسياري نيستند که رسانه هاي مقاومت را البته به طور غير شفاف، تحريم کرده اند؟ آقايان مستعفي به جاي اين که به طور مشخص بيان کنند که حق آزادي بيان چه کسي محدود يا پايمال شده، با کلي گوئي و مبهم گويي مي خواهند چنين وانمود کنند که برخورد خودشان «متمدنانه» و برخورد کساني که در شورا مانده اند «غير منعطف» بوده است. 5: جبهه همبستگي اما در مورد جبهه همبستگي ملي. موضوع همبستگي ملي از کنسرت پاريس شروع و پس از برخي بحثها و پيشنهادات، طرح جبهه همبستگي توسط مسئول شورا ارايه و سرانجام در يک اجلاس طولاني در سه ماده و يک تبصره در تاريخ ۱۳ آبان ۱۳۸۱ در شوراي ملي مقاومت ايران به‌تصويب رسيد. جوهر اين طرح چنين است که:«شورا، طرح جبهه همبستگي ملي براي سرنگوني استبداد مذهبي را اعلام مي‌دارد و در چارچوب اين جبهه آماده همکاري با ديگر نيروهاي سياسي است». در اين طرح «همکاري با ديگر نيروهاي سياسي» سرنگوني طلب مطرح است و نه «شخصيتهاي سياسي» سرنگوني طلب. اما اين بحث هرگاه در شوراي ملي مقاومت مطرح مي شد، بعضي از شخصيتهاي عضو شورا به شمول آقاي روحاني و در موارد کمتري آقاي قصيم، از آمادگي بالقوه تعدادي از شخصيتهاي سياسي براي حضور در اين جبهه صحبت مي کردند. گرچه به گمان من اين ارزيابي واقعي نبود، اما موضوع در اساس خارج از حوزه طرح بود، هرچند که ساعتها وقت صرف صحبت در اين مورد مي شد و در نهايت بحث به اين نقطه مي رسيد که ما بايد به سراغ تعدادي از هواداران جنبش مقاومت و چند شخصيت مستقل هنري و فرهنگي رفته و با آنها جبهه همبستگي را پايه ريزي کنيم. من در يکي از اين بحثها ضمن مخالفت با شکل طرح مساله به خاطر اين که با طرح جبهه همبستگي تطابق ندارد، به شوخي گفتم شما اگر شورا را يک متن تايپ شده با فونت 12 بدانيد، اکنون مي خواهيد اين متن را به فونت 16 تبديل کنيد و سوال کردم که لطفاً يک نيروي سرنگوني طلب نام ببريد که براي تشکيل جبهه اعلام آمادگي کرده باشد و هيچ جوابي نشنيدم. البته اتحاد، همبستگي و تشکيل جبهه عليه رژيم ولايت فقيه کار پسنديده اي ست، اما انجام آن به عوامل مختلفي بستگي دارد که در حوصله اين مقاله نيست. اما در مورد ارتباط با ديگر نيروها و شخصيتهاي جمهوريخواه سرنگوني طلب، نويسندگان متن استعفا مي نويسند:«ديوار کشيدن به دور خود، سخن نگفتن با ديگر ايرانيان و رويگرداندن از "عروسي و عزا" ي هموطنان راهکار انقباضي است». من در پاريس در عزاي بسياري از بازماندگان نيروهاي سرنگوني طلب، در چند عروسي، در تظاهرات نيروهاي سرنگوني طلب عليه جمهوري اسلامي، در مراسم يادمان کشتار زندان سياسي، در اکسيونهاي حمايت از جنبش کارگران و مزدبگيران و ... که ديگر نيروهاي سرنگوني طلب برگزار کرده اند شرکت کرده ام، اما آقاي روحاني که ساکن پاريس هستند را از زماني که عضو شورا شد در اين گونه مراسم نديدم. در مورد آقاي قصيم اطلاعي ندارم. بد نيست انسانها کمي هم به خود نگاه کنند. بعيد است که 5 ميليون ايراني در خارج از ايران باشند، اما اگر به طور نسبي ارزيابي کنيم، درصد ايرانياني که با مقاومت ايران به طور مستقيم و غير مستقيم در ارتباط هستند، قابل مقايسه با ديگر جريانهاي سياسي نيست. 6:قيامهاي خاورميانه آقايان قصيم و روحاني در متن استعفاي خود نوشته اند:«تجربه خميني در پاريس يادمان نرود. مصر کنوني که جلوي چشم همه است. بارها به مجاهدين گفته ايم که در صحنه سوريه نيز «اپوزيسيونهايي» به غايت ارتجاعي و ... کنار ديگران عليه ديکتاتور خونريز دمشق فعالند. بايد احتياط کرد و متمايز موضع گرفت. آنهايي که به صراحت خواهان دموکراسي و جدايي دين از دولت نباشند به يقين صرفاً مصرف کننده دوستي آزاديخواهان خواهند بود!» اين جملات شگفتي بسيار براي من ايجاد کرد. گويي من با دو قصيم و روحاني ديگر روبرو بودم وقتي از ارتباطات گسترده مقاومت با نيروهاي دمکراتيک، لائيک و سازمانهاي اجتماعي اين کشورها به حق ستايش مي کردند. آقايان قصيم و روحاني بارها و بارها در جلسات دروني و سخنرانيهاي بيروني از اين که جلب پشتيباني جهاني و منطقه اي از مقاومت در تاريخ بي سابقه است، سخن گفته اند. نگرانيها خاص آقايان نبوده و خط مشي شورا در اين باره با مشارکت خود آقايان مستعفي مدون و به امضاي آنها هم رسيده است. از زماني که بهار عرب شروع شد، شوراي ملي مقاومت ايران طي دو بيانيه سالانه خود به اين موضوع پرداخته است. ناچارم متن کامل آخرين موضع گيري مشترک شوراي ملي مقاومت ايران مورخ 15 مرداد 1391 را يادآوري کنم. شورا در اين بيانيه که پس از بحث و مشورت طولاني با امضاي اعضاي شورا و منجمله آقايان روحاني و قصيم با تيتر «بهار عرب و مقابله رژيم با قيام مردم سوريه» منتشر شد، اعلام کرد:«با شروع قيامهاي مردم خاورميانه و شمال آفريقا و پس از آن که انقلاب ياسمن در تونس به پيروزي رسيد و سپس قيام مردم مصر منجر به سرنگوني ديکتاتوري مبارک شد، خامنه اي، به طمع بلعيدن اين قيامها با عنوان بيداري اسلامي، درصدد برآمد که همچون در مورد جنگ و اشغال عراق، جاي پاي ولايت فقيه را در اين کشورها مستحکم کند. موضع گيريهاي صريح نيروهاي سياسي و اجتماعي اين کشورها عليه ادعاها و مطامع پليد خامنه اي و حضور گسترده جوانان در مسايل سياسي بهار عرب، ولي فقيه رژيم ايران را سخت برآشفت و به موضع تدافعي کشاند. ما در بيانيه سال گذشته اعلام کرديم که طمع رذيلانه خامنه اي «خيلي زود نقش بر آب گرديد و رؤياي ”انقلاب اسلامي” در خاورميانه و شمال آفريقا به کابوس سقوط رژيم سوريه تبديل شد». در همان بيانيه پيرامون خصلت و جهتگيريها و نتايج اين قيامها اعلام کرديم:«خصلت توده‌يي و حضور طيف گسترده و گوناگوني از گرايشهاي سياسي و اجتماعي در اين خيزشها، عامل تعيين کننده جديدي را وارد معادلات سياسي کرده که سبب شده است با وجود انواع مطامِع و مَقاصِد قدرتهاي بزرگ و نيز ضعف در رهبري اين خيزشها، فرهنگ و ادبيات انقلاب و قيام بار ديگر در ابعاد کلان وارد مناسبات اجتماعي و سياسي شود. طي دو دهه گذشته، مماشاتگران با ديکتاتورها با بهانه مخالفت با خشونت و در حقيقت تائيد خشونت و سرکوب از جانب مستبدان، هرگونه برآمد توده اي راديکال را نفي و عليه آن لجن پراکني و تبليغات زهرآگين مي کردند. اکنون اين مردم خاورميانه و شمال آفريقا هستند که با شعار «الشعب يريد اسقاط النظام» (مردم سرنگوني نظام را مي خواهند)، تاريخ جديد اين منطقه استبداد زده را با قيامهاي پرشور خود مي نويسند. سياست مماشات با نظامهاي استبدادي در منطقه خاورميانه به طور جدي به چالش کشيده شده و صفحه جديدي در روابط بين المللي گشوده مي‌شود. ادامه قيام دليرانه مردم سوريه، فداکاريها و پرداخت هزينه هاي سهمگين از جانب مردم پر شور سوريه و در مقابل درنده خويي بشار اسد، به تيتر اول رسانه هاي همگاني جهان تبديل شده است. بيش از 18ماه است که مردم قهرمان سوريه در ميان آتش و خون به مبارزه عليه ديکتاتوري بشار اسد ادامه مي دهند. امدادهاي مالي، لجستيکي، نيرويي و نظامي رژيم ايران به بشار اسد براي همگان آشکار است. خامنه اي در توجيه اين سياست ضد انساني، ارتجاعي و وحشيانه خود بارها قيام مردم سوريه را وابسته به آمريکا به طور خاص و غرب به طور عام اعلام کرده است. اما ادامه قيام و جانفشاني مردم سوريه، رژيم ايران و شخص خامنه اي را در باتلاقي فرو برده که سرانجامي جز شکست و ننگ ندارد. واقعيت اين است که قيام مردم سوريه و شکل گيري ارتش آزادي سوريه و پيوستن بدون وقفه مقامات سياسي و نظامي رژيم بشار اسد به قيام، يک تحول کيفي در جنبش مردم سوريه ايجاد کرده است. خامنه اي که امنيت ولايت و سلطنت مطلقه اش را به بقاي بشار اسد مشروط کرده و در همدستي با ديکتاتور سوريه از هيچ جنايتي فروگذاري نمي کند، مورد تنفر و انزجار اکثريت مردم خاورميانه قرار گرفته است. اعلام تنفر و انزجار بسياري از نيروها و شخصيتهاي سياسي اجتماعي گوناگون در خاورميانه از سياست ضد انساني خامنه اي، نشاندهنده عمق و گستره شکست سياست خامنه اي است. خامنه اي در مقابل گسترش قيام مردم سوريه و شکل گيري جبهه بندي پيرامون آن، تلاش مي کند تا به هر شکل ممکن از سقوط بشار اسد جلوگيري کند. واقعيت اين است که در جبهه بشار اسد تنها رژيم ولايت فقيه، با حضور مستقيم پاسداران و عواملش مانند حزب الله، به طور قاطع، و دولتهاي چين، روسيه و دولت مالکي در عراق با گامهاي لرزان قرار دارند. در مقابل يک صف بندي قدرتمند با عنوان دوستان سوريه ايجاد شده که در کانون آن اتحاديه اروپا، آمريکا، عربستان، قطر و ترکيه حضور دارند. هرچند که وتوي قطعنامه هاي شوراي امنيت توسط روسيه و چين جز در خدمت جنايت و کشتار بشار اسد نبوده و آمريکا و اروپا نيز برخلاف اصل «مسئوليت بين المللي حفاظت» از اقدام عملي در جلوگيري از اين جنايات بازماندند. پيروزي مردم سوريه و سرنگوني رژيم بشار اسد ضربه مهلکي به سياست صدور تروريسم و بنيادگرايي رژيم ولايت فقيه خواهد زد و محور سياست اين رژيم در منطقه را، که طي سي سال روي ان سرمايه گذاري کرده است، درهم خواهد شکست. شوراي ملي مقاومت ايران با اعلام انزجار از حمايت خامنه اي از بشار اسد، حمايت و پشتيباني کامل خود را از قيام مردم سوريه اعلام مي کند و خود را در رنجهاي مردم دلير سوريه شريک مي داند. پيروزي مردم سوريه در مسير استقرار دموکراسي و حقوق بشر يک پيروزي براي ما و مردم ايران و شکست مهلکي براي ولايت خامنه اي است». اين که آقايان مي نويسند؛ «بارها به مجاهدين گفته ايم که در صحنه سوريه نيز "اپوزيسيونهايي" به غايت ارتجاعي و ... کنار ديگران عليه ديکتاتور خونريز دمشق فعالند.» را چگونه بايد تفسير کرد؟ آيا شورا و مجاهدين آن گونه که رژيم تبليغ مي کند با القاعده در ارتباط و در کنار آنها مي جنگد؟ آقايان مي دانند که اين دروغ را وزارت اطلاعات رژيم شايع کرده و در مواردي مقامات و يا رسانه هاي دولتي به آن دامن مي زنند. ارتباط شورا با نيروهاي خاورميانه مخفي نيست. در کنفرانسها و جلسات مقاومت بارها تعداد زيادي از نيروها و شخصيتهاي سياسي با نام و عنوان خود شرکت کرده و گزارش آن از سيماي آزادي پخش شده است. در مورد سرنوشت مصر هم با وجود کشاکشهاي موجود و ايزوله شدن جناح حاکم و رشد جنبشهاي اجتماعي نمي توان نتيجه نهايي جدال را الزاماً به زيان نيروهاي دمکراتيک ارزيابي کرد. اما يک سوال پيش مي آيد که من چند بار مطرح کرده ام. آقايان که از تجربه «خميني در پاريس» بدون نتيجه گيري صريح، فقط هشدار مي دهند، حتماً فراموش نکرده اند که سوال من اين بود که «آيا ما از انجام انقلاب بهمن 1357 پشيمان هستيم؟» پاسخ من به طور صريح «هرگز» بود و بارها گفته ام که هرکس که در روياي انقلاب و تحول لوکس و پاستوريزه باشد، به ناچار يا منفعل مي ماند و يا به ديکتاتورها تسليم مي شود. نمي دانم پاسخ آقايان روحاني و قصيم در اين مورد چيست؟ آيا طرح موضوع «خميني در پاريس» بدان معني است که توده هاي مردم خاورميانه بايد به خاطر اين که بنيادگراها انقلاب را غارت مي کنند، به ديکتاتورها تسليم شوند؟ جاي ترديدي نيست که نگرانيهاي به حقي وجود دارد. اما اگر شرايط مساعد براي رشد جريان دمکراتيک در شرايط اختناق و ديکتاتوري را به طور فرضي «يک» بدانيم، اين شرايط در بحران انقلابي و در جريان مبارزه ضد ديکتاتوري «صد» خواهد بود. لبه تيز ديکتاتورهاي لائيک در خاورميانه متوجه نيروهاي دمکراتيک، آزاديخواه، چپ و جنبشهاي اجتماعي بوده و خواهد بود. از اين بحث که بگذريم، آقايان به طور مشخص نگفته اند که در موضع گيريهاي مجاهدين و يا شورا کدام مورد وجود داشته که اولاً نقض التزام تلقي مي شود و ثانياً در حمايت از نيروهاي «به غايت ارتجاعي» بوده است. آيا شوراي ملي سوريه، ائتلاف ملي ... و ارتش آزاد سوريه جريانهاي «به غايت ارتجاعي» هستند؟ آقايان مستعفي با طرح گُنگ موضوع به دنبال حل چه موضوعي هستند؟ و سوال ديگر اين که اگر ديکتاتوري بشار اسد مردم سوريه را قتل عام مي کند، ما بايد در محکوم کردن اين کشتار بي سابقه تبعيض قايل شويم؟ به گمان من طرح کلي اين موضوع، دامن زدن به همان گفتماني است که طراح آن وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي است. اين گفتمان به دروغ اين شايعه را رواج مي دهد که مجاهدين با القاعده سوريه در ارتباط بوده و در کنار آنها قرار دارند. اگر آقايان مستعفي، مخالف اين گفتمان خطرناک که منجر به خسرانهاي زياد براي جنبش مقاومت و جنبشهاي اجتماعي مردم ايران مي شود هستند، اخلاق حُکم مي کند که از خاک پاشيدن به چشم مردم ايران فاصله گيرند. 7:قطب بندي سياسي آقايان قصيم و روحاني مي نويسند:«اين ائتلاف، برغم همه ترورهاي فيزيکي و انواع توطئه هاي رژيم و قدرتهاي بزرگ ... ، و وجود دايمي فشارهاي گوناگون که بر همه کوشندگانش از جمله بر ما رفته، با همه ي افت و خيزهاي سياسي، اشتباهات و کم و کاستيها، آري جدّيترين و قدرتمندترين ائتلاف فعال عليه ارتجاع و استبداد مذهبي حاکم بر ايران بوده است». قبل از اين که وارد بحث در باره محتواي اين جمله و نتايجي که از آن مي توان گرفت شوم، عمد دارم بر فعل «بوده است» که در پايان جمله آمده است، مکث کنم. چرا؟ برخي از کساني که در گذشته از شورا جدا شده اند، تاريخ و موجوديت اين ائتلاف را با وجود خودشان تعريف کرده اند. تا وقتي بودند، شورا به مَدَد وجود آنان خوب بوده و با خروج آنان فروپاشيده است. رژيم هم اين گفتمان را به طور مستقيم و يا غير مستقيم ترويج و تبليغ مي کرد که خروجيها مستقل و آزاد انديش بوده و آنها که مانده مزدور اکنون در 15 خرداد 1392 آقايان شهادت مي دهند که اين ائتلاف «جدّيترين و قدرتمندترين ائتلاف فعال عليه ارتجاع و استبداد مذهبي حاکم بر ايران بوده است». اگر نظر نويسندگان متن استعفا مانند کساني است که در بالا به آن اشاره کردم، با خوش بيني مي توانم بگويم که دچار اشتباه محاسبه شده ايد. اما فرض من تا اين لحظه است که آقايان چنين نظري ندارند و از اين زاويه ادامه مي دهم. در مورد «اشتباهات کم و کاستيها» هم چانه زني نمي کنم. يک موجود زنده تا وقتي زنده است و عمل مي کند، دچار اشتباه و خطا هم مي شود. روياي انقلاب و تحول لوکس، بي لَک و پيس و پاستوريزه به ناکجا آباد ختم مي شود. مارکس که او را بزرگترين انديشمند هزاره دوم مي دانند، در ارزيابي و راهکارهاي انقلابهاي سالهاي 1847 و 1348 در فرانسه و آلمان، عليرغم آن که در صحنه عمل انقلابي حضور جدي داشت، دچار اشتباه محاسبه مي شد و در مواردي ارزيابيهاي نظري اش در عمل به صورت ديگري تحقق پيدا مي کرد. اما او انقلابي بود و در کوران انقلاب و براي رهايي کارگران و زحمتکشان با تمام وجود پيکار مي کرد. در مورد ابعاد سرکوبگري رژيم و ترورهاي فيزيکي و فشارهاي گوناگون و توطئه هاي رژيم و قدرتهاي بزرگ هم خود آقايان در حد مطلوب در جريان هستند. مساله کانوني اين است که اين ائتلاف «جدّيترين و قدرتمندترين ائتلاف فعال عليه ارتجاع و استبداد مذهبي حاکم بر ايران» است. اگر اين چنين است و با توجه به واقعيتهاي عملي، از نظر سياسي يک قطب بندي بين اين ائتلاف و رژيم حاکم وجود دارد. اين قطب بندي مُهر خود را بر هر کُنِش و واکُنِش جامعه زده و خواهد زد. خط مشي اساسي ائتلاف مشخص و روشن است، مبارزه با تمام وجود براي سرنگوني رژيم حاکم و همه دسته بنديها و باندهاي دروني آن. خط مشي رژيم هم مشخص است، دست زدن به هر اقدام و در هر زمان و مکان براي نابودي اين ائتلاف و مقاومت. راهکار رژيم نابودي و درهم شکستن تشکيلات محوري و اصلي اين ائتلاف و حذف فيزيکي «سَر» آن است. رديابيهاي رژيم در مورد مسعود رجوي به منظور ترور فيزيکي او بر کسي پوشيده نيست. براي خامنه اي و دستگاههاي عريض و طويل او اين يک پروژه مبرم و هميشه روي ميز است. کشتارهاي سبعانه در زندانها در دهه شصت، حملات جنايتکارانه موشکي به قرارگاه اشرف قبل از سال 2003 و حملات دولت نوري المالکي به اشرف و ليبرتي به منظور درهم شکستن و نابودي سازمان مجاهدين خلق صورت گرفته است. به اين موارد بايد توطئه ها، شيطان سازيها، ليست ننگين تروريستي و همکاري قدرتهاي بزرگ با رژيم به منظور تحقق اين هدف را اضافه کرد. اين است وضعيت عيني صحنه مبارزه سياسي. بنابرين اگر آقايان روحاني و قصيم هنوز بر اين اعتقاد دارند که اين ائتلاف «جدّيترين و قدرتمندترين ائتلاف فعال عليه ارتجاع و استبداد مذهبي حاکم بر ايران» است، بايد همان نتيجه اي از اين جمله بيان کنند که در چند دهه قبل بارها با صداي بلند بيان کرده اند. هرکس و هر نيرويي که براي درهم شکستن اين ائتلاف به طور عام و سازمان مجاهدين خلق ايران به طور خاص تلاش نظري و عملي کند و با شيوه هاي آشکار و پنهان به دنبال رديابي مسئول شورا که نتيجه عملي آن کمک به ترور فيزيکي او است، آگاهانه و يا ناآگاهانه، مستقيم و يا غير مستقيم در خط کمک و ياري به «ارتجاع و استبداد مذهبي حاکم بر ايران» بوده و در عمل در خط وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي عمل مي کند. نبايد صحنه را با جملاتي از قبيل اين که «هر مخالف» را نبايد «اطلاعاتي» معرفي کرد، تاريک نمود. مناسبات ما با ساير نيروهاي سياسي را «بيانيه ملي ايرانيان» که آقايان روحاني و قصيم هم آن را امضا کرده اند، مشخص مي کند. حرف و پيام مشخص است، سياست درهم شکستن تشکيلات مقاومت و زدن سَر آن، سياست رژيم و نهادهاي اطلاعاتي آن است. براي رژيم اين يک پروژه حياتي است. هر کسي با هر ادعايي در اين راه به طور نظري و عملي گام بردارد، در خدمت رژيم و عليه مبارزه و قيام مردم ايران براي آزادي قرار دارد. از جمله ي اين ائتلاف «جدّيترين و قدرتمندترين ائتلاف فعال عليه ارتجاع و استبداد مذهبي حاکم بر ايران» است، هيچ نتيجه منطقي جز اين نمي توان گرفت. تا نظر آقايان چه باشد؟ چهارشنبه 22 خرداد 1392 - 22 ژوئن 2013 * متن کامل استعفاي محمد رضا روحاني و کريم قصيم متن استعفا جهت درج در رسانه هاي فارسي توسط دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران تقديم مي شود 15 خرداد 1392 حضور محترم خانم مريم رجوي و آقاي مسعود رجوي, با سلام و به نام آزادي استعفاي خود را از عضويّت در شوراي ملي مقاومت و مسئوليتهاي محوله اعلام مي داريم. توضيحي كوتاه براي عموم بيش از نيم قرن در داخل و خارج ايران , درسفر و حضر , و روزگار تبعيد با آزاديخواهان و كوشندگان راه آزادي ايران , از خانواده هاي سياسي گوناگون , افتخار همراهي و همرزمي داشته ايم. نزديكي ما با سازمان مجاهدين خلق ايران از بيش از 34 سال پيش( 14 اسفند 1357 ) بر مزار دكتر مصدق آغاز شد. بعدها , از نيمه سال 60 با عضويّت در رزمنده ترين اتئلاف سياسي و لائيك تاريخ ميهنمان , همكاري و اتحاد عمل سياسي تا امروز ادامه يافت . طيّ اين سه دهه پر فراز و نشيب و بسيار دشوار , پيوسته وظائف و الزاماتي را كه طبق مقررّات پذيرفته بوديم , وجداناً در حدّ امكان انجام داديم و به دستاوردهاي مشترك افتخار مي كنيم. از جمله اينها : افشاي جنگ طلبي خميني , تدوين و تصويب و تبليغ طرحهاي« صلح» , « جدايي دين از دولت» , « آزاديها و حقوق زنان» , « خودمختاري كردستان...» , همچنين افشاي پروژه اتمي پنهاني رژيم توسط سازمان مجاهدين خلق و شورا , مشاركت مداوم در انواع آكسيونها و رسانه هاي مقاومت براي پيشبرد جنگ سياسي عليه دشمن ضد بشري , مشاركت در تلاش عظيم براي حصول قريب 60 قطعنامه ملل متحد در محكوميّت رژيم به خاطر نقض حقوق بشر مردم ايران , تأسيس كميسيون محيط زيست شورا (1372) و بيست سال ادامه فعاليّت آن ,كه در نوع خود بين احزاب سياسي و اپوزيسيون هاي ممالك همتراز بي مانند بوده و..... و..... و سرانجام تصويب «طرح جبهه همبستگي ملي», كه دريغا تا كنون كامياب نشده است... در واقع حتي فهرست كردن فعاليتهاي شورا طي اين سه دهه – كه ما دو رهروي كاروانش بوده ايم - از امكان و حوصله اين مختصر خارج است. دوست و دشمن اذعان داشته اند كه اين ائتلاف , برغم همه ترورهاي فيزيكي و انواع توطئه هاي رژيم و قدرتهاي بزرگ ... , و وجود دايمي فشارهاي گوناگون كه بر همه كوشندگانش از جمله بر ما رفته , با همه ي افت و خيزهاي سياسي , اشتباهات و كم و كاستيها , آري جدّيترين و قدرتمندترين ائتلاف فعال عليه ارتجاع و استبداد مذهبي حاكم بر ايران بوده است. در عين حال ما هميشه , به خصوص طيّ دهه اخير و بيشتر در چهارسال گذشته , در مورد تنظيم روابط دروني , روشهاي برخورد به اشتباهات , فقدان پاسخگويي مناسب , نوع واكنش به انتقاد و منتقدان درون و بيرون شورا , شيوه تصميم گيري , همچنين چگونگي طرح و بحث تحليلهاي اساسي و رويكردهاي مبرم پيشنهادي و ..... با دشواريهاي گوناگون و فزاينده مواجه بوده ايم . طي ساليان دراز به سبب لاينحل ماندن تناقضات و افزايش و تراكم مشكلات جديد صبر و حوصله ما هم تحليل رفته است. ما برحسب وظيفه ملي و مبارزاتي به طور مداوم و در محورهاي گوناگون پيشنهاد گشايش ديدگاهها , دگرگوني و شفافيّت سياستها و كاربرد روشهاي علمي و كارآمد ارائه كرده ايم كه به اختصار اشاره مي كنيم: اجتماعي گشايش ارتباطات و تماس معطوف به محيط زندگي سياسي , فرهنگي , هنري , رسانه اي , مدارس فارسي و.... حوزه جمعيّت 5 ميليوني ايرانيان خارج كشور , توجه بيش از پيش در برنامه ريزي سياسي و تبليغاتي بر فعاليّتهاي اقشار و طبقات و گروههاي تحت ستم در داخل و كوشش مستمر جهت رساندن صداي آنها به سازمانها و نهادهاي بين المللي (سنديكاها, نهادهاي حقوق بشري, و....) و جلب پشتيباني جهاني براي حمايت از پيكار آنان با سمتگيري در جهت قيام و سرنگوني رژيم جبار حاكم. تماس گسترده با انجمنهاي زندانيان سياسي, پناهندگي و كمپها رسانه ها و تبليغات بحث و ايجاد تحوّل در سياستگذاري رسانه اي برحسب ميزانهاي علمي و تخصصي , تغيير در محتوا و شكل رسانه هاي مقاومت برپايه معيارهاي حقوق بشري و لاييك( في المثل برابري حضور زن و مرد در برنامه هاي ورزشي تلويزيوني) , پيش گرفتن سياست حضور و ارائه مواضع مقاومت در كليه رسانه هاي فارسي زبان – اعم از ايراني (غيررژيمي) و بين المللي ( كه روزانه رويهم دهها ميليون شنونده و بيننده ايراني دارند) , دعوت از شخصيتهاي سياسي و فرهنگي و هنري و ژورناليستي نامدار سرنگوني طلب به رسانه ها و برنامه هاي مقاومت , فراهم آوردن فرصت چالش فكري و تبادل نظر , مباحثه و تعاطي بين گفتمانهاي گوناكون سرنگوني طلب ....... رويكرد سياسي و فرهنگي نسبت به ديگران ( ايراني و منطقه اي) كوشش به همزيستي فعال و ايجاد حسن تفاهم و تقويت ارتباطات مبارزاتي با كليه سازمانها و احزاب مترقي و انقلابي ضد رژيم( درهراندازه و حدّي كه هستند) , به ويژه تجديد ارتباط با سازمانها و احزاب كردستان ايران , توجه به شخصيتهاي فرهنگي , هنري و مفاخر ادبي ايران و دعوت از آنان به نشستها و ميهمانيها ( نوروز و...) و البته به آكسيونهاي سياسي و غيره. با استمرار در چنين رويكردي است كه در غربت احساس تعلق به جمع تقويت و فضاي حيات سياسي مشترك سرنگوني طلبان شادابتر مي شود. ديوار كشيدن به دور خود , سخن نگفتن با ديگر ايرانيان و رويگرداندن از « عروسي و عزا » ي هموطنان راهكار انقباضي است و بس. به دوران انقلاب بهمن بنگريد , به تحولات دگرگونساز سه دهه اخير مراجعه كنيد : در «سال سرنگوني» رويكرد انبساطي در دستور قرار مي گيرد. اين يك قاعده قديمي جنبشها و سازمانهاي مردمي به ويژه در عصر انترنت و گسترش عمومي آگاهيهاست. اما در مورد ايجاد رابطه و رايزني , دعوت و همنشيني با سازمانها , گروهها و نيروهاي ايدئولوژيك و نظامي- سياسي فعال در منطقه , يعني انواع « اپوزيسيون» ديكتاتوريهاي منطقه, ما بارها به دقت و احتياط توصيه كرده ايم . لزوم شناخت و انتخاب شريك مناسب درسي است كه طي دهسال اخير به دفعات در عراق و انبوه گروهها و اشخاصي كه به اشرف آمدند و رفتند تجربه شده است. ما بارها و به موقع هشدار داده ايم. تجربه «خميني در پاريس» يادمان نرود. مصر كنوني كه جلوي چشم همه است. بارها به مجاهدين گفته ايم كه در صحنه سوريه نيز « اپوزيسيونهايي» به غايت ارتجاعي و ... كنار ديگران عليه ديكتاتور خونريز دمشق فعالند. بايد احتياط كرد و متمايز موضع گرفت. آنهايي كه به صراحت خواهان دموكراسي و جدايي دين از دولت نباشند به يقين صرفاً مصرف كننده دوستي آزاديخواهان خواهند بود ! ................................ باري , ما در چهارسال گذشته نه تنها در هيچيك از محورهاي فوق گشايش و اصلاحي نديديم بلكه دردمندانه شاهد انقباض و تكرار اشتباهات نيز بوده ايم.... ادامه مطالبات اصلاحي فوق گاه حتي موجب خشم دوستان مجاهد و طبعاً عذاب ما بوده است. به ويژه كه همزمان به پرسشهاي مصرّانه افكار عمومي و مسائل مطروحه نيز پاسخ شايسته داده نمي شد. لازم به يادآوري است كه ما , درست يا نادرست , بحث و بررسي مشكلات را به خارج شورا نمي كشانديم. مي كوشيديم سربسته و درخود , هنگام جلسات بزرگ , بيشتر در نشستهاي محدود ولي رسمي , پيشنهادهاي مشخصي براي موضوعات مورد اختلاف عرضه كنيم. به عنوان مثال در باره سياست تبليغاتي سيما و سايت... يا به تكرار در باب پشتيباني از پيكار اقشار گوناگون اجتماعي , فرهنگي و اقليتهاي مذهبي ايران.... خلاصه , لزوم پيروي از رويكردي اجتماعي در خدمت چشم انداز قيام و ...... ما هميشه طرفدار جدّي اقدام در جهت حفظ و اعتلاي جنبش مردم بوده ايم و تشكيلات شورا را اساساً براي پيشبرد اين مهم لازم مي دانيم. از ديدگاه ما برانگيختن و اعتلاي جنبش الويّت داشته است.... از ميان مسائل بيشمار و موضوعات مورد اختلاف , «جبهه همبستگي ملي» براي ما اهميّت خاصي داشته و بارها به جدّي گرفتن الزامات تحقق اين طرح توجه داده ايم: مدنظرقرار دادن جامعه ايراني خارج , درانداختن طرحي نو و تدبيري براي رفع موانع تماس , احياء و ارتقاء اعتماد و سپس اقدام به دعوت جدّي از واحدهاي گوناگون و پرشمار فرهنگي, هنري , اجتماعي . كلاً تلاش براي تدارك مقدماتي و الزامات اوليّه جبهه همبستگي .... چرا كه رژيم حاكم دشمن سياسي و فرهنگي مشتركمان بوده و هست..... ولي افسوس. در اين مورد حتي يك قدم مثبت كه توفيقي به حساب آيد و اميدي براي ادامه كار و كوشش ما شود ديده نشد. بدون ترديد دفع توطئه هاي مداوم رژيم و ضربات پي درپي سياست مماشات توسط « ارباب بي مروت دنيا», همچنان كه گرفتاريهاي چهارساله اخير ناشي از وضعيت بحراني ساكنان اشرف و بعد هم ”ليبرتي” , خواهي نخواهي بخش اعظم انرژي مسئولان و به ويژه وقت خانم رجوي را به خود اختصاص داده اند. ما هم پيوسته به همين دليل دندان به جگر گذاشته و صبر پيشه مي كرديم بدون اين كه مأيوس شويم. اما آشكارا تعارضي هم وجود داشته است: مسئولان شورا طرح جبهه همبستگي ملي را منتفي اعلام نكرده اند, گاه حتي خود آقاي رجوي به آن توجه مي دهند, اما عمل و اقدام مشخص؟ در واقع نه تنها به پرسشهاي مربوط به جنبه هاي تبليغي و رويكردهاي لازم عملي روي خوش نشان نداده اند, برعكس, ....حتي حاضر نشده اند بين نام و شكل/ محتواي سايت «همبستگي ملي» دستكم تناسبي منطقي برقرار كنند. همين تعارض ديرينه در مورد عنوان «سيماي آزادي - تلويزيون ملي ايران» نيز سئوالي بي جواب مانده است! ..... اينها نمونه هايي از انبوه مشكلات سالهاي اخيرمان بوده اند.... در ماههاي اخير كه انواع معضلات جديد به دشواريهاي پيشين افزوده شده است: افشاي مسائل شخصي و تعرض غيرقابل دفاع و علني چند ماه پيش به موضوعي كه درحوزه حقوق بشر افراد قرار دارد. پيامهاي (نصيحت و انذار !) آقاي رجوي خطاب به سران غالب و مغلوب رژيم ولايت فقيه! مداخله دادن مكرر و بي وجه كميسيونها و دبيرخانه شوراي ملي مقاومت در مسائل , و بعضاً مشاجراتي , كه آشكارا به ايدئولوژي و تشكيلات و .... سازمان مجاهدين خلق مربوط بوده اند.... ما نمي توانيم با اين كارها و رويكردها موافق باشيم. مي رويم , چون ديگر نارضايتي و نداي اعتراضِ شأن و وجدانمان بر سكوت و صبرمان چيره شده. نمي توانيم در پيشگاه ملت ايران و افكار عمومي و تاريخ / به عبارت ديگر نزد وجدان خويش پاسخگوي سياستها , رويكردها , كنش و واكنشهايي باشيم كه در بحث , تصميم و اجراي آنها مشاركتي نداشته ايم. در پايان بر نكات زير تآكيد داريم: ما درحدّ توان خويش از حق حيات و آزاديهاي اساسي هموطنانمان در خانه خود ساخته شان اشرف و همچنين ”ليبرتي” (كه آشكارا در بازداشت غيرقانوني و بي سلاح درمعرض كشتار قراردارند) قاطعانه دفاع مي كنيم. همچنان خواستار و كوشنده راه سرنگوني تماميّت رژيم و برچيدن بساط جبارّيت حاكم بر ايران هستيم. و براي ايجاد شرايطي كه اعمال اراده ي آزاد ملت ايران را هموار سازد تا آخر ايستاده ايم . در برابر خاطره شكوهمند دهها هزار جانباختة راه آزادي و رنج و شكنج همه زندانيان سياسي سر تعظيم فرود مي آوريم و در پيشگاه ملت ايران با آنان تجديد عهد مي كنيم. در اين جا از خانم رجوي و دبيرخانه شورا محترمانه خداحافظي مي كنيم . از دور روي ديگر همراهان ديرينه را مي بوسيم و با مهر و دوستي بدرود مي گوئيم. زنده باد آزادي نابود باد رژيم ولايت مطلقه فقيه برقرار باد جمهوري ايراني ( بر پايه دموكراسي پارلماني, لائيسيته و حقوق بشر) محمد رضا روحاني كريم قصيم

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

مقاله لس آنجلس تايمز: هدف قرار دادن قرباني به جاي جلاد و زمينه سازي براي كشتار چهارم در «اشرف» و «كمپ ليبرتي»


تعهدات دولت آمريكا در امنيت و سلامت ساكنان اشرف وليبرتي مقاله «طرحهاي ايالات متحده براي انتقال گروه تبعيدي ايراني از عراق با مانع مواجه مي شود- لس آنجلس تايمز، 25مه 2013» نه تنها يك نمونه كلاسيك ژورناليسم مغرضانه، غيرحرفه يي و سطحي است، بلكه نمونه شگفت آوري از سرهم بندي كردن دروغهاي شاخدار است كه خواسته يا ناخواسته راه را براي چهارمين قتل عام «همان گروه تبعيدي» فراهم مي‌كند. برخلاف ادعاي نويسنده، دفتر شوراي ملي مقاومت ايران، در واشينگتن در اين رابطه هرگز مورد تماس واقع نشده و بعكس تلاشهاي اين دفتر براي تماس با اين نويسنده بي‌جواب مانده است. 1. مقاله به «تلاش 10ساله وزارتخارجه براي پيدا كردن يك خانه جديد» براي مجاهدين خلق، گروه اصلي اپوزيسيون ايران، اشاره كرده است. هيچ چيز به اين ميزان از واقعيت دور نيست. به عكس به اذعان كميسارياي عالي پناهندگان ملل متحد و دولتهاي اروپايي برچسب ناعادلانه تروريستي وزارتخارجه آمريكا عليه مجاهدين كه بعد از 15سال در سپتامبر گذشته لغو شد، بزرگترين مانع باز اسكان ساكنان بوده است. اين تلاش موهوم 10ساله در حاليست كه حتي هيچيك از كساني كه در كمپ ليبرتي پناهندگي آمريكا دارند، از جمله 66تن كه وزارتخارجه و وزارت امنيت داخلي جداگانه با آنها مصاحبه كرده اند، اجازه بازگشت به آمريكا نيافته اند. 2. دولت آمريكا در سال2003 در معامله با رژيم ايران پايگاههاي مجاهدين در عراق را كه نه طرف حساب جنگ عراق بودند و نه حتي يك گلوله نيز در جريان آن شليك نكرده بودند، بمباران كرد و دهها تن از آنان را كشت و شمار زيادي را مجروح كرد (وال استريت ژورنال 17آوريل2003 و واشينگتن پست 18 آوريل2003)، بعد از جنگ به‌دنبال يك تحقيقات 16ماهه درباره ساكنان كمپ اشرف در ژوييه 2004 موقعيت آنها را به عنوان غيرنظاميان و «افراد حفاظت شده تحت كنوانسيون چهارم ژنو» به رسميت شناخت و به‌طور مكتوب ما‌به‌ازاي خلع سلاح آنان، خود را متعهد به حفاظت آنها تا «تعيين تكليف نهايي موقعيت آنها» كرد. 3. در 2009 به‌رغم هشدارهاي بين المللي از جمله صليب سرخ و كميسارياي عالي پناهندگان ملل متحد و در حاليكه دولت آمريكا از وابستگي دولت عراق به رژيم ايران به‌خوبي مطلع بود در نقض آشكار قوانين بين‌المللي حفاظت ساكنان را به دولت عراق تحويل داد. نتيجه اين اقدام غيرقانوني دو قتل عام جنايتكارانه در اشرف در مرداد88 (ژوييه‌)2009 و فروردين91 (آوريل2011 )بود كه 50 كشته و بيش از 1000زخمي بر جاي گذاشت. هر دو حمله در زير چشم نيروهاي آمريكايي و در زمان حضور وزير دفاع آمريكا در عراق صورت گرفت. 4. رهبري مجاهدين هرگز «توافقنامه يي با سازمان ملل و عراق براي رها کردن کمپ اشرف»، امضا نكرده است. يادداشت تفاهم 25دسامبر 2011 بدون توافق و اطلاع ساكنان، بين نماينده ويژه دبيركل در عراق، مارتين كوبلر، و مشاور امنيت ملي دولت عراق به امضا رسيد. مارتين كوبلر با سه دروغ بزرگ باز اسكان سريع، تأمين سلامت و امنيت(safety and security) و استانداردهاي انساندوستانه ساكنان را روانه ليبرتي كرد. جايي كه بنا به دو نظريه گروه كار بازداشتهاي خودسرانه ملل متحد يك زندان است. ضمن اين كه جابه‌جايي نه در سپتامبر2012، آنطور كه نويسنده ادعا مي كند، بلكه 7 ماه قبل از آن، در فوريه 2012 آغاز شد. 5. ادعاي خانم بث جونز، جانشين مديركل وزارتخارجه آمريكا در امور خاور نزديك و آسياي جنوبي، كه رهبري مجاهدين «با وجود خطرات جاني در عراق با خروج همكاري نمي كند»، وارونه جلوه دادن حقيقت و هدف قرار دادن قرباني به جاي جلاد و در تناقض آشكار با اظهارات وزير كري در 17 آوريل در مجلس نمايندگان و 18 آوريل در سنا است كه گفت «ما با كشورهاي زيادي براي باز اسكان ساكنان تماس گرفتيم از كشورهاي بسياري جواب منفي گرفتيم». ساكنان ليبرتي و نمايندگانشان و شوراي ملي مقاومت در پاريس، طي دهها نامه به دبيركل ملل متحد و وزير خارجه آمريكا خواستار شدند كه بلافاصله كليه ساكنان در آمريكا يا اروپا حتي به‌صورت موقت با هزينه خودشان بازاسكان شوند. از فوريه2012 كه ساكنان به ليبرتي رفتند، تا 15مه امسال فقط 8 نفر به خارج منتقل شدند. اما در همين مدت، 8 تن بر اثر حمله موشكي 9 فوريه كشته و 6تن به خاطر عدم رسيدگي پزشكي جان دادند. محاصره پزشكي 8قرباني هم در اشرف به‌جاي گذاشته بود 6. مارتين كوبلر براي فرار از پاسخگويي به انتقال ساكنان به زندان ليبرتي و فقدان امنيت در ليبرتي و شكست پروژه بازاسكان و جانبداري آشكارش از دولت عراق، كه اعتراض گسترده مردم عراق را هم بر انگيخته است، به طرح اتهامهاي دروغ و مجرمانه عليه ساكنان مي پردازد و متأسفانه وزارتخارجه هم آنها را تكرار ميكند و خبرنگار لس آنجلس تايمز هم آگرانديسمان مي‌كند. پس از حمله موشكي عليه ليبرتي و به خاطر فقدان حداقلهاي امنيتي و عدم پيشرفت روند باز اسكان، قطعنامه شماره 89 كنگره آمريكا خواستار بازگرداندن ساكنان به اشرف براي حفاظت بهتر تا زمان انتقال به خارج از عراق شده كه يك حمايت دو حزبي توسط نزديك به 100نماينده كنگره را دارا مي‌باشد. 7. مقاومت ايران در اوايل2012 با دولت آلباني براي پذيرش همه يا بخش عمده ساكنان فتح باب كرد. همزمان آمريكا و كميساريا در همين جهت حركت كردند. دولت آلباني در نوامبر2012 با پذيرش 210 تن از ساكنان موافقت كرد. اما، اعلام نابهنگام اين توافق توسط كوبلر، به منظور بهره‌برداري‌هاي تبليغاتي، موجب واكنش سريع رژيم آخوندي شد و به طور عملي چشم انداز بازاسكان تعداد بيشتري را در اين كشور از بين برد. 8. نمايندگان ساكنان اسامي 240نفر را در سه ليست (21 مارس، 12 آوريل و 17مه)براي انتقال به ليبرتي به ملل متحد و به وزارتخارجه تحويل دادند و به طور كتبي متعهد شدند همه هزينه آنها را در آلباني به عهده بگيرند. وزير كري در جريان استماع در سناي آمريكا در تاريخ 18 آوريل تصريح كرده بود: «170نفر موافقت كرده اند كه به آلباني بروند». علاوه بر اين، يك ليست 100نفره از كساني كه مدارك پناهندگي آلمان را در اختيار دارند در 19 آوريل به طور رسمي به كميسارياي عالي پناهندگان براي بازاسكان در اين كشور ارائه شد. ساكنان بعد از حمله موشكي به درستي تأكيد مي‌كنند كه مسأله اصلي امنيت جمعي آنان است به همين خاطر با باز اسكانهاي جزيي مخالفند و خواستار باز اسكان فوري همه ساكنان هستند. آنها مي‌گويند چگونه مي توانند دوستان و بستگان خود را زير بمب و موشك و خمپاره رها كنند و خود جان سالم به‌در ببرند. با اينحال رهبري كمپ و نمايندگان ساكنان در پاريس با تلاشهاي فشرده ليست 340نفره فوق را متقاعد به انتقال كرده اند اما تا امروز به جز 14نفري كه به آلباني رفتند هيچكس منتقل نشده است. 9. 100نفري كه در اشرف باقي مانده اند، در يك توافق چهار جانبه به تاريخ 17 اوت (وزارتخارجه آمريكا، ملل متحد، دولت عراق و ساكنان)، براي نگهداري بيش از 500ميليون دلار اموال منقول و غيرمنقول ساكنان، بدون هيچ محدوديت زماني باقيمانده اند. طبق همين توافقنامه و طبق اطلاعيه 29اوت، وزارت خارجه دولت آمريكا از امنيت و سلامت ساكنان در ليبرتي حمايت مي‌كند. خبرگزاري فرانسه در روز 3 اكتبر به نقل از آمباسادور دن فيريد، مشاور وقت سكرتري كلينتون، درباره اشرف نوشت: «او گفت 200تن از اعضاي گروه توسط عراقيها مجاز شناخته شده بودند كه در كمپ اشرف تا آخر ماه قبل بمانند و خودروها و اموال را بفروشند، اما 100نفر قرار بود به‌زودي بروند. وقتي از او پرسيده شد كه آيا ضرب الاجلي براي آخرين گروه 100نفره براي ترك اشرف هست، او گفت ”هيچ محدوديت زماني وجود ندارد”». 10. توصيف مجاهدين به عنوان «ماركسيست اسلامي» و «فرقه» تكرار دعاوي هزار بار تكرار شده وزارت اطلاعات رژيم ايران است. گزارش دسامبر2012 بخش خدمات فدرال كتابخانه كنگره آمريكا كه براي وزارت دفاع تنظيم شده بود، تصريح مي‌كند رژيم ايران «مجاهدين خلق را سازماني مي داند كه بيشترين تهديد را براي جمهوري اسلامي ايران دارد» و يكي از مسئوليتهاي اصلي وزارت اطلاعات ايران اين است كه «به عمليات مخفي عليه مجاهدين دست بزند و اعضاي آن را شناسايي كرده و از ميان بردارد». اين گزارش مي‌افزايد وزارت اطلاعات كساني را كه خود را اعضاي سابق مجاهدين معرفي مي‌كنند «براي راه اندازي يك كارزار تبليغات دروغ» عليه آنها به كار گرفت. روزنامه تورنتو سان نيز در 5ژوييه2010، به نقل از جان تامپسون، رئيس انستيتوي مكنزي، نوشت: «به او از طرف مردي كه با هيأت نمايندگي رژيم ايران در كانادا در ارتباط است، 80 هزار دلار پيشنهاد شد كه يك گزارشي در باره مجاهدين خلق چاپ كنم. ايران تلاش مي‌كند ساير كشورها را وادار كند كه اين گروه را يك فرقه تروريستي بخوانند».

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

منوچهر هزارخاني: درباره ”رابطه عاشقانه“


۱ ـ اشاره آقاي طاهر بومدرا، در يکي از شهادتهايش (۱۱ فوريه) به مأموريت مارتين کوبلر مبني بر «ايجاد يک رابطه عاشقانه بين يونامي و نخست وزير مالکي» براي بستن هر چه زودتر کمپ اشرف و انتقال ساکنانش به ليبرتي، مرا واداشت تا نگاهي سريع به ايجاد اين گونه روابط که تازگي هم ندارد، بياندازم. ۲ ـ سالها پيش از اين، وقتي هنوز خبري از يک بدافزار مخرب و سنگ پاگونه به نام کوبلر در ميان نبود، ما شاهد پديد آمدن چنين رابطه غير منتظره يي، از قضا طي يک اجلاس مجمع عمومي ملل متحد، بوديم: در حالي که رئيس جمهور ”اصلاح طلب“ آخوندها از پشت تريبون سخن ميگفت، رئيس جمهور آمريکا که آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود، تا پايان سخنراني او روي صندليش ماند و با حرکت سر و تحويل لبخند، او را تشويق کرد. مي گويند بعد از آن هم هر چه پا به پا کرد تا بلکه آخوند مزبور را ”به طور اتفاقي“ در راهروها ببيند و آمادگي و اشتياقش را براي آشتي ”شيطان بزرگ“ با ”اسلام عزيز“ ابراز کند، موفق نشد. اما از آن پس، تحت تأثير اين عشق ناگهاني، در سياست وزارت خارجه در قبال ايران، به قول خامنه اي «ريل گذاري جديد»ي شروع شد که من حاصل آن را، در يکي از نوشته ها، با قرض گرفتن اصطلاحي از کيهان شناسان”سياست فسيل“ خوانده بودم. شما هر اسم ديگري که خواستيد رويش بگذاريد، سازش، مماشات يا... ۳ ـ نخستين هديه دلباخته در اين ريل جديد، هم چنان که همه شاهدان آن دوران خوب به خاطر دارند، قرار دادن نام مقاومت ايران در ليست سياه وزارت خارجه بود بي هيچ آداب و ترتيبي، و سرايت دادنش از آن جا به ليست کشورهاي ديگر. اما، لابد، چون هديه ”کم هزينه“ بود، چندان اثر بخش هم نشد، برداشتن گامهاي بلندتري ضرورت پيدا کرد. وزير خارجه وقت آمريکا، براي اثبات صداقت ”شيطان بزرگ“ در آشتي جويي، حتي تا آن جا پيش رفت که زبان به انتقاد از سياست گذشته آمريکا گشود و مشارکت داشتن کشورش را در کودتاي ۲۸ مرداد و ساقط کردن دولت دکتر مصدق نکوهش کرد ـ غافل از اين که خود آخوندها تلقيشان از کودتاي ۲۸ مرداد، سيلي خوردن مصدق از ”اسلام“ بود! پس از آن زنجيره دست به گردن شدنهاي نمايشي گروگانگيرها و گروگانهاي سابق يا مصاحبه هايشان در مقابل دوربينها (و خلاصه اداي ”گفتگوي تمدنها“) به راه افتاد. بعد، اندک اندک، فاضلاب اطلاعات آخوندي به اسناد و پرونده هاي رسمي نشت کرد و عوامل نشاندار وزارت اطلاعات آخوندي در زمره منابع موثق و آگاه و مورد رجوع ”سازمانهاي معتبر غيردولتي“ يا «هيأتهاي معتبر پژوهشي» قرار گرفتند و... بدين ترتيب وزارت خارجه توانست در پراتيک روزمره اش ”سياست فسيل”را جا افتاده تر و فسيل شده تر کند و کادر حرفه يي، اهرمها، واسطه ها و حتي سانديس خوران متناسب با آن را گسترش و سازمان دهد. هنوز هم از سازهاي تبليغاتي وزارت خانه مربوطه جز ملوديهاي اصلاح طلبانه اسلامي، چيز زياد ديگري نميشنوي. ۴ ـ خوب است همين جا، داخل پرانتز يادآوري کنم که به نظر من کاربرد عنوان ”وزارت خارجه“ در مورد آمريکا گمراه کننده است و سازگاري چنداني با واقعيت ندارد. چون در ”دهکده جهاني“ يک جهته کنوني، ابرقدرت به جا مانده در صحنه، هم به طور طبيعي از نفوذ و اختيار گسترده تري برخوردار است و بر اساس آن عمل ميکند، و هم بسياري از ميني قدرتهاي حاشيه يي چنين انتظاري از آن دارند. بدين ترتيب مشکل مي توان تعيين کرد که ”خارج“ش کجاست و خودش کدام مسئله مهم جهاني را واقعا جزء ”امور خارجه“ تلقي مي کند. موقعيتش، موقعيت يک سوپر شريف ”دهکده جهاني“ (يا کلانتر دهکده جهاني) است. هنگامي که وزير خارجه سابق، مقام خود را ترک مي کرد، گفته ميشد که طي چهار سال مأموريتش به بيش از صد و هفتاد کشور سفر کرده و در حل و فصل بسياري از مسائل بزرگ چهار گوشه دنيا نقش تعيين کننده يا جهت دهنده داشته است. پس قدرتش زياد و دامنه نفوذش گسترده است، به همين نسبت هم بايد هنگامي که پيمان مي شکند يا حق مسلمي را زير پا مي گذارد (که متأسفانه غالبا چنين مي کند) بي رحمانه و پيگيرانه بازخواستش کرد. ۵ ـ حالا پرانتز را ميبندم و به آن ”رابطه عاشقانه“ يي مي رسم که آقاي بومدرا از آن سخن مي گويد و تصوير معکوس ”رابطه عاشقانه “يي به نظر ميرسد که در بالا به آن اشاره شد ولي در واقع مکمل و در امتداد همان است. اگر محاصره ضد انساني و طولاني اشرف و ارتکاب جنايت عليه بشريت در آن جا به شکستن اراده مقاومت مي انجاميد، جا به جا کردن اجباري اشرفيان ديگر موضوعيتي نمي داشت. اما با شکست فضاحت بار آن سياست و رسوايي عالمگيري که به بار آورد، کوچ دادن اجباري رزمندگان به اسارتگاه ليبرتي و قرار دادن آنان در برابر مرگ حتمي و عاجل آخرين راه براي رسيدن به هدف ارزيابي شد: رژيم آخوندي در آرزوي رسيدن به چنين دستاوردي ولو به قيمت قتل همه رزمندگان مقاومت، سالهاست بي تابي ميکند؛ کلانتر شايد با قتل عام موافق نباشد ولي بدلايل بسيار نمي تواند با متلاشي کردن تشکيلات موافق نباشد، چون خودش قبلا بارها اين تلاش را کرده و هر بار ناکام مانده است. ايجاد ”رابطه عاشقانه“ به معناي مهندسي کردن سامانه يي است براي ارتکاب جنايت عليه بشريت و توجيه آن در انظار جهانيان. وقتي کوبلر به کارمندانش تأکيد مي کند که اگر مالکي از شما راضي باشد دبير کل از شما راضي است، بر تفکيک ناپذيري اين دو عنصر سامانه (يا به بيان شاعرانه همان ”رابطه عاشقانه“) انگشت مي گذارد: دولت مالکي به فرمان آخوندها ولي به بهانه ”اعمال حاکميت ملي“ کشتار را سازمان و انجام مي دهد و يونامي به نام ”جامعه بين المللي“ آن را به عنوان درگيريهاي خونين داخلي در يک کشور ناآرام، امري طبيعي، عادي و رايج جلوه مي دهد. يکي مأموريتش کشتار است، ديگر فتواي ”حلال“ دادن. ۶ ـ با اين همه، اين تحليل، که عناصرش همه شناخته شده يا قابل اثبات اند، خودم را کاملا قانع نميکند. براي اين که خودم را بتوانم کاملا قانع کنم، بايد اين فرض اضافي را هم بپذيرم که ”رابطه عاشقانه“ يا سامانه ”مالکي ـ دبيرکل“ اساسا براي اين مهندسي و در معرض ديد قرار داده شده که عاملي که همواره در اين ميان نقشي تعيين کننده داشته ولي به ندرت از آن نامي به ميان آمده است ـ يعني همان کلانتر دهکده جهاني ـ پنهان بماند، يا در صورتي که پيشبرد اين استراتژي باز هم با شکست يا رسوايي بزرگي مواجه شد، اين سپر بتواند او را مثل تي ـ والهايي که ساکنان ليبرتي خواستارش هستند، ولي از آنها دريغ مي شود. از آسيب ترکشهاي گوناگونش در امان نگهدارد. سه‌شنبه، ۰۶ فروردين ۱۳۹۲ / ۲۶ مارس ۲۰۱۳ http://www.hambastegimeli.com/index.php?option=com_content&view=article&id=40288:2013-03-26-20-58-48&catid=11:2009-09-22-08-59-59&Itemid=15

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

اعتراض ايرانيان مقيم آمريکا به حکم اعدام غلامرضا خسروي، مقابل کاخ سفيد.


در تاريخ ۱۲ شهريور ۱۳۹۱ گروهي از ايرانيان كه از هواداران سازمان مجاهدين خلق ايران مي باشند , با برپايي يك تجمع اعتراضي در مقابل كاخ سفيد در آمريكا خواهان نجات جان اين زنداني سياسي شدند. بنا به گزارش ارسالي به "فعالين حقوق بشر و مکراسي در ايران"زنداني سياسي غلامرضا خسروي از زندانيان سياسي دهه شصت که در سال 1360 در حاليکه تنها 16 سال داشته به دليل هواداري از سازمان مجاهدين خلق بازداشت و پس از پنج سال در سال 65 آزاد ميشود، در آستانه اعدام قرار دارد. وي که مجددا در سال 1386 در شهر سيرجان بازداشت شده و در دادگاه انقلاب کرمان به حکم زندان محکوم شده بود، دوباره در اقدامي غيرقانوني در شعبه 26 دادگاه انقلاب اسلامي تهران به رياست فردي به نام پيرعباسي محاکمه شده ، به اعدام محکوم گرديده است سازمان عفو بين الملل طي بيانيه يي از حکم اعدام غلامرضا خسروي زنداني سياسي دهه شصت که قرار است در تاريخ بيست شهريور اجرا شود، ابراز نگراني کرد و خواستار اقدام فوري براي توقف آن شد. غلامرضا خسروي که از سن شانزده سالگي و از سال شصت تا سال شصت و پنج به خاطر هواداري از مجاهدين در زندانهاي ديکتاتوري آخوندي بود، در سال هشتاد و شش نيز به اتهام کمک به سيماي آزادي دوباره دستگير و به اتهام محاربه با نظام محاکمه و به اعدام محکوم شد. مادر غلامرضا خسروي براي نجات فرزندش استمداد طلبيده است. هم اكنون كمپينهاي وسيعي از سوي فعالين ايراني در فضاي مجازي براي نجات جان غلامرضا خسروي در جريان است.

۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

گردهمايي ويلپنت و حقايقي در باره جنبش مقاومت ايران

يكي كوه باشد برزم اندرون از آن رخ و گرزش چه گويم كه چون چو او رزم سازد چه پايد گروه؟ كند كوه دريا و دريا چو كوه فردوسي گردهمايي بزرگ سياسي – اجتماعي- مبارزاتي مجاهدين در 23 ژوئن(3 تيرماه 1391) امسال در سالن ويلپنت پاريس كه به گفته ناظران در نوع خود بي مانند و شگفت انگيز بود , حقايقي را در باره جنبش مقاومت تحت سركوب و محاصره مردم ايران روشن كرد كه بسيار قابل توجه مي باشد. يكم- اين جنبش نه در ميهن و در خاك خود كه پايگاه اصلي اجتماعيش مي باشد بلكه در خارج و در پراكندگي جغرافيايي و در شرايطي كه تحت محاصره در عراق, درليست تروريستي در آمريكا, و در نبرد در جبهه هاي گوناگون سياسي, حقوقي, مالي, امنيتي و جاني است اين گردهمايي بزرگ را برگزار نمود. در شرايطي كه بدنه اصليش در عراق در محاصره و زندان است و حتي براي دسترسي به آب آشاميدني و ضروري ترين مايحتاج اوليه و دكتر و دارو درمان شبانه روز در پيكار و در زير فشار ظالمانه و كين توزانه از هر سو است و نيروي اجتماعيش در داخل كشور تحت شديد ترين تعقيب و سركوب و اعدام مي باشد. دوم- با وجود اين همه مشكلات پيچيده , بغرنج, خطرناك و كمر شكن, تمام قد و بلند قامت ايستادن كاري كارستان است. در فرهنگ حماسي ايرانيان نبردي است رستمانه كه با هزار زخم نيزه و سنان و زبان بر جسم و جان و روان به ميدان در آمدن و پيروز شدن است. پيروزيي تاريخي و ماندگار و تاثير گذار كه بر دو سوي جبهه خلق و ضد خلق و دوست و دشمن بي هيچ ترديدي نمودار گرديده و خواهدگشت. نمودهايي كه تا كنون بسياري صاحبدلان را قانع نموده كه در برابر شكوه و عظمت اعجاب انگيز مجاهدين سر فرود آورند , به حقانيتشان گواهي دهند و يا لا اقل از سر رضا سكوت نمايند كه نه عرض خود ببرند و نه زحمتشان بدارند و مغرضان را خار و ياوه گويان وقيح و وقاحت پيشه را بيش از پيش وقيح تر نموده است.. رژيم وقاحت پيشه آخوندي با دُم و دنبالچه هايش وحاميان استعماريش از جمله اين وقاحت پيشه گان هستند كه اين روزها در واكنش به تاثيرات اين گردهمايي هم بر ليست كذايي تروريستي وزارت خارجه امريكا, هم بر وزن و جايگاه سياسي اجتماعي مجاهدين به عنوان يگانه آلترناتيو رژيم ولايت فقيه و هم بر موقعيت حقوقي ,قانوني و انسانيشان در عراق, ريسمان گسيخته اند كه بسيار طبيعي و قابل فهم مي باشد و بيانگر اوج ضعف و استيصال و درماندگي اين نامردمان است. سوم- آنچه در گردهمايي بزرگ مجاهدين در ويلپنت انكار ناپذير است, قدرت و توان سازماندهي جنبشي است كه چنين برنامه بزرگ و بي مانندي را تدارك ديده و برگزار نموده است. بي هيچ خلل و اختلال و اخلال و حادثه اي , كساني كه خود دستي بر اينگونه كارزارهاي سياسي اجتماعي داشته و دارند اين حقيقت را بارها اذعان كرده اند كه سازماندهي اين برنامه با اين جمعيت فوق العاده بي نظير بود كه حتي دشمن نيز بدان معترف است چه رسد به ناظران منصف و بي طرف , يكي از شخصيت هاي آمريكايي كه در اين گردهمايي سخنراني نموده با اشاره به حضور بيش از 100,000 نفر در گردهمايي ويلپنت اذعان نمود كه چنين تشكيلات و سازماندهيي كه توان برگزاري چنين جلسه اي را دارد , قادر به اداره يك كشور مي باشد. (نقل به مضمون) توان و قدرت سازماندهي مجاهدين ناشي از تشكيلات آنان و نيروي انساني داوطلب و شيفته اين سازمان است كه براي حفظ, بقا و تداوم مبارزه صادقانه و فداكارانه اش براي سرنگوني ديكتاتوري حاكم بر ايران و استقرار يك جمهوري دمكراتيك و مردمي كه آزادي و عدالت دو روي سكه آن خواهد بود , شبانه روز و خستگي ناپذير در تلاش و تكاپو هستند و هر ناممكني را ممكن مي سازند و اين چنين شگفتي مي آفرينند. از چهار گوشه دنيا و از ملل مختلف براي همبستگي با جنبش مقاومت مردم خود گرد هم مي آورند و نظم و سازمان ميدهند. اين نيروي داوطلب بدون اعتقاد و اعتماد به رهبري اين جنبش هر گز قادر به چنين كاري نخواهد بود. منشاء اين توان و پتانسيل عظيم كه شايستگي اين جنبش براي رهايي ايران و اداره امورش را اثبات مي كند در سرچشمه اين جنبش و همانا رهبري آن است. اين گردهمايي اين حقيقت را بر هر ناظر منصف و بي غرض و بي طرفي روشن نمود كه كليد حل معماي ايران در دست مجاهدين و رهبري آن است. پس براي حل اين معما جنبش مقاومت مردم ايران را ياري و معرفي نمائيم تا فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد ديگران هم بکنند آن چه مسيحا مي‌کرد شنبه، ۱۷ تير ۱۳۹۱ / ۰۷ ژوئيه ۲۰۱۲

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

تحليلي بر بافت طبقات جامعه, پيامدهاي رفورم ارضي از نظر تكوين شرايط نوين


در بحث گذشته نشان داديم كه چگونه رفورم ارضي سال 42 پايه هاي نظم ارباب – رعيتي را تخريب كرده و نقطه پاياني بر قرنها عقب ماندگي در عرصه توليد نيمه فئودال - نيمه مستعمره گذاشت. در اينجا مي خواهيم به پيامدهاي آن از منظر تكوين شرايط نويني بپردازيم كه قاعدتا قرار است جايگزين مترقي تري را بر ويرانه هاي نظم كهنه بنا نهد. امّا بلافاصله بايد به اين سئوال اساسي پاسخ داده شود كه اين مهم توسط كدام نيروي اجتماعي امكان تحقق مي يابد؟ آيا روند مكانيزاسيون كشاورزي و رشد و توسعه صنعت و ايجاد موسسات ونهادهاي مكمل چنين فرايندي از عهده كارگزاران نظام به غايت مرئي و نامرئي به بنگاهها و شركتها و دولتهاي استعماري وصل هستند بر ميايد؟ آيا اصولا پايگاه ارتجاع و استعمار (دربار) چنين رسالتي را حمل مي كند؟ يا انگيزه اصلي اش بهره كشي از گرده زحمتكشان و غارت منابع طبيعي و ثروتهاي جامعه و توسعه نفوذ و گسترش فعال مايشائي خود براي تحكيم ستونهاي قدرتي است كه فرصت انباشتن ثروتهاي نجومي را در اختيار طبقات حاكمه قرار مي دهد؟ در كشوري كه شريان اصلي اقتصادش فروش نفت است يا به عبارتي اقتصاد تك كالايي دارد, در پرتو حاكميت مبتني بر ديكتاتوري تك نفره شاه كه حاكميت مردمي را نفي مي كند و دولت ومجلس و نهادهاي قانوني آن تنها جنبه دكور داشته و ابتدايي ترين آزاديهاي فردي و اجتماعي سركوب مي شوند, و حق اجتماعات و احزاب و سازمانهاي ملي و تشكلات صنفي از مردم دريغ شده و ركن چهارم مشروطيت يعني مطبوعات و رسانه ها به مثابه چشم و گوش جامعه به كلي تعطيل و مشتي روزنامه جيره خوار دولتي كه هيچ نقشي بجز مداحي و تملق از اربابا قدرت و در راس آنها دربار فاسد پهلوي را ندارند و در نهايت گستاخي و رو در روي ملت ايران شركتها و بانكها و بيمه ها و موسسات دلالان و كار چاق كنهاي غربي به همراه انبوهي مستشاران نظامي آمريكايي بساط غارت علني را پهن كرده اند نمي توان انتظار داشت كه جامعه مستعد ايران روند صنعتي شدن و به تبع آن رشد و توسعه اقتصادي را بدست آورده و با قرار گرفتن روي جاده پيشرفتهاي اجتماعي و فرهنگي و علمي, تضادهاي جامعه را حل كند و عوامل عقب ماندگي و ادبار و فقر و جهل را پشت سر بگذارد. روشن است جامعه اي با پيشينه فئودالي زماني كه در مسير چنين تحولي قرار مي گيرد, تنها در صورتي مي تواند با آهنگي موزون به رُشد و شكوفايي و در نتيجه جهش هاي اجتماعي دست يابد كه روند سرمايه گذاري و بهره برداري اصولي از آن سمت و سوي ملي داشته باشد. همان عنصري كه در كالبُد نظام شاهنشاهي حكم كيميا داشته و مشخصا با وقوع كودتاي آمريكايي – انگليسي 28 مرداد و رويكرد اساسي به سمت سياستهاي وطن فروشانه و هرچه محكم تر كردن حلقه هاي وابستگي به منويات آمريكا و دكترين غرب فاتحه هر نوع انديشه حكومت ملي خوانده شد و اساسا اراده ملي نه در جهت همراهي با حاكميت آن بوده است. بر چنين بستري واضح است كه طبقات حاكمه از نقطه نظرسياسي خود را بي آينده ديده و دلارهاي نفتي كه مي بايستي مثل مردمك چشم از آن حفاظت كرده و آن را در صنايع زيربنايي صنعتي و اشتغالزا بويژه در صنعت كشاورزي كه به لحاظ استراتژيك بسيارحائز اهميت است مصرف مي شد. ديديم كه عملا بخشي صرف هزينه هاي سر سام آور تاسيسات و تسليحات نظامي آمريكايي شده و مابقي بصورت كالاهاي مصرفي غالبا زائد مثل ماتيك و اسباب بازي و ماشين بنز و ريخت و پاشهاي خائنانه ديوان سالاران مي گشت. و آنچه كه از اين رهگذر نصيب دلالان و سوداگران و سرمايه داران بزرگ از اين خوان يغما مي شد سودهاي سرشار بود و آنچه كه نصيب زحمتكشان مي گشت فقرو محروميت و نوميدي بود. و در اين ميان مقامات رژيم و عوامل دربار و عناصر وابسته به بيگانگان در فضاي بسته و فساد افسار گسيخته حاكم تا مي توانستند جيب خود را پر كرده و با تبديل اموال و پولهاي چاپيده شده از ملت به دلار و مارك و فرانك در صدد فرار از كشور بودند. و اين روند بويژه در دهه پنجاه كه به دليل ضرورتهاي مُترتب بر سرمايه داري غرب قيمت نفت را به ميزان حيرت انگيز چهار برابر كرده بود بسي تشديد شد. كما اينكه در جريان انقلاب ضد سلطنتي ديده شد كه اين طيف فاسد كه بصورت انگل با خزيدن به مدار قدرت و تسلط بر فراخناي اقتصاد جامعه به عنوان خيل طُفيليهاي حاشيه دربار و با بهره گيري از ساخت و پاختهاي رذيلانه با دارو دسته خميني و آخوندهاي پست و توطئه گر اطراف او در آستانه انقلاب به خارج فرار كردند و با ثروتهاي باد آورده در اروپا و آمريكا رحل اقامت گزيدند. و طُرفه اينكه اين دارو دسته هاي دزد و وطن فروش امروزه با استناد به جنايات وپليديهاي رژيم خميني (وليعهد بحق محمد رضاشاه) در اوج بي شرمي لباس وطن خواهي به تن كرده و در دستجات موسوم به سلطنت طلبان طلبكار ملت ايران شده و با به اين در و آن در زدن خود را جايگزين رژيم آخوندي معرفي مي كنند. كلي وزير و وكيل گماشته استعمار كه در دهه پنجاه ايران را جهنمي سوزان براي زحمتكشان و چراگاهي سرسبز براي آمريكاييها كرده بودند, امروزه با داير كردن راديو و تلويزيون در خارجه و با انتشار پيامها در كسوت اپوزسيون ظاهر شده اند. اينان با آويختن به دامان اربابان گذشته خود به اميد امدادهاي غيبي خواب بازگشت دوباره قدرت را مي بينند. البته بدون پرداختن هيچ هزينه اي, و صرفا از موضع طلبكارانه و كلي منت كه گويا ملت ايران در حق بساط سلطنت محمد رضا شاه قدر ناشناسي كرده و به همين خاطر دچار استيلاي ديو استبداد خميني شده اند. و حالا اينها از سر بزرگواري مي خواهند قبول زحمت فرموده و ايران و ايراني را نجات بدهند. ولي از آنجايي كه جريانات غارتگر و شريك در جنايات رژيم پيشين هستند و به شدت بي ريشه و بي بُته, سقف نهايي برنامه شان فراتر از آنچه در گذشته بود نمي باشد. همان برنامه اي كه بنا به ماهيت ضدر مردمي و ابتر و ناقصش موجبات انقلاب ضد سلطنتي 57 را فراهم ساخته است. و با علم به بي عُرضگي و بي عمليشان پس از مرگ خميني از يك طرف اپوزسيون نمايي مي كردند و از طرف ديگر تجارت و گاه با ميانه رو ناميدن رفسنجاني پدر خوانده مافياي رژيم و گاه با مُدرن و «گرباچف» خواندن خاتمي و باند به اصطلاح اصلاح طلبان رژيم تلاش كرده و مي كنند با دور زدن اپوزسيون واقعي و مقاومت مردمي و با بخشيدن امتيازهاي خيالي به آخوندها مثل مديريت جنگ ضد ميهني با عراق و گاه ادعاهاي مشمئز كننده برتري نژادي ايرانيان باب مذاكره و مراوده با نظام آخوندي را باز كنند. واقعا طنز تاريخ را ببين كه ساواكي هاي آدمكش و كلان سرمايه داران حامي سركوب و اختناق و قصابان 17 شهريور و 13 آبان و كشتار كنندگان مردم در شهرهاي مختلف و دزدان ميلياردها دلار ثروت ملي, امروز طرفدار مسالمت و ضد خشونت از آب در آمده و مبارزه و مقاومت عادلانه فرزندان جان بر كف مردم را تروريسم و خشونت مي نامند. و به اين ترتيب عمق كينه ضد مردمي شان را به نمايش مي گذارند. آخر در منطق ارتجاعي استثمارگران مردم هيچگاه محلي از اعراب ندارند و عددي محسوب نمي شوند. بلكه مثل توپ بين شيخ و شاه پاسكاري شده و در نهايت اين طبقات حاكمه هستند كه پس از نيل به هدف صحنه را به دست شاه و شيخ و شحنه بسپارند. ادامه دارد. انتشار مطالب اين وبلاگ با ذكر منبع بلامانع است.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

تحليلي بر بافت طبقات جامعه- اهم پيامدهاي رفورم ارضي


1- سياسي: تا مقطع اصلاحات ارضي طبقه هيات حاكمه كه زمام امور و تعيين مشي سياسي و هدايت ارگانهاي اصلي جامعه را در داست داشت, طبقه بورژوا- ملاك بود. بطوريكه كليه وزيران, وكيلان, فرماندهان نظامي و مديران ارشد و قضات عاليرتبه از ميان نُخبگان اين طبقه تعيين مي گرديدند كه براي تحكيم نظم موجودهمان « هزار فاميل» ناميده مي شدند. تحت لواي روابط توليد نيمه فئودال – نيمه مستعمره اصلي ترين شاهرگ استثمار جامعه را بدست داشت كه توسط دربار شاه بعنوان پايگاه استعمار و ارتجاع اجرا و در بُعد فرهنگي توسط نهاد روحانيت تئوريزه مي شد. ولي از آنجائيكه اين شيوه استثمار به غايت كهنه و عقب مانده بود و آشكارا سنخيت خود با جوامع جهاني و منطقه اي را از دست مي داد و بويژه در تضاد با طرح و برنامه امپرياليسم نوخاسته آمريكا قرار مي گرفت و نطفه تحولات اساسي را در درون مي پرورانيد , لذا طبقه بورژوا – ملاك حاكم با دريافت امتيازات و جابجايي آرام در هرم قدرت به ابقاي نقش دربار رضايت داده و به اصلاحات آمريكايي تن درداد و بدين ترتيب طبقه حاكم جديدي متشكل از بقاياي فئودالي و تكنوكرات هاي جديد و لايه هاي ثروتمند موجود در حاشيه قدرت و عوامل دربار متولد شد. اگر چه اين باندها به دليل ويژگي هاي خاص پايگاه طبقاتيشان هسته ناهماهنگي را تشكيل ميدادند, امّا براي تحصيل سود حد اكثر همگي سياست سرمايه داري غرب بويژه آمريكا و با تمركز قدرت سياسي حول محور دربار و شخص محمد رضا شاه موافق بودند و بدين ترتيب آن را تبديل به پايگاه آمريكا در اين منطقه از جهان كرده و با ايجاد يك قطب قوي سرمايه داري متكي به امپرياليسم آخرين خاكريزهاي بورژوازي ملي فتح شد. بنابر اين طبقه سرمايه داري ملي كه با توسل به شيوه هاي پارلمانتاريستي و مبارزات رفورميستي پس از مشروطيت همواره كوشيده بود قدرت بورژوا ملاكان و دربار حامي آنها را تحليل ببرد و خود مواضع قدرت سياسي را تسخير نمايد, عملا براي هميشه شكست خورد و در چارچوب جبهه ملي دوم و سوم ضعيف و تقريبا مُضمحل گرديد. اين نظم قرار بود با كسب درآمد نفت و منابع داخلي و با تكيه به حمايت شركتهاي آمريكاي – اروپايي كشور را در مسير صنعتي پيش برده و سكوي پرش براي تحكيم پايه هاي رژيم سرمايه داري وابسته را فراهم سازد و با رويكرد به سياستهاي ميليتاريستي بلند پروازانه شاه تبديل به قدرت شماره يك منطقه شود. غافل از اينكه عوارض ناشي از تولد طبقه جديد و تشديد شكاف طبقاتي و بروز فساد بيسابقه مالي اليگارشي دربار خشم طبقات محروم را انباشته تر مي كرد و دهقانان رانده شده به حاشيه شهرها و با توجه به محدوديتهاي امكانات رفاهي شهرها معضلات و گرفتاريهاي عديده اي را براي كارگزاران رژيم فراهم مي كرد. از طرف ديگر ملزومات سرمايه داري وابسته و عطش طبقات نوخاسته و نوكيسه براي تصاحب هر چه بيشتر ثروتهاي جامعه و همچنين انحصاري كردن بخشهاي مختلف اقتصاد (مالي- صنعتي) عملا آنها را در مقابل سرمايه داري دولتي از يك طرف و اقشار و طبقات مياني كه عمدتا در بخش بازار و شبكه توزيع كالا و ارائه خدمات فعال بودند قرار مي داد. بطوريكه در سال 1354 شاه مجبور به ادغام احزاب فرمايشي « ايران نوين», «حزب مردم», «پان ايرانيست» و ... كه هر كدام بخشي از سرمايه داري را نمايندگي مي كردند يكجا مُنحل و همگي آنها را در چارچوب يك حزب فراگير بنام «رستاخيز» نمايد. و به اين ترتيب بدون شناخت وتوجه به شرايط, رژيم سعي مي كرد با محكم تر كردن تسمه هاي ديكتاتوري شاه و سركوب همه جانبه بر بحران هايش فائق آيد. در طرف مقابل نسلي پرورش يافته بود كه با ارزيابي اوضاع با نقد شيوه هاي رفورميستي گذشته به سمت مبارزات قهر آميز عبور كرده و پس از طي دوران جنيني خود كه از سال 42 آغاز شده بود پوسته بيروني اش را بشكند و عملا ماشين سركوب را به مبارزه بطلبد. برخلاف دوران قبل از سال 42 كه عرصه مبارزات ملي در اختيار رفورميسم حزب توده و جبهه ملي و ناسيوناليستهاي مذهبي قرار داشت در دهه پنجاه جامعه سياسي ايران شاهد تولد گروهها و سازمانهاي انقلابي معتقد به مشي مسلحانه و به قصد سرنگوني نظام فاسد شاهنشاهي تشكيل مي شدند, بود. ديگر سياست سركوب پاسخ نيازهاي جامعه نبود. يا بايد رژيم تن به اصلاحات بنيادين مي داد يا سرنگون مي شد. امّا رژيم شاه كه فاقد هر نوع ظرفيت اصلاح و رفورم شده بود, ديگر شرايطي بوجود آورده بود كه هر قدم عقب نشيني سياسي تاكتيكي در عمل سبب جري تر شدن بيشتر مردم مي گشت. ادامه دارد.... انتشار مطالب اين وبلاگ با ذكر منبع بلامانع مي باشد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

تحليلي بر بافت طبقات جامعه


براي ارزيابي استحكام و ثبات يك نظام سياسي – اجتماعي قبل از هر چيز بايد به سراغ مناسبات اقتصادي درون آن جامعه رفت. آرايش طبقات و روابط حاكم بين آنها و همچنين مناسبات توليدي و نقش گروههاي اجتماعي موثر در توليد اقتصادي (استثمار گر و استثمار شونده) و قوانين موجود در زمينه توليد از اهم موضوعاتي است كه بدون پرداخت به آنها هر نوع تحليل پيرامون وضعيت سياسي از درجه اعتبار علمي ساقط و در نهايت ما را ملزم به اظهار نظر عاطفي و مبتني بر احساسات مي نمايد.
يكي از ويژگيهاي جامعه ايران عدم رشد و تكامل موزون نيروهاي مولده آن است, كه همين يك قلم سرچشمه بسياري از پيچيدگيها و گرفتاريهاي سياسي , اجتماعي و فرهنگي را براي ملت ايران رقم زده است.
عليرغم وجود پتانسيل لازم اعم از نيروي كار مستعد و منابع طبيعي غني و آب و هوا و موقعيت اقليمي مناسب, رشد اقتصادي در مجموع كند و شرايط اجتماعي نامطلوب و وضعيت فرهنگي ناهنجار و در نتيجه از نقطه نظر سياسي جامعه يي ديكتاتور زده و نامانوس با جوامع عُرفي همسنگ خود مي باشد.
1- كشاورزي و توليدات جنبي آن
تا قبل از رفورم ارضي 1342 نزديك به 56 درصد افراد جامعه به كشاورزي و توليدات جنبي آن از قبيل د امپروري , باغداري, چوب و جنگل و غيره مشغول بودند كه با شيوه توليد عقب مانده و عدم بهره برداري بهينه از منابع آبي و بدون توجه به فرسايش خاك با وسائل قرون وسطائي و تحت حاكميت نظام نيمه فئودالي – ملوك الطوايفي همراه بود. با اين حال توليد غله و برنج يعني عمده اقلام مصرفي در داخل توليد و مازاد ساير بخش هاي آن مثل خشك بار به خارج صادر مي شد.
فراورده هاي دامي نيز گوشت مصرفي را تامين و پوست و پشم صادر مي شد.
همچنين پشم توليدي به صنعت فرش كه عمده توليد شهر وروستا بود, به مثابه اصلي ترين بخش منبع در آمد ارزي پس از نفت, درآمد نصيب كشور مي كرد. با وقوع اصلاحات ارضي پايه هاي نظم كهنه ارباب - رعيتي تخريب, امّا از آنجائيكه با نيت و برنامه استعمار نو (امپريالسم) به جامعه تحميل گرديد موجبات ويراني هرچه بيشتر توليدات كشاورزي سنتي را فراهم ساخت و بر خلاف ادعاي كارگزاران آن, زمينه هاي صنعتي كردن كشاورزي را به ارمغان نياورد, بلكه به دليل دستكاري مكانيكي در فرماسيون اقتصادي- طبقاتي به وخامت بيش از پيش توليد و روابط توليدي عقب افتاده كه تنها بر بستر تحول اجتماعي بنيادين مي توانست تغيير يابد در نهايت خود انجاميد .
ادامه دارد ....
• اين تحليل آموزشي نزديك به يك دهه پيش در سايت شبكه آموزشها منتشر گرديد. اين سايت هم اكنون بر روي شبكه اينترنت موجود نمي باشد.

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﻴﺢ ﻫﻤﺎﻥ ﺁﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﺍ ﻭ ﻣﺤﻤد


ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﻣﻌﺘﻘﺪﻧﺪ ﻟﻮﺭﻛﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺷﺎﻋﺮ ﻗﺮﻥ ﺑﻴﺴﺘﻢ ﺍﺳﺖ. ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺍﻭ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮﻳﻦ ﺗﺄﺛﻴﺮﺍﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻗﺮﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺩﺍﺷﺖ. ﺩﺭ ﺷﻌﺮ ﺍﻭ ﺟﺎﺩﻭﻳﻲ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺴﺖ، ﻛﻪ ﮔﺮﻳﺰﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﺍﺳﺖ. ﺁﺩﻣﻲ ﺭﺍ ﻣﺴﺖ ﻳﺎ ﺍﺳﻴﺮ ﻳﺎ ﻫﺮﭼﻪ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﻳﺪ، ﻣﻲﻛﻨﺪ. ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ:
«ﻣﻦﻳﮏ ﺭﻣﺎﻧﺘﻴﮏﺗﻤﺎﻡﻋﻴﺎﺭﻡﻭﺍﻳﻦ ﺭﺍﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ. ﺩﺭ ﻗﺮﻥ ﺯﭘﻠﻦﻫﺎ ﻭ ﻣﺮﮔﻬﺎﯼ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ؛ ﭘﺸﺖ ﭘﻴﺎﻧﻮ ﻣﯽﻧﺸﻴﻨﻢ ﻭ ﺑﻪﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﮔﺮﻳﻢ. ﻣﻪ ﺍﻧﺪﻟﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﺁﻳﺎﺗﯽ ﻣﻲﺁﻓﺮﻳﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﻴﺢ ﻫﻤﺎﻥ ﺁﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺩﺍ ﻭ ﻣﺤﻤﺪ...ﭘﻴﺎﻧﻮ ﻣﻦ ﺑﺮﺑﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ؛ ﺑﻪﺟﺎﯼ ﻣﺮﮐﺐ عرﻕﺭﻳﺰﻳﻬﺎﯼ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ» ﺷﺎﻋﺮ «ﻋﺮﻕ ﺭﻳﺰﻳﻬﺎﻱ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﻭ ﺩﺭﺩ» ﺩﻳﺪﻱﻧﻮ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﺷﮕﻔﺖ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺩﺍﺷﺖ. ﺩﺭﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﻴﻬﺎﻳﺶ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ: «ﻫﻨﺮ ﻧﻮﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﺟﺪﻳﺪ ﺩﺭ ﭘﻴﺶ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﮐﺮﺩ. ﻫﻨﺮ ﻫﻴﭻﮔﺎﻩ ﺗﺠﺰﻳﻪﭘﺬﻳﺮ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺻﻤﻴﻢ ﻗﻠﺐ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻧﯽ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪﺍﻧﻀﺒﺎﻁ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽﺩﻫﻨﺪ. ﺩﺭ ﺭﺅﻳﺎﯼ ﻏﻴﺮ ﻣﻤﮑﻨﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺍﻳﻦ ﺭﺅﻳﺎﻫﺎ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻘﺎﺷﺎﻥ ﺳﻨﺘﯽ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﻣﯽﺧﻮﺭﻡﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺬﺭﺍﻥﻣﻌﺎﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻪﮐﭙﯽﮐﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﺪﻟﻬﺎﺷﺎﻥ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺯﻧﺪ ﺑﯽﺁﻥﮐﻪ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﮑﻨﻨﺪ؛ ﻳﺎ
ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﻧﺪ ﻳﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﻣﻦ ﺗﺼﻮﻳﺮﻫﺎﻳﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺪ ﺁﺗﺶﻣﯽﺯﻧﻢ؛ ﺍﻳﻦ ﻧﻘﺎﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻣﯽﺭﻳﺰﻡ ﺷﺎﻳﺪ ﮐﻪ ﺑﻪﺍﻳﻦ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﺩﺭﮔﻴﺮ ﮐﺸﻤﮑﺶ ﻭ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﻧﻴﺮﻭﯼ ﺳﻮﺯﺍﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺍﻧﺪﻭﻫﻨﺎﮎ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺷﻮﻧﺪ. ﻫﻨﺮ ﻫﻢ ﻧﻈﻴﺮ ﻋﻠﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﻪﺁﻥ ﻭﺍﺩﯼ ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﻴﺰ ﻭ ﺭﺅﻳﺎﻳﯽ ﮐﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺑﻪﺧﻮﺩ ﻣﯽﭘﺬﻳﺮﺩ؛ ﮔﺎﻡ ﻧﻬﺪ. ﺑﻪﺳﻮﯼ ﻫﻤﺎﻥ ﭼﻴﺰﯼ
ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﻮﭺ ﻭ ﺑﯽﻣﻌﻨﺎ ﭘﻨﺪﺍﺷﺘﻪ ﻣﯽﺷﺪ ﻭ ﺍﻳﻨﮏ ﺭﻓﺘﻪﺭﻓﺘﻪ ﺑﻪﺷﮑﻞ ﻧﻘﻄﺔ ﺍﻭﺝ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺟﻠﻮﻩ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺳﺨﻨﻢ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭﺍﻗﻌﴼ ﺑﻪﺁﻥ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﻪﺩﺍﺷﺘﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻮﺿﻌﯽ ﻣﻔﺘﺨﺮﻡ. ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺎﻥ ﻧﻪ ﺍﺳﺘﻬﺰﺍ ﻋﺪﻩ ﻳﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺎﺁﮔﺎﻩ ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﻧﻪ ﺩﺳﺖ ﺭﺩﺯﺩﻧﻬﺎﯼ ﻣﺸﺘﯽ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻭ ﻧﻪﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮ. ﺧﻮﺷﺒﻴﻨﯽ ﻭ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺑﻪﺁﻳﻨﺪﻩ ﻳﯽ ﺯﻳﺒﺎ؛ ﻟﻨﮕﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ
ﺑﻪﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺫﻫﻦ ﻣﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﺳﺖ (ﺳﺨﻨﺮﺍﻧﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﺓ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻧﻮﻳﻦ-ﮔﺮﺍﻧﺎﺩﺍ،۱۹۲۸).
ﻟﻮﺭﻛﺎ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﺷﺎﻋﺮ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﻘﻼﺑﻲ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺯﻧﺪﮔﻴﺶﺷﺎﻫﻜﺎﺭﻱ ﺍﺯﺻﺪﺍﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﻭﺷﻬﺎﺩﺗﺶ ﻭﻗﺘﻲ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺟﻨﮕﻠﻲ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺟﻮﺧﺔ ﺁﺗﺶ ﻓﺎﺷﻴﺴﺘﻬﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺎﺑﻠﻮﻳﻲ ﺍﺯ ﻫﻨﺮﻱﻛﻪﺧﻮﺩ ﺍﺷﺎﺭﻩﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺷﺪ:
«ﻣﻦ ﺍﺯﺻﻤﻴﻢﻗﻠﺐﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻧﯽﻣﯽ ﺳﻮﺯﺩﮐﻪﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪﺍﻧﻀﺒﺎﻁ ﻋﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽﺩﻫﻨﺪ».
ﺳﻪﺷﻌﺮﺍﺯ ﻓﺪﺭﻳﮑﻮﮔﺎﺭﺳﻴﺎﻟﻮﺭﮐﺎ
ﺗﺮﺟﻤﺔ ﺩﮐﺘﺮ ﺯﺭﻱ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻲ

ﭼﺸﻢﺍﻧﺪﺍﺯ
ﺯﻳﺘﻮﻥﺯﺍﺭ
ﺑﺎﺯ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ
ﻣﺜﻞﻳﮏ ﺑﺎﺩﺑﺰﻥ
ﺩﺭﺑﺎﻻﻱ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺯﻳﺘﻮﻥ
ﺁﺳﻤﺎﻧﻲ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺳﻴﺎﻫﻲ ﺍﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﺳﺮﺩ
ﺣﺼﻴﺮ ﻭ ﺳﺎﻳﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﻲﻟﺮﺯﻧﺪ
ﺑﺮﮐﻨﺎﺭﺓ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ
ﻫﻮﺍﻱ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﻱ ﻣﻮﺝ ﺑﺮﻣﻲ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺯﻳﺘﻮﻥ ﺍﺯ ﮔﺮﻳﻪ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ
ﻓﻮﺟﻲ ﺍﺯ ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺷﺪﻩ
ﺑﺎﻟﻬﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﺗﻴﺮﮔﻲ ﻏﻤﻨﺎﮎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﻲﺩﻫﻨﺪ.
ﮔﻴﺘﺎﺭ
ﮔﺮﻳﺔ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﻲﺷﻮﺩ
ﺟﺎﻣﻬﺎﻱ ﺻﺒﺢ ﻣﻲﺷﮑﻨﻨﺪ
ﮔﺮﻳﺔ ﮔﻴﺘﺎﺭ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﻲﺷﻮﺩ
ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ ﺳﺎﮐﺘﺶ ﮐﺮﺩ
ﻣﻤﮑﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﺳﺎﮐﺘﺶ ﮐﻨﻴﻢ
ﺑﺎ ﻧﺘﻲ ﻳﮏ ﻧﻮﺍﺧﺖ ﻣﻲﮔﺮﻳﺪ
ﻫﻤﺎﻥﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺁﺏ ﻣﻲﮔﺮﻳﺪ
ﻫﻤﺎﻥﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﺩ ﻣﻲﮔﺮﻳﺪ
ﺑﺮﺑﺎﻻﻱ ﮔﻠﻬﺎﻱ ﺁﻓﺘﺎﺑﮕﺮﺩﺍﻥ
ﻏﻴﺮﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﺘﺶ ﮐﻨﻴﻢ
ﻣﻲﮔﺮﻳﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺖ
ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻨﻬﺎﻱ ﺩﺍﻍ ﺟﻨﻮﺏ
ﻣﻲﻧﺎﻟﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﮔﻠﻬﺎﻱ ﮐﺎﻣﻠﻴﺎﻱ ﺳﻔﻴﺪ
ﻣﻲﮔﺮﻳﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻴﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﺪﻑ
ﺑﺮﺍﻱ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻲ ﺻﺒﺢ
ﻭ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﭘﺮﻧﺪﺓ ﻣﺮﺩﻩ
ﺑﺮﺭﻭﻱ ﺷﺎﺧﻪ
ﺁﻩ ﮔﻴﺘﺎﺭ!
ﻗﻠﺐ ﺯﺧﻤﻲ ﺷﺪﻩ ﺩﻡ ﻣﺮﮒ
ﺯﺧﻤﻲ ﺍﺯ ﭘﻨﺞ ﺷﻤﺸﻴﺮ
ﻓﺮﻳﺎﺩ

ﮐﻤﺎﻥ ﻓﺮﻳﺎﺩ
ﺍﺯ ﺗﭙﻪ ﺗﺎ ﺗﭙﻪ ﻣﻲﺭﻭﺩ
ﺭﻧﮕﻴﻦ ﮐﻤﺎﻥ ﺳﻴﺎﻫﻲ
ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺯﻳﺘﻮﻥ
ﺗﺎ ﺑﺎﻻﻱ ﺷﺐ ﺁﺑﻲ
ﺁﻱ ...!
ﻫﻢﭼﻮﻥ ﺁﺭﺷﺔ ﻭﻳﻠﻮﻥ
ﻓﺮﻳﺎﺩ، ﺳﻴﻤﻬﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎﺩ ﺭﺍ ﺑﻪﺍﺭﺗﻌﺎﺵ ﺩﺭ
ﻣﻲﺁﻭﺭﺩ
ﺁﻱ..!
ﻏﺎﺭﻧﺸﻴﻨﻬﺎ
ﭼﺮﺍﻏﻬﺎﻱ ﺭﻭﻏﻨﻲﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻲﺁﻭﺭﻧﺪ
ﺁﻱ ...!
ﻙ.
نگاه پر از ابهام و ناامني ،
و فردايي به يغما رفته از سوي
همانهايي كه بي وقفه
جنايت تا فراسوي شقاوت را،
و-
بيش از«زندگي» بر«مرگ »
فراوان ترز« نان»
برنكبت و بر« فقر»-

چنين بخشيده اند، رونق ...

ﻧﺪﺍ ﺿﻤﻴﻤﺔ ﺍﺩﺑﻲ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﺷﻤﺎﺭﺓ ٧٦٩ ﺳﻪﺷﻨﺒﻪ ١٩ ﻣﻬﺮ ١٣٨٤ ﺻﻔﺤﺔ ٣

۱۳۹۱ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

۱۹ فروردين و آيندۀ مقاومت ملي- اسماعيل محدث




اگر در شناخت دنائت رژيم ولايت فقيه هر روز مرزي تازه باز مي شود و ما فصلي تازه در وجود اين هويت عقب افتاده و شرکايش در هر شکل و لباس کشف مي کنيم، اما چيزي به واقع چشمها را خيره مي کند عنصر مبارز مجاهد خلق است که با پاکي ايدئولوژيک در تاريکي مطلق راه باز مي کند و با ارادۀ مبارزاتي و دفاع تمام عيار، از حيثيت انساني دفاع مي کند. داستان زيباي مبارزه و مقاومت تاريخي مردم ايران، باري از ستار خان و ميرزا کوچک و مصدق به دورۀ ما رسيد تا نسلي که با بدعت محمد حنيف نژاد پا به ميدان مبارزه گذاشت در مقابل وظيفۀ تاريخي اش سر بلند بماند. اگرچه خميني دجال بدترين بلا را بر سر انقلاب شکوهمند ضدسلطنتي آورد اما در يک بزنگاه تاريخي نسلي با رجوي حرکت آغاز کرد و رشد نمود و جريان پيشرفت انقلاب نوين را در زيباترين سرزمين در جاده اي قرار داد که آيندۀ روشن آنرا مي توان به خوبي مشاهده کرد. آزادي که مردم ما از يک قرن پيش بدنبال آن بودند و به خاطر آن چه بسيار سرها که به بالاي دار رفت، چنان دشمني را در طرفهاي بومي و اجنبي گشود که براي مبارزه کردن مي بايست انساني دگر شد. و مجاهدين که مرد ميدان اين مبارزه بودند انساني دگر شدند و در تداومي سيال و خودآگاه با رهبري اشان مقاومت تمام عيار را کشف کرده و آنرا با سربلندي وارد ميدان مبارزۀ روزمره اشان کردند. فقط با توجه به اين امر است که صدهزار اعدامي، بمب هاي غير دمکراتيک کشورهاي مدرن و سيل سرسام آور تهمتهاي متنوع نه تنها سازمان مجاهدين را از پاي در نياورد بلکه امروز آنرا در ميان بهت و اکراه ارباب دنيا در مداري بالابلند جاي داد. اگر با شهر اشرف و ساکنان آن غير انساني ترين رفتار را کردند، اما شهروندان سلحشور اين شهر زيبا چنان درسي به تاريخ عرضه داشتند که ملت بزرگ ايران مي تواند تا ابد سربلند بماند. اگر محمد حنيف نژاد در مقابل مرگ و تسليم شک نکرد وبراي سازمانش آبرو خريد، امروز فرزندانش با رهبري رجوي براي ملت ايران و براي انسانيت آبرو ذخيره کرد و در فصلي نو ثابت کرد که اين نسل به چيزي کمتر از آزادي وطن و مردم محبوبش رضايت نخواهد داد. امروز مفلساني که مي خواهند قهرمانان مجاهد خلق در ميان ديوارهاي قطور و بلند و بدترکيب ليبرتي محسور کنند حتما خودشان هم به چشم مي بينند که آب در هاون مي کوبند، جرا که آوازۀ اين جماعت هر مرزي را گذرانده و امروز کساني به نا حق اسم سازمان را در ليست سياه کردند در موضعي ضعيف و خنده دار از دادگاه فدرال مي خواهند که سکوت و مدارا کند و بر حق سازمان مجاهدين پا بگذارد. چه کسي آينده دارد صبا و يا باتلرو کوبلر. آيا کسي هست که شک کند که آيندۀ مقاومت ايران کدام است و آيندۀ مالکي و خامنه اي کدام. در تاريخ معاصر هرگز مقاومتي با اين همه مشکلات داخلي و خارجي برخورد نداشت اما اگرچه معاندين مقاومت ملي از هيچ دناعتي فرو گذار نکردند سازمان مجاهدين خلق ايران با بضاعتي خيره کننده از پس مشکلات کمر شکن برآمد و راه را نشان داد و باز کرد. خون پاک صبا، عنصر رزمنده و آگاه و کلماتي که دقيقا با نفس آخر از جانش خارج شدند:" ما تا آخر ايستاده ايم . ما تا آخرش مي ايستيم !" به همراه خون گرم همرزمانش در اشرف صداي خروش انقلاب نوين مردم ايران را به گوشهاي سنگين نيز فرو کردند. سياست نواستعماري ديگر توان استقامت در برابر مقاومت ناب و تمام عيار مجاهدين اشرفي را نخواهد داشت. قيمتي که رزمنگان سلحشور اشرفي براي نگهداري مقاومتشان دادند در ذهن جا نمي گيرد. رهبري مريم رجوي براي به کرسي نشاندن حرف حق مقاومت ملي براستي اعجاب انگيز است. اما نمي شود انکار کرد که ما، به برکت رهبري و مبارزه، از تنگه اي تاريخي گذر کرده ايم. اگرچه ننگ رژيم منحوس ولايت فقيه و شرکايش به آساني پاک نخواهند شد و ما امروز هنوز گردنه هاي صعب العبوري را بايد رد کنيم. اما مقاومت ملي ما در مدراي مترقي راه آزادي ايران در معرض ديد همه قرار داده است. از عکس العمل نيروهاي ميرا، در هر لباس و رنگ و کرسي، بر عليه نيروي مترقي و اصلي مقاوت ملي اصلاَ نبايد تعجب کرد. همۀ نيروهاي دخيل در سرنوشت کشورمان ايران بايد راه مقاومت ملي نگاه کنند. حملۀ هولناک به شهر اشرف در ۱۹ فروردين اگرچه نمايش اوج وحشيگري انسانهاي آدمخوار مسخ شده با ايدئولوژي ارتجاعي بود اما از آن طرف مقاومت خالص انسانهاي ديگر با ايدئولوژي مترقي را نيز در معرض ديد قرار داد و آيندۀ اين زيباترين وطن را ترسيم نمود. با سر تعظيم به خاک پاي شهداي قهرمان و رزمنگان حاضر ميدان چنگ ۱۹ فروردين.
۱۹ فروردين ۹۱